ما، زمين، ايران ...


یادداشت |

 محمدکاظم نظري 

 

يکي از کهن‌‌تمدن‌هاي جهان، فلات ايران است. سرزميني پر از تمدن‌هاي فرهنگي و مادي، با مردماني رنگارنگ از اقوام و نژاد‌هاي مختلف که در کنار هم، با هم و براي هم زيست کرده و روزگاري بر صفحه شطرنج اين کهن‌ديار بازآمدند و رفتند. اين کهن‌ديار نامش ايران بود که ماند از روزگاران دير. فلات قاره بزرگ بود و بزرگ‌تر شد و بزرگ بود و کوچک شد. يک ميراث مشترک اما هميشه هويتي مشخص به او داد، نوروز، نوروز را جمشيدشاه ساخت و اين سرزمين پهناور چون فرزند خويش اين ميراث را در آغوش گرفت و با همه فراز و فرود روزگاران حفظش کرد، ميراثي جاودان و مشترک که اينک بيش از 12 کشور خود را متعلق به آن و آن را بخشي از هويت خويش ترجمه مي‌کنند و اينکه ايران‌ويج با همه مردمانش کجاست؟ بحثي دگر بايد. ما در زميني پهناور، بزرگ، با مردماني گوناگون در کنار هم مي‌زيستيم، اما هميشه خانواده و خانه به يک قرار نباشد، يا ما سراغ ديگران رفتيم، تا مصر و درياي سياه و اکراپوليس و گاه بوده است که از مقدونيه در غرب يا استپ‌هاي تبت و مغولستان و يا کوه‌هاي بالخان و شبه‌جزيره عربستان و دشت قبچاق که اينک روسيه‌اش مي‌خوانند، مهمان ما! و ماي بزرگ، کوچک مي‌شديم و تکه تکه تا نادري پيدا و يا آغامحمد خاني که اين تکه‌ها را در خانه پدري جمع کنند. اما از 1813 ميلاي اين سراي پهناور مجبور به تکه شدن شد و برادر و خواهران از يکديگر جدا. اول دوردست‌تر اما اصلي، چون گنجه برفت و نظامي گنجه‌اي خاقاني در آن‌سوي مانده، 1827 ميلادي اين‌بار ديوار جدايي تا ارس (آراز) آزارديده رسيد و باز ديوار‌ها بود که فرزندان جمشيد را از هم به‌ناچار جدا کرد. اين فراق به سال 1875 به بلوچستان، فرزندان کوروش رسيد و قرارداد گلداسميت، بلوچستان را شقه و شرحه شرحه کرد و باز به 1881 ميلادي قرارداد آخال برادران و خواهران شرقي را تا سغد (تاجيکستان امروز) عزيز و دل‌ربا از ما گرفت و تات‌ها شدن تاجيکستان و تات‌هاي ارمنستان و گرجستان ديگر نتوانستند تات‌هاي استرآباد و گيلان و دگرجاي‌ها را ببينند، گلداسميت، هرات اين ولايت‌ وليعهدنشين صفوي را از ما ستاند و با همه جانفشاني محمدشاه قاجار اما هرات ايراني با تهديد توپ‌ها و کشتي‌هاي توپ‌دار انگليسي مواجه شد. انيران و قصه در شمال‌غرب و غرب هم‌چنان چون شرق تلخ و حزن‌آور بود تا قرارداد ارزالروم به سال 1847 ميلادي بخشي ديگر از ايران را تبديل به انيران کرد و در حال حاضر اين برادران و خواهران که به اجبار از مام ميهن جدا شدند، اگر از محنت روزگار به سرزمين مادري درآيند، مهاجر مهاجم نگريسته و با آنان، آن مي‌کنند که با انيرانيان.

ما، سرزمين، ايران مانده در ميان تعارضاتي، دافع-دافع. دافع-جاذب، جاذب-جاذب. وقتي به نظامي، خاقاني، جلال‌الدين بلخي، سوزني سمرقندي، رودکي و ... مي‌رسيم، آنان را چو جان شيرين در آغوش گرفته و مي‌بوسيم و مي‌بوئيم و آنان را از خود مي‌دانيم به ابوريحان و خوارزمي چون ابن‌سينا و خيام مفتخر، چون به هم‌شهريان‌شان برخورد مي‌کنيم. روي ترش کرد و لب فروبسته که يعني، تورا نمي‌شناسيم و اين تضاد را دشمنان رند، در کوره آتشش بدمدن و دوستان لب‌گزند که چه سخت شد کار ايران؟

                       

فعال مدني