ادبیات


ادبیات |

زيادشدهها

حامد رضايي آهوانويي، دامغان

 

پيش مي‌رفتيم در مسيري يک‌دست. هر وقت يک‌بار فريادي بلند مي‌شد، برمي‌گشتيم. بيشتر شده بوديم و کمتر آشنا بوديم و هر کدام‌مان برخوردي متفاوت با آن واژه‌ي پرتاب‌شده داشتيم. کودکان نمي‌فهميدندش، جوانان بازيش مي‌گرفتند، بزرگ‌ترها متفکرانه مي‌نوشتندش و پيرها بي‌حوصله منتظرش بودند.تا ظهر خوابيده بودم. در خواب گردنم درد مي‌کرد، اما ترجيح مي‌دادم بين درد و خواب به درد بي‌توجهي کنم. هر چه مي‌خوابيدم، بيشتر کم‌خوابي داشتم. در برزخ خوابم برده بود، با خاطره خوابم برده بود. تا صبح با ترديد خواب و بيدار بودم؛ خاطره مثل يک ترکشِ جا مانده کنار نخاع مي‌ماند: بيرونش بياوري فلجت مي‌کند و اگر بگذاري در بدنت بماند، دردش هر موقع سراغت بيايد ديوانه‌ات مي‌کند؛ که در هر صورتش لذت‌ها از تو فاصله مي‌گيرند و خواب‌ها.

صداي باز شدنِ درِ کتابخانه آمد و نسيمي از تازگي داخل شد. ميل خواب را بيشتر کرد. پتو را روي سرم کشيدم و منتظر صدا شدم. هيچ چيز بدتر از انتظارِ شنيدنِ صدايي که متوجه حضورش شدي، عذاب‌آور نيست. بالاخره بلند شد. صدا گفت:

–  حامد 

–  از هواي نمناکِ پتو گفتم: 

–  هوم؟ 

–  ظهر شده، چجوري انقدر مي‌خوابي؟ 

–  هوم. 

–  پا نمي‌شي کمد رو تميز کنيم؟ چمدون رو بذار پايين، بقيشو خودم تميز مي‌کنم. 

–  باشه. 

–  پاشو پاشو بريم.

در آستانه‌ي پاره شدنِ لذت خواب که رسيدم، ترجيح دادم جوابم با لحني اعتراضي آميخته شود تا جبرانِ کمي از خستگيِ مانده را بگيرم.

– اه باشه، تا ظهر يه‌ريز بگو. 

– لنگ ظهره. 

و اضافه کرد: 

– نمي‌خواد اصلاً.

در صداي بلندي کرد، و صداي غري بلندتر که عاجز نبودن را انکار مي‌کرد آمد. گردنم درد مي‌کرد. بلند شدم، لبه‌ي تختِ بادي نشستم. کمي فرو رفت، مثل لب‌هاي گرمِ زني. بلند شدم، ميلِ قدم برداشتن نداشتم. دوباره روي نرمي نشستم. انگار دستش را دور گردنم انداخت و مرا به روي سينه‌اش کشيد. غلتي زدم و به پشت افتادم. نفس‌هايم مدام گرم و نمناک‌تر مي‌شد.

زمانِ مبهمي گذشت تا دوباره بلند شدم. گردنم درد نمي‌کرد و بدنم توانش را بازيافته بود.

چرخي در کتابخانه زدم تا خودِ قبلِ خوابم پيدايش شود. از کتابخانه بيرون زدم. بازدمِ گرمِ ظهر به صورتم خورد. پنج پله و ده متر صاف و چهار پله و دو متر صاف و يک در و سه متر صاف و يک پله و دو متر صافِ ديگر را پشت دري که بستم گذاشتم. ميانِ حال ايستاده بودم. کنار اجاق گاز ايستاده بود. دستم را روي شانه‌اش گذاشتم، کنارش ايستادم و زير کتريِ چايِ مانده را روشن کردم.

–  کمدو بريزم پايين؟ 

–  نه. 

–  اِاِاِاِاِاِ. 

–  دير شده، مي‌ريم تشييع‌جنازه. 

–  تشييع‌جنازه‌ي کي؟ 

–  حدس بزن، بيست‌سوالي. 

