دربارهي زندگي و شعر نيما يوشيج با درنگي در سخنان معصومي همداني
یادداشت |
هادي راشد
درآمد
فرهنگستان زبان و ادب فارسي پس از خريد شعرها و پيشنويسهاي شعري نيما، چند سالي است که در کار چاپ آنها به تکاپو افتاده است. چاپ سه دفتر از آنها نشان ميدهد که در ميان ما تا چه اندازه ميتوان «وصيت» يک شاعرِ درگذشته را ــگو آنکه نامي به بزرگي نيما در شعر فارسي باشدــ ناديده گرفت. هرچند در اين تکاپوها ــدر بازگويي و بازآرايي انگها و خردهگيريهاي پيشينــ به روشني ميتوان نشانههاي پررنگي از ستيز يکسدهاي با نيما و شعر او را بازجست. پس از چاپ دفتر سوم و شايد در واکنش به ديدگاههاي خوانندگان، شاعرانِ بزرگدارندهي شعر نيما و پژوهشگراني که چاپ اين شعرها را بيهوده ميخوانند، جشن رونمايي يا چيزي همانند آن با سخنراني استاد حسين معصومي همداني و ديگران برگزار کردهاند. معصومي همداني، چهار دهه پيش در بازخواني کارنامهي شعري سهراب سپهري نشان داده بود که با همهي فرورفتگي در پژوهشِ نوشتارهاي کهن ميتواند آسوده از سنگيني همزباني با سنت، نگاهي ويژه و برگزيده به شعرهاي همروزگار بياندازد، و دربارهي آن سخن بگويد. با هماين نگاه، دوستداران شعر، سخنان او را دربارهي شعرهاي نيما برآمده از مايههاي پژوهشي ميجويند. در اين يادداشت ميکوشم نشان بدهم که معصومي همداني تا چه اندازه توانسته است اين خواسته را برآورده کند. در پارههاي اين يادداشت بيشتر به سه فرازِ سخنان او دربارهي ساختِ شعر نيما، روستايي بودنِ نيما، و شعر اروپايي خواهم پرداخت.
چرخش از ايکاش و چرا به چگونه
يکي از نشانههاي ستيزِ واپسگرايانه با شعر نيما در سخنان کساني بازتاب مييابد که هنوز هم شعر نو را کژرَوي از روند شعر کهن ميدانند. آنان دستِ کم ميگويند نيما تا يکجايي را درست آمده، اما پس از آن از راهِ راستِ نوآوري پيچيده و به بيراهه افتاده است. معصومي همداني ميگويد شمار آنان رو به کاستي است. آنان آرزو ميکنند کاش نيما در همآن گامهاي آغازين درجا ميزد، براي نمونه به همآن شيوهي افسانه شعر مينوشت و کاري با ساخت و ساختمان شعر نداشت. معصومي همداني به درستي، اين نگاه را داوري ارزشي ميخواند. از ديد او بر پايهي هر گونه داوري ارزشي دربارهي شعر نيما، چرايي و چگونگي رخدادِ دگرگوني شعر فارسي (نه ايکاش رخ نميداد) در خور پژوهش است. پيشنياز چنين پژوهشي هم، دستيابي به همهي نوشتههاي نيما است.
چرا آن نگاه، نشانهي ستيز و واپسگرايانه است؟ سرچشمههاي اين نگاه به روزهايي برميگردد که شاعران گذشتهنگر، دوست داشتند نيما را از دنبال کردن کار خود بازدارند، آنان با هر نيشخند و دشنامي ميکوشيدند تا او را از اين راه برگردانند. اما سرانجام ارج کار نيما آشکار شد. دستآوردهاي شعري نيما نه تنها در همهي گونههاي شعر، که در گونههاي هنر و فرهنگ رخنه کرد. از اينرو، بازنمايي آرزوهاي سپريشده، کارکرد آغازين خود را از دست داده است و نميتواند روند نوشتن شعر را به شيوههاي گذشته بازگرداند. نيروي بازدارندگي هرگاه توانايي کارکردي خود را از دست بدهد، در برابر روند بالنده و همچنان رو به گسترش آفرينش شعر نو به ارزشداوري ميگرايد. در برابر چنين رويکردي، پرداختن به روندها و چگونگي پردازش شعري در کار نيما، ميتواند توانهاي نهفته و به پايان نرسيدهي دگرگوني و نوآوري را در آفرينش شعري آشکار کند.
