ناکارآمدي راهحلهاي سنتي در مديريت شهري بازانديشي در حکمراني شهري
تیتر اول |
علي نجفينژاد- شهرها در دهههاي اخير با تحولات گستردهاي مواجه شدهاند که ماهيت مسائل و چالشهاي شهري را بهطور بنيادين تغيير داده است. رشد سريع شهرنشيني، تغييرات اقليمي، فشار بر منابع طبيعي، افزايش پيچيدگي تعاملات اجتماعي، توسعه فناوريهاي نوين و دگرگوني الگوهاي اقتصادي، موجب شدهاند که بسياري از مسائل شهري ديگر با رويکردهاي سنتي قابل مديريت نباشند. در اين ميان، يکي از مهمترين چالشهاي نظامهاي مديريتي، تداوم استفاده از الگوهاي تصميمگيري و ابزارهايي است که عمدتاً براي شرايطي سادهتر و محيطي با پيچيدگي کمتر طراحي شده بودند. اين وضعيت نوعي شکاف پارادايمي ميان ماهيت مسائل جديد و شيوههاي سنتي مديريت ايجاد کرده است که پيامدهاي آن در کيفيت زندگي شهروندان بهوضوح قابل مشاهده است. در رويکردهاي جديد برنامهريزي و حکمراني شهري، شهر ديگر صرفاً مجموعهاي از زيرساختهاي کالبدي تلقي نميشود؛ بلکه بهعنوان يک سيستم پيچيده تطبيقي شناخته ميشود که در آن اجزاي مختلف اقتصادي، اجتماعي، زيستمحيطي و فناورانه بهشدت به يکديگر وابستهاند.
بر اساس رويکرد تفکر سيستمي، تغيير در هر بخش از سيستم شهري ميتواند پيامدهاي مستقيم و غيرمستقيم متعددي بر ساير بخشها ايجاد کند. اين واقعيت به معناي آن است که هيچ تصميمي در مديريت شهري را نميتوان بهصورت منفرد و جدا از ساير ابعاد ارزيابي کرد؛ هر اقدامي در حوزه حملونقل بر کيفيت هوا اثر ميگذارد، هر تصميمي در زمينه کاربري زمين بر ساختار اجتماعي محلات تأثير مينهد و هر سياستي در حوزه مسکن بر پويايي اقتصادي شهر اثرگذار است.
مديريت شهري در قرن بيستم مبتني بر الگوي مهندسي خطي بود؛ الگويي که فرض ميکرد هر مسئله داراي يک علت مشخص و يک راهحل فني قابل پيشبيني است. اما تجربه جهاني نشان داده است که اين رويکردها در بسياري از موارد نهتنها مسئله را حل نکردهاند، بلکه گاه موجب تشديد بحرانها نيز شدهاند.
در واقع، بسياري از مشکلات شهري امروز، محصول راهحلهاي ديروز هستند. توسعه بزرگراههاي شهري که براي کاهش ترافيک طراحي شدند، خود عامل ازدياد خودرو و آلودگي هوا شدند. پروژههاي مسکن انبوه که براي رفع کمبود مسکن اجرا شدند، به ايجاد محلات فاقد هويت و بحرانهاي اجتماعي انجاميدند. اين نمونهها نشان ميدهند که تفکر خطي و تکبعدي چه پيامدهاي پردامنهاي ميتواند در پي داشته باشد.
يکي از مفاهيم کليدي در ادبيات جديد حکمراني شهري، مفهوم تابآوري شهري است. تابآوري به توانايي سيستم شهري در سازگاري، يادگيري و بازيابي در برابر شوکها و تنشهاي محيطي، اقتصادي و اجتماعي اشاره دارد. در اين چارچوب، مديريت شهري ديگر صرفاً بر کنترل فيزيکي مسائل تمرکز ندارد؛ بلکه بر افزايش ظرفيت سازگاري سيستم شهري تأکيد ميکند.
شهرهاي تابآور، شهرهايي هستند که ظرفيت مواجهه با بحرانهاي غيرمنتظره را دارند و پس از هر بحران، نهتنها به حالت پيشين بازميگردند، بلکه از تجربيات خود ميآموزند و توانمندتر ميشوند. چنين رويکردي مستلزم تحول اساسي در ساختارهاي حکمراني، برنامهريزي و تصميمگيري شهري است. در حوزه حملونقل نيز تغييرات مهمي در رويکردهاي مديريتي مشاهده ميشود. الگوي سنتي خودرومحور که دههها بر برنامهريزي شهري غالب بود، بهتدريج جاي خود را به رويکردهاي انسانمحور و پايدار داده است. شهرهاي پيشرو جهان اکنون سرمايهگذاري در حملونقل عمومي، ايجاد مسيرهاي دوچرخهسواري و طراحي فضاهاي پيادهمحور را در اولويت قرار ميدهند.
