ادبیات کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

يادداشت دبير صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آزاده حسيني

حالا که خبرها زودتر از اميد مي رسند و دل ها بيش از هميشه به پناهي آرام نياز دارند، بازگشت به ادبيات کلاسيک نه يک نوستالژي، که ضرورتي فرهنگي است. گاهي جامعه خسته مي شود؛ نه از کار، که از سنگيني ناگفته ها. در چنين زمانه اي «کلمه» شايد مرهمي باشد، نوشدارويي از سرچشمه اي ناب، آنجا که «هيچ نبود و کلمه بود».

سعدي از آن سرچشمه هاست. گلستانش آينه رفتار انسان و تاريخ است. بوستانش نقشه راه انسان بودن و غزل هايش يادآور لطافت در زمانه سختي هاست.  با نويسندگان کودک و نوجوان روزنامه گلشن مهر، باري ديگر در کارگاه آموزشي، از گلستان سعدي مي خوانيم، گفتگو مي کنيم و حکايت هايش را بازآفريني مي کنيم. ببينيم اگر سعدي اکنون ميان ما بود، چگونه مي نوشت. شايد در ميان اين بازخواني ها، اندکي از آن روشني گم شده را دوباره بيابيم.

بازآفريني  يا بازنويسي؟

 

 

آزاده حسيني

 

داستان بزبزقندي يا همان بز زنگوله پا را شايد بارها شنيده، خوانده يا به صورت تصويري ديده باشيد. جمله بندي ها و لحن داستان شايد کمي متفاوت باشد، اما شخصيت ها و ماجرا يکسان بودند. اين کار بازنويسي نام دارد. در بازنويسي، هدف انتقال همان محتوا با زباني تازه تر، ساده تر يا متناسب با مخاطب است. نويسنده نقش واسطه دارد و خود خالق اثر نيست.

در کارگاه بازآفريني «بزبزقندي» شما داستاني جديد با همان شخصيت ها و الهام از داستان قبلي نوشتيد. در واقع بازآفريني، يعني شما با خلاقيت خود متن اوليه را تغيير دهيد. يعني به عنوان نويسنده از هسته معنايي يا تِم اثر الهام بگيريد و زمان، مکان، شخصيت ها و زاويه ديد را تغيير دهيد. يعني متني جديد که ريشه در متن قبلي دارد.

پيش ترها با اعضاي کودک و نوجوان تحريريه گلشن مهر، کارگاه سعدي خواني برگزار کرديم. از گلستان، بوستان و غزل خوانديم و گفتگو کرديم، آموختيم و نوشتيم. امسال باري ديگر با برگزاري کارگاه «بازآفريني حکايت هاي گلستان سعدي»، بيست حکايت را با هم مي خوانيم و داستان هايي تازه مي نويسيم. شما نيز با ما همراه باشيد و اين پيام خوش را به دوستان برسانيد.

 

گلستان سعدي. باب دوم. در اخلاق درويشان.

حکايت 26

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نرگس کوهکن

 

ساعت سه بعد از ظهر منتظر آويسا در ايستگاه ايستاده بودم. من و آويسا بهترين دوست هاي هم هستيم براي همين قرار شد به يک سفر دونفره بريم. اما الان دير کرده و من را مثل مرغ يک لنگه پا اينجا کاشته؛ چه عجب! بالاخره رسيد. سلام تند و گرمي کردم و گفتم: «تا الان کجا بودي بيست دقيقه دير کردي»؟!

آويسا آب دهاني قورت داد و عرق پيشاني اش را در حالي که نفس نفس مي زد خشک کرد و گفت: «سلام عزيزم ببخشيد دير شد». لبخند نرمي زدم و با عجله گفتم: «بجمب سوار شيم خيلي دير شد».

آويسا کنار پنجره نشست چون عاشق ديدن مناظر بيرون بود و تقريبا به همه چيز توجه ميکرد. همين رفتارش باعث ميشد يا هميشه دير برسد يا جا بماند.

هوا رو به تاريکي بود و اتوبوس براي استراحت ما را به بوستاني برد. هوا خنک و آرام بود. شب جايش را به سفيدي روز ميداد و سپيده صبح نمايان شد. آويسا پريشان و مضطرب بود و با خودش در مجادله بود. در همان حال چشم هايم نيم باز بود و نمي توانستم کامل بازشان کنم. صبح شد و آويسا را سرحال ديدم خميازه اي کشيدم و گفتم: «تو چرا ديشب بي قرار بودي»؟ آويسا دو طرفش را نگاه کرد و گفت: «آخه ديشب به صداي پرنده ها و قورباغه هاي توي آب گوش ميکردم با خودم فکر کردم اين حيوونا اين موقع تاريکي هوا چطور مشغول ستايش خداوند هستند؟ به خودم نگاه کردم و احساس خجالت کردم».

لقمه ي اول را قورت دادم و گفتم: «فکرش رو نمي کردم صداي يه پرنده اينقدر تو رو از خود بي خود کنه»!

آويسا نگاهش را از منظره ي روبه رو برداشت و گفت: «اين رسم انسانيت نيست که پرندگان و حيوانات مشغول ذکر و تسبيح خداوند باشند و من غافل»!

