ادبیات
ادبیات |
يادداشت
اهميت زبان مادري
منصور طبري، شاعر ترکمن
اهميت زبان مادري را ميتوان از زبان نلسون ماندلا شنيد: «اگر با يک انسان به زباني که آن را ميفهمد سخن بگوييد، سخن شما به مغزش راه خواهد يافت. اما اگر با انساني به زبان مادرياش سخن بگوييد، آن سخن به قلب او نفوذ خواهد کرد»
عدم تدريس زبان مادري در هر کشوري، يکي از علتهاي از دست دادن هويت است. طبق آمار يونسکو، هر ساله چندين زبان مادري از بين ميرود. زبان، هميشه آخرين سنگر براي دفاع از هويت واقعي يک ملت و يک قوم است. شما تا زبان باز نکني، هيچکس تشخيص نميدهد که فارس هستي، تورکمن هستي، عرب هستي، کرد هستي يا بلوچ. زبان، اصليترين شاخصهي هويت يک فرد است. به طور طبيعي زبان مادري، زباني است که کودک در رحم مادرش آنرا احساس ميکند. با او متولد ميشود، با اين زبان، کم کم رشد ميکند، بازي ميکند، با همسن و سالهاي خود شايد دعوا هم بکند، احساساتش را با پدر و مادرش شريک ميشود و بطور خلاصه زبان مادري يعني ارتباط بين مغز، قلب و دهان کودک است، که در وجود او ريشه دارد.
يک تورکمن ممکن است لباس يک کُرد را بپوشد و زبانش را هم ياد بگيرد ولي هرگز کرد نميشود و بالعکس. يک تورکمن در هر لباس و دين و مذهب هم باشد، همان تورکمني است که از شکم مادرش زاده شده است. چرا ميگويند تورکمنها شيعه، تورکمنهاي سني يا تورکمنهاي مسيحي؟ چون با زبان تورکمني متولد ميشوند و به آن قوم تعلق دارند. البته در کنار زبان مادري، ميتوان زبانهاي ديگر را نيز آموخت. همانگونه که ما تورکمنها، زبان فارسي را بهخوبي آموختهايم. زبان رسمي يک کشور ممکن است زبان مادري بسياري از افراد آن جامعه باشد که در اين صورت براي آنها مشکلي در زمينه زبان وجود نخواهد داشت ولي براي ديگر اقوامي که در آن جامعه زندگي ميکنند ميتواند مشکلات روحي، اجتماعي و فرهنگي بوجود بياورد، مخصوصأ از دست دادن هويت قومي و اصالت فرهنگي. بنابر اين، زبانهاي مادري، به حمايت دولتها و مسئولين دلسوز، نياز مبرم دارد.
هويت هر کس با زبان مادريش گره خورده و غفلت از زبان مادري، غفلت از شخصيت انساني، اجتماعي و فرهنگي است. راهکار آن، آموزش زبان تورکمني در مدارس مناطقي که تورکمنها در آنجا ساکن هستند ميباشد. همچنين طرحي که در دانشگاههاي منطقه مبني بر 2 واحد اختياري ريخته شد، خوب است ولي کافي نيست. تنها گزينهي مؤثر، که اگر روزي از طرف مسئولين دلسوز و محترم اجرا شود، همان آموزش زبان مادري اقوام در مدارس، در کنار زبان فارسي است.
اصل 15 قانون اساسيِ کشور عزيزمان، اعلام ميدارد که: «خط رسمي و مشترک مردم ايران فارسي است. اسناد و مکاتبات و متون رسمي بايد با اين زبان و خط باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانههاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسي آزاد است.»