پيششعرهاي نيما يا پژوهش دربارهي ساخت شعر نيما
معصومي همداني در بخش ديگر سخنان خود، پس از يادآوري ارزشِ گردآوري شعرهاي چاپنشدهي نيما، ميگويد پژوهشهايي از اين دست (کدام پژوهش، چاپ دفترهاي اول تا سوم؟ يا چگونگي پردازش شعر در کار نيما؟) «نه تنها زائد نيست، بلکه نه فقط از لحاظ شناخت تاريخ تطور شعر فارسي ... بلکه از نظر پي بردن به تاريخ انديشه و تاريخ اجتماعي ايران معاصر بسيار ضروري است» (دقيقه 6 و 35ـ55 ثانيه). در اينجا روشن نيست اشارهي گوينده به سخنان سرزنشکنندگان است که چاپ پيششعرهاي بايگانيشده را بيهوده ميخوانند، يا چيز ديگري. آنچه در سخن ناهمراهان، «زائد» خوانده شده، چاپ پيششعرهاي نيما است، نه پژوهشهايي از اين دست. گويي دو چيز در اينجا به هم آميخته شده، و روشني سخن از دست رفته است.
از اشارههاي گوينده درمييابيم که او دفتر سوم را هم گردآوري شعرهاي نيما ميداند و هم پژوهشي دربارهي روندهاي دگرگوني شعر فارسي. اين داوري هرچند بسيار لرزان است، اما چون بيرون از زمينههاي برگزيدهي يادداشت کنوني است، به آن نخواهم پرداخت. معصومي همداني خوب ميداند که پيشگفتاري بر شعرهاي گردآمده، جاي خردهسنجيهاي کارآموزانه در کار شاعر پيشرو نيست.
نيما شاعري روستايي بود!
يکي از برچسبهايي که در سدهي گذشته، آن را بارها در سرزنش نيما و شعرش به کار بردهاند، روستايي بودن است. آنان با روستايي خواندن نيما در پي آن بودند که بگويند: دانش، بينش و زبان شعري نيما در تنگناي پرورش روستايي بارآمده است. از ديد خردهسنجان اين برداشت با سخنان خود نيما در کنگرهي نويسندگان (1325) پشتيباني ميشد: «در سال 1315هـ [1276] ... زماني که [ابراهيم نوري] در مسقط الرأس ييلاقي خود منزل داشت من به دنيا آمدم. پيوستگي من از طرف جده به گرجيهاي متواري ... ميرسد»، در ساليان دانشآموزي هم، «وضع رفتار و سکنات من، کنارهگيري و حجبي که مخصوص بچههاي تربيت شده در بيرون شهر است موضوعي بود که در مدرسه مسخره برميداشت»، «در مدرسه خوب کار نميکردم، فقط نمرات نقاشي به داد من ميرسيد ...»
اگر روستايي بودن را زمينهي ارزشداوري دربارهي شعر نيما بدانيم، برداشت معصومي همداني از روستايي بودن جهان نيما آشکارا نادرست و نشانهي ناآشنايي او با زندگي نيما و ريشههاي گرايش او به کوهستان است. معصومي همداني ميگويد «يکي از مهمترين ويژگيهاي شعر او، وارونه کردن نسبت ميان شهر و روستا در شعر است.» نشانههاي اين وارونگي چيست؟ «شعر کلاسيک ما مملو از تحقير و ملامت او (روستايي) است»، معصومي همداني بي هر نمونهاي از شعر کهن، ميگويد: «شاعران ما از قديم مردم را از رفتن به روستا برحذر ميداشتند.» اين سخنان نيازمند بررسي بيشتر و درستيآزمايياند.
