دل نوشته


یادداشت |

مهدي سيف حسيني

 

اگر اميد نباشد فردا چه معنايي خواهد داشت. دلخوش مي کنيم براي روزهائي که خواهند آمد، اما چگونه، نمي دانيم. انتظار مي کشيم. آواز مي خوانيم و براي حفظ حماقت خودمان واژگان را کنار هم مي چينيم که شايد شعر مي شود. مهم معناي آن نيست از آهنگين بودن سرودهاي خود خوشمان مي آيد. گاه به خودمان مي خنديم، قاه قاه و بيشتر صبحگاهان و درون آسانسور، زيرا تصور مي کنيم هورمون آدرنالين يا آندرفين ترشح مي شود و ما آن روز را سرخوشيم. به مغز خودمان هم کلک مي زنيم. بيچاره غددهاي هيپوفيز و هيپوتالاموس ها چه مي دانند که خوشي ما از سر چيست. آنها باور مي کنند که واقعا سرخوشيم و آنگاه به ما کمک مي کنند از روزي ناآگاهي خودشان اما واي به روزي که مفهوم معنا تهي از تعريف شود. انسان دائر مدار هستي آيا واقعا مي تواند سم کوريزول را در وجود خشمگين خود کنترل کند. واي به روزي که درون خون اين سم ترشح شود. ميل مرگ فزوني مي يابد و ما نمي دانيم چگونه بايد زيستن را معنا کنيم. آن گاه همه چيز در خلاء و بي معنايي براي ما جلوه گر مي شوند. نمي دانيم چه بايد بکنيم. از خود مي گريزيم اما کجا مي خواهيم برويم. اين جسم را که روحي سرگردان را با خود مي کشد، در جايي گم کنيم. از که و از چه چيز فرار مي کنيم. آمده ايم دائر مدار هستي شويم نه اينکه با خدا و متون مقدس بيگانه شويم. فکر مي کنيم که بايد به انسانيت انسان ايمان بياوريم و با عقل به زيستن ادامه دهيم. اما آيا مي شود؟ چقدر ظرف وجودي انسان تحمل دارد و چقدر مي تواند بيخودي خود را خود واقعي بنمايد و بازي کند که گوئي با خود بازي مي کنيم. حمايت مي کنيم و هم خود را گول مي زنيم و هم ديگران را و چاره اي هم نداريم جز اينکه خود را خوب و آرام جلوه دهيم اما هيهات از دغدغه هاي درون. يک تضاد واقعي جدي دارد. ديگران چه مي دانند که ما داريم خود را تحمل مي کنيم تا ديگران رنج ما را ندانند. مي گوئيم مديريت يک جامعه با بحران هاي موجود و فضاي سياسي جهان کار دشواري است و هي مي گوئيم روزگار خيلي هم بد نيست. اما غالبا سعي در توجيح داريم. زندگي همين روز و شب و آمدن و رفتن اين و آن و مگر قرار است چه اتفاقي بيافتد و تازه اگر هم اتفاقي رخ دهد مگر چه مي شود و مگر در طول تاريخ تا امروز که اين همه وقايع رخ داده بر سر جهان و حتي چيزي آمده است نه مي گذرد و نه خواهد گذشت. خيلي گير ندهيد اگرچه در طول تاريخ ستم بر مردم بي شمار است اما واقعيت زندگي هميني هست که هست و باز خود را اسير يک درگيري ذهن مي کنيم و نمي دانيم بگوئيم با اين تضادها و تناقض چه کنيم اما چاره اي جز اين نيست که بپذيريم روزگار همينگونه هست که مي گذرد و جهان هستي به سمتي مي رود که ما نمي دانيم و از آينده با هجوم فناوري هاي خود ساخته و انگار تيمي که جستجو مي کند تا همه قدرت را از چنگ تصاحب آن خارج کند. در اين دنيا من انسان تنها و بيگناه چه توانم کرد.