ادبیات


ادبیات |

 

به بهانه 16 اسفندماه درگذشت شاعر

ویژگی‌های فکری سروده‌های آیینی احمد عزیزی

دکتر بلقیس سبحانی، گنبد کاووس

زندگی و آثار

احمد عزیزی متولد چهارم دی ماه ۱۳۳۷ در سرپل ذهاب کرمانشاه است. سرودن شعر را از سال‌های جوانی با مجله جوانان آغاز کرد.

وی آثار شعر و نثر ادبی متعددی دارد؛ و مشهور است که در ساختن ترکیبات نو به شیوه شعرای سبک هندی عمل می‌کند. «احمد عزیزی را می‌توان یکی از جریان‌سازترین و تاثیر‌گذارترین شاعران سال‌های اخیر دانست. شاعری که با زبان نو و با طراوت خود توانست بسیاری از واژه‌ها و ترکیبات نامتعارف و نامتداول را وارد شعر کند. بسیاری از شاعران جوان و از راه رسیده تلاش کردند با تقلید از او مثنوی بسرایند ولی هیچ‌کدام نتوانستند مثل عزیزی شوند یا حتی به او نزدیک شوند. احمد عزیزی در بیشتر قالب‌ها و فضاهای شعر فارسی طبع‌آزمایی کرده است. ولی اهم فعالیت ادبی او در زمینه سرودن مثنوی‌های مذهبی با    رویکردی کاملا نو و امروزی است. مثنوی‌های احمد عزیزی بیشتر در وزن مثنوی های مولانا (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) سروده شده‌اند و کمتر در وزن‌های دیگر طبع خود را آزموده است. احمد عزیزی را شاید بتوان یکی از پرکارترین و پرگوترین شاعران معاصر دانست.»(بیابانکی،1389: 77)

او در پانزدهم اسفندماه ۱۳۸۶ به دلیل کاهش سطح هوشیاری ناشی از تشنج، بیماری قلبی و کلیوی در بخش آی سی یو بیمارستان امام رضا کرمانشاه بستری شد و 9 سال بعد در 16 اسفندماه 1395 با دنیا وداع کرد.

از او آثار متعددی به یادگار مانده است:

«ترجمه زخم»، مجموعه‌ای از شطحیات احمد عزیزی مشتمل بر سال آخر میلادی، زلزله اساطیری، کاج های ملکوت، فراق فلسفه، مزامیر باران، با شط مردم و کبک های کهن است. «خواب میخک»، که عنوان گزیده اشعار احمد عزیزی است که شامل 35 سروده وی و گزیده‌ای از زیباترین مثنوی‌های اوست. «خورشید از پشت خیزران» مجموعه مراثی که به واقعه کربلا اختصاص دارد. «رویای رؤیت» که با چند نثر ادبی آغاز می‌شود و چندین غزل و مثنوی او را شامل می‌شود. «یک لیوان شطح داغ»  که شامل همه شطحیات احمد عزیزی است.

دفترهای          «ترانه‌های ایلیایی»، «شرجی آواز»، «طغیان ترانه»، «کفش‌های مکاشفه»،  «ملکوت تکلم»، و مثنوی‌های او را در بر دارند.

ترانه های ایلیایی که در آن عزیزی، اشعارش را با بیان دغدغه های زندگی در روزگار امروز همراه کرده است.حوزه تداعی معانی در شعر او متأثر از فضل‌نمایی‌ها در حوزه اطلاعات عرفانی، ادبی، فلسفی و مذهبی است تا حدی که هنگام آفرینش فضای معنوی و صور خیال در شعرش، علاوه بر آیات و احادیث و اصطلاحات عرفانی و اسلامی و فلسفی و ادبی، نام شاعران و دانشمندان ایرانی و غربی و کتاب هایشان مؤثر بوده است. ترانه های ایلیایی از این جنس است.

محتوای مثنوی شرجی آواز، عارفانه است. عزیزی در این اشعار از پیامبر اکرم (ص)، مکه و مدینه، حضرت علی و مناجات هایش با چاه، فتح خیبر، حضرت مسیح و حضرت مریم یاد می‌کند و اشعاری در مدح آن‌ها می‌سراید.

«طغیان ترانه» که به همه مثنوی‌های عزیزی اختصاص دارد. «قوس غزل»؛ این مجموعه شعر چنانکه از نامش پیداست، مشتمل بر 240 غزل است و شامل همه غزل‌های وی است.