در فرهنگ کهن، شهر و روستا در برابر هم نبود. بسياري از شاعران و دانشمندان بزرگ از روستاها برآمده بودند. برخي نويسندگان روستايي را نماد ناداني ميدانستند. غزالي مينويسد: «شش گروه به شش گناه اندر دوزخ شوند اميران به جور و عرب به تعصب و مالداران به کبر و بازرگانان به خيانت و اهل روستا به ناداني و علما به حسد.» ويژگي ديگر روستايي، «ستيزنده»گي است، «ستيزنده چون روستايي بود» (نظامي). با نگاه به هماين جنگندگي، سپاهيان و سران سپاهي را از روستا برميگزيدند. وانگهي در آن روزگار، شهر هم گسترش چنداني نداشت که بخواهد در برابر روستا بايستد.
نيما زادهي کوهستان بود. اما کوهزادگي، مايهي پسافتادگي او از پرورش شهري نبود. چند سال پس از پيروزي آغازين جنبش مشروطه در نوجواني به تهران گام نهاد. آموزشهاي نونهالي را در دبستان رشديه (1287) و سپس سنلويي فرا گرفت (تاريخ گواهينامه، 15 تير 1296). بزرگان خانوادهي او در تهران باليده بودند. خودش هم، بيشتر روزها و سالهاي زندگي را در شهر گذرانده بود. اما همجوشي با رخدادهاي مشروطه، افتادن در ميانهي جنگ جهاني نخست و پيآمدهاي ديگر آن مانند جنبش جنگل، او را بيشتر به جنگجويي گريزان از شهر مانند ميکرد.
نيما دلبستهي جنگ و جنگل بود. از يوش به مادرش نوشت: برادرم به ولايت نزديک شده. لشگر گرسنهها در حوالي کلاردشت هستند. شيطان با فرشته ميجنگد» (در 1300، نامهها، 1368، ص 20). به لادبن مينويسد: «بعد از اين ... يک زندگي تازه را ميخواهم براي خودم بسازم: زندگاني در جنگلها و جنگها (در 1300، نامهها، ص 24). چنانکه مجتبي مينوي در نخستين ديدار او را همانند يک جنگجوي بخارايي يا قفقازي مييابد، نه يک روستايي.
اگر روستايي بودن نيما را رانهي وارونهگرداني شهر و روستا در شعر او بدانيم، برداشت معصومي همداني، سرراست نيست. نيما در پي آموزشهاي مدرن آن روزها بهويژه زير بار جنبش پاستورال، در دلبستگي آغازين به کوهستان، سرچشمههاي بالندگي شعري خود را بازميجست. «به ولايت [يوش] آمدم. اما باز هم خوشحال نيستم. ... هنوز خيالات من اينقدر پراکنده است که متوجه دقايق مناظر قشنگ کوهستان خودمان نيستم. حرکات آب، وزش نسيم، درخشيدن ماه، موقعيت شبها و طراوت چمن کجا در نظر من جلوهاي دارد» (در 1300، ص 23).
نيما در نامهي ديگري مينويسد، ميخواهي بداني در درههاي وطن چطور بسر ميبرم؟ همانطور که وحوش» (در 1303، ص 213). «من از ميرکا، گاو جنگيِ معروفي که در حوالي جنگل نزديک منزل دارد، ياد ميگيرم. ميرکا جان دل است. ... همهجا مشهور است اما ابدا براي شهرت خود زحمت نکشيده است. اين است حقيقت لياقت داشتن يک شهرت واقعي» (همآن).
بازنگري نامهها روند سرخوردگي او را از شهر آشکار ميکند، به لادبن مينويسد، «قصه رنگ پريده را وقتي نوشتم که در شهر بودم. ببين آن روزها من چطور فکر ميکردم» (ص 23). يوش بهانهي دلبستگي نيما به زندگي آرماني کوهستاني بود. با آنکه هميشه ميخواست به آنجا برود، و يک بار هم به راستي چنين کرده بود، هيچگاه نتوانست از شهر ببرّد.
