کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
دورهمي سپندارمزگان
پنجم اسفند روز سپندارمزگان با هم از شاهنامه فردوسي، غزل حافظ و سعدي خوانديم و شنيديم. ما کودکان و نوجوانان روزنامه گلشن مهر، جشن هاي ايراني را گرامي مي داريم.
يادداشت دبير صفحه
آزاده حسيني
هفته گذشته با اين جمله شيمبورسکا تمام کرديم که:
«همه فکر مي کنند چيزي براي گفتن دارند. حال آن که حرف با ارزش در يک قرن، شايد بيش از يک يا دو بار پيش نيايد». ما که يک قرن نمي توانيم باشيم ولي مي توانيم حرف هاي قرن گذشته را بخوانيم. اين همه شاعر و اين همه دورهمي هاي شاعرانه؛ اگر با اين عبارت خانم شيمبورسکا برنده نوبل ادبيات به آنها نگاه کنيم، شايد بسياري از حرف ها ارزش شنيدن نداشته باشد. اما همانطور که در فوتبال با همکاري و تصميم گيري مناسب همه بازيکنان در کنار هم، نهايتا يک نفر گل مي زند؛ در زندگي هم هر حرکت شايسته در راستاي هدف، ارزشمند است. شايد حرف ما آن يک حرف ارزشمند قرن نباشد، اما درخت با تمام اجزايش درخت است و هر سال چند ميوه به بار مي نشيند. کسي برگ هاي درخت انار را نمي خورد؛ اما همه اينها در کنار هم براي رسيدن انار زنده اند.
پروين بخوانيم
پروين اعتصامي متولد بيست و پنجم اسفند است و سالگرد فوتش هم پانزدهم فروردين. معمولا در شلوغي هاي آخر سال و بعد از نوروز، کمتر فرصت مراسم بزرگداشت براي اين شاعر تبريزي پيش مي آيد. اين هفته با هم شعري از ايشان بخوانيم. شما گلشن مهري ها هم در کارگاه هاي فضاي مجازي با ما همراه باشيد و مانند هميشه اين بار به مطالعه و بررسي شعر پروين بپردازيم.
پروين به سبک «مناظره» در شعرهايش معروف است. ظلم ستيزي، عدالت، مقابله با رنج و فقر درونمايه شعر فروغ است.
استاد شفيعي کدکني در کتاب «با چراغ و آينه» پروين اعتصامي را «مستقل ترين شاعر دوره شعر فارسي پس از مشروطيت» مي نامد و معتقد است بسياري از شاعران هم دوره و پس از او، از سبک شعري اش تاثير گرفته اند. با هم چند بيت از غزل پروين بخوانيم:
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اين پيراهنت است افسار نيست
گفت: مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت: مي بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت: رو صبح آي! قاضي نيمه شب بيدار نيست
شعر ننه سرما
باران شيخ ويسي
اومد دوباره اينجا
فکر مي کنيد کي؟ ننه سرما
ها کشيدم بازم رو کل دنيا
رو عينکش بخار داره اين هوا
عصا به دست اومده
با چارقد گل گلي
با موهاي حنايي
با يک دماغ نقلي
مهمون خونه ها شد
دست تو دست يلدا
يه دست ديگه ش هندونه
بفرماييد بفرما
آش پشتپاي مادربزرگ قبل از کربلا
زينب رحيمينژاد
يَک روز خاش خانه هنيشته بيمه که مه تلفن زنگ بزوئه. کي بيه؟ مه جان مار. زنگ بزو که من خان بورم کربلا، اَم همسايه زن بموو بئوته که بيه اسم بنويسيم بوريم کربلا با هيئت زنهاي فاطيمه، يک ده، پونزده نفري فعلا هستيمي. خان بورم کربلا، خله مه دل دره. بيا اَم خانه هشه چي به چيه، خاش پير دره هم خَوِر هاده که بيه خانه، خاش برار دره خاش برارزن دره، خاش عامي زن و عامي داختِراره، خاش شي آدماره، هر کس ره که دُندي خور هِکان، خان يک لبّه آش بپجم در هکانم. اِسه ته بيا هشيم که بپجيم. من هستامه بوردمه خاش مار خانه. همه چي ره آماده هکاردمه. وقت آش بَپِتِن بويه تش دِرِست هکاردمي. با خاش فاميلا، آنچه بخاردنه، آنچه بوردنه، آنچه پخش هکاردنه، بسلامتي مه جان مار بورده و بموئه. چئوشي هکاردنه و گاسفند قرباني کاردنه من مار لنگه پا. شام بپتيمي و درهکاردمي و فاميلا جم بَوينه. مي جان ماره دره خوشآمِد کاردنه. خله خوشحال بيه مه مار که بورده کربلا و زيارت امام حسين. انشالله همه قسمت بووئه.
دختر لوس
مريم علياکبري
سال ها پيش دختري به نام ليديا زندگي ميکرد. او دوازده سالش بود ولي خيلي لوس بود و بچگانه صحبت مي کرد. هرچه گذشت و او بزرگتر ميشد ولي همچنان به رفتارش ادامه مي داد. روزي ليديا به مسابقه خوانندگي رفت، ولي به خاطر اينکه از همان اول ياد گرفته بود لوس حرف بزند، آنجا هم بلد نبود چيزي بخواند. بعد همه داورها به او نمره صفر دادند. او با ناراحتي به خانه برگشت. مادرش از او پرسيد: «چي شده دختر نازم»؟ او به مادرش گفت: «ماماني همه منو مسگله مي کنن». (منظورش مسخره بود). مادرش گفت: «اين چه لحن بچگانه اي است؟ تو ديگر بزرگ شدي دخترم لوس بودنت را کنار بگذار»! دختر خيلي عصباني رفت به اتاقش و در را محکم کوبيد. صبح روز بعد مادرش به او بي محلي مي کرد. دختر خيلي ناراحت بود که مادرش با او حرف نمي زند. به مادرش گفت: «مامان جون چلا با من حرف نميجني»؟ مادرش به او گفت: «بازم داري بچگانه حرف مي زني؟ چرا نمي فهمي که تو ديگر بچه دو ساله نيستي»؟ دختر وسايلش را جمع کرد و به مدرسه رفت. بعد از چند ساعت به خانه برگشت به مادرش سلام کرد و گفت: «شام چي داريم»؟ مادرش با تعجب گفت: «تو خودت هستي؟ باورم نمي شود. تو ديگر بچگانه صحبت نمي کني». دختر با خوشحالي گفت: «من ديگر بزرگ شدم و نبايد بچگانه صحبت کنم، مادر جان دوستت دارم».
خيالي
زينب اسدي
آمين جلوي آينه ايستاده بود و خود را در آن ميديد که ناگهان ترسيد و کمي عقب رفت. آيا خوب ميديد و درست ميشنيد؟! چشمان خود را چند بار باز و بسته کرد. امّا اشتباه نکرده بود. آينه دهان باز کرده بود و مي خنديد. آمين که ترسيده بود،گفت: «تو......تو...»! نترس! من آينه هستم. تصوير هر کس را به خودش نشان ميدهم، تا خود را مرتّب و منظّم کند». «امّا....امّا آينه ها که حرف نميزنند و نمي خندند! آيا من خواب مي بينم»؟ -«خنده من از قيافهي توست»!
-«منظورت از نمي فهمم! به خودت نگاه کن! متوجه ميشوي! نمي خواهي صورتت را بشويي؟ چرا موهايت پريشان است؟! پيراهنت چقدر نامرتّب است؟ چرا يکي از دکمه هاي آن باز است»؟ آمين با تعجب حرف هاي آينه را شنيد و با خود گفت: «يعني من اينقدر نامرتّب هستم»؟! صورتش را شست و پيراهن خود را عوض کرد و دکمه هايش را مرتّب بست. در برابر آينه ايستاد و موهايش را شانه کرد. دوباره صداي خندهي آينه را شنيد. ره به آينه گفت: «خودم را که مرتّب کردم! ديگر چرا ميخندي»؟! -«خودت زيبا شدي! ولي اتاق را ببين! چرا وسايلت روي زمين پخش شده است؟ چرا کتاب هايت روي زمين افتاده اند؟! اين کاغذها روي کيف چيست؟! آمين سرش را پايين انداخته بود و خجالت مي کشيد. ظهر امروز اين بي نظمي ها را ايجاد کرده بود و قبل از مرتّب کردن اتاق به خواب رفته بود. خيلي زود کتاب ها را در قفسه چيد. وسايل مدرسه را در کيفش مرتّب کرد و آن را در گوشه اتاق قرار داد. کاغذها و تراشه هاي مداد را جمع کرد. لباس مدرسه اش را از روي صندلي برداشت و در جالباسي آويزان کرد. حالا اتاق تميز و مرتب شد. دوست نداشت دوباره صداي خنده آينه بلند شود. نگاهي به اطراف کرد. اتاق تقريبا منظّم شده بود. جلوي آينه آمد. حالا نظرت چيست آينه جان؟! آينه نگاهي به اطراف کرد و گفت: «آفرين! حالا شدي يک پسر تميز و منظّم»! آمين آمين ......بلند شو! آمين وقتي بيدار شد فهميد همه چي خواب بود.
لحظه ي حال
سيده زهرا علوي نژاد
آنجا سر سبز بود و پر از زيبايي
چمن بود و گل هاي رويايي
مي آمد صداي گذر آب
چه کساني حالا بودند خواب
مي آمد صداي آواز قناري
هر حيواني خود مي کرد کاري
همه در آنجا بودند مشغول به چيزي
همه براي زندگي خود داشتند برنامه ريزي
حيوانات لذت مي بردند از زندگي خود
لذت مي بردند از سرسبزي و گل ها و درخت ها و صداي رود
آنها قدردان بودند و لذت مي بردند از همه چيز
دقت مي کردند به چيزهاي بزرگ و کوچک و ريز
اما انسان ها چه؟ انسان ها چه داشتند؟
دائم به اين فکر ميکردند که هيچ نداشتند؟
تفاوت آن حيوانات با بعضي انسان ها بود در اين
انسان ها فکر نمي کردند به لحظه آخرين
بعضي انسان ها فقط مي گفتند ندارم و نمي شود و نيست
فکر مي کردند فقط با آينده نگري خالي مي شود زيست
اما چه زماني مي خواستند باشند در لحظه حال؟
تمام فکرشان فقط بود جمع آوري مال
انسان چه زماني در لحظه زندگي خواهد کرد؟
چه زماني مي خواهد نگراني هاي بيهوده را کند طرد؟
برنامه ريزي براي آينده درست است اما نه به قيمت از دست دادن حال
در آن صورت حتي براي خود انسان نمي ماند هيچ حال و احوال
انسان بايد بينَد چه دارد و ندارد سپس کند کوشش
جوري که حداقل بتواند داشته باشد آرامش.
زيبايي چيست و زيباي واقعي کيست؟
دينا قرباني
از نظر من زيبايي در باطن انسان هاست نه فقط در ظاهرشان. نظر هر فردي در مورد زيبايي فرق دارد. مثلا يکي حتي کوچکترين چيز را زيبايي مي داند يا فردي زيبايي ظاهر را قبول دارد يا اتفاق هاي بزرگ و قشنگ را زيبايي مي داند. زيبايي يعني دور هم جمع شدن و وقت گذراندن با خانواده. زيبايي يعني ديدن خنديدن و خوشحالي، کسي که دوستش داري. زيبايي يعني رفتار و اخلاق خوب هر فردي که به دل بنشيند. زيبايي يعني فردي که در حال نيايش با خدايي است که اين همه نعمت داده است. زيبايي يعني محبت مادر به فرزندش. زيبايي يعني راه رفتن زير باران و بوي خاک. يا ميتوان گفت زيبايي يعني پرنده اي که دنبال غذا براي جوجه اش است. خلاصه اينکه زيبايي هاي قشنگي وجود دارد. چگونه ثروت و ماديات و يا داشتن خانه بزرگ و پول زياد را زيبايي و خوشبختي مي بينند. اينکه آرامش وخنده به لب داشته باشي زيبايي بزرگي است. و زيباي واقعي کسي است که اين دنيا را خيلي قشنگ نقاشي کرده است؛ طبيعت، پرندگان، ماهيان و انسان ها. وقتي خدايي که با خلاقيت و سليقه اين همه زيبايي ها را آفريد، قطعا خدا زيباي واقعي است. از نظر شما زيباي واقعي کيست؟!
باران يعني تحرک
سيده فاطيما عقيلي
قدم هايي از جنس شور و اشتياق بر سنگ فرش هاي سرد روي زمين مي کارم. بازم هم برگ ديگري از روي درخت چنار استوار با ريتم خاصي از شاخه جدا مي شود. چقدر خوب است، کنار درب منزل درخت چنار کهنسالي يافته شود. خانه شاعرانه! با عطر و بوي شعر و هنر. بوم نقاشي ام را بررسي مي کنم. با اين هواي سرد پاييزي کمتر به حياط ميآيم. بايد فکري براي اين نقاشي نصف و نيمه کنم. کليد را درون قفل مي چرخانم. از شب قبل، هنوز کتاب هاي شعر جديدي که خريده بودم روي فرش گرم و نرم گويي آرام گرفته بودند. دستي رويشان مي کشم و آنها را جمع ميکنم. از تلخي قهوه، مي آموختم درک شادي را. در انتظار جرعه اي قهوه، به افکار خود فرصت مي دهم تا خودنمايي کنند. «امروز که در پارک قدم ميزدم و پياده روي مي کردم. چند کودک را تماشا کردم که بي دليل شاد بودند». لبخندي به سراغ چهره غرق در ايده ام مي آيد. قهوه ام را درون ليوان مورد علاقه ام ميريزم. کنار پنجره مي نشينم که نمايي از باران پاييزي داشت. خوب است آن پالتو پشمي را پوشيده بودم، و اگر نه در اين سرما مورد انجماد قرار مي گرفتم. حال هم با تعويض آن لباس ها، يک پليور بافتني چهارخانه همراه با شلوار مشکي هم رنگش پوشيده بودم. اگر کمي سردتر بود، مطمئنا کلاه هم ميگذاشتم.
باران را هميشه نمادي از تحرک مي دانم و بر نظرم پايبند هستم. باران همواره در ژرفاي وجودم فرياد دگرگوني، تحول و تحرک را مي دهد. و من به زيبايي قطرات آرامش بخش آن مينشينم با همراهي، جرعه اي قهوه.
مادر
سحر حسن زاده نوري
روشنايي شب هاي تاريکي ام تويي
هر لحظه و هرجا اميد زندگي ام تويي
دليل نفس کشيدن و زندگي ام تويي
بهترين نعمت زندگي ام تويي
مهر و محبت در تمام وجودم خانه کرده است
تصور به نبودنت مرا ديوانه کرده است
زيباترين فرشته زميني زندگي من
مادر تو بهترين هديه خدايي براي زندگي من
سوگند خبلي
چه قدر در چشم پدر زيباي بي حد شده اي
اينجاي واقعه بيشتر شبه محمد شده اي
شاگرد مکتب ادب و رزمِ عمو عباسي
دليل خواندن قل هو الله احد شده اي
گفته اي تشنه اي، اما نشانِ شهامت داري
چه کرده اند با تو که جزئي از کربلاي بيداري
اربا اربايي و هر جايي از خاک تو را مي بيند
علي اکبر رعناي پدر بودي و اصغر بي انکاري
در غمت اين بار ليلاست که مجنون شده است
تو جان جهاني و جهان از غم تو خون شده است
اذان گوي حرم بودي و آيه آيه از تو ما مي خوانيم
جواني و اولين شهيد، حرم از تو مفتون شده است
آسمان
نازنين زهرا چيت بند
ابرها تند تند مي گذشتند و باد آنها را به مقصدي بي پايان هدايت مي کرد. خورشيد در حال غروب بود، غروبي دل انگيز و زيبا. آسمان بي انتها به رنگ نارنجي در آمده بود و پرندگان با آزادي در حال پرواز بودند. آنقدر غرق در ديدن آسمان بودم که زمان و مکان را فراموش کردم. به خود که آمدم شب شده بود و دوباره غرق در تماشاي آسمان بي انتها شدم. آنچنان مرا غرق خود کرده بود که گويي دريايي باشد و من غواصي که در آن شنا ميکنم. از کودکي عاشق اين بودم که زماني به فضا سفر کنم و از آن بالا به زمين خيره شوم و از نزديک ستارگان را تماشا کنم. مادرم هميشه مي گويد؛ من مانند ستاره اي هستم که منتظر است روز تمام شود و در آسمان شب با بي پروايي به درخشيدن بپردازم. و اين روياي کودکانه قرار است فردا به واقعيت تبديل شود سفر به فضا. بالاخره قرار است روز تمام شود و ستاره به درخشيدن بپردازد. آن هم با شادي و در آسمان بي انتها در کنار ديگر ستارگان. همين قدر زيبا و آزادانه.
آرزوي باور نکردني
نازنين زهرا خانقلي
سلام اسم من کلودين هست. من صد و هفده سالمه. تنها آرزويي که تو بچگي تا الان داشتم اين بود که دنياي انسان ها رو ببينم. يک روز که وقتي پنجره خونه مون باز بود از مامانم خواهش کردم تا دنياي بيرون رو ببينم و اون هم گفت موقعي که صدو بيست و يک ساله شدي، ميتوني دنياي بيرون رو ببيني من هم صبر کردم تا صد و بيست و يک سالم بشه...نيمه شب. بالاخره وقتشه. نمي تونم وصف کنم چقدر خوشحالم مادرم. وارد اتاق شد خيلي جدي بهش گفتم مامان من وقتي صدو يازده سالم بود بهم گفتي ميرم بيرون حالا بايد بذاري برم بيرون و دنياي آدم ها رو ببينم. مادرم هم قبول کرد ولي من بعد کلي کلنجار با مادرم فهميدم که رضايت داده بود. براي همين چمدونم رو بستم و پرواز کردم. قبل از اينکه پرواز کنم مادرم گفت خفاش کوچولو به کجا چنين شتابان؟ گفتم ميخوام برم دنبال آرزوهام مادرم بهم گفت که خيلي مراقب باشم و هر موقع که خواستم ميتونم برگردم خونه. رفتم البته ميدونستم که بايد از اين چيزها فرار کنم. مثلاً يک چيز چوبي، دو تا سير و سه تا سير و مخصوصا آفتاب! داشت صبح ميشد براي همين توي انبار يکي از انسان ها قايم شدم خوشبختانه اون ها داشتند ميرفتند ولي يکي بچه ها خونه موند. خيلي دوست داشتم باهاش ارتباط برقرار کنم براي همين اول يه پيام فرستادم نوشته ي پيام: «سلام انسان عزيز! من يک خونآشام هستم البته نه از اون بدها مثلاً من خون تو رو نميخورم و اذيتت نميکنم خيلي دوست دارم پيشت بمونم اگه نمي ترسي بيا به انباري! خدا نگهدار»!
اون پيام رو ديد و اومد. اوه باورم نميشه اون يه روح هست. يه نصف هيولا! به سمتش رفتم و سلام کردم. اون از هيجان تبديل به روح شد و از ماشين اسباب بازي برادرش رد شد. سلام کرد من هم رفتم سمتش و خيلي خوشحال بودم که يه هيولاي نيمه تو دنياي انسان ها رفت من اون رو به هتل خودمان دعوت کردم و اون هم قبول کرد. شايد باورتون نشه و کلا تو اون شهر نيمه هيولاها زندگي ميکردند. من بعد از صد و بيست و يک سال زندگي بالاخره موفق شدن دوستي براي خود داشته باشم.
تمرين کلاسي با حرف ر، مثل رنده
آرنيکا روح افزائي
پنج صبح است و راکنها مدرسه دارند. رينگ رينگ زن به صدا درآمد. باز هم مدرسه ي رنده دير شد. ميدونم که اسم خوبي نيست ولي راکنها هر زبالهاي که پيدا ميکنند، اسمش را روي بچههاي خود ميگذارند فکر ميکنند که خوش شانسي مي آورد.
رنده روسري راه راهش را که از رنگ هاي روشن استفاده شده بود، از کمد لباس ها برداشت و سر کرد و به راه افتاد. او حتي يادش رفت که لباس راحتي خود را عوض کند. او از همه سختي ها گذشت از رودخانه، از ميمونهاي رقاص که مثل ربات ميرقصيدند، گذشت و بالاخره رسيد به مدرسه. وقتي سر کلاس نشست يادش آمد که سرويس بهداشتي نرفته و بدو بدو به سمت سرويس بهداشتي راه افتاد. وقتي به آنجا رسيد اولين برچسب که روي در چسبيده عکس يک ربات مرد است و دومين عکس، عکس ربات خانم او نميدانست که بايد کدام را برود چون او دومين جلسه اش بود. همينجوري به رندوم يکي را انتخاب کرد و خوشبختانه انتخاب درستي کرده بود. نميشد چون رندومي انتخاب کرده بود. وقتي خواست به بيرون دستشويي برود در قفل شده بود و نميتوانست برود بيرون يک دفعه يادش اومد که پدربزرگش روش باز کردن در با گيره مو را به او ياد داده بود. از آن روش استفاده کرد و به راحتي در باز شد. بدو بدو رفت و دوباره سر کلاس نشست وقتي که داشت کتاب هايش را در ميآورد متوجه شد که معلمش به طور مشکوک به او نگاه ميکند. آنجا بود که فهميد لباس راحتي اش را در نياورده. و اين بود که معلم او را از مدرسه اخراج کرد. دليلش هم که واضح است و نيازي براي توضيح نيست. و تصميم گرفت که به جاي رفتن به مدرسه برود پيش ميمون هاي رقاص و رقص هاي رباتي ياد بگيرد.
تمرين کلاسي با حرف «د»
سامينا سلطاني
دندان داداشم درد ميکرد. دندان پزشک او را ديد و دارويي به او داد. داداشم دارو را از داروخانه گرفت و استفاده کرد. کم کم دندانش درست شد و ديگر درد نگرفت.
تمرين کلاسي با حرف «د»
ويانا روح افزايي
تصميم داشتم دندونمو درست کنم که در مطب ديدم، دندانپزشک همان داوود داوودي روستاي دنگلان است! از ترس اون گفتم دندونم درد نميکنه و فرار کردم.
دويدم و دويدم که يک بچه دايناسور ديدم. از ترس اون تندتر دويدم. فکر مي کردم منو ببينه با دندون هاش ريزم کنه ولي اون هم از داوود داوودي مي ترسيد! داشتيم مي دويديم که يک دندون ديدم، برام عجيب بود که دندون ها هم مي دونند؟
اون هم گفت که از داوود داوودي مي ترسه!
هه، داوود داوودي اينقدر ترسناک بود که دايناسور هم ازش مي ترسيد ديگه من که سهلم!