به نظر من اين قانون، در مورد آموزش زبان اقوام، بسيار شفاف توضيح داده است. ولي در مورد اينکه چرا تاکنون اجرا نشده، بايد عرض کنم که کشورمان داراي مشکلات ديگري هم هست که بايد به آن رسيدگي شود، فعلاَ اقتصاد و معيشت مردم در اولويت قراردارد و بايد صبر کنيم، البته حرکتهاي مثبتي هم در اين زمينه از قبيل دو واحد اختياري زبان اقوام در دانشگاههاي منطقه صورت گرفت که نشانه آمادگي مسئولان محترم جهت حل اين مشکل هستند، هر چند زماني طولاني صرف شود، بايد صبر کرد.
اگر اجرا شود، مسلمأ حرکت بسيار مثبتي خواهد بود. و بزرگترين دستاورد آن نجات زبان اقوام از نابودي و جلوگيري از بي هويت شدن اقوام جامعه و افزايش سلامتي روحي و فرهنگي مردم و افزايش اميد براي آيندهاي روشن. مسلمأ تمام اقوام احساس خواهند کرد که در اداره کشور سهيم هستند.
زبان مادري
سيد مهدي جليلي، دبير گروه ادبيات
اشاره
21 فوريه مصادف با 2 اسفند ماه توسط سازمان جهاني يونسکو بنام روز جهاني زبان مادري نامگذاري شده است. دليل نامگذاري روز 21 فوريه بنام روز جهاني زبان مادري، بر ميگردد به زماني که در سال 1952، دانشجويان دانشگاههاي مختلف شهر داکا، پايتخت امروزي کشور بنگلادش که در آن زمان تحت لواي پاکستان بود، جهت ملي کردن زبان بنگالي به عنوان دومين زبان ملي در کنار زبان اردو تظاهرات مسالمت آميزي در اين شهر انجام دادند که به کشته شدن تعداي از دانشجويان منجر شد. بعد از جدا شدن اين کشور از پاکستان، با در خواست، حاکمان جديد از سازمان ملل، براي نخستين بار سازمان يونسکو در 17 نوامبر 1999، روز 21 فوريه (برابر با دوم و گاهي سوم اسفند) را روز جهاني زبان مادري ناميد و از سال 2000 اين روز، در بيشتر کشورها گرامي داشته ميشود و برنامههايي هم براي اين روز تدارک ميبينند. يونسکو هم هرسال برنامههايي را در کشورهاي مختلف اجرا کرده و دولتها را تشويق ميکند که زبان مادري اقوام موجود در کشورشان را به رسميت بشناسند. گلشنمهر، به اين بهانه و براي ارج نهادن به کوشش شاعران گلستان، اين رنگينکمان اقوام ايراني که بنا به بررسيها، 16 گويش از گويشهاي ايراني در آن تکلم ميشود، اين شماره را به شعر اقوام اختصاص داده است.
دو شعر کوتاه کتولي
اسماعيل مزيدي
خُليندر چشمه نوکيان يادته؟
پاي جوز، لب تِرتِران يادته؟
چه حرفاي خُبي به هم زکرديم
گوتي خوامبته دلبر جان يادته؟
ترجمه:
روستاي ييلاقي خليندر و دره نوکيا يادته؟ (کنايه از محل قرار عاشقي)
پاي درخت گردو کنار ناودان يادته؟
سر قرار حرفهاي عاشقانه و دلبرانه ميزديم
ميگفتي تو را دوست دارم، عزيزم يادته؟!