پايانِ کدام افسانه؟
دانشورِ گرانمايه، معصومي همداني دربارهي بخشي از پيشگفتار بر کتاب از غريب من ميگويد:
«تحقيق موشکافانه و بسيار دقيقي است که با تکيه بر نمونههايي از شعر قديم و شعر معاصران نيما نشان ميدهد که نوآوري صوري اصلي نيما يعني شکستن قيد تساوي مصرعها ريشه در قالب قديمي مستزاد دارد. اهميت اين تحقيق در اين است که به يک افسانه جاافتاده پايان ميدهد. بر اساس اين افسانه نوآوري نيما نتيجه آشنايي با شعر اروپايي بود. و البته بايد گفت که خود نيما و پيروان و شاگردان او در جا افتادن اين افسانه بيتاثير نبودند. اما جاي اين پرسش هست که چرا ديگراني که معاصر نيما بودند و بسيار پيش از او با شعر جديد اروپايي آشنايي داشتند، منشا چنين تحولي نشدند و قرعه فال به نام نيما ديوانه افتاد.» (از دقيقه 42 و 12 ثانيه)
او در اين فراز بر گزارههاي زير دست ميگذارد:
1. نوآوري «صوريِ اصليِ» نيما، همآن کوتاهوبلندي لختهاي شعر است.
2. نمونههايي از شعر قديم و معاصران نشان ميدهد، نوآوري
نيما در کوتاهوبلندي ريخت شعر، ريشه در مستزاد دارد،
3. اين ديدگاه که نوآوري نيما در کوتاهوبلندي مصرعهاي شعر، برآيند آشنايي با شعر اروپايي بود، يک افسانه (سخن نادرست و بيپايه) است، يک افسانهي جا افتاده.
4. چون کسي نميداند نيما تا چه اندازه با شعر اروپايي آشنا بود، پس نوآوري او برخاسته از شيوهي نوشتن شعر نو در زبان اروپايي نبود.
نوآوري نيما در پيکرهي شعر
يکي از زمينههاي ستيز ميان شاعران در سدهي گذشته، نگرش به مرزهاي نوآوري نيما بود. رشيد ياسمي دربارهي خيزهاي آغازين دگرگوني شعر فارسي، بهويژه در «تجديد صورت»، از دگرساني آرايش قافيه و «شکستن وزنهاي [شعر] فارسي» سخن گفت. او آشکارا سرودههاي نيما تا سال 1315ـ1316 را نمونههاي نوآوري در شعر فارسي ندانست.
پيش از ياسمي (ادبيات معاصر، 1316)، ادوارد براون (تاريخ مطبوعات، 1914) با بررسي روند دگرگوني فرهنگي در ايران، نشان داده بود که شاعراني مانند عارف قزويني، سيد اشرفالدين و دهخدا در جستوجوي دگرگوني شعر فارسي از پيکرههاي قصيده و غزل به مسمط و مستزاد روي آورده بودند. براون، گرايش پورداود را به گنجانيدن واژگان پارسي در سرودهها، بخشي از نوآوري در شعر ميخواند. براون از بُرد جابهجايي قافيه در دگرگوني ساختمان شعر چيزي نگفت، اما آن را در کار دهخدا برگرفته از شعر اروپايي دانست.
نخستين نمونههاي دگرسانيِ پيکرهي شعر فارسي، چنانچه نيما نيز يادآوري کرده است، با برگردان نمايشنامههاي مولير آشکار شد. در برگردان مردمگريزِ مولير (شايد ميرزا حبيب اصفهاني) با شکستگي در لختهاي سخن روبهرو ميشويم:
اگر ...
مونس: نه، گر روَدَم سر، نميگذارم پاي.
حق است يا ناحق؟
ناصح: تکيه بر حقت منماي.
مونس: به هيچ روي نجنبم ز جا
ناصح: عدو مپسند.
چه هست سخت ز تدبير ...
مونس: نيستم در بند.
(گزارش مردمگريز، ويرايش افشار، ص 49)
برگردان مولير، نخستينبار در 1286 ق./ 1248 خورشيدي به چاپ رسيد (افشار، 1388، ص 21). پنجاه سال ديگر، نيما در افسانه به هماين روش، لختها را بازوبسته کرد، اما او آغازگر اين شيوه نبود:
افسانه: ... «من يکي قصهام بيسر و بن!
عاشق: «تو يکي قصهاي
افسانه: ... «آري آري
قصهي عاشقِ بيقراري
يکسال پس از سرودن افسانه، ابوالقاسم لاهوتي، برگردان شعرِ سنگر خونين، سرودهي ويکتور هوگو را به روش لختهاي شکسته، چاپ کرد:
رزمآوران سنگر خونين شدند اسير
با کودکي دلير
به سن دوازده.
ـ آنجا بُدي تو هم؟
ـ بله
با اين دلاوران (تاريخ تحليلي شعر نو 1، ص 70).
پيش از لاهوتي، شمس کسمايي در سرودهي پرورش طبيعت (آزاديستان 4، 21 شهريور 1299)، برابري لختهاي شعري را شکست. سرودهي او، کهنترين نمونهي شکسته شدن لختهاي شعري شناخته ميشود. نيما در نامهاي به ذبيحالله صفا مينويسد در رشت نيمتنهاي کار کسمائي را ديده، و بيدرنگ ميافزايد، او «برادر شاعر معروف گيلان است که من به او اعتقاد دارم» (در 1308، ص 351).
معصومي همداني به پشتوانهي نوشتهاي که آن را «پژوهشي موشکافانه و بسيار دقيق» يافته است، گمان ميبرد در تاريخ شعر نو، کوتاهوبلندي لختهاي شعر به نام نيما نوشته شده، و برگرفته از مستزاد است. آنگاه به پشتوانهي همآن نوشته، نشانههاي آشکارِ رخنهي شعر اروپايي در شکستن و بازوبسته کردن لختهاي شعري را ناپژوهيده ميگذارد، و آنها را «افسانه»، يعني چيزي جا افتاده و باورپذير شده، اما از ديد او نادرست ميخواند.
همهچيز بايد نوسازي شود
وارونهي سخن معصومي همداني، کوتاهوبلندي لختهاي شعري، نوآوري نيما نبود. اين دگرگوني، سالها پيش در شعر اروپايي و سپس در کارهاي نويسندگان ترک پديد آمده و از آنجا به شعر فارسي راه يافته بود. نيما در ارزش احساسات و جاهاي ديگر يادآوري کرده، خود را نخستين شاعري نميداند که لختهاي شعري را شکسته است. از ديد نيما رسيدن به سرآغاز نوآوري در کار هر شاعري، راه رسيدن به سرنخهاي پيشين در کار شاعران ديگر را باز ميکند: «در روزنامه نوشته بودند: اول کس که شعر آزاد گفت منم. من يا ديگري چه فايده دارد. ... چون هر چيز به تدريج پيدا ميشود. هر اولي از يک اول ديگر که پيش از او بوده است، چيزي گرفته است. انقلاب در هر مورد با جمع معني پيدا ميکند» (حرفهاي همسايه 84).
نيما پس از چاپ شعرهايي در نامهي موسيقي به آنجا رسيد که با کوتاهوبلندي لختهاي شعري نميتوان بر نارساييهاي شعر فارسي چيره آمد، پس از آن، دستورِ کار نيما نوسازيِ همهسويهي شعر و ادبيات شد: «ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه کافي نيست و نه اين کافي است که مضموني را بسط داده به طرز تازه بيان کنيم. نه اين کافي است که با پس و پيش آوردن قافيه و افزايش و کاهش مصراعها يا وسائل ديگر، دست به فرم تازه زده باشيم. عمده اين است که طرز کار عوض شود.» (حرفهاي همسايه 40).