 

 

 

گلستان سعدي. باب چهارم. حکايت شماره 2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده زهرا علوي نژاد

در روزگاران قديم، تاجر فرشي با پسر و دخترش زندگي مي کرد. تاجر قصه ما کارگاه توليدي فرش داشت. تاجر، فرش ها را آنلاين براي فروش مي گذاشت و سفارش مي گرفت. او چند نفر را داشت که در شهرهاي بندرگز و بندرترکمن در خانه قاليبافي مي کردند. يک روز تاجر با رنگ پريده و اندوه به خانه آمد. دخترش از او پرسيد: «چه چيزي شما را اندوهگين کرده پدر»؟ پدر گفت: «در گلستان سيل شديدي آمده، تمامي وسايل خانه ها را با خود برده و تعدادي مرده هم داشته». پسرش هم که از پدر شنيد تعجب کرد و گفت: «خب شما براي چي واسه سيل گلستان ناراحتيد؟ فاميلاي ما که همه شيرازند».

پدر گفت: «چون همکارانم در آنجا بودند و الان تمام دار و ندارشان به باد رفته، حالا وقتي فرش ها رو سفارش گرفتم چجوري ببافند و آماده کنند»؟

پسر و دخترش پاسخي ندادند. پدر يکهو نگران تر شد و گفت: «مبادا به کسي اين قضيه را بگوييد». پسر گفت: «هرچه شما بگوييد پدر ، اما براي چه»؟

پدر گفت: «اگر بگوييد مشکل ما دوتا مي شود، اولي کم شدن سرمايه و ضرري که بهمون زده شد و دوم سرزنش و نصيحت و خوشحالي بعضي همسايه ها».

فرزندانش قانع شدند. پدر کمي فکر کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد وگفت: «يافتم،يافتم»! پسر و دخترش تعجب کردند و گفتند: «چيو»؟ پدر گفت: «مي تونم زمين کشاورزي رو بفروشم و براشون نخ و دار قالي بخرم تا بتونيم دوباره فرش بفروشيم». دخترش گفت: «ولي بابا اين وظيفه خودشونه به شما چه ربطي داره»؟ پدرگفت: «ما بايد باهم همدلي کنيم و تو سختي ها به هم کمک کنيم».

تاجر قالي ها را خريد و به خانه هاي همکارانش پست کرد و بعد دوباره کارگاه روند عادي خود را پيدا کرد‌. از آن طرف زن فضول همسايه که متوجه قضيه شده بود پيش پسر و عروسش  راجع به آنها بد مي گفت و خوشحال بود.

همسر زن وقتي از محل کار به خانه آمد، متوجه قضيه شد و وقتي پسر و عروسش به خانه رفتند به همسرش گفت که کارش اشتباه است و بايد در سختي ها بقيه را درک کند و اگر  در توانش بود به آنها کمک کند. زن عذاب وجدان گرفت و تصميم گرفت ديگر فضولي و حسودي نکند و به بقيه کمک کند.

 

 

 

باب اول. در سيرت پادشاهان. حکايت يازدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه زهرا ترابي

 

چيزي گفت: «آخر مُرد اون بي خدا؟

کسي پاسخي داد: «کفن پيچ شدن اون نامرد رو به چشم ديدم».

و با درد عميق ناله مي کند: «لحد گورش و اما نه».

شانه به شانه او زمزمه مي کند: «کفن باشه لحد هم هست».

خم به ابرو مي آورد اما مي خندد.

آرام در حد دل ريختني کوتاه مي نالد: «گناهه پشت سر مرده بخندي»؟

و شانه اش زمزمه مي کند: «کفره سر قبر نامرد باشي و نخندي»!

سال هاي پيش از مرگ:

آخ عميق از او لبخند به لبان او مي آورد.

لبخند که نه قهقهه بود که با صدايش همراه بود: «جون بکن بچه جون»!

مچاله شده عقب نشيني مي کند و هق هق آرامش جايي ميان مشت خودش گم و گور مي شود. مثلا مرد بود ديگر نه؟

مادر هر طلوع و غروب در گوش او خوانده بود: «دردت برسه به من. ترک ديوار اگه خيس شد تو چشمات نم نگيره ها»!

کجا بود مادر که ببيند ترک ديوار خيس و چشمان او خون آلود شده است؟

آنقدر عقب عقب مي رود که ديوار مماس به تنش مي شود.

و تن درد آلودش جايي ميان ديوار سنگي آرام مي گيرد.

و سنگ ها گاهي احساس مي شوند.

همان جا مي نشيند. نگاه مي کند. نم از صورت مي گيرد و آن مرد رفته است.

مادر چرا نبايد باشد و اين مرد راه برود و تن و جان بلرزاند؛ چرا؟

اشک هايش که راه باز مي کنند براي خود.

او لب و دهان مي جنبان: «هيشکي نيست مامان. بذار يکم گريه کنم خب».

گاهي روز طلوع و شب غروب با خود، جايي حوالي ذهن درد گرفته اش مي ناليدکه: «از روي زمين ورش داري او را به کدام حوالي و مقصد بر مي خورد خب»؟

آرام مي نالد: «مامان خوب و اون بد؟چرا بد بمونه و خوب بره خدا»؟

و بدي بماند و خوبي برود.

يا که چه؟!

 

 

گلستان سعدي

باب چهارم. در فوايد خاموشي. حکايت دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه مزنگي

 

روزي بازرگاني در يکي از معاملاتي که با اشراف انجام داده بود، دچار خسارت شد و هزار دينار ضرر کرد. بازرگان که آدم دنيا ديده و با تجربه اي بود پسرش را صدا زد و به او گفت: «اي پسر، يادت باشد که از اين ضرر با هيچ کس سخن نگويي که مبادا از کارکنان و مردم کسي بويي ببرد». پسر که حرف پدرش را روش چشمانش مي گذاشت گفت: «به روي چشم. ولي ميخواهم بدانم که مصلحت سکوت در اين باره و نگفتن اين ماجرا چه فايده اي دارد؟ مي خواهم مرا در اين باره مطلع سازي»!