«کفش‌های مکاشفه» که مجموعه ای از 86 مثنوی احمد عزیزی است که در یک مجلد گرد آوری شده است.

«ملکوت تکلم» که مجموعه چهار مثنوی ملکوت تکلم، سرزمین سرمه، طغیان ترانه، گوشه بیداد و مجموعه غزلیات از آثار احمدعزیزی است.

مجموعه اشعار نو و نیمایی و سپید احمد عزیزی در دفتر «ناودان الماس» گرد آمده است.

احمد عزیزی را بی‌شک می‌توان پایه گذار شیوه ادبی شطح نویسی در تاریخ معاصر ایران دانست. گونه‌ای از نثر دارد که بسیار از نثر ادبی چه از حیث محتوا و چه از حیث زبان غنی‌تر است. در این گونۀ شعری، عزیزی تمام جملاتش را با استعاره و توصیف و تشبیه، آذین بسته و به‌سختی می‌توان جمله‌ای ساده را در این ابیات یافت.

 

برخی ویژگی‌های فکری شعر عزیزی

 

نگرش سنتی در قالبی نو

عزیزی، شاعری است که از نظر فکری و درونمایه‌های شعر آیینی بسیار وامدار سنت فکری گذشته شعر آیینی فارسی است و همان تفکرات و باورها را در جامه‌ای دیگر که گاه بسیار نوپدید و تصویری و گاه نیز کاملاً کلاسیک است، ارائه می‌کند.

تفکری که احمد عزیزی در برخی سروده‌های آیینی‌اش ارائه می‌دهد، بیش از آنکه تفکر حقیقی شیعه و باورهای ناب آن باشد، تبلور فرهنگ عامه شیعیان است. تفکری که در نظر اهالی فکر و علمای شیعه، چندان ارجی ندارد و گاه مورد سرزنش نیز هست.

برخی از این نگرش‌ها بدین قرار است:

 

الف- دادن مقام شاهی به اولیا:

بر طبق سنت گذشته شعر فارسی که در دوره صفویه رایج بود و ائمه اطهار را با عنوان و لقب شاه مدح می‌گفتند، عزیزی نیز به همان راه رفته است:

تو آن پادشاهی که زلفت زرست

که نرگس تو را مهربان مادر است (عزیزی،1380: 34)                        

بر عاشقانت باز کن درهای بسته

دادم قسم شاها به پهلوی شکسته (همان: 44) 

حسین شاهی‌ست گردون پُر فر او

شهیدان دو عالم لشکر او (همان،1381: 20)

ای که سیلی بر رخ مه می‌زنی                          

هین طپانچه بر شهنشه می‌زنی       

زانکه این شهدُخت، دُخت شه بود

این امانت از رسول الله بود (همان،1382: 55)

احمد عاشق بگوی مدح ابالفضل شاه

کز اثر طبع توست رونق بازار من

عازم کرب و بلاست بهر تو عباس‌شاه

طبع شکرریز من، کلک شکر بارِ من (همان،1382: 294)

استعمال این لقب برای پیامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار به فراوانی در شعرهای آیینی عزیزی دیده می‌شود. این شیوه و تفکر با آنچه ائمه اطهار سفارش کرده‌اند، تفاوت بسیار دارد و بر ضد آن است. پیامبر اکرم(ص) خود می‌فرمایند؛ «منفورترین واژه‌ها نزد خدا، نام پادشاه است که کسی را به آن بنامند»(تجلیل تبریزی،1391: 142) امام صادق(ع) نیز در حدیثی می‌فرمایند: «ما را با اسما و کنیه‌های خودمان صدا کنید؛ اهل بیت، سلطنت نداشتند؛ عبدالله بودند».(مجلسی،1399: 225)

آوردن چنین صفاتی با توجه به این که خود پیامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار، با آن مخالف بودند، نه تنها شایسته نیست بلکه نوعی اهانت به شأن آن بزرگواران محسوب می‌شود. «چنین اتفاقی در خوش‌بینانه‌ترین حالت، نوعی گرته‌برداری ناشیانه و بی‌منطق از اشعار شاعران متقدم، همنوایی با شاعران دوره بازگشت، حرکت کردن در دایره تکرار و تقلید، و در نهایت نشانه عدم بلوغ ادبی، و ضعف و ناتوانی در عرصه خلاقیت و نوآوری است. آفتی جان‌فرسا و کشنده که بالندگی و زایندگی را از باغ هزار درخت شعر آیینی ما می‌گیرد و آن را به رکود و رخوت دچار می‌سازد.»(اسماعیلی،1400: 6)

