ادبیات


شعر و ادب |

در پرتابهاي متن

علي مومني شاعر شعرهاي بيتسکين است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حنيف خورشيدي

 

تاکيدي که وي به نقش واژگان در شعر دارد تلاش او را براي ارائه‌ي يک زبان آهنگين مضاعف مي کند تا از همه ي ظرفيت‌هاي کلامي به نفع شعر بهره بگيرد.

او درگير زبان سطحي نيست.

شعر او فرامتن است.

بدعت هاي زباني و تکنيکي‌اش منحصر به خودش است. جنبه‌ي کاربردي و تکنيکال زبان، حضور پررنگ‌تري در شعرش پيدا کرده. به مخاطبش مي‌آموزد که شاعر بايد به نگاه خود جسارت بهتر ديدن بياموزد.   از سطح اشيا عبور کند و به درک عميق ترين لايه هاي زبان و به کيفيت تکوين تصوير در شعر برسد. مومني به تفکر در شعر اهميت بسيار مي‌دهد و در جستجوي کشف راز در کلمه است، نه خود کلمه در شعر. به دنبال جاي کلمه در سطرها نيست، نظر به مفهومي دارد که از کلمه بروز مي‌کند تا تفکر مخاطب را برانگيزد. علي مومني به ما مي آموزد که شاعر نبايد کار عکاس را در شکار طبيعت انجام دهد.

مهارت شاعر براي شکار کلمه در خلق تصويرها متفاوت تر از عکاس و نقاش است. او پرسپکتيو را در خود زبان خلق مي‌کند نه در بيان و شرح تصوير...

قدرت تغيير در طبيعت کلمه را دارد

و همين راز موفقيت او در شعر است...

 

■■

 

«هميشه با شناخت زبان شاعر، هوشمندي مخاطب، و درک نمادها و مصداق‌هاي جهان درون و بيرون، مي‌توان به درون‌مايه هر اثر راه پيدا کرد.

هميشه با کارکردهاي حجمي ِاستعاره که هسته‌ اصلي در آفرينش و خلق فضاي جديد است مي‌توان رويکردي تازه به واقعيت زبان داد.

معناي پديداري فرازباني که در تمايز با نشانه‌ها حضور خود را برجسته مي‌کند و واقعيت غيرزباني است، گوهر شعر است که ارزش‌هاي مستقل زباني را در شعر مطرح مي‌سازد.

کشف خلاقيت و تفکر شاعرانه تاويل متن را آسان و سمت مناسبات تازه را فراهم مي‌کند تا در متن، رويت‌هاي ديگري از تبلوريافتگي‌هاي متن را به بيرون خود نشان دهد.

عادت به ابداع روايت و تمهيداتي براي رفتن به سمت فراروايت نکته تازه‌اي است در شعر که عليه زبان تحريک مي‌شود. شعري که از نظر زبان سرشار از ابهام آسان است و ايجازي که ايجاد پرسپکتيو در شعر مي‌کند و شاعر با استفاده از امکانات بيان، سبک و قدرت زباني خود را به ژرف‌ساختي زيبا هدايت مي‌کند.

شروع بحث اسپاسمانتاليسم شروع از رسم و يا فاصله است يعني بررسي مبحث ترسيم ابعاد مابين دو چيز، دو واحد و يا دوحرف دو کلمه و يا چند چيز و… است، ترکيب هر چيز   با چيز ديگر را در حجم‌گرايي بايد با رسم و گرافيک آن و يا پرسپکتيوي که ابعاد فاصله مابين آن دو را به اجرا درمي‌آورد به نمايش گذاشت که به قول خود رويايي:

«در فاصله چيزي بگذار

بين من و تو تا بيني باشد

و بين

تپيدن‌هاي تو يعني

در فاصله‌هاي بين من و تو

معناي تپش بگذار

بگذار اگر مي‌گذري

بگذار…»

مثلا در شعر «اسلامپور» اين رسم به شکل ديگري اتفاق مي‌افتد. وقتي که مي‌گفت:

«افتاد

بي که فاصله گرفته باشد»

و يا،

«اگر به يک حلقه بينديشي

منتهاي ِانديشه‌ات

زنجير خواهد بود»

و يا در شعر بهرام اردبيلي رسم ابعاد چنين فيگوري به خود مي‌گيرد

«شمشادي که بلند نيست

مطول است»

و يا

«انفجار کره‌اي که با دهان باد کرده‌ايم

زمان اندکي مي‌خواهد،

نوک سوزني»

در حجم‌گرايي فاصله‌ها و توانايي در رسم نمودار آنها هميشه حرف اصلي را مي‌زنند همان‌گونه که در سورئاليسم «تخيل»، همان‌گونه که در سمبوليسم «نماد»،

در حجم‌گرايي قهرمان در به‌کارگيري رنگ‌ها و کلمات و اصوات و انگاره‌ها، ترسيم فاصله آنها با تمام ابعاد آن است؛ به عنوان مثال فاصله بين دو همشهري با فاصله بين دو هم‌اتاقي و فاصله بين دو هم‌ميهني و در همه احوال فاصله بين دو يا چند کلمه در موقعيت‌هاي متفاوت همواره توليد فضاها و معاني متفاوت کرده و منجر به پديد آمدن يک و يا چند اسپاسمان مي‌کند…

راحت‌تر اگر بگويم کسي که نتواند در حجم‌گرايي توليد يک اسپاسمان کند حجم‌گرا نيست. حالا مي‌خواهد خود يدالله رويايي باشد يا غير رويايي.

حالا حتما خوانندگان مي‌پرسند چرا سورئاليسم و سمبوليسم و… مکتب هستند اما اسپاسمانتاليسم مکتب نيست، بلکه يک روش يا يک شيوه است؛ بايد بگويم تمام يادداشت‌هايي که در اسپاسمانتاليسم ذکر شده پيرامون طرح فرضي از معناي «اپوخه» است که هوسرل در شرح پديدارشناسي خود بر روي آن تاکيد و تفسيرهاي خود را پيرامون آن يادداشت مي‌کند.