پدر با تبسمي رو به پسرش کرد و گفت: «تا مصيبت ما دو تا نشود. مصيبت اول که تو خود بر آن واقفي ضرر و زياني است که در اين معامله ما را گرفتار ساخته است و مصيبت دوم چيزي است که مي‌تواند به اندازه مصيبت اول ما را گرفتار سازد. حرفي که در ميان کارگران و مردم مي‌پيچد مي‌تواند آبروي ما را در اين صنعت خدشه دار کند و دشمنان ما را شاد مي‌کند. چرا که آنان را آگاه مي‌سازد که زمان آن رسيده است که از ما پيشي بگيرند و مشتريان ما را بربايند».

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلستان سعدي. باب اول. در سيرت پادشاهان. حکايت 12

شيري که خوابش بهتر است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده فاطيما عقيلي

 

روزي پادشاه جنگل به لاک پشت دانا مي گويد: «اي لاک پشت دانا تو که اين همه کار خوب و برگزيده انجام مي دهي و از علم سر در مي آوري، برايت کدامشان بهتر است»؟ لاک پشت کمي فکر کرد و گفت: «براي تو اي جناب شير، خواب نيم روز! تا وقتي که بيداري به حيوانات جنگل آسيبي نرساني»!

سعدي در کتاب گلستان مي گويد:

«ظالمي را خفته ديدم نيم روز

گفتم اين فتنه است خوابش برده بِه

و آنکه خوابش بهتر از بيداري است

آن چنان بد زندگاني مرده بِه»

 

 

 

گلستان سعدي

باب دوم: در اخلاق درويشان. حکايت 6

ماجراهاي اسبي و کارت تبريک روز معلم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده نيکا موسوي

 

ماه دوم سال بود. هوا بهاري شده بود. از پشت شيشه کلاس خانم لاکي، جيک جيک گنجشک ها به گوش مي‌رسيد. آفتاب از شيشه عبور کرده بود و روي ميزهاي بچه‌هاي کلاس خانم لاکي خودنمايي مي‌کرد. مثل هر دوشنبه بچه‌هاي کلاس خانم لاکي زنگ دوم درس کاردستي و خلاقيت داشتند. خانم لاکي از بچه ‌ها خواسته بود براي روز دوازده ارديبهشت که روز معلم است از کاردستي هاي خودشان به خانم لاکي هديه بدهند. اسبي تصميم گرفته بود براي خانم لاکي کارت تبريک درست کند. ولي با خودش فکر مي‌کرد که اگر کارتم خوب نباشد و معلم دوست نداشته باشد خيلي بد مي‌شود. پس بهتر است پيش خاله زرافه بروم که نقاش دهکده است.  اسبي بعد از تعطيلي مدرسه به سمت خانه خاله زرافه رفت. خانه خاله زرافه يک کلبه چوبي بود که دور تا دور خانه ‌اش را گل‌ هاي رز صورتي کاشته بود و الان که بهار بود از بوي رزها حتي چشم بسته هم مي‌توانستي خودت را به خانه خاله زرافه برساني.

اسبي بعد از اينکه در زد و سلام و احوالپرسي کرد، به خاله زرافه گفت: «مي شود يک نقاشي براي روز معلم برايم بکشي»! خاله زرافه به او گفت: «بيا داخل تا يک چايي بنوشي من برايت نقاشي را ميکشم».

اسبي محو تماشاي تابلوهاي نقاشي خاله زرافه  شده بود. هنوز چاييش تمام نشده بود که خاله زرافه گفت: «بفرما عزيزم نقاشي تمام شد». يهو اسبي با صداي نگران گفت: «خاله زرافه  اسم خودت را پايين نقاشي ننويسي»!

 چون خاله زرافه به عنوان امضا پايين تمام نقاشي هايش اسم خودش را مي نوشت. خاله زرافه منظور اسبي را نفهميد؛ ولي گفت: «چشم». اسبي خوشحال و خندان نقاشي را از خاله زرافه گرفت و وقتي نگاه به برگه کرد چشمانش برق زد. خاله زرافه خانم لاکي را کشيده بود که روي لاک او پر از گل‌ هاي صورتي و بنفش بود. اسبي به خانه برگشت نقاشي خاله زرافه را روي يک مقواي سبز چسباند. بعد فکر کرد حالا اگر با خط خودم جمله‌ اي براي خانم لاکي زير نقاشي به اين زيبايي بنويسم حتماً قشنگ نمي‌شود و  فکر کرد کسي را پيدا کند که خط زيبايي داشته باشد. ياد بابا اسبي افتاد گفت: «بابا اسبي، بله بابا اسبي و سريع به سمت اتاق بابا اسبي رفت تا يک متن زيبا زير اين نقاشي زيبا برايش بنويسد. بابا اسبي بعد از کلي تعريف از نقاشي که فکر مي‌کرد اسبي کشيده، زير نقاشي نوشت: «خانم لاکي مهربان روزت مبارک» و به اسبي داد.

اسبي کارت تبريک را برداشت و منتظر روز معلم ماند تا کارت را به خانم لاکي بدهد و واکنش خانم لاکي را ببيند. او مطمئن بود کارت تبريکش از کاردستي همه بچه‌ ها قشنگ‌تر شده. روز معلم رسيد همه بچه‌ ها کارت‌ هايي که درست کرده بودند با خود به مدرسه بردند. اسبي کارت تبريک را به خانم لاکي داد. خانم لاکي خيلي از کارت تبريک اسبي خوشش آمد و با تعجب به اسبي گفت: «کار خودت است»؟!