–  واسه مرگم جايزه مي‌دي؟ 

فکر کرد و گفت: 

–  علي. 

–  علي؟؟ 

–  عليِ عمِ‌حر.

بچه‌هاي عمِ‌حر؟ دو دختر بودن… مجيد، وحيد، حميد، علي…؟ هم‌سن بوديم و علي هميشه بي‌صداتر از همه‌ي ما بود. 

–  اي بابا. 

–  دو و نيم مي‌ريم.

نگاهي به ساعت کردم. عقربه‌ها روي يک و چهل‌وپنج افتاده بودند. 

–  نمياي؟ 

–  نه.

تشييع‌جنازه‌ي عم‌حر را يادم آمد و تمام تشييع‌جنازه‌هايي که رفتم. هر بار که تشييع‌جنازه‌اي مي‌روم، مرگ را مي‌بينم: روبه‌روي ما زياد شده‌ها نشسته و با چيز‌هايش بازي مي‌کند.

يادم آمد آن روز آفتابِ مرداد نمک پشت گردن و روي صورتمان مي‌پاشاند. گريه‌هاي مجيد را هنوز يادم هست. پيرهن مشکي به تن داشت و تيشرتي مشکي زيرش پوشيده بود و دکمه‌هاي پيرهن را باز گذاشته بود. آن روزها اين‌ها مدي بود که سمتِ کهنگي مي‌رفت. يادم هست خواهر کوچکش بي‌تاب‌ترين بود و بعد از تشييع‌جنازه چند ساعتي سرِ خاک نشسته بود و قرآن مي‌خواند؛ مردها از مسجد برمي‌گشتند و از کنارش مي‌گذشتند و هر يک برخوردي متفاوت با اين اتفاق داشت. از حميد و اشک‌هايش يادم نمي‌آيد؛ آن روز خطي به چهره ننداخت. صبور بود و بزرگ‌تر. اداي سنگ‌ها را در مي‌آورد که تکيه‌گاه باشد. اداي پدر را درآوردن مسئوليتي است که اولين روزِ بي‌پدري بر دوش پسرِ بزرگ است؛ که بايد بي‌نقص در يک اجرا بازيش کند.

با خودم کلنجار رفتم. شايد رفتم. تمامش تجربه‌اي تکراري بود. علي خوب بود، مثل پدرش؛ و زيبا و آرام‌تر و جوان‌تر از پدرش. تاريخ وقتي تکرار مي‌شود زيبايي ندارد.

تصاوير اشک‌هايشان هنوز در سرم تازه است. اتفاق مثل گلِ سفالي که خشک مي‌شود و به آب مي‌رسد، دوباره همان رنگ تازه را گرفته بود و همان بو را مي‌داد.

فقط مانده بود خطي بر چهره‌ي حميد، در جايي که مي‌توانست خودش باشد. صبور بود و بلند. مدتي به سرش زده بود کلاهي روسي بر سر بگذارد تا کلاهِ روزگار را بر سرش بپوشاند. عميق شدن خطوط چهره‌اش را بعد از ازدواج تنها دخترش ديده بودم. يک مرد مثل يک درخت فقط يک‌بار مي‌شکند. و آفتابِ آهوانو هر چقدر هم که مرد باشد، مي‌تواند وقتي روي خاک مي‌نشيند تنها ساعتي صبوريِ چهره‌اش را نسوزاند و داغي بر داغش نگذارد. و سنگ‌خورده‌ها چقدر مي‌توانستند وقتي از رويشان بلند مي‌شود ماتحتش را نسوزانند؟ مرگِ علي روز را سياه نکرده بود؛ غروبِ سايه‌گرفته‌ي زمستان را داغ کرده بود و غريبه‌هاي بيشتري همراه در مسير مي‌رفتند.