به  تعليق درآوردن و يا در پرانتز بردن هرگونه پيش‌فرض و طفره رفتن از به‌کارگيري معاني و فضاهايي را که قبلا براي شناخت پديدار منجر به توليد يک ابر سوبژه و اينترسوبژه شده است هوسرل «اپوخه» مي‌نامد که نويسندگان بيانيه حجم‌گرايي حذف و يا در پرانتز بردن اين  پيش‌فرض را «حذف جاي پا» ترجمه کرده‌اند غافل از اينکه اعتقاد به خودِ سوبژه در طول زمان بالاخره توليد يک سوبژه گُنده و آنان را اسير خود خواهد کرد.

يعني اينکه اگر ما به چيزي به نام سوبژه در بحث و نظر و عمل اعتقاد داشته باشيم  اپوخه کردن و يا به تعليق درآوردن و در پرانتز بودن هرگونه پيش‌فرض در طول زمان بالاخره از فرض‌هاي بدون پيش‌فرض قبلي خود خالي، و با توليد پيش‌فرض‌هاي جديد ابر سوبژه دوباره ما را محاصره خواهد کرد؛ براي همين اکثر شاعران شعر حجم با پيروي از اين ادعاي هوسرل که رويايي و دوستان آن را در بيانيه مدون کرده چند سالي با چند شعر و چند کتاب خود را مطرح کرده و بعد خاموش مي‌شدند.

يعني يا بايد به حرف‌هاي قبلي خود وفادار بوده و خاموش مي‌شدند و يا مانند خود هوسرل به روي خود نياورده و حرف‌هاي پر از پيش‌فرض خود را با ادعاي بدون پيش‌فرض مطرح کنند که  در اين بين خيلي‌ها خاموش شدند و خيلي‌ها هم بهتر بود خاموش مي‌شدند که نشدند.

«نئواسپاسمانتاليسم» پيشنهادي بود که چندين سال پيش از طرف «علي مومني» به يدالله رويايي شد که ايشان نپذيرفت ولي به دليل اعتماد کامل به ايشان به‌دقت گوش مي‌داد ولي در عمل علاوه بر نپذيرفتن، فنومنولوژي شعر حجم را که همان پافشاري بر  انديشه‌هاي هوسرلي بود منتشر کرد. بر همين روال هم شاعران شعر حجم بدون آنکه بدانند دشمن اصلي آنها اعتقاد داشتن به سوبژکتيويته افلاطوني است که متافيزيک در دامن آنها گذاشته است يا يکي يکي خاموش مي‌شدند و يا در عمل رفته رفته از مکتب شعر حجم  به سرپرستي يدالله رويايي دم مي‌زدند...

حال «نئواسپاسمانتاليسم» چيست؟ وچرا بايد از اسپاسمانتاليسم گذر کرد!؟ علي مومني در پاسخ به اين پرسش مي‌گويد: «بنده مقدمات خواندن درس‌گفتارهاي کتاب هستي و زمان را با انتشار فايل‌هاي صوتي دکتر رامين جانبگلو و بعد کتاب سرآغاز اثر هنري را با گوش دادن به فايل‌هاي صوتي دکتر محمود خاتمي و بعد با خواندن مقالات و کتاب‌هاي هايدگر به خصوص مقاله‌ مبسوط ذات حقيقت، ذات آزادي، متوجه تذکر اصلي ايشان به متافيزيک رايج در فلسفه قاره و به دنبال آن دور ريختن سوبژکتيويته و ابژکتيويته و جداکردن مباحث انتيک در ذهن و عمل از  فلسفه و عالم محصور در آن به خصوص حجم‌گرايي مطرح‌شده در ايران شدم.

در طفره رفتن هايدگر از بحث متدولوژي  متوجه ايرادهاي بيانيه و همچنين اشتباهي که شاعران شعر حجم در اثر سُرخوردگي‌هاي هوسرل در دام متافيزيک متوجه آنان بود يک به يک در ذهن خود مرور کرده و به اين نتيجه رسيدم که

«اول بود که ماهي سوي آب مي‌رفت

اين ساعت هر کجا ماهي برود آب مي‌رود.»

نئواسپاسمانتاليسم ديگر به دنبال گروه نمي‌گردد. مکتب نبوده و آدرس‌هاي پرت مکتب‌خانه را نه از صاحبش و نه از هيچ‌کس ديگر نمي‌پذيرد. در راهرو خود رهبر خود است و از متد استقبال مي‌کند، و متدولوژي را زهر مي‌داند. در پرتاب شدنش به اين جهان  بلافاصله نسبت به موقعيت جديد نسبت‌هاي جديدتر برقرار و بازتعريف مي‌شود. هيچ زبان و هيچ روش مسلطي را به نام خود به رسميت نمي‌شناسد. از تمامي ابعاد گذشته و با تمامي ابعاد زندگي مي‌کند.

تاريخ را نه پيش‌فرض و نه درس عبرت مي‌داند فقط با لايه‌برداري از آن با ريشه‌هاي خود ملاقات مي‌کند.  و در آخر به نقل از شمس:

 «خلايق همچون اعداد انگورند

عدد از روي صورت است

چون بيفشاري در کاسه، آنجا هيچ عدد هست…»

طبيعتا براي دستيابي به جوهر زبان نئواسپاسمانتاليسم، نخست بايد شرايط خارجي کارکرد آن را از شرايط دروني‌اش بازشناخت و جدا کرد. درست بدين دليل که بسياري از مردم هنگامي که سخن از زبان مي‌شود بيشتر به شرايط خارجي موجوديت آن مي‌انديشند: اينکه اين زبان تازه، در چه محيط جغرافيايي و چه جامعه‌اي به‌کار مي‌رود، به‌کاربرندگانش از چه نژادي هستند و گذشته‌ تاريخي آنها چيست؟ سهم ملتي که با آن زبان سخن مي‌گويند (به معناي دقيق‌تر شعر مي‌نويسند) در تمدن و فرهنگ بشري چيست؟!

