سندروم صندلي و خشونت
یادداشت |
محمد حسن شعباني
بخش اول:
- مفصلبندي کردن حکومت اسلامي وظيفهي خطيري بود که از همان سالهاي پيش از انقلاب 1357 توسط انديشهورزان معاصر بر عهده گرفته شده و اشخاصي چند در اين باره به سخنرانيها پرداخته و معدوداً دست به قلم نيز بردند، که شايد آراي آقايان منتظري، بهشتي و مطهري دست اولتر از سايرين باشد.
- امّا با کمي فاصله از سالهاي اول انقلاب و دههي 60 به وضوح نام انديشهورز ديگري بر فراز سايرين جلوهگري مينمايد. شخصي که به غلط يا به صواب او را پدر معنوي جريانات حامي حکومت اسلامي معرفي مينمايند. شهرت محمدتقي مصباح يزدي به حدي است که بخش عظيمي از مردم عادي کوچه و بازار و همينطور منوّرالفکران او را تئوريپرداز خشونت ميدانند.
- ما بدون اينکه در رابطه با تأثيرگزاري انديشهي سياسي و فلسفي ايشان وارد مناقشه بشويم (با اينکه با خيلي از آراي ايشان مخالفت داريم) سعي ميکنيم همچون پژوهشگري صنعتگر، انديشهي مصباح را ابزار تفسير عمقي خود کنيم تا عيار هيئت انديشههاي ايشان برملا شود.
- مخصوصاً تفسير حاضر، ناظر بر جريانات هولناک دي ماه اخير است. جرياناتي که ديگر کسي در اين مملکت نيست که با هر شرايط و وظيفهاي اظهار تأسف و اندوه خود را نسبت به آن بيان نکرده باشد. با توجه به اينکه مدت کوتاهي از فوت جناب آقاي مصباح ميگذرد و هيئت انديشهي ايشان از متأخرترينها است، بهتر از هر هيئت انديشگي ديگري ميتواند مبناي تفسير عمقي ما قرار گيرد.
_ جناب مصباح در اثر خود تحت عنوان انقلاب اسلامي و ريشههاي آن، ذيل عنوان زمينههاي پيدايش بحران اجتماعي بيان ميکنند که: «بحران اجتماعي هنگامي آغاز ميشود که نظام سياسي، حقوقي و يا نظام اقتصادي حاکم، به تدريج داراي مفاسد و نابههنجاريهايي شود که محدوديّتها، دردها و رنجها، و ضررهايي که متوجه همه يا اکثر مردم ميگردد، بيشتر از لذتها و خوشيها و نفعهايي باشد که عايد آنها ميشود و يا پردههاي ناآگاهي و بيخبري مردم يا فريب و نيرنگ دستگاه حاکمه چنان دريده شده و به يک سو رفته باشد که همگان دريابند که از ابتدا دچار خسران بودهاند.
احساس غبن و خسران اگر به درجهاي معيّن از عموميّت و سيطره برسد، ميتواند منشأ بحران اجتماعي و خروج جامعه از وضع و حالت «تعادل» يا «توازن» باشد و مردم را به انديشه براندازي نظام حاکم و بر سر کارآوردن نظامي ديگر فرو ببرد، خواه، نظام حاکم از سر علم و عمد، مصالح و منافع عمومي را پايکوب و لگدمال کرده باشد و چه به سبب جهل و بدون سوءنيت، زمينهي ضايع شدن حقوق مردم را فراهم آورده باشد.
در ادامه نيز مصباح موارد احساس فقر، ظلم، از دست دادن حيثيّت جهاني و محروميّت از استکمالات معنوي و اخلاقي را از عوامل منشأ بحران در جوامع مختلف نام ميبرد.
- با توجه به مباني هيئت انديشه ايشان ميتوان گفت که، مصباح انديشهاي واقعبينانه و کلينگر دارد، با مختصات قواعدي عام و جهانشمول که مشخصاً نميتوان خود حاکميّت جمهوري اسلامي ايران را از اين قواعد استثنا کرد.
_ شکي نيست که اعتراضات اخير، حاصل ناکارآمديهاي بسياري در عرصهي حکمراني به خصوص ناکارآمدي اقتصادي و سياستورزي هست. البته ما منکر علل خارج از حکمراني داخلي از جمله تحريمهاي ناعادلانه نيستيم و همانطور که مصباح مفصلبندي کرده است، هيئت جمعي ايران امروز از حالت تعادل و توازن خارج شده است.
