دگرگوني سخن عاشقانه در ادبيات نوگراي ايران -- چرخش اجتماعي در نگرش به ادبيات
یادداشت |
هادي راشد
يکي از پيآمدهاي چرخش اجتماعي در ادبيات، به تکاپو درآوردن زنان براي فراگيريِ خواندن و نوشتن بود. اعتصامالملک در اين راه، کتاب تربيت نسوان را به فارسي برگرداند و در آن از زبان نويسنده، پيشنهاد کرد که آموزش زنان «موافق اصول دين قويم و قواعد محکمهء ادب، و شرايط حجاب مراعات شود».
کشاندن نيمي از جامعه به گسترهي شهروندي، نيازمند دگرگوني بنيادي در نگاه به زن بود. نگرشي که زن را تنها براي زادن و بچهداري ميخواست، آموزش زنان را به چيزي نميشمرد. از دريچهي مردهريگِ شعر فارسي نيز در آن روزگار، زن ايزدبانوي نياز و نگاه بود، و در او به غنچهي عشق حقيقي مينگريستند. نويسندگان پيشرو در پي دگرگوني هر دو نگاه رفتند. در آغاز برآمدن ادبيات نوگراي ايران، چگونگي نگاه به زن، يکي از مايههاي دگرساني نگرش نويسندگان و شاعران بود. نيما يوشيج، پس از پشت سر گذاشتن روزهاي دلدادگيِ جواني، قصهي رنگ پريده و افسانه را نوشت. در نخستين دفتر، هنوز از شيوهي نوشتنِ «وصفالحالي» کنده نشده بود؛ درونمايهي آن پُر است از ناله و گلايه از رنج دلدادگي و زندگي در شهر. اما در افسانه توانست به طبيعت برگردد. به جاي بازگو کردن فراز و فرودهاي دلدادگي خود، کوشيد تا از خودِ عشق بنويسد، گذرندگي را ببيند و توانهاي انسان براي بازگويي عشق دگرسان را بازجويد و به جستوجوي راههاي ديگري براي نوشتن غزل برآيد که به کارِ همگان بخورد، نه تنها به کار خود گوينده. نيما در نامهاي نوشت، «يک چيز را گويندهي غزل ميبازد، اگر تمام عمرش غزلسرايي بيش نباشد، و آن همهي دنياست و همهي طبيعت.» (دربارهي شعر و شاعري، ص128)، و بار ديگر نوشت، «ميخواهيد فقط غزل بگوييد؟ ... اين خودکشي است» (همآن، ص206). زيرا دلتنگيهاي شاعر از چيزها و جاهايي است که تنها بخش کوچکي از آنها در غزل ميگنجد. از ديد نيما، غزل تنها ساختار آرايهبندي بيتها و قافيهها نبود؛ يک روش به سر آوردن در جهان و نوشتن شعر بود. در نگاه او، «افسانه» هم در روشِ پردازش و نگارش، يک غزل بود.
محمدرضا ميرزادهي عشقي در ايدهآل، گفتوگوي مريم عاشق را در برابر جوان خودسر، مو به مو بازميگويد و پردهي غمانگيزي از فريب ميگشايد. مريمِ همزادِ مشروطه در بستر نيرنگ فرو ميپيچد و سرانجام بر سر ناآزمودگي و آزرم، جان ميدهد. در نگاه عشقي، مرگِ مريمِ عاشق، پايان اميد به جنبش مشروطيت بود. همسرشتي مريم با مشروطه، نشانههاي نمادپردازي اجتماعي را در شعر عشقي پررنگ ميکند.
صادق هدايت در بوف کور، چهرهي زن اثيري را از پردهي نقاشي بيرون ميکشد و در خواب به جستوجوياش ميپردازد، تا بگويد که آن چهره، ديري است از زندگي رخت برون کرده، و سخن از رمز و رازهاياش، و پيچيدگيهاي نگاه کردن به او، اکنون بخشي از جستوجويِ پارههايِ سپري شدهي روزگار است.
در برابر نگاه نيما، عشقي، هدايت و ديگران به پديدهي زن در شعر و جامعه، شاعران همگرا با سنتهاي ادبي، همهي «دردها و دلتنگيها و بغضهاي» (همآن، ص206) خود را به يک روش بازگو ميکردند. نيما چند روز پس از «خودکشي خواندن»ِ کارِ شاعري که پيکرهي برگزيدهي شعر او تنها در غزل تنآور شده باشد؛ نامهاي براي شهريار نوشت، و آن را به همراه «منظومه به شهريار» براي او فرستاد. نيما در نامهاش از روش کار خود، بهويژه «شکل به کار بردن کلمات» ميگويد که در آن، «اطاعتي مانند اطاعت غلامي زرخريد، نسبت به قواعد زبان در کار نيست» (نامهها، ص638). روش نيما، نشانهي شکافي در زبان يکدستِ سخن عاشقانه بود. نزديکي سخن نيما دربارهي غزل، و نامه به شهريار، يادآور يک همبستگي پنهاني است. شهريار نمونهي شاعران سنتگرايي بود که در شعر خود، غزل را براي بازگويي سرنوشت رنجبار دلدادگي برگزيده بودند. چشمانداز سخن شهريار در غزلهاي عاشقانه از رنج دلدادگي فراتر نميرود. اين نگرش در شعر نوگراي ايران از بن دگرگون شد. در غزل نوگراي ايران، شاعران در زن، سوژهي زندگي، همزيستي، يگانگي و همسرايي را بازجستند:
من و تو يکي دهانايم
که با همه آوازش
به زيباتر سرودي خوانا ست.
يکي ديدگانايم
که دنيا را هر دم
در منظرِ خويش
تازهتر ميسازد.
(شاملو، آيدا در آينه)
دگرگوني نگرش به زن در شعر فارسي از جنبش مشروطيت مايه ميگرفت و کارِ نويسندگاني مانند يوسف آشتياني (اعتصامالملک) در بارآوري آن مايهها از هر نگاه، فراموشيناپذير است.
پژوهشگر زبان و ادبيات فارسي