***
زمان بذگشت و عمر ما هابي سر
بيا يَه دَم بَوين حالِمِه دِلبر
برسي سنّ ما نزديک شصت و
ته هابي نَنِه كِلان و من پي ير
ترجمه:
زمان گذشت و عمر سپري شد
عزيزم وقت کردي يک حالي از من بگير
سن من و تو به شصت رسيده(کنايه از گذر عمر)
تو شدي مادربزرگ و من هم پدر
ماغتئمغولئ
امينه طريک (تورکمِن غئزئ)، بهشهر
صَحرامئنگ داشئندان گِلديم سالاما
بيزدن سالام بۇلسون اي أهلِ غوبور
سۆنگنگۆم غۇوشاپ ديليم گلدي کِلاما
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
آق تۇقاي مازارئنگ ايل ساياسئندا
گؤزل اۆلکأم ساقلار، اؤز آياسئندا
طِبيغات آرقادئر، دۆز يايلاغئندا
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
غۇشغئنگئ اۇقامدا چاشئردئ هوشوم
مازارئنگئ گؤرۆپ اِگيلدي باشئم
يۆرِک جۇشوپ دؤکدۆم گؤزۆمدن ياشئم
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
موشداقلانگ گليپدير ياقئن دان، داش دان
موشداق ديدارئنگا من ايلکي باشدان
سؤزلرينگ نورانا، دورجا گؤز ياشدان
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
اۇرون تاپدئنگ دۆنيأ عاقئلدارلاردا
غۇشغولارئنگ ائلخام بريأر جۇماردا
اِگمأنسينگ باشئنگئ هيچ بير ناماردا
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
سۇل يانئنگدا ياتئر آتانگ آزادئ
ماغتئمغولئ آدئنگ بييک ذوريادئ
سيزه باشئن اِگِن «تۆرکمن غئز» آدئ
بيزدن سالام بۇلسون اي صاحبِ نور
ترجمه:
«مختومقلي»
راه دوري پيمودهام براي ديدارت
بر تو سلام، اي آرميده در مزار
زبان از بيانِ کلام، قاصِر است
بر تو درود، اي صاحبِ نور
آقتۇقاي جايگاه ابديت در سايهي ايل
سرزمين زيبايم، حافظِ تو باد
طبيعت سبز صحرايم، وفادار است
بر تو درود اي صاحبِ نور
کلامت مرا مدهوش خود ساخت
در برابرت، سرِ تعظيم فرود ميآورم
با جوششي از درون، اشکهايم نثار تو باد
بر تو درود اي صاحبِ نور
يارانت آمدند از دور و نزديک
من هم شۇق ديدارِ تو داشتم
کلامت پاک است و روشن
بر تو درود اي صاحبِ نور
مقامت بزرگ است، ميانِ بزرگان
اشعارت الهام دهنده بر دلهاي پاک
هرگز، سر خم نکردهاي در برابر نامردان زمان
بر تو درود اي. صاحبِ نور
در سايهي پِدرت آزادي، آرميدهاي
تو فرزندي گرانبها براي جهانيان هستي
«دختر تورکمن» راهت را ادامه خواهد داد
بر تو درود اي صاحبِ نور
انه ديليم
رحمانبردي ميناگر، بندر ترکمن
سالام انه ديليم سالام ميراثئم
باشئنگ ديک عؤمرۆنگيز ابدي بوُلسون
تا دۆنيە بار سايرا نامئس و عارئم
سؤزلرينگ شِمال دي صحراما دوُلسون
دۆنيانينگ ياشئنا بارابار ياشا
يۆرکلر تشنهدير آرزوولار اوزاق
يالنگئشئب بيز سندن غاپئل بولايساق
گؤزلرميزدن غانلار آقار مۆنگ گزگ
انه ديليم سن سينگ نامئسئم-عارئم
پئراغئ دي اَرلر غوُرادئ سني
عاصئرلار بۇيوندا سانسئز آداملار
تۇپراغئنگ آستئندان سوُرادئ سني
انه ديليم دؤکمه گؤزۆنگدن ياشئنگ
سني اوُقاماغا گؤرِشيأر ايليم
بلکي بو گۆن دورموش بيزه يار بولسون
گولله سين سايراسئن منگ انه ديليم
ترجمه:
سلام اي زبان مادريام
سلام اي زبان مادري و سلام اي ميراث من!