 

 

به بهانه سالروز تولد سعيد نفيسي( 18 خرداد 1274 – 23 آبان 1345)

سعيد نفيسي؛ نويسندهاي که روح فرهنگ ايران را ورق زد

 

سيد مهدي جليلي

 

سعيد نفيسي، يکي از پرکارترين و اثرگذارترين چهره‌هاي فرهنگ معاصر ايران است. مردي که عمرش را وقف زنده‌کردن تاريخ، ادبيات و عرفان ايراني کرد. سعيد نفيسي در خانواده‌اي اهل فرهنگ در کرمان به دنيا آمد و پس از تحصيل در نوشاتل و پاريس، به ايران بازگشت و در مقام استاد، پژوهشگر، مترجم و نويسنده، نقشي تعيين‌کننده در شکل‌گيري مطالعات نوين ادبي و تاريخي ايفا کرد. او از نخستين استادان دانشکده ادبيات و حقوق دانشگاه تهران بود و سال‌ها در ايران و کشورهاي منطقه تدريس کرد.

مهم‌ترين حوزه‌هاي فعاليت او را مرور مي‌کنيم:

 

1. پژوهشهاي ادبي و تاريخي؛ احياي متون و بازخواني گذشته

نفيسي از نخستين کساني بود که تصحيح علمي متون کلاسيک فارسي را جدي گرفت و بسياري از آثار مهجور را دوباره وارد جريان فرهنگي کرد. تصحيح‌هاي او بر ديوان انوري، خاقاني، خَواجوي کرماني، قطران تبريزي و نيز نسخه‌هاي مهمي از تاريخ بيهقي هنوز هم از منابع معتبر دانشگاهي به شمار مي‌روند. دقت او در نسخه‌شناسي و شيوة علمي‌اش در مقابله نسخه‌ها، راه را براي نسل‌هاي بعدي پژوهشگران هموار کرد. در حوزة تاريخ‌نگاري نيز آثاري چون «تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورة معاصر» و «تاريخ ادبيات ايران» از مهم‌ترين منابع پژوهشي قرن اخيرند. نگاه او به تاريخ، نگاهي اجتماعي و تحليلي بود؛ تاريخ را نه روايت پادشاهان، بلکه بازتاب زندگي مردم مي‌دانست. او همچنين از بنيان‌گذاران مجلة دانشکده بود؛ نشريه‌اي که با همکاري ملک‌الشعرا بهار و ديگران، نخستين پايگاه نقد و پژوهش ادبي مدرن در ايران شد.

 

2. عرفان و تصوف؛ بازخواني ميراث معنوي ايران

يکي از حوزه‌هايي که نفيسي در آن آثار ماندگار بر جاي گذاشت، پژوهش در تصوف و عرفان ايراني است. او با نگاهي تاريخي و تحليلي، زندگي و آثار چهره‌هاي بزرگ عرفان را بررسي کرد و کوشيد جايگاه آنان را در فرهنگ ايراني روشن کند. کتاب‌هايي چون «احوال و اشعار عين‌القضات همداني»، «شرح احوال و نقد آثار ابوسعيد ابوالخير»، «احوال و اقوال شيخ احمد جام» و پژوهش‌هايش دربارة حلاج، بايزيد بسطامي و سهروردي از مهم‌ترين منابعي هستند که هنوز هم در مطالعات عرفاني مورد استناد قرار مي‌گيرند. نفيسي در اين آثار، هم به تحليل تاريخي پرداخته و هم به بررسي زبان، سبک و انديشة عارفان؛ و همين ترکيب، نوشته‌هاي او را از گزارش‌هاي صرفاً تاريخي فراتر برده است.

 

3. آموزش، ترجمه و نقش فرهنگي فرامرزي

نفيسي تنها پژوهشگر نبود؛ معلمي پرشور بود که در دبيرستان‌ها، دارالفنون، مدرسة علوم سياسي و دانشگاه تهران تدريس کرد. حضور او در دانشگاه‌هاي کابل، قاهره، بيروت و دهلي، نفوذ فرهنگي ايران را در منطقه گسترش داد و او را به چهره‌اي بين‌المللي بدل کرد. در حوزة ترجمه نيز از نخستين کساني بود که ادبيات غرب را به‌طور جدي به فارسي معرفي کرد. ترجمة بخش‌هايي از ايلياد و اديسة هومر، آثاري از بالزاک و نوشته‌هايي از تولستوي، نسل تازه‌اي از خوانندگان ايراني را با ادبيات اروپا آشنا کرد. او همچنين فرهنگ‌نويسي را جدي گرفت و آثاري چون «فرهنگ فرانسه به فارسي» را تدوين کرد که در زمان خود يکي از منابع مهم آموزش زبان بود.

