سياوش کسرايي، شاعر سرودهاي انقلاب


یاددداشت اول |

 با مسووليت سردبير

 

ادبيات معاصر در خود شاعران و نويسندگاني را پرورش داده است که هر يک صاحب زبان و سبک خاص خود شده اند. شاملو، سهراب، اخوان، مصدق  از يک سو تا سيمين بهبهاني، نادر پور و فريدون توللي و بزرگاني مانند بهمني، منزوي و ديگراني که توانسته اند تاثير خود را بر فرهنگ و ادبي فارسي بگذارند، اما پنجم اسفند تولد سياوش کسرايي  در 1305 است، او شاعر ترانه هايي است که بسياري از انقلابيون سال 57 با خود زمزمه مي کردند و در  راديو و تلويزيون آن زمان تا سالها مداوم پخش مي شد، شايد مخاطبان گلشن مهر ترانه ژاله خون شد / خون جنون شد/ سلطنت زين جنون واژگون کن/ژاله بر گل نشان، گل پران کن / نام گمنام ها جاودان کن/ تا به صبح آيد اين شام تيره /در شب تيره آتشفشان کن و يا اين ترانه را که نخستين با در تلويزيون انقلاب پخش شد .. اي سرود آوران سپيده / اي شهيدان در خون تپيده /مژده مژده / شد ستم گم /خشم مردم/باز علم کرد / پرچم کاوه از دادخواهي / تا ربايد /از سر بدمنش تاج شاهي ..........روز سرکوبي استبداد/روز جمهوري و آزادي ست  و يا ترانه بسيار مشهور وحدت که مي گفت: والا پيام دار محمد / گفتي که يا ديار / هرگز به ظلم و جور نمي ماند /برپا و استوار /......  همه از آثار سياوش کسرايي بود.

سياوش کسرايي در منظومه اي  حماسي و زيبا داستان کمان کشيدن آرش را به رشته کلام در آورده است و کوشيده است با قدرت و صلابت افسانه آرش را براي شهروندان امروز ايران دوباره خواني کند و جالبتر آنکه همين منظومه را  جناب شهرام ناظري با آهنگسازي پژمان طاهري موزيسين تواناي گرگاني به اجرا در آورده است. اينک که به هر دليل حال و روزمان به کام نيست به بهانه تولد سياوش کسرايي،  شعر حماسي آرش کمانگير او را تورقي مي کنيم و يا اگر ممکن نبود،  گوش به صداي قدرتمند استاد ناظري بسپاريم که آن را به زباني حماسي و به زيبايي اجرا کرده اند  تا کمي به خود مجال تامل داده باشيم.  بخش هايي از منظومه آرش کمانگير اثر سياوش کسرايي  را مي خوانيم...

برف مي بارد؛

برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ

کوه‌ها خاموش،

دره ها دلتنگ؛

راه‌ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ

برنمي‌شد گر زبام کلبه‌ها دودي،

يا که سوسوي چراغي گر پيامي‌مان نمي‌آورد،

ردپاها گرنمي‌افتاد روي جاده‌ها لغزان،

ما چه مي‌کرديم در کولاک دل آشفته‌ي دمسرد؟

 

&&

سر برون آوردن گل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛

بوي خاک عطر باران خورده در کهسار؛

خواب گندمزار در چشمه‌ي مهتاب؛

آمدن،رفتن،دويدن؛

عشق وزيدن؛

در غم انسان نشستن ؛

پابه پاي شادماني‌هاي مردم پاي کوبيدن؛

کار کردن،کارکردن؛

آرميدن؛

چشم انداز بيابان‌هاي خشک و تشنه را ديدن؛

جرعه‌هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهي ِ آواره خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن؛

و رهانيدن،

 

 &&

لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،

دودو و سه سه به پچپچ گرد يکديگر؛

کودکان بربام؛

دختران بنشسته بر روزن،

مادران غمگين کنار در

کم کمک در اوج آمد پچپچ خفته

خلق، چون بحري برآشفته،

به جوش آمد؛

خروشان شد؛

به موج افتاد؛

بّرش بگرفت و مردي چون صدف

از سينه بيرون داد

منم آرش،

- چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن -

منم آرش، سپاهي مردي آزاده،

به تنها تير ترکش آزمون تلختان را

اينک آماده

مجوييدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گريزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ي ديدار

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد!

&&

پس آنگه سر به سوي آسمان برکرد،

به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!

که با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود

به صبح راستين سوگند!

به پنهان آفتاب مهربار پاک ْبين سوگند!

که آرش جان خود در تير خواهد کرد،

پس آنگه، بي درنگي خواهدش افکند

زمين مي‌داند اين را، آسمان‌ها نيز،

که تن بي عيب و جان پاک است

نه نيرنگي به کار من، نه افسوني؛

نه ترسي در سرم، نه در دلم باک است

 

 

&&

 شامگاهان،

راه جوياني که مي‌جستند آرش را به روي قلّه‌ها، پي گير،

باز گرديدند،

بي نشان از پيکر آرش،

با کمان و ترکشي بي تير

آري، آري، جان خود در تير کرد آرش

کار صدها صدهزار تيغه‌ي شمشير کرد آرش

تير آرش را سواراني که مي‌راندند بر جيحون،

به ديگر نيمروزي از پي آن روز،

نشسته بر تناور ْساقِ گردويي فرو ديدند

و آنجا را، از آن پس،

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند