تعادل


یادداشت |

مهدي سيف حسيني

 

شنيده ايد که گفته اند آدمي نمي تواند پيوسته در يک حال دائمي و يکنواخت باشد. اين به معناي حالي به حالي بودن يا متلون بودن نيست، اين در سرشت آدمي است که براساس وضعيت شرايط زماني و مکاني تغيير مي کند و اگر اين تغيير صورت نگيرد، احتمالا رجوع به مشاور براي حل مشکل يکنواخت بودن اين حال مناسب است. مثلا وجود غم و افسردگي دائمي و تمامي اوقات در خود فرو رفتن و بي اعتنا و بي تفاوت نسبت به دنياي پيرامون و محيط بودن، دردي است که بايد درمان شود و به همين ميزان شادي هميشگي و مفرط نيز نمي تواند امري هميشگي باشد و انسان توان کشش پيوستگي اين بظاهر خوشي را ندارد. حتي هنگامي که در جمع دوستاني که با انواع و اقسام خوردنيها و نوشيدني هاي شادي آور سرخوشي مي کنند، اين حال نيز زماني محدود را مي طلبد. شنيده ايد که اکثر اوقات مي گويند کمدين ها و آنهايي که مجلس آرائي مي کنند (مي گويند و مي خندانند) در خلوت خود انسان هائي افسرده و غمگين هستند؟ به همين لحاظ بايد اشاره کرد که اين رفتار فرمي از واکنش هاي دروني انسان است که خوشي و شادي را به وقت خود و غم و اندوه را در زمان خود ابراز مي کند و مي طلبد. شما حتي در روزهاي متمادي زندگي توجه به طلوع و غروب کرده ايد و حتما متوجه شده ايد که چقدر فرق است بين طلوع و غروب در بامدادان که آغاز روز است. زنگ حرکت به صدا در مي آيد. تحرک و تلاش از همان درون بستر خواب آغاز مي شود. ناگاهان بلند مي شوي، سريع کارهاي شخصي ساعات اوليه روز را انجام مي دهي و به سرعت به دنبال برنامه هاي روزانه مي روي، کار مي کني، خلاقيت به خرج مي دهي، بر روي مسائل مختلف زندگي تمرکز مي کني، فکر مي کني و عمل مي کني. دائم در حال تلاش و فعاليت هستي. مجال اين را نداري که به خودت فرصت بدهي گاهي به دستشويي بروي. چون فکر مي کني که از زمان اجراء کار عقب مي ماني. به کارهاي مالي، پولي، توليد، در بخش کشاورزي به دانه افشاني، هرس کردن درختان، به توليد ماشين آلات مختلف و چه و چه مي پردازي و دائم در حال تلاش و فعاليت هستي. مرتب حرکت، حرکت مثل انسان عصر جديد در فيلم چارلي چاپلين، حتي دو بخش روزانه مجال  تفکر و انديشيدن به خود و خانواده و تهيه ارزاق را نداري. اين از خصلت آغاز است. در ذات شروع است که حرکت را تشويق مي کند. روز عقلانيت است و شب احساس. اما هنگامي که روز به پايان مي رسد، گوئي تازه احساس مي کني که بدني خسته داري که نياز به آرامش دارد. در گوشه اطاق خانه ات مي نشيني و از دور به چشم انداز بيرون مي نگري و مي بيني که خورشيد در حال غروب است. که اين گوي آتشين سرخ که بامدادان با آن شتاب حضور خود را اعلام کرد، حالا آرام، آرام با يک زيبائي شکوهمند با همان سرخي، خود را در پس کوه ها و تپه ها کم مي کند و تو هنگامي که استکاني چاي مي نوشي به اين چشم انداز با شکوه مي نگري و در خود مي روي. در خود فرو مي روي و مي انديشي در خلوت خود و با خود مي گويي چه روز پرکار و پرهيجاني بود و در ذهن مشغول جمع بندي هستي. به تلاش روزانه ات و ميزان کارائي ها و ناکامي هايت مي پردازي و گويي در اين سکوت اگر کسي به خلوت تو ورود کند، دلخور مي شوي. زيرا مي خواهي در خودت و با خودت باشي. به ذهنت آرامش بدهي. رفع خستگي کني و شايد خود را آماده کني براي تلاش روزي ديگر. لذا غروب زمان در خود رفتن، با خود بودن، جمع بندي کردن و لذت بردن از آن لحظات است. لحظاتي که مي تواند خلاقيت هاي هنري بيافريند. غروب و شب، لحظات باشکوه با احساس زيستن است. دوستي مي گفت در کنار دريا به غروبي به سرخي آن گوي آتشين که در حال رفتن بود مي نگريستم و به ياد دلداده اي که دوستش داشتم بودم که ناگاه ديدم او در مقابل ظاهر شد. به خود شک کردم. اين خيال است يا واقعيت. اينکه من مي انديشيدم در ذهن من هست يا جسمي واقعي است و اينگونه است که در غروب خيال و رويا و واقعيت آميزه اي سهيم مي شوند تا يک شکل مطلوب را بسازند. يک هارموني هماهنگ از شور عشق و احساس و آرامش. به عکس طلوع که در فيلم ارفه سياه هنگامي که آن قهرمان اساطيري هر بامدادان با ساز خود در ارتفاع کوه آنقدر مي نواخت تا گوي سرخ خورشيد را ببيند. اما هنگامي که روزي از فراز کوه در دل زنبق ها سقوط کرد، دو کودک ساز اورفه را برداشتند و به شتاب هنگام بامدادان براي طلوع خورشيد بر فراز کوه نواختن آغاز کردند.