 

ب- مدح تغزلی:

توجه بیش از اندازه به جمال پیامبر (ص) و ائمه اطهار و ذکر اوصاف جمالی و خط و خال و زلف آنان به شیوه شاعران تغزلی گذشته که در شعر آیینی آنان نیز مانند دیگر اشعارشان، این بُعد، برجسته بوده، در شعر عزیزی، یک شاخصه محسوب می‌شود:

ای رخ زیبای تو رشک پری

وی سر زلفین شما عنبری

سیم‌تنا، چند ز پشت حجاب

بازگشایی سر زلفِ زری

در بر حُسنت سپر انداختیم

ای صف مژگان شما لشکری (عزیزی،1380: 37)

وصف این چنین رخ و زلف زری و تن سیمین و صف مژگان امام عصر (عج)، برازنده مقام آن امام همام نمی‌نماید. به‌ویژه وصفی چنین:

جامۀ خود را ز شوق او بدر

جمکران می‌آید آن زیبا پسر (همان: 68)

از این دست اوصاف و تصاویر در شعر آیینی عزیزی بسیار دیده می‌شود:

خال هندویش بت چین می‌نمود

آن شکرلب، بس که شیرین می‌نمود (همان: 45)

در وصف امام حسین (ع):

جَعدِ مشکین طرّۀ عنبرگشا دارد حسین

حُسن یکتا را ببین زلف دو تا دارد حسین (1381: 21)

معصومه ای لیلای من عشق تو در دل می‌برم

سوی تو ای آرام جان! صد کاروان دل می‌برم

من عاشق شهر قُمَم، مدهوش عطر خانُمَم

مجنون صحرای غمم، سوی تو محمل می‌برم (عزیزی،1382: 346)

شاعر گویی، مقام امامان را به درستی درک نکرده است و بیش از آنکه به رسم و راه و بیانات آنان بپردازد، نوعی عشق و علاقه زمینی را در تغزل خود مانند آنچه که در تغزل مرسوم شاعران دیده می‌شود برای ائمه هدی به کار برده است.

پ- تکرار روایات ناروا:

زین‌العابدین بیمار و معجر از سر کشیدن حضرت زهرا (س) و گیسوپریشان کردن زینب (س) از شدت غصه بر شهادت حسین (ع) و ... روایات ناروایی است که از گذشته به اشعار آیینی راه یافته است. عزیزی نیز همین رویه را ادامه داده و در شعر خود به بازتولید برخی از آن‌ها پرداخته است:

هرچه زین‌العابدین بیمار بود

زینب مسکین به شب بیدار بود (همان،1382: 142)

می‌روی و زینب تو، زار توست    

مثل زین‌العابدین بیمار توست (همان،1381: 75) 

مسکین و زار خواندن زینبی که فرمود؛ در واقعۀ عاشورا جز زیبایی ندید، دور از احترام و دون شأن این بانوی صبور کربلاست.

ای که رویت را فلک یک مو ندید

خود که آخر چادرت از سر کشید؟

آی زینب، جامه را در خون مزن

سر برهنه از حرم بیرون مزن

شمس از غیرت، نمی‌تابد به ماه

عصمت یاسین مرو بی پرده راه (همان،1382: 104)

عزیزی نیز چونان مداحان که با قصد به جوش آوردن خون شیعیان و تحریک احساس حفظ ناموس، دست به انتشار این روایات نامستند می‌زنند، تلاش می‌کند و حتی بر این موضوع تأکید بیش از اندازه دارد و در چندین بیت این موضوع را با توصیف، پی می‌گیرد:

آه ای اسوۀ صبر و حجاب

موپریشان، زی کجا داری شتاب؟

پیچ و تاب افتاده در عرش بلند 

ای گل گلزار طاها، رو ببند (همان: 105)

شایسته این است که چنین اتفاقی اگر هم افتاده باشد، از بازگویی آن برای حفظ شأن و احترام آن حضرت، خودداری گردد. درحالی‌که بسیاری از علما چنین اتفاقی را انکار می‌کنند و غیر مستند می‌خوانند.