اسبي آب دهانش را قورت داد و گفت: «بله خانم لاکي»!

خانم لاکي گفت: «آفرين نمي‌دانستم نقاشي ‌هايي به اين زيبايي ميکشي، عزيزم تو مي‌تواني از هنر خودت استفاده کني و به دوستانت آموزش بدهي اسبي از آن روز نماينده هنر بچه‌ ها شد». خانم لاکي کلاس را دو ساعت ديرتر تعطيل مي‌کرد و در اين دو ساعت اسبي مي خواست  به دوستانش نقاشي آموزش بدهد. قرار بود پايان خرداد بين  بچه هاي مدرسه خانم لاکي با مدرسه بالاي دهکده مسابقه نقاشي برگزار شود و به نظر خانم لاکي اين بهترين موقعيت بود. يک ماه گذشت درست وسط‌ هاي ماه خرداد بود و خانم لاکي فکر مي‌کرد در اين يک ماه اسبي حسابي به بچه‌ ها نقاشي آموزش داده و بچه ‌ها آماده مسابقه هستند. براي همين آن روز زنگ نقاشي به بچه ها گفت در مورد درختکاري هر کس يک نقاشي زيبا و خلاقانه بکشد. چند دقيقه اي گذشت خانم لاکي بالاي سر بچه‌ ها رفت تا نقاشي هاي آن ها را ببيند ولي با تعجب ديد نقاشي بچه ‌ها اصلاً پيشرفتي نداشته. وقتي که نقاشي اسبي را تماشا کرد خودش فهميد که اسبي در مورد کارت تبريک روز معلم دروغ گفته. خانم لاکي که خيلي ناراحت شده بود، گفت: «از فردا اسبي نماينده نقاشي شما نيست و خودم تا روز مسابقه با شما تمرين مي‌کنم. اسبي وقتي فهميد همه چيز خراب شده خيلي ناراحت شد و از خانم لاکي معذرت خواهي کرد. خانم لاکي به اسبي گفت: «ببين عزيزم من مي‌خواستم که شما در درجه اول از نقاشي و کاردستي که مي‌کشيد لذت ببريد و به توانايي هايي که داريد پي ببريد. نه اينکه شما فقط به فکر تاييد کارتون از جانب من باشيد». اسبي با چشم ‌هايي پر از اشک گفت: «من امروز دو چيز ياد گرفتم، يکي بايد کارهايمان را خودمان انجام دهيم و از انجام آنها لذت ببريم و کاري را براي تاييد ديگران انجام ندهيم و دوم اينکه براي انجام کارهايمان با عقلمان مشورت کنيم نه با دلمان».

خانم لاکي خوشحال شد که اسبي به اشتباهش پي برده و به او قول داد که کمکش کند تا نقاشي و دست خط او عالي شود.

 

 

 

براساس باب هشتم حکايت 11 گلستان سعدي

از سر دلسوزي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه رادپور

 

آفتاب دلپذيري به صورت عمو حسين جنگلبان مي خورد. طبق عادت هميشگي روي کنده درخت مورد علاقه اش نشسته بود و زيبايي جنگل را تماشا مي کرد. در افکار خودش غرق بود که صداي اره برقي به گوشش رسيد. سريع نگش و برداشت سوار موتورش شد. هر لحظه به صدا نزديک تر مي شد و ضربان قلبش بالا و بالاتر مي رفت. عمو حسين از موتورش پياده شد و به سمت مرد شکارچي رفت. مرد با ديدن جنگلبان پير، ترس وجودش را فراگرفت. اره را خاموش کرد و خواست فرار کند که عمو تفنگش را به سمتش گرفت. مرد اره را روي زمين گذاشت و دستانش را به نشاني تسليم بالا برد. عمو حسين جلو رفت اسم مرد و پرسيد. امير نامي بود که سريع گفت: «سوءتفاهم پيش اومده من فقط درختان خشک رو قطع مي کنم و به اين کار نياز دارم واقعا! من خودم عاشق جنگلم».

عمو دلش براي امير سوخت و جلو رفت و با امير دست داد. امير خيلي خوش سخن بود. با چرب زباني خودش را در دل عمو حسين جا کرد. بعد از اون روز امير هر روز به عمو حسين سر مي زد و ساعت ها براي عمو درد و دل مي کرد و از زندگي سختش مي گفت.  عمو حسين دلداري اش مي داد و مي گفت: «درست ميشه نگران نباش! توکلت به خدا باشه! خداوند روزي رسانه پسرم»!

روزها مي گذشتند و عمو هر روز علاقه اش به امير بيشتر مي شد تا اينکه يک روز متوجه پودرهاي سفيدي در کنار بعضي از درختان شد.

-«خداي من اين آهک ها رو چه کسي پاي درختان سرسبز جنگل دوست داشتني من ريخته»؟!عمو حسين اشک مي ريخت و مدام فکرش مشغول بود که: «کار کي مي تونه باشه»؟! تعداد آدم هايي که باهاشون معاشرت داشت، زياد نبود و اکثرشون دوستي بيست ساله با عمو داشتند. مدام در فکر امير بود؛ تا اينکه يک روز بعد از خداحافظي تعقيبش کرد.متأسفانه با صحنه بدي مواجه شد. امير را در حال پاشيدن آهک ديد. عمو سريعا با مرکز جنگلباني تماس گرفت و آنها امير را بردند. عمو حسين جنگلبان، روي کنده درخت تنها به اعتماد بي جايي که از سر دلسوزي کرده بود، فکر مي کرد.