 

4. داستاننويسي؛ تجربهاي در حاشية کارنامة بزرگ

نفيسي در کنار پژوهش و ترجمه، داستان‌نويسي را نيز آزمود، هرچند اين حوزه بخش اصلي کارنامة او نيست. رمان «در نيمة راه بهشت» و چند داستان کوتاه از او باقي مانده که بيشتر بازتاب دغدغه‌هاي اجتماعي و ملي‌گرايانة دوران مشروطه‌اند. اين آثار در مقايسه با پژوهش‌هاي ادبي و تاريخي‌اش جايگاه فرعي‌تري دارند، اما نشان مي‌دهند که او ذهني چندوجهي و تجربه‌جو داشته است.

 

 

صلاي عام چو بر فتح آفتاب زدند

تمام مدعيان ديده را به خواب زدند

 

در انتظار و عطش نسل مانده در ترديد

كه نسل خيزش در شط خون بر آب زدند

 

به پاي تجربه رسوا شدند آنان كه

به چهره هاي خود از ادعا نقاب زدند

 

ببين مذلّت آنان كه در گريز از خويش

به موج حادثه ها تكيه بر سراب زدند

 

شماتت همه تاريخ را پى افكندند

كه در گزينش خود باز بر سراب زدند

 

شب از بليه گران شد دوباره با تخدير

سران واهمه آبي بر اضطراب زدند

 

دراين جدال كه انديشه هاي بيم و گريز

به هر مبارزه اي حرف از اجتناب زدند

 

سپيده آينه بندان تك سوارانيست

كه در تمام بلنداي شب ركاب زدند

 

جواد محمدي خمك

(سكايي سيستاني)

ارديبهشت 1405

 

 

 

به بهانه روز ملي صنايع دستي (20 خرداد)

با نخ و سوزن

محدثه عوضپور، گرگان

 

مرد چشمان تيزبين دارد

زن زباني براي حرف زدن

«مرد ها حرف را نمي‌فهمند!»

زن چنين گفت با نخ و سوزن

 

سوزن از زن کمي جلوتر رفت

سخت تازيد روي پيراهن

هر کجا پا گذاشت گل روييد

کرد گل رد پاي يک سوزن

 

ترجمان زبان زن مي‌شد

با گل سرخ شاه عباسي

داد مي‌زد قرينيگي زيباست

شدم از نابرابري عاصي

 

نرمي ساقه‌هاي اسليمي

ريخته از زبان آهني‌اش

که ببين راه راست يعني عشق

با تمام خطوط منحني‌اش

 

سوزن از زن گرفت سبقت تا

برسد زودتر به اصل هنر

بکشد يک گل ختايي را

بعد از اولين خطاي بشر

 

توي انگشت زن فرو مي‌رفت

مثل نيش زنانه در دل مرد

تا بگويد حواستان پرت است

زندگي نيست غير عشق و نبرد

 

بعد سروي خميده قامت را

کرد چون بته جقه‌اي ترسيم

تا بگويد به چشم بينايي

عشق چيزي نبود جز تسليم

 

سوزن و زن که بخيه زدند

آسمان را به پولک خورشيد

حرفشان در زبان نمي‌گنجد

حرفشان را به چشم بايد ديد

 

 

 

 

 نيمنگاهي به روز ملي فرش دستباف (20 خرداد)

دار قالي شعر

 

سيد ابوالفضل فخار، گرگان

 

وقتي دارفاني را

وداع گفتيم

جز دارقالي شعر

از ما باقي نخواهد ماند

دار قالي

دار باقي‌ست

پس بيا

يک در ميان هم شده

شعرهايمان را

ببافيم!

بگذاريم

تا به بافته‌هايشان

احترام بگزارند!