 

ارادت به رسول اکرم (ص)

ارادت به پیامبر اسلام (ص) یکی از پر بسامدترین موضوعات با مضامین متنوع در شعر عزیزی است:

یا محمد بر جهان اقدم تویی

خاک عالم، طینت آدم تویی (همان،1382: 31)

احمدا بر انبیا اعلم تویی

فخر آدم، زینت عالم تویی

ای که ابراهیم دربان تو بود

وی که اسماعیل قربان تو بود

ای دلیل انبیا مقصود کل

هادی هم بر سبل هم بر رسُل (همان: 30)

خاک از شوق تو آمد در سُخن

زبدۀ تکوین تویی ای ممتحن (همان: 33)

ای امام انبیا ختم رسُل

نفس عالم، جان گیتی، عقل کُل (همان: 31)

ای که هست انبیا از هست توست

خاتم پیغمبران در دست توست (همان،1380: 49)

در همه ابیات بالا، دلیل خلقت جهان را رسول اکرم (ص) دانسته و پیامبران را زمینه ساز ظهور او پنداشته و از پیامبر اسلام (ص) به عنوان زبدۀ تکوین، عقل کل، جان گیتی، امام انبیا و خاتم پیغمبران نام برده است.

 

ارادت به علی (ع) و غلوّ

عزیزی در شعر علوی خود، یک شیعه غالی است و آنچه را که برای رسول اکرم (ص) که دلیل خلقت جهان و مقصود آفرینش است بارها به علی (ع) نسبت می‌دهد. اگر در شیعه این اعتقاد وجود دارد که نماز بی ولایت پذیرفته نیست. او مقام امیرالمومنان (ع) را تا مرتبه‌ای بالا می‌برد که ولایت او را همسنگ با نماز می‌داند:

من نمازم روی من در روی تو

من قبول طاعتم از سوی تو

حق ز نور من جهان را آفرید

وز پی من انس و جان را آفرید (همان،1382: 63)

او را بالاتر از تمام پیامبران و حتی پیامبر اسلام (ص) قرار می‌دهد:

من همان سّرم که در پایان کار

بر محمد زانبیا شد آشکار (همان: 68)

عزیزی، علی (ع) را نخستین کسی می‌داند که در هنگام نوزادی، رسالت را به پیامبر اسلام (ص) مژده داده است:

کودکی بودم در آغوش رسول

سرنهادم بر بناگوش رسول

کی پسر عمّ، تو پیمبر می‌شوی

سید و سالار و سرور می‌شوی (همان: 66)

او، امیر المؤمنین (ع) را همراه و راهنمای همه پیامبران معرفی می‌کند:

من سلیمان را سلیمان کرده‌ام

دیو را بر وی مسلمان کرده‌ام

من همان شیثم که سوی هود رفت

من همان شرحم که بر داوود رفت (همان: 67)

همه انبیا را از یوسف و یونس و شیث و هود و داوود و دانیال و حزقیال و موسی و خضر و ... نام می‌برد و برای هر یک در مشکلات، علی (ع) را یاریگر می‌خواند:

من به هر پیغمبری نازل شدم

بر سر هر امتی حائل شدم (همان)

آشکارا به آن حضرت مقام جبرئیل را بخشیده است:

من همان دستم که در دیر و کنشت

طشت عیسی پر نمودم از خورشت (همان: 64)

در غزلی هم می‌گوید:

موسی عمران بدید، طور طلب را به شب

کآتش عشق علی‌ست، خار بیابان عشق

مرده اگر زنده کرد، عیسی مریم بدان

ذکر علی گفت و گشت، دیده حیران عشق

خضر اگر بی علی، وادی ظلمت برفت

چشمه حیوان نبود در رهِ انسان عشق (عزیزی،1382: 316)

        

ارادت به امام عصر (عج)

ارادت او به مهدی موعود (عج) ارادتی صمیمی است و مضامین مختلفی را در بر می‌گیرد؛ درد دل و درخواست تعجیل در ظهور، عدالت‌گستری، انتقام و خونخواهی شیعیان، مهربانی امام، وضعیت جهان اسلام، نامه در چاه جمکران افکندن و ... :

میندیش از دشمن بدنهاد

ز نو کن جهان را پر از عدل و داد (همان،1380: 34)

وجه عدالت‌گستری امام را بیان کرده است.