يادداشت دبير صفحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آزاده حسيني

حالا که خبرها زودتر از اميد مي رسند و دل ها بيش از هميشه به پناهي آرام نياز دارند، بازگشت به ادبيات کلاسيک نه يک نوستالژي، که ضرورتي فرهنگي است. گاهي جامعه خسته مي شود؛ نه از کار، که از سنگيني ناگفته ها. در چنين زمانه اي «کلمه» شايد مرهمي باشد، نوشدارويي از سرچشمه اي ناب، آنجا که «هيچ نبود و کلمه بود».

سعدي از آن سرچشمه هاست. گلستانش آينه رفتار انسان و تاريخ است. بوستانش نقشه راه انسان بودن و غزل هايش يادآور لطافت در زمانه سختي هاست.  با نويسندگان کودک و نوجوان روزنامه گلشن مهر، باري ديگر در کارگاه آموزشي، از گلستان سعدي مي خوانيم، گفتگو مي کنيم و حکايت هايش را بازآفريني مي کنيم. ببينيم اگر سعدي اکنون ميان ما بود، چگونه مي نوشت. شايد در ميان اين بازخواني ها، اندکي از آن روشني گم شده را دوباره بيابيم.

بازآفريني  يا بازنويسي؟

 

 

آزاده حسيني

 

داستان بزبزقندي يا همان بز زنگوله پا را شايد بارها شنيده، خوانده يا به صورت تصويري ديده باشيد. جمله بندي ها و لحن داستان شايد کمي متفاوت باشد، اما شخصيت ها و ماجرا يکسان بودند. اين کار بازنويسي نام دارد. در بازنويسي، هدف انتقال همان محتوا با زباني تازه تر، ساده تر يا متناسب با مخاطب است. نويسنده نقش واسطه دارد و خود خالق اثر نيست.

در کارگاه بازآفريني «بزبزقندي» شما داستاني جديد با همان شخصيت ها و الهام از داستان قبلي نوشتيد. در واقع بازآفريني، يعني شما با خلاقيت خود متن اوليه را تغيير دهيد. يعني به عنوان نويسنده از هسته معنايي يا تِم اثر الهام بگيريد و زمان، مکان، شخصيت ها و زاويه ديد را تغيير دهيد. يعني متني جديد که ريشه در متن قبلي دارد.

پيش ترها با اعضاي کودک و نوجوان تحريريه گلشن مهر، کارگاه سعدي خواني برگزار کرديم. از گلستان، بوستان و غزل خوانديم و گفتگو کرديم، آموختيم و نوشتيم. امسال باري ديگر با برگزاري کارگاه «بازآفريني حکايت هاي گلستان سعدي»، بيست حکايت را با هم مي خوانيم و داستان هايي تازه مي نويسيم. شما نيز با ما همراه باشيد و اين پيام خوش را به دوستان برسانيد.

 

گلستان سعدي. باب دوم. در اخلاق درويشان.

حکايت 26

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نرگس کوهکن

 

ساعت سه بعد از ظهر منتظر آويسا در ايستگاه ايستاده بودم. من و آويسا بهترين دوست هاي هم هستيم براي همين قرار شد به يک سفر دونفره بريم. اما الان دير کرده و من را مثل مرغ يک لنگه پا اينجا کاشته؛ چه عجب! بالاخره رسيد. سلام تند و گرمي کردم و گفتم: «تا الان کجا بودي بيست دقيقه دير کردي»؟!

آويسا آب دهاني قورت داد و عرق پيشاني اش را در حالي که نفس نفس مي زد خشک کرد و گفت: «سلام عزيزم ببخشيد دير شد». لبخند نرمي زدم و با عجله گفتم: «بجمب سوار شيم خيلي دير شد».

آويسا کنار پنجره نشست چون عاشق ديدن مناظر بيرون بود و تقريبا به همه چيز توجه ميکرد. همين رفتارش باعث ميشد يا هميشه دير برسد يا جا بماند.

هوا رو به تاريکي بود و اتوبوس براي استراحت ما را به بوستاني برد. هوا خنک و آرام بود. شب جايش را به سفيدي روز ميداد و سپيده صبح نمايان شد. آويسا پريشان و مضطرب بود و با خودش در مجادله بود. در همان حال چشم هايم نيم باز بود و نمي توانستم کامل بازشان کنم. صبح شد و آويسا را سرحال ديدم خميازه اي کشيدم و گفتم: «تو چرا ديشب بي قرار بودي»؟ آويسا دو طرفش را نگاه کرد و گفت: «آخه ديشب به صداي پرنده ها و قورباغه هاي توي آب گوش ميکردم با خودم فکر کردم اين حيوونا اين موقع تاريکي هوا چطور مشغول ستايش خداوند هستند؟ به خودم نگاه کردم و احساس خجالت کردم».

لقمه ي اول را قورت دادم و گفتم: «فکرش رو نمي کردم صداي يه پرنده اينقدر تو رو از خود بي خود کنه»!

آويسا نگاهش را از منظره ي روبه رو برداشت و گفت: «اين رسم انسانيت نيست که پرندگان و حيوانات مشغول ذکر و تسبيح خداوند باشند و من غافل»!