هميشه سربلند وعمري ابدي داشته باشي
بلند آوازه باش اي همه چيز من
وصحرايم را با اواها ونغمه هايت لبريز کن
عمرت تا انتهاي دنيا پايدار باد
دلها تشنه اند وآرزوها فراوان
چنانچه ما غفلتي ازشما داشته باشيم
هزاران بار خون از چشمهاي ما فوران خواهد کرد
اي زبان مادريم تو وجود من وهمه چيز من هستي
انسانهايي همچون فراغي حافظ وحامي تو بوده اند
ودر طول زمان انسانهاي بيشماري حتي از زير خاکها جوياي تو هستند
اي زبان مادريم چشمهايت را اشک آلود نکن
مردم وملت من در تلاشند تا با تو باشند
به اين اميد که زمانه با ما يار باشد
پر آوازه و شکوفا باش اي زبان مادري من
ماغتئمغولئ آتانگ دۇغولان گۆني اۆچين
آمان محمد بازيار، گنبد کاووس
سنگ دۇغولان گيجانگ آسمان آيسئزدئ
سن گۇز آچان گۆنۆنگ، گۆنِش غايئپدئ
گۇز يتيم بۆس بۆتين تۆم غارانگقئلئق
تۇمزاقلار اؤزۆني يئلدئز سايئپدئ
سنده گلدينگ بۆتين جاهان ياغتئلدئ
گۆنِشينگ يۆزۆندن سرپيلدي پرده
آي غاچئردي آغزئنداقئ ياشماغئن
يئلدئزلارام دۇغدئ دۇغمالئ يرده
سن دوغانگدا،خوت لۇوورداپ دۇغوپدئنگ
ائشغالانگسئز آسمانئندا بو صأحرانگ
يئلدئزدان يۇل ياساپ آيا ساتاشئپ
نورئنا نور غۇشوپ اۆلکِرينگ، زؤهرأنگ
غارغانگ يِلِگي دِک غارا گيجاني
بؤوسۆپ دۇغان آق سۆيت يالئ بير سأحر
اوزاقدان دِم آلئپ گِريندي صأحرا
سنگ جأگيلدينگ بيلن تيسگيندي شأهر
سن شيله گۆيچلي دينگ هم ميلتينگ کۇپدي
ائخلاصئنگ آراسسا نييتينگ پأکدي
ايللر اۆچين آرزوولاپدئنگ سن باغتئ
قالبئنگ دولئ ايمان، آرقانکدا حاقدئ
داغ بيگليأر، داغا منگزتسم سني
بيلمديم، سۇنگئ داغ بييک مي، يا سن؟
غودراتئنگ شالارئنگ آرزوسئ بولان
اي سن پيل بۇينونئ يۆنگ بيله کسن
سنگ آجئ دورموشئنگ آجئ غؤوشانئنگ
اولغام بايئرلارنئنگ هنيز يادئندا
منگلينگي آلدئرئپ ، هم عابدئللانگئ
چکن آهئنگ ياتئر ، أديم أديمده
سونگئ داغئ مۆنگ حاسراتئ گؤرسه ده
سنگ يانئنگدا آشئقچا يۇق اۇيونئ
سنگ چِکِن دردينگي داغلار داغ بولوپ
چِکِن بولسا اگيلردي بۇيونئ
دييأرلر پئراغئ آدئنگئ توتوپ
مۆنگده بير حاسراتئ اؤزۆنگ ينگيپسينگ
آغئر ائقبالئنگدان داغلارئ آياپ
آغراسلئقدا آق توقايا سينگيپسينگ
آق توقايئنگ بو گون باشئ بلنتده
يدي غاتئنگ چۆر باشئنا ديرأپ دور
نوسغالئق سؤزلرينگ يدي ائقلئمئنگ
دؤرت کۆنجۆنده سنا بۇلوپ سايراپ دور
ترجمه:
براي زادروز مختومقلي فراغي
شبي که تو زاده شدي مهتابي نبود
در روزي که تو چشم گشودي آفتاب غايب بود
افق سرتاسر ظلمت
هر کرم شب تابي خود را ستاره ميپنداشت
تو که آمدي جهان نوراني گشت
پرده از روي خورشيد افتاد
و ماه نقاب بر انداخت
ستارگان نيز هرکدام در جايگاه خود ظاهر گشتند.