اهميت کار همين‌جاست

همين جا

جا دارد

که

کلماتمان را

بر گنجه‌ها

مثل نظامي گنجه‌اي

بگنجانيم

بگذار ليلي با گيسوان سياهش

قالي بختش را

با اميدي سفيد

ببافد

و مجنون

هرروز صبح

روي ريگ بيابان

ليلي‌اش را

نقاشي کند

و باد با کمال بي‌خيالي

خيال نقش‌بسته مجنون را

پاک کند

باد خيره‌سر

پاک

حواسش

به

خيل خيال اين صحراگرد ديوانه و

 بي‌پناه نباشد

و پايش را

روي تابلوهاي خاکي مجنون بگذارد

دار فاني

دار قالي

دار و درخت

چوبه دار

(آيا من بدانم)*

دارکوب‌ها

روي چوبه دار

کلمه عشق را

کنده‌کاري مي‌کنند؟

 

*اصطلاحي رايج در بين طبري زبان‌هاي قديم

 

 

 

 

غزلي تازه

از حسين ضميري، گرگان

 

خدا چه ريخته به جز شراب، در خمير چشم تو؟

که من، بدون جنگ تن به تن، شدم اسير چشم تو

براي من که در برابر تو کور مي‌شوم، بگو:

چه رازهاست در پيام چشمک اخير چشم تو؟

نسيم ديدن تو مي‌وزد، کجا؟ چگونه؟ کي؟ بدان

که چشم من، ابوالهولي نشسته در مسير چشم تو

شبيه آن لبي که زير لب، به انتظار بوسه‌هاست

نشسته صدهزار چشم خيره، سر به زير چشم

گمان نمي‌کنم گذر کند مسافر نگاه من

بدون اشک، يا بدون آه از کوير چشم تو

هبوط مي‌کنم، دوبار ديگر از بهشت تا بهشت!!

اگر که لحظه‌اي بيفتد آخرش حرير چشم تو

 

 

 

غزلي تازه

از محسن خسروي کتولي

 

نخواه اصلا ازاين عشق پاک دم بزنم

اگر چه با تو نشد لحظه‌اي قدم بزنم

 

خدا نخواست که من لحظه‌هاي شيريني

براي خود به تماشاي تو رقم بزنم

نشد که حرف دلم را شبيه آن چيزي 

که در خيال خودم با تو مي‌زنم، بزنم

 

زمانه خواست که من قصر آرزوها را

بنا نکرده خرابش کنم، بهم بزنم 

 

زمان نداد زبان وا کنم به من حتّي

و حرف با تو در آن وقت مغتنم بزنم

 

چقدر سخت گرفته خدا به ما دو نفر

نشد که دست به دست تو دست کم بزنم

15/3/1405

 

 

 

چند شعر

زينب فيروزنيا، گرگان

 

(1)

تشنه بودم

سيراب نگاهت شده‌ام

روزه‌ام باطل شد

 

(2)

اذان نزديک است

تشنه‌ام بيا

مي‌خواهم افطار کنم

با شربت نگاهت

 

(3)

ديدم ماه را

ميان چشمانش

روزه بر نگاهم

حرام است حرام

 

(4)

دو سنگ ميان چشمانت

کجا را نشانه گرفت؟

که دل کاغذي‌ام

در حسرت شيشه‌اي‌ترين ديوارها سوخت

با نگاهت برشي زدي و

آن گوشه شکست

آن گوشه‌ي خوشبخت

با شکستن چه حال و احوالي مي‌کرد

دل بيچاره‌ام

در گوشه‌ي چشم تو نشست

دو سپيدار کاغذي

که از بن بست نگاهت روييد

کدام آسماني‌ترين سنگ را

به آغوش کشيد؟

که دل خاکي‌ام

در اين بازي شکست

هر دو سنگ، هر دو کاغذ، هر دو قيچي

سهم چشمان تو و سهم من

اين دل ويران خاکي

هر چه بادا باد

بيا، بيا بازي

سنگ، کاغذي، قيچي...

 

 

 

دو شعر

سعيد ابوطالبي، شاهرود

 

(1)

در سايه‌هاي سيمين هر غروب

وقتي که اميد ديدارت

پنهاني به خوابم آمده است

ريسمان‌هاي رنگي زندگي را

دنبال مي‌کنم

از پنج دري به اتاق هاي تو در تو

بوي خوش سوزاندن کندر

اسپند

چشمانم را که مي‌بندم

به تو مي‌رساندم

به تو که ديگر نخواهمت ديد

 

 

(2)

همچون برف، بردبار

براي آمدن

اما

شتاب‌زده در رفتن بود

و سوزشي که از نبودنش

در سينه‌ام

حس مي‌کنم‌ هنوز

داغ نيست

که بسيار سرد است