 

 

 

گلستان سعدي. باب چهارم. حکايت شماره 2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده زهرا علوي نژاد

در روزگاران قديم، تاجر فرشي با پسر و دخترش زندگي مي کرد. تاجر قصه ما کارگاه توليدي فرش داشت. تاجر، فرش ها را آنلاين براي فروش مي گذاشت و سفارش مي گرفت. او چند نفر را داشت که در شهرهاي بندرگز و بندرترکمن در خانه قاليبافي مي کردند. يک روز تاجر با رنگ پريده و اندوه به خانه آمد. دخترش از او پرسيد: «چه چيزي شما را اندوهگين کرده پدر»؟ پدر گفت: «در گلستان سيل شديدي آمده، تمامي وسايل خانه ها را با خود برده و تعدادي مرده هم داشته». پسرش هم که از پدر شنيد تعجب کرد و گفت: «خب شما براي چي واسه سيل گلستان ناراحتيد؟ فاميلاي ما که همه شيرازند».

پدر گفت: «چون همکارانم در آنجا بودند و الان تمام دار و ندارشان به باد رفته، حالا وقتي فرش ها رو سفارش گرفتم چجوري ببافند و آماده کنند»؟

پسر و دخترش پاسخي ندادند. پدر يکهو نگران تر شد و گفت: «مبادا به کسي اين قضيه را بگوييد». پسر گفت: «هرچه شما بگوييد پدر ، اما براي چه»؟

پدر گفت: «اگر بگوييد مشکل ما دوتا مي شود، اولي کم شدن سرمايه و ضرري که بهمون زده شد و دوم سرزنش و نصيحت و خوشحالي بعضي همسايه ها».

فرزندانش قانع شدند. پدر کمي فکر کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد وگفت: «يافتم،يافتم»! پسر و دخترش تعجب کردند و گفتند: «چيو»؟ پدر گفت: «مي تونم زمين کشاورزي رو بفروشم و براشون نخ و دار قالي بخرم تا بتونيم دوباره فرش بفروشيم». دخترش گفت: «ولي بابا اين وظيفه خودشونه به شما چه ربطي داره»؟ پدرگفت: «ما بايد باهم همدلي کنيم و تو سختي ها به هم کمک کنيم».

تاجر قالي ها را خريد و به خانه هاي همکارانش پست کرد و بعد دوباره کارگاه روند عادي خود را پيدا کرد‌. از آن طرف زن فضول همسايه که متوجه قضيه شده بود پيش پسر و عروسش  راجع به آنها بد مي گفت و خوشحال بود.

همسر زن وقتي از محل کار به خانه آمد، متوجه قضيه شد و وقتي پسر و عروسش به خانه رفتند به همسرش گفت که کارش اشتباه است و بايد در سختي ها بقيه را درک کند و اگر  در توانش بود به آنها کمک کند. زن عذاب وجدان گرفت و تصميم گرفت ديگر فضولي و حسودي نکند و به بقيه کمک کند.

 

 

 

باب اول. در سيرت پادشاهان. حکايت يازدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه زهرا ترابي

 

چيزي گفت: «آخر مُرد اون بي خدا؟

کسي پاسخي داد: «کفن پيچ شدن اون نامرد رو به چشم ديدم».

و با درد عميق ناله مي کند: «لحد گورش و اما نه».

شانه به شانه او زمزمه مي کند: «کفن باشه لحد هم هست».

خم به ابرو مي آورد اما مي خندد.

آرام در حد دل ريختني کوتاه مي نالد: «گناهه پشت سر مرده بخندي»؟

و شانه اش زمزمه مي کند: «کفره سر قبر نامرد باشي و نخندي»!

سال هاي پيش از مرگ:

آخ عميق از او لبخند به لبان او مي آورد.

لبخند که نه قهقهه بود که با صدايش همراه بود: «جون بکن بچه جون»!

مچاله شده عقب نشيني مي کند و هق هق آرامش جايي ميان مشت خودش گم و گور مي شود. مثلا مرد بود ديگر نه؟

مادر هر طلوع و غروب در گوش او خوانده بود: «دردت برسه به من. ترک ديوار اگه خيس شد تو چشمات نم نگيره ها»!

کجا بود مادر که ببيند ترک ديوار خيس و چشمان او خون آلود شده است؟

آنقدر عقب عقب مي رود که ديوار مماس به تنش مي شود.

و تن درد آلودش جايي ميان ديوار سنگي آرام مي گيرد.

و سنگ ها گاهي احساس مي شوند.

همان جا مي نشيند. نگاه مي کند. نم از صورت مي گيرد و آن مرد رفته است.

مادر چرا نبايد باشد و اين مرد راه برود و تن و جان بلرزاند؛ چرا؟

اشک هايش که راه باز مي کنند براي خود.

او لب و دهان مي جنبان: «هيشکي نيست مامان. بذار يکم گريه کنم خب».

گاهي روز طلوع و شب غروب با خود، جايي حوالي ذهن درد گرفته اش مي ناليدکه: «از روي زمين ورش داري او را به کدام حوالي و مقصد بر مي خورد خب»؟

آرام مي نالد: «مامان خوب و اون بد؟چرا بد بمونه و خوب بره خدا»؟

و بدي بماند و خوبي برود.

يا که چه؟!

 

 

گلستان سعدي

باب چهارم. در فوايد خاموشي. حکايت دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه مزنگي

 

روزي بازرگاني در يکي از معاملاتي که با اشراف انجام داده بود، دچار خسارت شد و هزار دينار ضرر کرد. بازرگان که آدم دنيا ديده و با تجربه اي بود پسرش را صدا زد و به او گفت: «اي پسر، يادت باشد که از اين ضرر با هيچ کس سخن نگويي که مبادا از کارکنان و مردم کسي بويي ببرد». پسر که حرف پدرش را روش چشمانش مي گذاشت گفت: «به روي چشم. ولي ميخواهم بدانم که مصلحت سکوت در اين باره و نگفتن اين ماجرا چه فايده اي دارد؟ مي خواهم مرا در اين باره مطلع سازي»!

پدر با تبسمي رو به پسرش کرد و گفت: «تا مصيبت ما دو تا نشود. مصيبت اول که تو خود بر آن واقفي ضرر و زياني است که در اين معامله ما را گرفتار ساخته است و مصيبت دوم چيزي است که مي‌تواند به اندازه مصيبت اول ما را گرفتار سازد. حرفي که در ميان کارگران و مردم مي‌پيچد مي‌تواند آبروي ما را در اين صنعت خدشه دار کند و دشمنان ما را شاد مي‌کند. چرا که آنان را آگاه مي‌سازد که زمان آن رسيده است که از ما پيشي بگيرند و مشتريان ما را بربايند».

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلستان سعدي. باب اول. در سيرت پادشاهان. حکايت 12

شيري که خوابش بهتر است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده فاطيما عقيلي

 

روزي پادشاه جنگل به لاک پشت دانا مي گويد: «اي لاک پشت دانا تو که اين همه کار خوب و برگزيده انجام مي دهي و از علم سر در مي آوري، برايت کدامشان بهتر است»؟ لاک پشت کمي فکر کرد و گفت: «براي تو اي جناب شير، خواب نيم روز! تا وقتي که بيداري به حيوانات جنگل آسيبي نرساني»!

سعدي در کتاب گلستان مي گويد:

«ظالمي را خفته ديدم نيم روز

گفتم اين فتنه است خوابش برده بِه

و آنکه خوابش بهتر از بيداري است

آن چنان بد زندگاني مرده بِه»

 

 

 

گلستان سعدي

باب دوم: در اخلاق درويشان. حکايت 6

ماجراهاي اسبي و کارت تبريک روز معلم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيده نيکا موسوي

 

ماه دوم سال بود. هوا بهاري شده بود. از پشت شيشه کلاس خانم لاکي، جيک جيک گنجشک ها به گوش مي‌رسيد. آفتاب از شيشه عبور کرده بود و روي ميزهاي بچه‌هاي کلاس خانم لاکي خودنمايي مي‌کرد. مثل هر دوشنبه بچه‌هاي کلاس خانم لاکي زنگ دوم درس کاردستي و خلاقيت داشتند. خانم لاکي از بچه ‌ها خواسته بود براي روز دوازده ارديبهشت که روز معلم است از کاردستي هاي خودشان به خانم لاکي هديه بدهند. اسبي تصميم گرفته بود براي خانم لاکي کارت تبريک درست کند. ولي با خودش فکر مي‌کرد که اگر کارتم خوب نباشد و معلم دوست نداشته باشد خيلي بد مي‌شود. پس بهتر است پيش خاله زرافه بروم که نقاش دهکده است.  اسبي بعد از تعطيلي مدرسه به سمت خانه خاله زرافه رفت. خانه خاله زرافه يک کلبه چوبي بود که دور تا دور خانه ‌اش را گل‌ هاي رز صورتي کاشته بود و الان که بهار بود از بوي رزها حتي چشم بسته هم مي‌توانستي خودت را به خانه خاله زرافه برساني.

اسبي بعد از اينکه در زد و سلام و احوالپرسي کرد، به خاله زرافه گفت: «مي شود يک نقاشي براي روز معلم برايم بکشي»! خاله زرافه به او گفت: «بيا داخل تا يک چايي بنوشي من برايت نقاشي را ميکشم».

اسبي محو تماشاي تابلوهاي نقاشي خاله زرافه  شده بود. هنوز چاييش تمام نشده بود که خاله زرافه گفت: «بفرما عزيزم نقاشي تمام شد». يهو اسبي با صداي نگران گفت: «خاله زرافه  اسم خودت را پايين نقاشي ننويسي»!

 چون خاله زرافه به عنوان امضا پايين تمام نقاشي هايش اسم خودش را مي نوشت. خاله زرافه منظور اسبي را نفهميد؛ ولي گفت: «چشم». اسبي خوشحال و خندان نقاشي را از خاله زرافه گرفت و وقتي نگاه به برگه کرد چشمانش برق زد. خاله زرافه خانم لاکي را کشيده بود که روي لاک او پر از گل‌ هاي صورتي و بنفش بود. اسبي به خانه برگشت نقاشي خاله زرافه را روي يک مقواي سبز چسباند. بعد فکر کرد حالا اگر با خط خودم جمله‌ اي براي خانم لاکي زير نقاشي به اين زيبايي بنويسم حتماً قشنگ نمي‌شود و  فکر کرد کسي را پيدا کند که خط زيبايي داشته باشد. ياد بابا اسبي افتاد گفت: «بابا اسبي، بله بابا اسبي و سريع به سمت اتاق بابا اسبي رفت تا يک متن زيبا زير اين نقاشي زيبا برايش بنويسد. بابا اسبي بعد از کلي تعريف از نقاشي که فکر مي‌کرد اسبي کشيده، زير نقاشي نوشت: «خانم لاکي مهربان روزت مبارک» و به اسبي داد.

اسبي کارت تبريک را برداشت و منتظر روز معلم ماند تا کارت را به خانم لاکي بدهد و واکنش خانم لاکي را ببيند. او مطمئن بود کارت تبريکش از کاردستي همه بچه‌ ها قشنگ‌تر شده. روز معلم رسيد همه بچه‌ ها کارت‌ هايي که درست کرده بودند با خود به مدرسه بردند. اسبي کارت تبريک را به خانم لاکي داد. خانم لاکي خيلي از کارت تبريک اسبي خوشش آمد و با تعجب به اسبي گفت: «کار خودت است»؟!