مهدی ببین روح شهیدان غرق ماتم

جان‌های پاک عاشقان می‌سوزد از غم (همان: 42)

در جهانی که جان‌های عاشقان از غم می‌سوزد و حتی روح شهیدان غرق ماتم است، وجه امید به وجود امام را مطرح کرده است.

آه آه از شیعیان و آهشان

         خود مگر مهدی بود خون‌خواهشان

                                      (همان: 74)

به وجه انتقام‌گیری امام، اشاره کرده است.

چو او خود که بر تخت شاهی سزاست؟

که با نام او خصم حاجت‌رواست (همان،1381: 51)

امامی که با وجود انتقام‌گیری، عدالت او به‌گونه‌ای‌ست که حتی دشمن او در حکومتش، کامروا خواهد بود. به شاه دانستن و نامیدن امامان، در شعر عزیزی، پیش از این اشاره شد.

یکی از مسائل درباره مهدی (عج) محل زندگی اوست. برخی با اتکا به روایاتی، مکانی به نام جزیره خضرا را محل زندگی آن امام معرفی می‌کنند. عده‌ای شدیداً به مخالفت با این نظریه پرداخته‌اند. عزیزی از امام (عج) با عنوان «شه خضرا نشین» نام می‌برد و بر این باور صحه می‌گذارد.

الا ای عطر دین ما کجایی

شه خضرا نشین ما کجایی (همان1380: 80)

بر خلاف عزیزی، سلمان هراتی، سخت با این نظر مخالف است و آن را به سخره می‌گیرد:

او همین‌جاست همین‌جا

نه در خیال مبهم جابلسا

و نه در جزیرۀ خضرا

و نه در هیچ کجای دور از دست

من او را می‌بینم

هر سال عاشورا

در مسجد بی‌سقف آبادی

    با برادرانم عزاداری می‌کند

او را پشت غروب‌های روستا دیدم

همراه مردان بیدار

مردان مزرعه و کار (هراتی،1376: 158)

هراتی، امام زمان را در همه‌جا می‌بیند و بر خلاف عزیزی که از جمکران می‌خواهد به جانب صحرا نظر کرده امام زمان (عج) ـ شاه خضرا‌نشین ـ را خبر کند، او را در دسترس و در کنار مردمان عادی و حاضر در روزمرّه آنان می‌داند.

 

صمیمیت

ویژگی دیگر عزیزی در اشعار آیینی‌اش، صمیمیتی است که گاه موجب کاهش فخامت زبان شعری او می‌شود. او در درد دل با امام زمان (عج) عباراتی چنین را به کار برده است:

می‌گذارد وعده اما بی خبر

می‌رود کوی رقیبان دگر

هر شب از کوی رقیبان حسود

انتظارش می‌کشم اما چه سود؟ (عزیزی،1380: 66)

دلبرا آهم بگیرد دامنت

بس کن این نامهربانی با منت (همان: 64)

مرا از حال خود جانا خبر کن

ز آه شیعیانِ خود حذر کن (همان: 61)

بیا در کوچه، ای اربابِ من باز

سگ کوی توام، سنگی بزن باز (همان: 60)

تصور ارتباطی چنین، رقیبان و حسادت و ... و تهدید امام (عج) به گرفتن آه شاعر دامن آن حضرت را و حذر دادن امام از آه شیعیان و از همه مهمتر سگیه‌سرایی در بطن شعر مهدوی، بسیار عجیب و دور از شأن بلند امام زمان (عج) است.

استفاده از گروه تصاویری که مناسب مقام اولیا نیست، در مثنوی «سایه سارا»ی عزیزی به شکلی نامحترمانه رخ داده است، او در این مثنوی، طی 14 بیت، اصطلاحات مربوط به بازی گنجفه (ورق) را آورده است:

گرچه بابا خاج علم و مدرک است

از فدک هرچند سوری خورده است

در ورق‌های خدا بی‌بی تک است

در قمار عشق بی‌بی برده است (همان،1382: 53)

استفاده از تشابه ورق بی‌بی با بی‌بی که فاطمه زهرا (س) بدان عنوان خوانده می‌شود و بازی با این تصویر و مراعات نظیر سایر اصطلاحات این بازی با آن حضرت، سطح مبتذل به شعر آیینی عزیزی بخشیده است. با عباراتی چنین:

بی‌بی صحرای محشر، بی‌بی است

در قیامت آس آخر بی‌بی است (همان: 54)

 

طبیعت‌گرایی دینی

عزیزی، شاعری طبیعت‌گراست. طبیعت با حضور همواره خود در شعرهای این شاعر، پیوندهای معنوی و قدسی ایجاد می‌کند. او در این راه، یادآور سهراب سپهری است.