اين سخنان ميرساند که نيما از آزمونها و دستآوردهاي گذشته، يکسره بريده و به روش نوينِ کار خود رسيده بود. با هماين نگاه (بهويژه دربارهي کارکرد قافيه) نوشت: «شعرهاي مرا در مجله موسيقي دليل قرار ندهيد. به شعرهاي اخير من، ... رجوع کنيد.» (حرفهاي همسايه 47).
آوازهاي ناساز
پس از چاپ شعرهاي غراب، ققنوس، اندوهناک شب، و ... در نامهي موسيقي، نيما در جايي فراتر از همهي شاعران همروزگار ايستاد. اين رخداد به معناي آن بود که شاعران ديگر، براي بازيابي جايگاه خود، ناگزيرند که به شعرهاي نيما واکنش (پذيرش يا نه) نشان دهند. دستهبندي شاعران به واپسگرا و پيشرو هم کارآيي نداشت. زيرا واپسگرايي، انگي بود که هر يک به ديگري ميزد. هيچ شاعري خرسند نبود که شعرهاي خود را تهي از برچسب نوآوري ببيند. بر زمينهي هماين کشمکش، جنگ جايگاهها درگرفت. شماري از شاعران ناهمسو با نوگرايي، به بهانهي دلسوزي و هواداري از شعر کهن در برابر دگرگوني شعر ايستادند. خانلري که خود از پيشروان ايستادگي در برابر شعر نيمايي بود، انگيزهي سرزنش آنان را «حفظ آثار گذشتگان» ندانست، که «در پي سود و زيان خويش» بودند (هفتاد سخن، شعر، ص 292).
هر چند نيما در يادداشتها و نيز نامه به اين و آن، بارها گفته بود که خود را نخستين شاعر گذرنده از برابري لختهاي شعر نميداند؛ اما او و همهي کساني که در روند نوسازي شعر فارسي دستي داشتند، ميدانستند اين رخداد پيآمد آشنايي با سرودههاي شاعران اروپايي بوده است. از اين رو، گفتن اين که، «نوآوري اصلي نيما يعني شکستن قيد تساوي مصرعها ريشه در قالب قديمي مستزاد دارد»، سخني پژوهشگرانه نيست. هيچ يک از بخشهاي اين سخن را در روند پيدايش و گسترش شعر نو نميتوان درستانگاري کرد.
سنجش شعر نيما از ديد خانلري
واکنش خانلري به شعر نيما از گونهي ديگري بود. او که در دهههاي 1320 و 1330 در راه استاديِ ترازِ زبان فارسي گام برداشت، به خردهسنجي خود رنگ علمي و پژوهشي ميبخشيد. در سال 1334 خانلري با نگارشِ «در وزن شعر چه کار تازه ميتوان کرد»، شالودهي خردهسنجيهاي آينده بر شعر نيما را درانداخت. از ديد او، براي پايهگذاري شالودهي وزن تازه، شاعر بايد روشن کند «بجز امتداد چه صفت ديگري در هجاهاي کلمات فارسي هست ... که آن را ميتوان جانشين امتداد قرار داد؟» (ص 304). به سخن ديگر، شاعر نوآور بايد در بررسي شعر فارسي، پيشينهاي پذيرفتني از شناخت شعر و وزن عروضي داشته باشد.
خانلري در گفتوگو با الهي (1345)، گفت: «نيما بدون آشنايي با موازين موسيقي شعر، شروع به شکستن قالبهاي شعر فارسي کرد» (ايرانشناسي، س12، ص 824). گرفتاري نيما «آگاهيهاي کم او از شعر قديم فارسي و عروض فارسي از يک سو، و تصورِ اطلاع از ادبيات اروپايي از سوي ديگر» بود.