اسبي آب دهانش را قورت داد و گفت: «بله خانم لاکي»!

خانم لاکي گفت: «آفرين نمي‌دانستم نقاشي ‌هايي به اين زيبايي ميکشي، عزيزم تو مي‌تواني از هنر خودت استفاده کني و به دوستانت آموزش بدهي اسبي از آن روز نماينده هنر بچه‌ ها شد». خانم لاکي کلاس را دو ساعت ديرتر تعطيل مي‌کرد و در اين دو ساعت اسبي مي خواست  به دوستانش نقاشي آموزش بدهد. قرار بود پايان خرداد بين  بچه هاي مدرسه خانم لاکي با مدرسه بالاي دهکده مسابقه نقاشي برگزار شود و به نظر خانم لاکي اين بهترين موقعيت بود. يک ماه گذشت درست وسط‌ هاي ماه خرداد بود و خانم لاکي فکر مي‌کرد در اين يک ماه اسبي حسابي به بچه‌ ها نقاشي آموزش داده و بچه ‌ها آماده مسابقه هستند. براي همين آن روز زنگ نقاشي به بچه ها گفت در مورد درختکاري هر کس يک نقاشي زيبا و خلاقانه بکشد. چند دقيقه اي گذشت خانم لاکي بالاي سر بچه‌ ها رفت تا نقاشي هاي آن ها را ببيند ولي با تعجب ديد نقاشي بچه ‌ها اصلاً پيشرفتي نداشته. وقتي که نقاشي اسبي را تماشا کرد خودش فهميد که اسبي در مورد کارت تبريک روز معلم دروغ گفته. خانم لاکي که خيلي ناراحت شده بود، گفت: «از فردا اسبي نماينده نقاشي شما نيست و خودم تا روز مسابقه با شما تمرين مي‌کنم. اسبي وقتي فهميد همه چيز خراب شده خيلي ناراحت شد و از خانم لاکي معذرت خواهي کرد. خانم لاکي به اسبي گفت: «ببين عزيزم من مي‌خواستم که شما در درجه اول از نقاشي و کاردستي که مي‌کشيد لذت ببريد و به توانايي هايي که داريد پي ببريد. نه اينکه شما فقط به فکر تاييد کارتون از جانب من باشيد». اسبي با چشم ‌هايي پر از اشک گفت: «من امروز دو چيز ياد گرفتم، يکي بايد کارهايمان را خودمان انجام دهيم و از انجام آنها لذت ببريم و کاري را براي تاييد ديگران انجام ندهيم و دوم اينکه براي انجام کارهايمان با عقلمان مشورت کنيم نه با دلمان».

خانم لاکي خوشحال شد که اسبي به اشتباهش پي برده و به او قول داد که کمکش کند تا نقاشي و دست خط او عالي شود.

 

 

 

براساس باب هشتم حکايت 11 گلستان سعدي

از سر دلسوزي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه رادپور

 

آفتاب دلپذيري به صورت عمو حسين جنگلبان مي خورد. طبق عادت هميشگي روي کنده درخت مورد علاقه اش نشسته بود و زيبايي جنگل را تماشا مي کرد. در افکار خودش غرق بود که صداي اره برقي به گوشش رسيد. سريع نگش و برداشت سوار موتورش شد. هر لحظه به صدا نزديک تر مي شد و ضربان قلبش بالا و بالاتر مي رفت. عمو حسين از موتورش پياده شد و به سمت مرد شکارچي رفت. مرد با ديدن جنگلبان پير، ترس وجودش را فراگرفت. اره را خاموش کرد و خواست فرار کند که عمو تفنگش را به سمتش گرفت. مرد اره را روي زمين گذاشت و دستانش را به نشاني تسليم بالا برد. عمو حسين جلو رفت اسم مرد و پرسيد. امير نامي بود که سريع گفت: «سوءتفاهم پيش اومده من فقط درختان خشک رو قطع مي کنم و به اين کار نياز دارم واقعا! من خودم عاشق جنگلم».

عمو دلش براي امير سوخت و جلو رفت و با امير دست داد. امير خيلي خوش سخن بود. با چرب زباني خودش را در دل عمو حسين جا کرد. بعد از اون روز امير هر روز به عمو حسين سر مي زد و ساعت ها براي عمو درد و دل مي کرد و از زندگي سختش مي گفت.  عمو حسين دلداري اش مي داد و مي گفت: «درست ميشه نگران نباش! توکلت به خدا باشه! خداوند روزي رسانه پسرم»!

روزها مي گذشتند و عمو هر روز علاقه اش به امير بيشتر مي شد تا اينکه يک روز متوجه پودرهاي سفيدي در کنار بعضي از درختان شد.

-«خداي من اين آهک ها رو چه کسي پاي درختان سرسبز جنگل دوست داشتني من ريخته»؟!عمو حسين اشک مي ريخت و مدام فکرش مشغول بود که: «کار کي مي تونه باشه»؟! تعداد آدم هايي که باهاشون معاشرت داشت، زياد نبود و اکثرشون دوستي بيست ساله با عمو داشتند. مدام در فکر امير بود؛ تا اينکه يک روز بعد از خداحافظي تعقيبش کرد.متأسفانه با صحنه بدي مواجه شد. امير را در حال پاشيدن آهک ديد. عمو سريعا با مرکز جنگلباني تماس گرفت و آنها امير را بردند. عمو حسين جنگلبان، روي کنده درخت تنها به اعتماد بي جايي که از سر دلسوزي کرده بود، فکر مي کرد.