طلوع تو تابش نوري بود بر ظلمت آسمان اين دشت
تو از ستارگان جاده ساختي و به ملاقات ماه نايل گشتي
و بر روشنايي زهره و زحل افزوده اي
در صبح صادقي به سپيدي شير
شبي به سياهي پرهاي کلاغ را شکافتي
و اين صحرا با نفسي عميق بياسود
و با جيغ تو شهر بر آشفت و بخود آمد
چنان نيرومندي و جرات در تو بود
با خلوص نيتي پاک
خوشبختي را براي تمام مردمان آرزو داشتي
پشتوانه ات حق و حقيقت بود
و قلبت مالامال از ايمان
گر تو را به کوهي تشبيه کنم
کوه به وجد آيد و بر بلنديش افزون گردد
همي ندانم که کوه سونگي داغ بلندتر است يا تو ؟!
تو که شوکتت هماره آرزوي شاهان بوده
اي که تو گردن پيل بمويي زني
بياد دارد هنوز سر گذشت تلخ تورا تپههاي ماهور آجئ غووشان
آهي را که با از دست دادن منگلي و عبدالله کشيدي ميتوان در وجب به وجب اين خاک احساس کرد.
کوه سونگي داغ با آنکه هزاران حسرت و اندوه بخود ديده، در قياس با تو چيزي نديده است
دردي که تو کشيدي چنانچه کوهي ميکشيد
لاجرم سرش خم ميگشت
نامت برند و گويند ، هزار ويک اندوه را يک تنه بر دوش کشيدي و فائق گشتي
ليک اقبال شوم خويش بر کوهها روا نداشتي
با فروتني در آق توقاي آرميدي
آق توقاي امروز مسروراست و مغرور ، سر بر فلک هفتم ميسايد
سخنان پند آموز تو اکنون در چهارسوي هفت اقليم جهان طنين انداز است.
تۆرکمِن يازئنگ
منصور طبري، گنبد کاووس
اِنأنگ عئشقئ يۆرِک باغئ
دۆنيأده اينگ گؤزِل دويغئ
گۆنِش کيمين پايلاپ سؤيگي
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
مَهير سينگسين جانالارا
ائلخام برسين چاغالارا
آيدئنگ ايني-آغالارا
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
اۇيناپ گۆلسۆن جاقغئلداشئپ
اۆلکأميزده اِل توتوشئپ
چاغا، انه، آتا، اۆيشۆپ
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
ياز پوداقدان، غونچا بؤوسِر
گۆلزارئندا، گۆللأپ اؤسِر
باغدا يايراپ، داغدا گِزِر
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
عألِمغۇشار، چِکِر پِرياد:
هِر غئزجاغاز بير پِريزاد
ياشاسئنلار، اِرکين-آزاد
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
هِر اۇغلانجئق بير گؤراۇغلئ
غئرآت مۆنۆپ، کِيپي چاغلئ
چاندئبيلده سِردار يالئ
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
چارباغئنا بارئنگ سِيله
يادامانئ، يۇرتونگ بيله
غووانيارئس گِلجِک نِسله
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
کؤرپهلري حۇش اِتمأگه
غايغئ-غامئ داش اِتمأگه
شاد گۆنلري ياشاتماغا
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
تۆرکمِنصَحرام أر دۇغوملئ
انه ديليم، گۆنۆنگ چۇغلئ
تۆرکمِن ايليم، "تۆرکمِن اۇغلئ"
صَحرامئزدا سايراپ گِزينگ
تۆرکمِن اۇقاپ، تۆرکمِن يازئنگ
ترجمه:
زبان تورکمني را پاس بداريم
عشقِ مادر به دلبندِ خود،
زيباترين احساس در جهانِ هستي است،
و همچون آفتاب، محبت را گسترش ميدهد،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