او، چون عارفی، تسبیح موجودات در طبیعت را می‌شنود و می‌بیند:

می‌شود هر نیمه شب در زیر بند

یا مجیر جیرجیرک‌ها بلند (همان،1382: 12)

جیرجیر جیرجیرک‌ها را خوانش دعای مجیر می‌پندارد و می‌شنود.

اطلسی‌ها روح را جان می‌دهند

رازقی‌ها بوی عرفان می‌دهند (همان: 11)

طبیعت و زیبایی آن، مظهر جمال الهی است و آیه‌هایی برای شناخت خداوند بزرگ و عزیزی در جای جای اشعارش، با به تصویر کشیدن این جمال، آیه‌های الهی را به مخاطب خود نشان می‌دهد.

 

عرفان و اندرز

عرفان و اندرز   نیز در شعر آیینی او جایگاه خاص خود را دارد. نگرش عزیزی به زندگی و مرگ، ذات هستی، عبادات و ... نگاهی خاص است که در سروده‌هایش تبلور یافته است:

زندگی یعنی؛ وزش در باغ برگ

زندگی یعنی؛ زمینی پر تگرگ

هرکجا رودی بروید، زندگی‌ست

کبک هرجا پر بشوید، زندگی‌ست (همان: 87)

او زندگی را با تصاویری از طبیعت، چونان طبیعت، متنوع و با سختی و خوشی توأم تصور می‌کند و به مخاطب می‌قبولاند       که زندگی را همین‌گونه باید پذیرفت. مرگ را نیز با نگرشی عرفانی، چندگونه و رنگین و متنوع می‌داند:

مرگ‌های زرد در سن صدند

غالباً این مرگ‌ها در معبدند

وقت اینجا فصل گل ریز است و بس

موسم این مرگ پاییز است و بس (همان: 89)

او معتقد است که مرگ هر کس شبیه آرزوها و دریغ‌های اوست و به نوع زندگی‌اش مربوط است و اینکه مرگ همواره همراه ماست:

مرگ ما همواره رنگ آه ماست

مرگ ما چون سایه‌ای، همراه ماست (همان)

نیایش‌های او نیز دیگرگونه است.

با یکی از همین نیایش‌ها سخن را به پایان می‌بریم:

بال آهم در عروجی باز کن

در دلم راه خروجی باز کن

خسته‌ام از شهر عادت، شهر عاد

شهر بی افسانۀ بی ‌شهرزاد

در دهِ فطرت هوا آبی‌تر است

برکۀ آیینه مهتابی‌تر است (همان: 6)

 

منابع:

اسماعیلی. رضا. (1400). شعر آیینی در دامچاله واژگان غیرتوحیدی. یک‌شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰، شماره ۲۲۷۸۷. ص 6

بیابانکی، سعید. (1389). سجده بر محراب. چ اول. تهران: امیرکبیر.

تجلیل تبریزی،ابوطالب. (1391). المعجم المحاسن و المساوی. جلد اول. چ دوم. قم: الجماعه المدرسین بقم المشرفه، موسسه النشر الاسلامی.

عزیزی، احمد. (1380). رویای رؤیت. چ اول. تهران: سروش.

عزیزی، احمد. (1381). خورشید از پشت خیزران. چ اول. تهران: سروش.

عزیزی، احمد. (1382). شبنم‌های شبانه. چ اول. تهران: موسسه فرهنگی انتشاراتی اباصالح.

عزیزی، احمد. (1390). کفش‌های مکاشفه. چ چهارم. تهران: انتشارات بین‌المللی هدی.

مجلسی، محمد باقر. (1399). بحارالانوار. جلد 1. چ اول. قم: مخطوط.

هراتی، سلمان. (1376). دری به خانه خورشید. چ دوم. تهران: سروش.