اين سوالات روزنامه‌اي و عامه‌پسند، در حد معمول اهميت اندکي دارد و حتي در سرنوشت زبان موثر است ولي هيچ‌يک راهي در دستيابي به جوهر زبان در اختيار ما نمي‌گذارد، مثلا اگر زبان پارسي از فردا در يک کشور آفريقايي به کار رود شرايط خارجي کاربرد آن به کلي عوض مي‌شود و تغيير مي‌کند ولي جوهر زباني آن دست نخورده باقي مي‌ماند.

درست است که زبان جنبه اجتماعي دارد و در ذهن افراد يک جامعه‌ واحد به نحو يکساني به وديعه گذاشته شده اما براي تحقق عملي آن از طرف هر فردي نياز   به «گفتار» يا parole دارد که به آن جنبه رواني (بيان مفاهيم ذهني و درک آن)، زيستي (ايجاد آواهاي گفتار) و فيزيکي (انتقال امواج صوتي به شنونده) مي‌بخشد.

پس اينجا، شاعر با پيش‌ساختي که از هايدگر دارد زبان مشترک با ساخت‌هاي هميشگي را کنار مي‌گذارد و با گزاره‌هاي جديد از رويدادهاي جان و جهان، به   درک کارآمدي از اعمال و بنيان‌هاي انسان و تفکرات انساني مي‌رسد.

اگر چه قلمرو زبان از «حروف» آغاز مي‌شود و تا شاهکارهاي شعري و فلسفي، ذوقي و اشراقي و نقد فرا مي‌رود و بخشي از مختصاتش به انتخاب واژه‌ها مربوط است و بخشي ديگر به «ساخت شيوه‌ها» براي ارائه‌ شاعرانه‌تر از هستي...

پس مسأله و قلمرو زبان به مراتب قديمي‌تر از فلسفه است، پس بايد با رويکردي کاملا متفاوت از شناخت‌ فلسفي به سراغ واژگان و شعر برود، که حتي«يدالله رويايي» پدر معنوي شعر حجم نيز به آن سمت و سو نرفت و در کوه‌هاي مجاور پايين‌دست، توقف کرد.

شايد اين به‌ظاهر يک ادعا باشد اما با شناخت درستي که از هايدگر پيدا کرده‌ايم، مرزهاي جديدي را در شعر کشف کرده و وسعت داده‌ايم. به نحوي که با ديدن ِ ناديده‌هاي ديگران، تفاوت کيفي ساختاري و عملکردي در پديده زبان آوانگارد با ديگر نحله‌هاي ادبي در جهان (و نه فقط در ايران) خاصيت‌هاي نوخاسته‌ زباني را در تکوين فردي و اجتماعي وسيع مي‌شود.

هايدگر با خط کشيدن روي هر چيزي، آن چيز را رها مي‌کند، مثلا  «هستي يا sein» که هايدگر احساس مي‌کرد مقدم بر دلالت است و نمي‌تواند در تنگناي آن محبوس شود چرا که هستي مدلول غايي است که همه دال‌ها به آن برمي‌گردند. هدف او رها ساختن مدلدل از قيد دلالت بود زيرا هر دلالتي، خود طرح کننده‌ هستي‌ است و هستي، تعالي‌بخش آن است. در نئواسپاسمانتاليسم با چنين رويکردي مواجهيم.

 

نظامي شاعر منظومههاي عاشقانه فارسي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيد مهدي جليلي

 

21 اسفند ماه روز بزرگداشت حکيم نظامي، بزرگترين شاعر عاشقانه هاي فارسي است. که راهش رسم بسياري از شاعران پس از او نظير جامي، اميرخسرو دهلوي و... شد.

حکيم نظامي (535 هـ. ق ـ 607–612 هـ. ق) شاعر و داستان‌سراي ايراني فارسي‌گو، استاد داستان‌گويي و شعر بزمي در ادبيات فارسي است. خمسه يا پنج گنج نظامي، شامل؛ مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيکر، اسکندرنامه، از آثار گران‌بهاي اوست.

در سال‌هاي اخير، جفاي بزرگي بر حکيم نظامي رفته است و جمهوري آذربايجان با جعل تاريخ و دستبرد در هويت اين شاعر بزرگ ايراني او را به‌عنوان شاعر ملي جمهوري آذربايجان معرفي کرده است.

با توجه به اين تصرف فرهنگي، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، چند سالي است با توجه جدي به حکيم نظامي، تلاش دارد با برگزاري هفته بزرگداشت اين شاعر حکيم، از هويت اين فرزند ايران زمين پاسداري نمايد. امسال چهارمين هفته بين‌المللي حکيم نظامي از 15 تا 21 اسفند در ايران و چند کشور جهان در حال برگزاري است.

نکتة غم‌انگيز اين است که دولت آذربايجان با انتشار نسخه‌اي ترکي از ترجمة خمسة نظامي، به مردم کشورش چنين القا کرده است که همة آثار حکيم نظامي به ترکي است و از اين‌رو مردم جمهوري آذربايجان بر اين گمانند که اين شاعر بزرگ شعري به زبان فارسي ندارد! در حالي‌که او، حتي يک بيت ترکي ندارد و اتفاقاً زيباترين ابياتي که در زبان فارسي صريحاً به دلبستگي به ايران اشاره شده از اوست:

همه عالم تن است و ايران دل

نيست گوينده زين قياس خجل

چون که ايران، دل زمين باشد

دل، ز تن بِه بود، يقين باشد

همچنين نصب مجسمه‌هايي از حکيم نظامي در ميادين چندين پايتخت جهان از سوي دولت آذربايجان براي مصادره اين شاعر به نام اين کشور از ديگر اقدامات چند سال اخير است.

شعر نظامي واجد ويژگي‌هاي شاخصي است؛ او داستان‌سراست و داستان را در منظومه‌هاي دل‌انگيز خود، شاعرانه ارايه مي‌کند. اگر چه به همين نمي‌توان بسنده کرد که او داستان را به نظم درآورده چرا که او فراتر از يک نظم عادي در بياني بسيار شاعرانه و با شناخت دقيق از عناصر داستاني توانسته است با فضاسازي و توصيف، جريان روايت داستاني را در پيرنگي استوار پي‌ريزي کند. چنانکه خواننده هنگام که کتاب را در دست مي‌گيرد نتواند از آن دست کشيده و بر زمين نهد.