مهر در وجود عزيزانمان رسوخ کند،
و الهام بخشِ کودکانمان گردد،
و به بزرگترها و کوچکترها بگوييم:
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
با خندههاي پرشور، شادماني کنند،
در سرزمين خود، دست در دستِ هم،
پدر، مادر و فرزند در کنار يکديگر،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
از شاخههاي بهاري، غنچهها پديدار ميگردند،
در گلزارها، گلهاي زيبا پرورش مييابند،
در باغها رشد کرده و در کوهها پراکنده ميشوند،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
رنگين کمان فرياد برميآورد:
دختران پريزادههاي زيبايي هستند،
بگذاريد مستقل و آزاد زندگي نمايند،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
پسران، هر کدام يک گؤراۇغلي (قهرمان افسانهاي تورکمن)،
که سوار بر غئرآت (اسب افسانهاي گؤراۇغلي) ميتازند،
همانندِ سردارِ بزرگِ چاندئبيل (سرزمين افسانهاي گؤراۇغلي)،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
در سبزهزارها گام برداريد،
بدويد، بازي کنيد و استوار باشيد،
شما نسل پر افتخار ما هستيد،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
براي خوشحالي نسلهاي آينده،
براي دور ساختنِ غم و اندوه از زندگي،
براي ساختن روزهاي خوب و پر اميد،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم.
اي تورکمنصحرايم، اي سرزمين غيور مردان،
زبانِ مادريام، همچون گرماي خورشيد است،
اي مردم تورکمن، «اي فرزندِ تورکمن»،
در صحرايمان شاد زندگي کنيم،
و زبانِ تورکمني را پاس بداريم ...
چند شعر طبري
فهيمه يوسفي، کردکوي
جانِم دلبر که بي هميشه ناساز
مي اِندازه کي بَکْشيِّه تِنه ناز
هارش مره بَوين تِه خاطر وِه
خادِم شاه بي مِه امّا تِوه سرباز
ترجمه:
محبوب من ، حتي اگر شما هميشه يک نگرش سرسخت داريد
چه کسي تا به حال عشق شما را به اندازه من خريداري کرده است
اگر خوب دقت کنيد خواهيد ديد
اگرچه من يک پادشاه هستم، اما مانند يک سرباز در مقابل شما رفتار ميکنم.
***
مِه دِل پَر کَشِنه پَر
تِرِه بَي رِه خاشِ وَر
نَشو جايي تِه بي مِن
دَوش مِه جانِ دلبر
ترجمه:
دلم براي ديدنت پر ميکشد
که دوباره تو را در آغوش بگيرم
بدون من هرگز جايي نرو
و تا ابد پيش من بمان معشوقم.
***
مه ره ياده مه گرره تو داعي
جانه مارِ منه شو تا سوايي
ته خوندستي موِ هرشو لالايي
عزيزِ دل ته مه تنها پناهي
ترجمه:
به خاطر دارم لحظاتي که گهواره ام را تکان ميدادي
مادر عزيزم که از شباهنگام تا صبح بالاي بالينم بيدار بودي
و برايم هر شب لالايي ميخواندي
که فرزند نازنينم تو تنها تکيه گاه من هستي
***
نماشُن هسته و پنشنبه روزه
مه دل تنگه توه يکدم بسوزه
ته سنگِ قورِ دَس بَکشيمه اما
ته غم مه سينه سر داغه هنوزه
ترجمه:
وقت غروب است و امروز هم روز پنجشنبه
دلم برايت تنگ شده و سر سينه ام ميسوزد
و مدام سنگ قبر سرد تو را با دست پاک ميکنم
اما غم تو در سينهام همچنان داغ و تازه است