 

 

 

تکلم

حمید گلچوبی‌فر، گرگان

 

.....و سخن بیابان بود

که چین می‌خورد

در تکلم ساده‌ی شن‌ها

 بی‌آنکه سخنی گفته باشیم

جای پایمان

بوی گورهای تازه می‌دهد

بر منقار کرکسانی

که واژه را تا استخوان می‌بلعند...

... پیوسته حریر باد

بر آرامگاه شن

آب اشتباه تشنه‌ی آدم بود

شکل تکلم کودکی

که از روی نیاز زبان می‌آموزد

و بی‌تفاوت از شن‌ها

همچنان بی ردّپا می‌ماند.

 

 

 

 

دو شعر تازه

از آسا قربانی، گرگان

 

(1)

ببوسی‌ام...

جای انحنای لبخندم

آن گوشه

هزار شکوفه‌ی گیلاس می‌روید

صدایم بزنی...

جای بله می‌گویم: جیک جیک

جیک جیک

و با سینه‌ی سرخ ظریفم

بازوانت را جنگلی پر از پرنده می‌کنم

و اگر

دل‌ات تنگ شود...

کش می‌آیم

کش می‌آیم و تبدیل به جاده‌ای برای آمدن

و آفتابی برای نشان راه می‌شوم

چون من زنم

زن،

قدیمی‌ترین جادوی جهانم من...

 

(2)

در آغوش تو

خندیدم

سیکلمه‌های وحشی پچ پچ کردند که او

رازی می‌داند...

در آغوش‌ات دوباره

گریه می‌کردم

گل برف به خواهرانش نگاه کرد و گفت:

راز او در پژواک خنده‌اش پنهان است

بگذاریم بخندد

تا رازش را پیدا کنیم

خندیدم و خندیدم و خندیدم...

و با خنده به رودخانه گفتم:

با من بیا

تا از شرشره‌های دامنم

به برف نشسته بر شانه‌های پهن کوهستان برسی

به ماندگاری

به پاسداری

به مراقبت تا لحظه‌ی تشنگی زنی

که به اقیانوس فکر می‌کند و وقتی نام‌اش را صدا می‌زنند

بجای

: هان؟ کی بود که صدام زد!

صدای شالاپ افتادن ماهی روی اسکله را می‌شنوی!

صدای شکستن سطح آب از سنگینی شکم نهنگی حامله!

چرا که او رازی می‌داند

که در پژواک خنده‌اش پنهان است...

 

 

دو شعر کوتاه

محمدمهدی اورسجی، گرگان

 

(یک)

کدام ابر می‌آید

پدرم را در باران ببینم

تو سبز شوی

من کنارت عکس یادگاری بگیرم و

پدرم هم باشد

 

(دو)

 

سوغات آن پیاده‌رو

من بودم، اشک پدرم

هُرم عطش دستان مادرم

اشکهای پدرم را صدا دار می‌کرد.

آهسته، خود را در خودم می‌شنیدم.

 

 

 

عاشقانه‌ای به رشتی

تره دوست دارم

حسین طوّافی

 

تره دوست دارم

اگر ستارائن فیوید جه آسمان،

دواره شب، خفابه ایجگره

تره دوست دارم

 

اگر همه‌ته آسمان ادرجکانا دودید

ستاره روسیاهی ره

نفس بی‌نفس ببه

اگر باهار هیچ کسا خانه‌ور نایه

تره دوست دارم

 

اگر تمامابه دونیا، پرستویانا باله مئن

آدمی دیل ده نلرزه ایتا زأکه ونگه ره

اگر مردوم اهرته جواب

فقط گلوله ببه

تره دوست دارم

تو می آزادی پرچمی

 

تره دوست دارم کیی هرته رنگ

تی نقشا مئن اویرابه

حتا اگر شواله سردابه

دریا خو گردونده مئن اسیرابه

حتا اگرکیی شاعران، ده هیچ تره غزل نیگید

بشر خو سرکلافه‌یا گوماکونه

د‍ِوِسته بالا کبتران دیل جه گرخانه بترکه پاره‌پارابه

اگر کیی خصم دواره کوچه‌‌راه و کوگانا

هرچی چراغه بوکوشه

تره دوست دارم

تو می آزادی پرچمی

 