نکتة مهم ديگر شخصيت‌هاي  منظومه‌هايش هستند که او با روانشناسي دقيق،  آنها را در موقعيت‌هاي ويژه قرار داده و درون آنها را در رفتار و گفتارشان به مخاطب نشان مي‌دهد و آنان را مي‌شناساند.

در بخش‌هايي از اين منظومه‌ها   با گفتگوهايي طولاني و‌ دل‌انگيز مواجهيم که از زيباترين مناظرات ادب فارسي است.

در تصويرگري‌هاي نظامي نيز شاخص‌ترين تصوير برآمدن آفتاب و برنشستن آن است توصيف دميدن خورشيد و طلوع و غروب آن را بي‌شک هيچ شاعري در جهان، به فراواني و به هنرمندي نظامي نتوانسته است با واژگان نقاشي کند.

استعاره نيز در شعرش بسامد بالايي دارد از اين رو مي‌توانيم بگوييم که تغيير سبک از خراساني به عراقي بيش از همه با نظامي قرن ششمي آغاز مي‌شود.

حکيم نظامي با تسلطي که بر علوم مختلف همچون فلسفه و کلام، رياضي، طب و علوم ديگر داشته و با نگاه عميق هستي‌شناسانه خود در سراسر عاشقانه‌هايش همواره حکمت و خرد را با موسيقي و تغزل آميخته و در مثنوي‌هايش ارائه کرده است از اين‌روست که او را حکيم مي‌نامند. حتي بخش دوم اسکندرنامه او با نام خردنامه شناخته مي‌شود.

تحميديه‌ها، نعت‌ها و مناجات‌هاي نظامي نيز از شيواترين نمونه هاي ادب فارسي است که  همة ما در دوران تحصيل بخش‌هايي از آن را در کتاب‌هاي درسي خوانده‌ايم.

نعت حضرت رسول (ص) با مطلع:

اي مدني برقع و مکي نقاب

سايه‌نشين چند بود آفتاب؟

و يا اين شعر که در خاطر همة ما نقش بسته است:

اي همه هستي ز تو پيدا شده

خاک ضعيف از تو توانا شده

و يا مثنوي ديگري از او با اين آغاز از ابتداي منظومة ليلي و مجنون:

اي نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه کي کنم باز

پرداختن به   حکيم نظامي امروز از آن جهت اهميت دارد که او يکي از چهره هاي جهاني هويت ايراني اسلامي ماست و ما نبايد و نمي‌توانيم به‌راحتي از کنار اين جعل و تحريف بزرگ تاريخي به‌آساني بگذريم.

ترديدي نيست که حکيم نظامي، با سپاهِ گران گنجنامة خود، خود از شناسنامة پر افتخار ايراني‌اش در اين مقابله‌ها، سلحشورانه دفاع مي‌کند.

 

 

گلستانيها و حکيم نظامي

استاد شجريان، در آلبوم «راست پنجگاه» ساخته استاد محمدرضا لطفي و با نواي تار او، يکي از زيباترين قطعات آوازي خود را با ابياتي از «ليلي و مجنون» حکيم نظامي پديد آورده است که چنين آغاز مي‌شود:

يارب به خدايي خداييت

وآنگه به کمال پادشا‌ييت

کز عشق به غايتي رسانم

کو ماند اگر چه من نمانم

از عمر من آنچه هست بر جاي

بستان و به عمر ليلي افزاي

جالب اينکه استاد شجريان اين آواز را در گوشه ليلي و مجنون مي‌خواند. اين قطعه نخستين بار سال 1354 در جشن هنر شيراز اجرا شده و در سال 1377 منتشر شده است.

از ديگر گلستاني‌هايي که نسبتي هنري با حکيم نظامي يافته، اشکان کمانگري، سنتي‌خوان خوش‌آواي گرگاني است که در قطعه «اي دوست» از آلبوم «در آينه» ساخته حسين بهروزي‌نيا، غزلِ

مرا گويي که چوني چونم اي دوست

جگر پر درد و دل پر خونم اي دوست

حديث عاشقي بر من رها کن

تو ليلي شو که من مجنونم اي دوست

را به صورت تصنيف مي‌خواند. گفتني است که در برخي نسخ اين غزل به نام جامي ضبط شده است.

نبي‌الله مصدق، مجسمه‌ساز چيره‌دست کردکويي نيز، سه اثر باشکوه از هفت پيکر نظامي گنجوي آفريده است که نام‌هاي آن چنين است؛ داستان فتنه(کنيز گوساله بر دوش)، گنبد سياه(سيمرغ)، گنبد صندل(ماهان).

اين سه اثر که با ظرافت تمام از چوب تراشيده شده، هر کدام داستاني از هفت پيکر را بازگو مي‌کند. اين سه اثر اسفندماه 1400 در نگارخانه مجتمع فرهنگي فرهنگ و ارشاد اسلامي کردکوي با عنوان نمايشگاه «پيکره‌هايي از هفت پيکر» به نمايش درآمد.

جعفرقلي کياني، شاعر و پژوهشگر کردکويي نيز  کتاب «نقد و بررسي و مقايسه‌ي دو منظومه‌ي «ويس و رامين» فخرالدين اسعدکرگاني، «خسرو شيرين» حکيم نظامي گنجوي» را در سال 1391 توسط نشر عشق دانش منتشر کرده است.

دکتر ماندانا عليمي، عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي آزادشهر نيز چندين مقاله علمي، پژوهشي در ارتباط با حکم نظامي منتشر کرده است.

«بررسي عناصرداستان در هفت پيکرنظامي و هفت منظرخرجردي» در پژوهشنامه متون ادبي دوره عراقي دوره 1 پاييز 1399 شماره 3، «مقايسه ليلي و مجنون نظامي با ليلي و مجنون در ديوان قيس بن مُلَوّح» در مطالعات ادبيات تطبيقي سال چهاردهم تابستان 1399 شماره 54، «آيين انس و الفت در خمسه ي نظامي» در تحقيقات تمثيلي در زبان و ادب فارسي دوره 6 بهار 1393 شماره 19، از جمله آنهاست.