- با اين اوصاف بايد پرسيد در چنين شرايط نامتعادلي، نظام حاکم براي حفظ وضعيت خود چه چارهانديشيهايي بايد بکند؟! مصباح خود ميگويد:« نظام حاکم بر جامعه براي وادار ساختن مردم به اطاعت از احکام و مقررات خود از سه طريق سود ميجويد؛ و چون ثبات و بقاي نظام حاکم در گرو اطاعت و عدم عصيان همه يا اکثريّت قريب به اتفاق مردم است، ميتوان چاره انديشيهايي را که هر نظام به منظور تقويت و تحکيم موضع و موقف خود و حفظ وضع موجود ميکند، از سه شيوهي (استفاده از نيروهاي نظامي، انتظامي و امنيتي)، (استفاده از قدرت اقتصادي) و (استفاده از نيروهاي فکري) نام برد.
- مصباح در جايي ديگر ميگويد که:« اين امکان وجود دارد که حتّي استفاده از مجموع اين نيروها نيز وافي به مقصود نباشد و نتواند جامعه را از ورود به مرحله بحراني مانع شود.... ميزان ثبات و بقاي نظام حاکم با ميزان موفقيّت آن در هماهنگ ساختن و بهره داشتن از نيروهاي مذکور نسبت مستقيم دارد؛ ولي ميزان اين موفقيّت نيز بيافول نيست و سرانجام روزي جامعه وارد مرحله بحراني خواهد شد. بحران نيز، اگر بر اثر تدابير و چارهانديشيهاي نظام حاکم متوقف يا ناکامياب نگردد، به دگرگوني اجتماعياي منتهي خواهد شد که به حيات سياسي نظام حاکم پايان خواهد داد.
- حال با ابزارهايي که بدست آورديم بايد توجه کنيم که حکمراني مستقيم و تعديلنشده، عليرغم فوايدي که دارد از جمله بيواسطگي ارتباط حاکم و تابعين و گفتگوهاي مستقيم سياسي از جانب حاکم با تبعهي خود، حاوي مضراتي نيز هست و اين مضرات حال در شرايط کنوني وضعيت سياسي نامتعادل ايران را به سرحدات توصيفي آقاي مصباح کشانده است.
منظور اين است که در چنين حکمراني مستقيمي، مردم معترض، نارضايتي خود را مستقيم به سمت مهمترين پستهاي حکومتي نشانه ميروند و با توجه به ناکارآمدي شنيداري پستهاي موصوف، شرايط اعتراضات به همان قاعده پليسي امنيتي مصباح کشيده خواهد شد. اين دقيقاً تشريح رخدادهاي دي ماه 1404 است.
- ما در اينجا نميخواهيم به مناقشه بر سر نحوه کشتار اخير بپردازيم؛ و با همدلي فرض کنيم بخشي از خيل عظيم کشتهشدگان که طبق آمار دفتر رياست جمهوري عدد 3117 نفر ميباشند، به خصوص بخش نظامي آنها توسط مزدوران و تروريستهاي فرصت طلب فداي ميهن شدند؛ اما بزرگي عدد مذکور هراس عظيمي در دلمان ايجاد ميکند و ضمناً وجدان بيدارمان به راستي و درستي ما را فرا ميخواند که پندارمان به تاريکي نگرايد.
- لذا بايد انذار دهيم که خشونتي بيپرده و عريان مورد ملاحظهي عموم جامعه قرار گرفته است که نمونهي آن در تاريخ معاصر انگشتشمار است(اگر نگوييم ناپيدا). چنين خشونتي بدون ديوار اطمينان صندلي منصبداران چگونه ممکن بود؟ و آيا چنين اقداماتي موجب گشايش از اوضاع نابسامان اقتصادي و سياستورزي در ايران ميشود؟ در چنين شرايطي براي جلوگيري از نتيجهاي که جناب مصباح آن را پيشبيني کرده بودند، بجاي ادامهي اين روند بهتر است مسببان اين رخداد تلختر از زهر شناسايي و مورد محاکمه عادلانه قرار گيرند. چرا که جان مسلمين بالاترين دارايي آنان است و حکومت اسلامي بالاتر از هر وظيفهاي بايد اهتمام کافي و وافي براي نيل به اين مقصود داشته باشد نه اينکه خود جوّي از ناامني را بر پيکر اين اجتماع بدمد. فرد فرد اين جامعه فرزندان ميهن عزيزمان هستند و حکومت اسلامي در مبنايي که مصباح يزدي بيان ميکند والي فرزندان خود است. و ولي مکلف است به مصلحت تمامي موليعليهم خود عمل کند. مصلحت جامعه پايان دادن خشونت صندليها و رسوا کردن عاملان آن و همچنين شروع اصلاحت عديده در هيئت انديشگي بناي از ريخت افتادهي خود است.
_ عدالت بنيادي است که در وضعيت اخير زيرپا گذاشته شده است. براي نيل به عدالت که از مهمترين صفات خداوندي است، ميتوان در وهلهي اول اين حکمراني مستقيم خطرآفرين را به طيفي از احزاب مستقل از حاکميت و آزاد تعديل کرد تا زمينههاي لازم براي بازگشت جامعهي ايراني به تعادل و توازن فراهم گردد.