وقتی شب خو قامتا

دودا‌بوسته آسمانه مئن چرخانه

وقتی آسمانا کُرکیان

نی‌لبک زنید

آسمانا ورزا ره

ناقوسانا ایشتاوا

اَوره اَویا باد

وقتی تی جانا مره گی سلام و

ول‌گیره خیال

تره دوست دارم

تو می آزادی پرچمی

 

تره دوست دارم

تو می ناجه حقیقتی

تو می جیجاکی رگ‌واوه صدا میان

می دیل‌حزینه روزانا خانی

تویی کیی هرته رنگ تی نقشا مئن اویرابه

تویی کیی خصم

عاقبت تی بازا واهیلا‌بداشته زولفا مئن اسیرابه

تره دوست دارم

تو می آزادی پرچمی

 

ستاره سوبه‌سو بمرد

اله‌تی‌تی جوخوفته ابره پوشت

انرمره جه توقایی بوسوخته دودابوست

روخان واخوشته آسمان کبودابوست

ولی تو شاعرانا شعره مئنی زنده‌یی

و شاعرانا زم‌بینیشته قلبانا بپاداری

 

تره دوست دارم

تو می آزادی پرچمی

تره دوست دارم

تو می ناجه حقیقتی

 

 

 

ترجمه:

تو را دوست دارم...

 

تو را دوست دارم

اگر ستارگان از اسمان سقوط کنند

شب به حرکت درآید

فریادها خاموش شوند

تو را دوست دارم

 

اگر تمام روزن‌های آسمان را مسدود کنند

تا ستارگان را از درخشش بازدارند

نفس از تا بیفتد

اگر بهار، به هیچ خانه‌ای سر نزند

تورا دوست دارم

 

اگر دنیا در بال پرستو‌ها به پایان برسد

اگر قلب آدمی دیگر

برای گریه‌ی هیچ کودکی نلرزد

اگر پاسخ مردمان تنها گلوله باشد

من تو را دوست دارم

[ چراکه] تو پرچم آزادی منی

 

من تو را دوست دارم چرا که تمام رنگها

در نقش تو محو می‌شوند

حتی اگر شعله‌ها سرد شوند

دریا در گرداب خود اسیر شود

حتی اگر شاعران دیگر برای تو غزلی نسرایند

انسان هدفی نجوید

[ حتی اگر] قلب کبوتران دربند

از هراس رعد هزارپاره شود

و دشمن، در کوی برزن قدم بگذارد

تا تمام چراغ‌ها را خاموش کند

من تو را دوست دارم

[ چون ] تو پرچم آزادی منی

 

وقتی شب

در آسمان سوخته

قامت می‌گستراند

وقتی دختران آسمان

برای ورزای آسمان نی‌لبک می‌زنند

وقتی باد آواره

هوشباشِ ناقوسها را با خود می‌آورد

آن دم که تو با روح خویش به من سلام می‌کنی

خیال شعله می‌کشد در من

 

تو را دوست دارم

چرا که تو حقیقت آرزوهای منی

تو در صدای زخمیِ رگ بریده‌ام

روزهای مغموم مرا آواز می خوانی

تویی که هررنگی

در نقش تو محو می‌شود

این تویی که دشمن عاقبت

در گیسوی رهای رقصان تو

اسیر می‌شود

تو را دوست دارم

چراکه تو پرچم آزادی منی

 

نور ستاره مرد

ماه پشت ابرها پنهان گشت

شقایق از عشق سوخت و خاکستر شد

رودخانه خشکید و آسمان سیاه گشت

اما تو

در شعر شاعران زنده‌ای

تو قلب فروزان شاعران را زنده می‌داری

 

تو را دوست دارم

تو پرچم ازادی منی

تو را دوست دارم

تو حقیقت آرزوهای منی

 

 

ببار ای عشق!

محمد حسین کرمانی، بندرگز

 

ببار ای عشق، عشق

که سر زمین وجودم

تشنه توست

ببار بر بالین خوابم

رویای با تو بودن را

تک سلول دنیا شدم

انفرادی مولکول‌های تنهایی

به دوش کشیدم

می‌ترسم...

تا تو بیایی 

من  در غربت خاک تجزیه دوست داشتن شوم

مشتی از  من بگیر

بدان من خاک پای عشقم

به حرمت عشق

ببار از یادت

بر خاطرات 

قامت بلند دوست داشتن

آنجا پنهان است

بخوان مرا

من سوره دل

نوشتم

بر درگاه نگاهت