برگزاري نخستين شب شعر عاشقانه «ليليانه» به‌مناسبت بزرگداشت حکيم نظامي در اسفندماه 1400 به ميزباني شهرستان کردکوي، از ديگر فعاليت‌ها در راستاي بزرگداشت اين شاعر حکيم بوده است.

در پايان بايد گفت که؛ بهترين پاسداشت حکيم نظامي، خواندن گنج‌هاي اوست.

 

 

سوگندنامه اسکندر به مادر

از اسکندرنامه حکيم نظامي:

خمسه نظامي، مشحون از زيبايي و احساس‌هاي لطيف است. يکي از بخش‌هاي نغز و سرشار از احساس اين کتاب سترگ، «سوگندنامه اسکندر به مادر» است که هنگام مرگ، با نامه‌اي براي مادر خود مي‌نگارد. نگاه جبرگرايانه، خردآميز و پذيراي نظامي به مرگ و در برابر مرگ، سوگندهاي شيوا، گوناگون و سرشار از احساس اوبه مادر که در سوگش نگريد؛ درخواست حکيمانه‌ي او از مادر براي گزين کردن ميهمانان سوگواري‌اش از ميان کساني که هيچ عزيزي را از دست نداه‌اند و يادآوري تمثيلي اين نکته به مادر که رسم سراي فاني اين است. يادآور مي‌شوم که اين بخش را ايرج ميرزا نيز به شکلي ديگر به نظم آورده است. و وصيت او براي بيرون گذاشتن دستش از تابوت تا همگان ببينند پادشاهي با اين عظمت با دست تهي جهان را ترک مي‌کند.

مغني دگر باره بنواز رود

به يادآر از آن خفتگان در سرود

ببين سوز من ساز کن ساز تو

مگر خوش بخفتم بر آواز تو

چو بر گل شبيخون کند زمهرير

به طفلي شود شاخ گلبرگ، پير

نشايد شدن مرگ را چاره‌ساز

درِ چاره بر کس نکردند باز

تب مرگ چون قصد مردم کند

علاج از شناسنده‌اي گم کند

چو شب را گزارش درآمد به زيست

بخنديد خورشيد و شبنم گريست

اسکند به ارسطو مي‌گويد:

جهاندار گفتا ازين درگذر

که آمد مرا زندگاني به‌سر

به فرمان من نيست گردان سپهر

نه من داده‌ام گردش ماه و مهر

دعا را به آمرزش آور به کار

مگر رحمتي بخشد آمرزگار

چو رخت از بر کوه بُرد آفتاب

سر شاه شاهان درآمد به خواب

شب آمد چه شب کاژدهايي سياه

فرو بست ظلمت پس و پيش راه

شبي سخت بي‌مهر و تاريک‌چهر

به تاريکي اندر که ديده‌ست مهر؟

فلک دزد و ماه فلک دزدگير

به‌هم هر دو افتاده در خُم قير

جهان چون سيه دودي انگيخته

به مويي ز دوزخ درآويخته

در آن شب بدانگونه بگداخت شاه

که در بيست و هفتم شب خويش ماه

اسکندر به ياد مادر مي‌افتد:

چو از مهر مادر به ياد آمدش

پريشاني اندر نهاد آمدش

بفرمود کز روميان يک دبير

که باشد خردمند و بيدار و پير

به دود سيه درکشد خامه را

نويسد سوي مادرش نامه را

در آن نامه سوگندهاي گران

فريبنده چون لابه مادران

که از بهر من دل نداري نژند

نکوشي به فرياد ناسودمند

دبير زبان‌آور از گفتِ شاه

جهان کرد بر نامه‌خوانان سياه

دو‌شاخه سر کلکِ يک‌شاخ کرد

فلک را به فرهنگ سوراخ کرد

ز پرگار معني که باريک شد

نويسنده را چشم تاريک شد

پس از آفرين آفريننده را

که بينايي او داد بيننده را

يکي و بدو هر يکي را نياز

يکايک همه خلق را کارساز

چنين بسته بود آن فروزان نگار

از آن پرورش‌ها که آيد به کار

که اين نامه از من که اسکندرم

سوي چار مادر نه يک مادرم

که گر قطره شد‌، چشمه بدرود باد

شکسته سبو بر لب رود باد

اگر سرخ سيبي درآمد به گرد

ز رونق ميفتاد نارنج زرد

بر اين زردگل گر ستم‌کرد باد

درخت گل سرخ سرسبز باد

نه اين گويم اي مادر مهربان

که مهر از دل آيد فزون از زبان

بسوزي يکي گر خبر بشنوي

که چون شد به باد آن گل خسروي

مسوز از پي دست‌پرورد خويش

بنه دست بر سوزش درد خويش

ازين سوزت ايام دوري دهاد

خدايت درين غم صبوري دهاد

 

اسکندر در ابيات بعدي، مادر را سوگند مي‌دهد:

به شيري که خوردم ز پستان تو

به خواب خوشم در شبستان تو

به سوز دل مادر پيشْ‌مير

که باشد جوان مرده و او مانده پير

به فرمان پذيران دنيا و دين

به فرمانده آسمان و زمين

به حجت‌نويسان‌ِ ديوان خاک

به جاويد‌مانان‌ِ مينوي پاک

به زندانيان زمين زير خشت

به نزهت‌نشينان‌ِ خاک بهشت

به جاني کزو جانور شد نبات

به جان دارويي کآرد از غم نجات

به آگاهي مرد يزدان‌شناس

به ترسايي عقل صاحب‌قياس

به هر شمع کز دانش افروختند

به هر کيسه کز فيض بر دوختند

به فرقي که دولت براو تافته‌ست

به پايي که راه رضا يافته‌ست

به پرهيزگاران پاکيزه‌راي

به باريک بينان‌ِ مشکل گشاي

به خوشبويي‌ِ خاک افتادگان

به خوش‌خويي‌ِ طبع‌ آزادگان

به آزرم سلطان‌ِ درويش‌دوست

به درويش قانع که سلطان خود اوست

به سرسبزي صبح آراسته

به مقبولي نزل ناخواسته

به شب‌زنده‌داران‌ِ بي‌گاه‌خيز

به خاکي غريبان خونابه ريز

به شب‌ناله تلخ‌ِ زندانيان

به قنديل محراب روحانيان

به محتاجي طفل تشنه به شير

به نوميدي دردمندان پير

به ذل غريبان بيمار توش

به اشک يتيمان پيچيده‌گوش

به عزلت‌نشينان صحراي درد

به ناخن کبودان سرماي سرد

به ناخفتگي‌هاي غمخوارگان

به درماندگي‌هاي بيچارگان

به رنجي که خسبد بر آسودگي

به عشقي که پاکست از آلودگي

به پيروزي عقل کوتاه‌دست

به خرسندي زهد خلوت‌پرست

به دردي که زخمش پديدار نيست

به زخمي که با مرهمش کار نيست

به صبري که در ناشکيبا بود

به شرمي که در روي زيبا بود

به فرياد فرياد آن يک نفس

که نوميد باشد ز فريادرس

به صدقي که رويد ز دين‌پروران

به وحيي که آيد به پيغمبران

بدان ره کزو نيست کس را گزير

بدان راهبر کاو بود دستگير

به آن در کزين درگذشتن بدوست

مرا و ترا بازگشتن بدوست

به ناديدن روي دمساز تو

به محرومي گوش از آواز تو

به آن آرزو کز منت بس مباد

بدين عاجزي کاين چنين کس مباد

به دادآفريني که دارنده اوست

همان جان‌دِه و جان برآرنده اوست

اسکندر از اين‌جا به بعد از مادر مي‌خواهد که:

که چون اين وثيقت رسد سوي تو

نگيرد گره طاق ابروي تو

مصيبت نداري! نپوشي پلاس!

به هنجار منزل شوي ره‌شناس

نپيچي به ناله‌، نگردي ز راه

کني در سرانجام گيتي نگاه

اگر ماندني شد جهان بر کسي

بمان در غم و سوگواري بسي

ور ايدونکه بر کس نمانَد جهان

تو نيز آشنا باش با همرهان

گرت رغبت آيد که انده خوري

کني سوگواري و ماتم‌گري

از آن پيش کانده خوري زينهار

برآراي مهماني‌اي شاهوار

بخوان خلق را جمله مهمان خويش

منادي برانگيز بر خوان خويش

که آن‌کس خورَد اين خورش‌هاي پاک

که غايب نباشد ورا زير خاک

اگر زان خورش‌ها خورد ميهمان

تو نيز انده من بخور در زمان

وگر کس نيارد نظر سوي خوَرد

تو نيز انده غايبان درنورد

غم من مخور کان‌ِ من در گذشت

به کار غم خويش کن بازگشت

چنان دان که پايم دوچندين درنگ

نه هم پاي عمرم درآيد به سنگ؟

چو بسياري عمر ما اندکي‌ست

اگر ده بود سال و گر صد يکي‌ست

چرا ترسم از رفتن هشت باغ؟

که در با کليدست و ره با چراغ

چرا سر نيارم سوي آن سرير؟

که جاويد باشم بر او جايگير

چرا خوش نرانم بدان صيدگاه؟

که بي دود ابرست و بي گرد راه

چو بر من نماند اين سراي فريب

ز من باد واماندگان را شکيب

چو شبديز من جَست از اين تند رود

ز من باد بر دوستداران درود

رهانيد ما را فلک زين حصار

که بادا همه کس چو ما رستگار

چو نامه بسر برد و عنوان نبشت

فرستاد و خود رفت سوي بهشت

يکي از وصاياي اسکندر:

ز تابوت فرموده بد شهريار

که يک دست او را کنند آشکار

در آن دست خاکي تهي ريخته

منادي ز هر سو برانگيخته

که فرمانده هفت کشور زمين

همين يک تن آمد ز شاهان همين

ز هر گنج دنيا که در بار بست

بجز خاک چيزي ندارد به دست

حکيم نظامي، خطاب به خواننده مي‌گويد:

شما نيز چون از جهان بگذريد

ازين خاکدان تيره خاکي بريد

 

 

 

سه شعر از

محمد مهدي مصلحي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(يک)

شکفتن

نفس

مي‌کشد

از

         نشست تو با ريشه‌هاي تپش

و از

    تابش اين همه حس

درخشش گرفته

ميان دلم

                     کهکشاني.

تلا لو

به واژه

                  به  نوري يماني

بيا

برکشم

                  شعله‌ي دودماني

تکلف رها کن

بسوزان

و تکليف من باش

                آتشي جاو داني.

 

 

(دو)

سوي آهو

 

اکنون

به گونه‌يي از تو

نوزاد سپيده‌ي رخ

        نماي غنچه را دارد

        با نمود گل

سويت

        جانب سپاس

                    هم

                        آهو.

وقتي

فقط در چشم

قوس و قزح  آه

         مي  ما  ند

         نه

               از تو

               خاکستر

بعد

دنيايي از لحد

که از خواب‌هاي ما بزرگ‌تر نيست

بعد

              فرا و تمام

                    در نافه‌ي چشم

و مي‌داني

اگر نبودي

رنگين‌کمان  نمي‌دانست

               کجا بنشيند.

حالا

       بگو

       کجاست؟!

 

 

(سه)

به آنکه مي‌داند

          اوفليا

                کجاي آب

                     پرسه مي‌زند

دمه‌ي بانو

سال‌ها

سال‌ها

شکلي کنار او

پاشيده پاره‌اي مدهوش

محو سپيده‌اي

             يله

             بر هفت دريا

باز يافتم

غلت جست‌وجو مي‌شد.

يافت يافته‌هاي گم

دم نسيان

و پاره‌هاي بي‌پهلو

در فراخناي منظر بانو

                       بانو

جاي جاي، سامان لهجه‌هام.

سال‌ها

پناه چهره‌اي دمان

         مقابل بانو

سياه

       مي‌ريختم

       ازهر کنار و گوشه ي خودم

                              و  بانو

همين‌جا

به داشته‌هاي من

با روي صدهزار نگار

از جنبه‌هاي حوالي‌ام مي‌رفت.