اين تحول نهتنها يک انتخاب فني، بلکه يک تصميم اجتماعي-فرهنگي است که مستلزم تغيير در نگرش مديران، برنامهريزان و شهروندان نسبت به مفهوم شهر و کيفيت زندگي شهري است. شهري که در آن انسان در مرکز توجه قرار دارد نه خودرو، شهري است که سلامت، آرامش و پيوند اجتماعي را براي ساکنانش به ارمغان ميآورد.
حکمراني مشارکتي؛ ضرورت عصر جديد
مطالعات حوزه حکمراني شهري نشان ميدهند که مسائل پيچيده امروز، صرفاً با مديريت متمرکز و بوروکراتيک قابل حل نيستند. در چنين شرايطي، مشارکت ذينفعان، شفافيت اطلاعات و يادگيري اجتماعي اهميت فزايندهاي پيدا ميکند. حکمراني مشارکتي به معناي درگير کردن شهروندان، متخصصان، نهادهاي مدني و بخش خصوصي در فرايند تصميمگيري است؛ فرايندي که در آن دانش محلي و تخصص فني در کنار يکديگر قرار ميگيرند.
تحولات سريع جهان معاصر نشان ميدهد که بسياري از مسائل شهري امروز، ماهيتي متفاوت با گذشته پيدا کردهاند. در چنين شرايطي، استمرار استفاده از رويکردهاي سنتي و خطي، توان پاسخگويي به پيچيدگيهاي جديد را ندارد. بنابراين، مهمترين تحول مورد نياز در مديريت شهري آينده، نه صرفاً توسعه فناوري، بلکه گذار از الگوهاي فکري قديمي به پارادايمهاي نوين حکمراني شهري است. گذار از پارادايمهاي سنتي به حکمراني نوين شهري، تنها از طريق اسناد سياستي و برنامههاي دولتي محقق نميشود. اين تحول، پيش از هر چيز، نيازمند انتخابهايي آگاهانه در سطح شهروندي است. شوراي شهر بهعنوان نزديکترين نهاد حکمراني به زندگي روزمره مردم، مهمترين بستر تحقق اين تغيير پارادايمي به شمار ميرود. در شرايطي که مسائل شهري از ترافيک و آلودگي تا مديريت پسماند، تأمين فضاهاي عمومي و برنامهريزي محلهمحور، ماهيتي سيستمي و پيچيده يافتهاند، ديگر نميتوان مديريت شهر را به افرادي سپرد که تنها با روش هاي سنتي آشنا هستند. انتخاب اعضاي شوراي شهر از ميان کساني که با علم روز در حوزههايي چون تفکر سيستمي، تابآوري شهري، فناوريهاي نوين، توسعه پايدار و حکمراني مشارکتي آشنايي دارند، ديگر يک ترجيح نيست؛ بلکه يک ضرورت انکارناپذير است. بيتفاوتي نسبت به انتخابات شوراي شهر يا مشارکت بدون آگاهي در آن، به معناي واگذار کردن سرنوشت شهر به الگوهاي فکري منسوخي است که ناکارآمديشان بارها به اثبات رسيده است. شهروندان آگاه بايد با حضور فعال و مسئولانه پاي صندوقهاي رأي، و با ارزيابي دقيق سوابق، تخصص و نگرش نامزدها، به انتخابي هوشمندانه و آيندهنگر دست بزنند. نامزدهاي شايسته شوراي شهر کساني هستند که نهتنها با چالشهاي بومي و محلي آشنايند، بلکه با تجربيات موفق جهاني در زمينه حکمراني شهري نيز آشنايي دارند؛ افرادي که قادر باشند رويکردهاي نوين را با واقعيتهاي بومي تلفيق کنند، از داده و فناوري در تصميمگيري بهره گيرند و شهروندان را بهعنوان شرکاي اصلي در فرايند حکمراني در نظر بگيرند. تفاوت ميان يک شوراي کارآمد و يک شوراي ناکارآمد، دقيقاً در همين تفاوت نگرش و دانش نهفته است. آيندهي شهري پايدار، زيستپذير و انسانمحور، در گرو شورايي است که نهتنها نمايندگان صادق شهروندان باشند، بلکه بهمثابه معماران انديشههاي نو در عرصه حکمراني شهري عمل کنند. اين مهم تنها با يک اراده جمعي آگاهانه در انتخابات شوراي شهرممکن خواهد شد؛ چرا که انتخابي که امروز انجام ميدهيم، شهري خواهد بود که فردا در آن زندگي ميکنيم.
استاد تمام دانشگاه علوم کشاورزي و
منابع طبيعي گرگان