 

شنواي دور

همين که مي‌دميد،

مي‌گفتم

               بانو

               نگاره ي جادو

تو را مي‌گويم

              ماه ميان دو ابرو

بر شو

به آگاهي مژه‌گانم

اين شاخه‌هاي نظاره.

 

 دست و سنگريزه و آب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيد مهدي جليلي

 

دايره‌هاي درون آب

يا دواير پنهان سنگ‌ريزه؟

کهنسالي کدام‌يک از اين درخت‌هاست؟

يا عمر دست‌هاي من است

                که در آب و سنگ‌ريزه مي‌گردد!

 

دست‌هاي پشيمان

يد بيضا

و آنچه مي‌نويسد

با درخت و آب.

 

 

 

شاخههاي سبز در آسمان رها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احمد کريمزاده، گنبد کاووس

 

بيرون بيا که پنجره‌ها معتبر شوند

حمدي بخوان که آينه‌ها شعله‌ور شوند

هي‌هي کن اي شُبانِ شَبانِ غم و سکوت

مگذار آيه‌هاي لبم، دربه‌در شوند

اين دردهاي کوچک و کم، لايقم نبود

بايد از اين بزرگ‌تر و بيش‌تر شوند

بس نيست چشم‌هاي ترم آه آه آه

بايد که واژه واژه لب‌هام تر شوند

اين شاخه‌هاي سبز که در آسمان رهاست

چيزي نمانده بود که دست تبر شوند

حالا که در هواي شما، رقص مي‌کنند

پلکي اگر به‌هم بزنم بال و پر شوند

 

 

 

سه شعر از

هانيه سادات مرتضوي، کردکوي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چاي خوشعطر من

روبه‌رومه دو استکان چايي

گرمه، با اينکه خونه‌مون سرده

چشات از بس قشنگ و خوش رنگه

انگاري مادرم دَمِش کرده!

 

اون دو تا نلبکيِّ گل سرخي

گونه‌هاتو مي‌گم که لبريزه

اگه بغضت خراش برداره

سرمي‌ره، روي فرش مي‌ريزه

 

مي‌دونم با شکنجه ذوب شدي

زخمي‌ي طعنه‌هاي آتيشي

آبروتو به پاي فرش بريز

گريه کن، گريه کن که خالي شي!

 

چاي خوش عطر من! تو اين سرما

نفست، چه حرارتي داره!

شک ندارم که از بخار توئه

اگه مِه جنگلا رو برداره

 

منم اون‌که همش به فکر توئه

اون‌که وقتي نباشي آشوبه

مگه جز من کي گفته که چايي

قند پهلو نباشه هم خوبه؟

اگه از هم، يه لحظه دور بشيم

يهويي سرد مي‌شه حال و هوات

بذا بي‌وقفه خيره شم به چشات

نکنه از دهن بيفته نگات

 

 

وطنم قالي بهارستان

چه درختي! چه دشت سرسبزيست!

از نگاهش بهار مي بارد

مادر! آن كه به دست عاطفه اش

قلب گهواره ها تپش دارد

 

تو كه بر دست هاي آبادي

تو كه در شاخه ي درخت هلو

هي شكفتي و هي جوانه زدي

اي تسلا ي بغض توي گلو

 

قبل پرويز نامه را خواندي

شک ندارم كه تو مسلماني

شهربانويِ شاه كرببلاست

دخترت ، شاه دخت ساساني!

 

در هوايت هميشه رقصيدم

بر بلندات، بيرقي هستم

شارحِ سلسه به سلسله موت

من ابوالفضل بيهقي هستم

 

باز بر شانه هات مي‌ريزد

يک تمدن، به شوكت نامت

شانه‌اش كن، سپاه آشوري

گره انداخته به ايلامت

 

بر غرورش ترک نشسته، بيا

چاره،جان بخشيِ زنانه ي توست

از تنش گردِ ترس را بتكان

طاق كسري هنوز خانه ي توست

 

مي رسم تا دوباره تازه شوي

پنجره باز كن،منم! باران!

عشق مي بافد از دوباره تو را

وطنم! قاليِ بهارستان!

 

 

گل آپارتماني

گل آپارتماني! هميشه پژمرده!

بگو که جاي تو درگوشه‌ي تراس نبود

که برگ برگ تنت آشيان پاييز است

بگو که حاصل تو غنچه‌ي هراس نبود

گل آپارتماني! دلِ شکسته‌ي من!

شبيه باقي زن ها کمي شکيبا باش

هنوز ردّ نگاهت ميان آينه است

چقدر بي ضرباني! بخند! زيبا باش!

 

و اين مکالمه ي هر شبانه روزش بود

براي شاعره بودن چه عزم جزمي داشت

در انتهاي رگالِ لباس هاي شَبَش

براي جنگ، هميشه لباس رزمي داشت

 

براي جنگِ ميان غرور و احساسش

براي شعر، براي سرودنش از تو

نبود در رگ ابيات سرخ و تب دارش

نشان کوچکي از خسته بودنش از تو

 

به عشق نيم نگاهت، به شوق لبخندت

به عشق اينکه دلت گرم تر شود شايد،

ميان سوز زمستان به جاي شال و کلاه

نشسته است برايت خيال مي بافد

 

صبور بودن و زن بودن و دچار شدن

چقدر بار بزرگي به روي دوشش بود!

به وقت بغض، سر ساعت فروپاشي

صداي زمزمه واري ميان گوشش بود:

 

نترس کوچه ي غمناک، از زمستان ها

دوباره گرم، دوباره شلوغ خواهي شد

اگرچه هر شبِ اين شهر سرد و تاريک است

تو نور، خوشه‌ي پروين، فروغ خواهي شد

 

 

 

در سوگ حسن احرامي

شاعر نابغهاي که ...

سيد مهدي جليلي

 

من، شعر امروز  را با حسن احرامي شناختم.

با يکي دو سال اختلاف متولد يک روز بوديم و او هم بزرگ‌تر و هم بسيار بزرگوارتر.

خودش ترجيح داد که اين 15 سال از همه دور باشد و هر کدام ما که سعي کرديم ببينيمش امتناع کرد.

اولين شعري که از او در جرايد خوندم سال 66 بود:

به عشقت دچارم، همينم که هستم

و چشم‌انتظارم، همينم که هستم

دلم امتداد کوير است، آري

کجا جويبارم، همينم که هستم

خودم را به تو مي‌سپارم که جز تو

کسي را ندارم، همينم که هستم

...

ببخشيد اگر شعر خوبي نگفتم

کمي تازه‌کارم، همينم که هستم

و سه سال بعدش که براي اولين بار او را ديدم.مي‌گفت اولين شعر بزرگسالش بوده. خودش هم صادقانه اشاره کرده که تازه‌کار است.

بعدها ديدم که همين مضمون و قافيه‌ها را بدون رديف و با رديف ديگران باز سازي کردند و به نام خودشان زدند. در گوگل ترانه‌اي هم ديدم که از اين شعر ساده حسن، به رگ زده است.

هرچه گوگل کنيد جز شعري از او در يک کتاب گروهي شعر کودک(آواي مدرسه؛ شامل سرودهايي که دانش‌آموزان در مدارس مي‌خوانند)، چيزي از او نمي‌يابيد.

او ذاتاً شاعر بود و بسيار آرمان‌گرا، انگار ساکن زميني ديگر و عالمي ديگر بود. نخست شاعر کودکان و نوجوانان بود با دفتري که بريده شعرهايش در مجلات کيهان بچه‌ها و سوره و سروش نوجوان، بيش از 200 شعر بود همان حوالي سال 72، 73 . شعرهايش کنار اسم‌هايي مثل مصطفي رحماندوست و ناصر کشاورز و افشين علا چاپ مي‌شد.  مان‌وقت‌ها، بابک نيک‌طلب، يکي از شعرهاي او براي کودکان را به افشين علا که مدير گروه کودک شبکه يک سيما شده بود، براي سرود پيشنهاد کرد و 20 هزار تومان هم آن‌زمان به حسن دادند و ما خوشحال بوديم که شعر همشهري‌مان را که سرود شده است، از صدا و سيما مي‌شنويم.

تابستان سال 74، ساعت و مکان انجمن گنبد کاووس را داده بودم به صفحه «بشنو از ني» روزنامه اطلاعات که عليرضا قزوه آن را مي‌گرداند و خيلي هم مخاطب داشت،  هادي خورشاهيان که خودش متولد گنبد ما بود، دو سه هفته بعدش، از روي اطلاعيه انجمن، آمده بود پيش ما و در اولين ديدارش با حسن، به او گفت:

اين مصرعِ

«من از تو هيچ، به‌جز بودنت نمي‌خواهم» را چند بار خواستم در غزلي تضمين کنم اما باز ترجيح دادم در غزلي بهتر از آن استفاده کنم.

حسن احرامي، تنها نابغه‌اي بود که در عمرم ديدم. اين را نه براي اينکه دوستم بود يا دوستش داشتم، مي‌گويم نه! واقعا نابغه بود. کسي از شهري که حتي انجمن شعر هم ندارد، تا 13، 14 سالگي بتواند در نشريات تخصصي کودک و نوجوان  اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70، بيشتر از 20 شعر چاپ کند و غزلش در روزنامه اطلاعات، کنار اسم و رسم دارها چاپ شود، حتماً نابغه است.

آنها که در رشته‌اي ادبي يا هنري در شهري بدون استاد، تنها و غريب و بدون کسي براي حتي گفت‌وگو بودند، مي‌دانند که در اين فضا، خودآموز رشد کردن، چه سخت و حتي غيرممکن است. در اين وضعيت بايد، خودت، بزرگ‌تر و هم‌صحبت و منتقد خودت باشي و او براي خودش و ما اين چنين بود. نه‌تنها براي من، براي علي اصغر حسين‌زاده، عباس فيوج‌زاده، احمد کريم‌زاده و ...، اين حسن بود که پنجره شعر امروز را گشود.

سال 73 با عباس فيوج‌زاده که حالا هم شعر و داستان کودک مي‌نويسد و آثارش در نشرياتي مثل دوست و کيهان بچه‌ها چاپ مي‌شود و علي اصغر حسين‌زاده که بخشدار چشمه‌ساران آزادشهر است، تصميم گرفتند، طلبه شوند. حسن و عباس نزديک يک سال در فيضيه مازندران، در محضر آيت‌الله فاضل استرآبادي تلمذ کردند اما روحيه خاص و آزادمنش حسن باعث شد که با غزلي آنجا را ترک کند:

 بيند پنجره را آسمان نمي‌خواهم

عروج مال شما، نردبان نمي‌خواهم

گذشتم از سر بود و نبود خود اما

نگفته‌ام که «گل و عشق و نان» نمي‌خواهم

نگفته‌ام که مرا تا سکوت و شب ببريد

نگفته‌ام که مرا ... همچنان نمي‌خواهم

...

تو را غنچه‌اي و عاشق شکفتن خويش

شکفته در غزل ديگران نمي‌خواهم

سال 74 به تربيت معلم نکا راه يافت و دو سال بعد در روستاهاي اطراف گنبد کاووس معلم شد و در همين ايام، اتفاقي رغم خورد که اعتماد او به انسان‌ها را خدشه‌دار کرد. اتفاقي اقتصادي که همه زندگي پس از آن او را تحت شعاع قرار داد. زخمي از اعتماد به يک غريبه نيازمند که زخمش هرگز بهبود نيافت و نبوغ او را به محاق برد و شعر ما را از شاعري نابغه، محروم کرد.

هر کسي در جهان پي کاري آمده است و نوابغ کساني هستند که خيلي زودتر از ديگران به آن کاري که پي‌اش آمده‌اند، آگاهي پيدا مي‌کنند. احرامي هم خيلي زود پي برده بود اما اين اتفاق او را به‌کلي در خودش فرو برد و اين کلاف ديگر گشوده نشد.

حسن احرامي، آدينه 17 اسفند، درگذشت و شنبه 18 اسفند 1403 در امامزاده يحيي بن زيد(ع) به خاک سپرده شد.