گفتن اينکه شناخت نيما از شعر فارسي اندک بود، يا از شعر اروپايي آگاهي نداشت، داوريايِ فراتر از شعر است، (بسنجيد با سخنان شفيعي کدکني در با چراغ و آينه و معصومي همداني در نشست رونمايي)، سخن دانشورانه بايد به خود شعر برگردد و نشان دهد که نشناختن شعر فارسي يا ناآگاهي از شعر اروپايي، چگونه به کژتابي در پيکرهي شعر نيمايي راه بُرده است. از ديد خانلري، نيما «تا وقتي که مدّعي ابداع وزن تازه نشده بود، شاعر متوسطي بود، بعد از آن به صورت نظريهپردازي درآمد که خود از تحقق بخشيدن به فرضيهاش عاجز بود.» (ايرانشناسي، ص 824). برداشت خانلري از شعرهاي نيما درست نبود، او وزن تازهاي به شعر نيفزوده بود، در شيوهي کاربرد وزن بازنگري کرده بود. هنگامي که الهي، همآهنگي سخنان خانلري را دربرگشت به دانش نيما و شعرهاي او به چالش کشيد، پاسخ او باز هم خرسندکننده نبود. خانلري در آن سخنان کوشيد شعرهاي فريدون توللي و گلچين گيلاني را نمونههاي سرآمد نوآوري شناسايي کند. او براي نخستينبار، فرانسهداني نيما را به پرسش گرفت، و بيآنکه نشان دهد ناآشنايي با زبان فرانسه، نشانههاي خود را چگونه بر شعر نيما نهاد، بر داوريِ تکسويهي خود پاي فشرد.
واکنش نيما به خردهسنجيها
کسي که بُرد ارزشداوريهاي خانلري را به روشني بازشناخت، و سويههاي پيگيرانهي آن را آشکار کرد، خود نيما بود. نيما در واکنش به ديدگاههاي خانلري دربارهي بايدهاي بازسازي شالودهي وزن تازه، چنين ميانديشيد، «خيال ميکند من کشف وزن کردهام. ولي نميداند من کشف طرز بيان را کردهام، اين جوان ميخواهد پيشوايي شعر را از دست من بگيرد ... » (يادداشتهاي روزانه، شراگيم يوشيج، ص 215)
بخش پاياني سخن نيما نشان ميدهد که او خردهسنجيهاي خانلري را در چارچوب ستيز بر سر جايگاه و پيشوايي درمييافت. از ديد نيما خانلري نه تنها ميکوشيد پيشوايي شعر نو را از دست نيما بيرون بياورد، همچنين ميکوشيد رهبري سنجشداوري شعر نو را به نام خود بنويسد. کار پيگيرانهي شاعران و پژوهشگران آزاد و روشنگريهاي پيوستهي آنان، نارساييهاي روش خانلري را آشکار کرد. خانلري تا پايان روزهاي سخت زندگي، سرزنش نيما را رها نکرد، و آن را چونان روشي به پيروان خود سپرد.
زبان فرانسه، نيما و شعر اروپايي
نخستينبار دهخدا در نامه به معاضدالسلطنه، انديشهي سنجش شعر روزگار خود را با شعر اروپايي به ميان آورد. پس از او شاعران نوگراي ايراني در نوشتن شعرهاي تازه، اين انديشه را پيش بردند. سنجش پيوستهي شعر آن روزگار با شعرهاي اروپايي به معناي آن بود که شاعران ايراني در روند نوسازي شعر فارسي از مايهها و روشهاي شعر اروپايي ميآموزند. گذشته از درونمايههاي شناخته که به شعر فارسي برميگرداندند، يا چيزهايي که پس از چاپ روشن ميشد از گونهي دستبرد يا انتحال است، رگههاي اروپايي جابهجايي قافيه و شکستن برابري لختهاي شعري چنان پذيرفته بود که هيچکس نيازي نميديد دربارهي آن سخني بگويد يا بنويسد.
معصومي همداني جايي که گذشتن از برابري لختهاي شعري را نوآوري نيما ميخواند و ميپذيرد که برگرفته از شعر اروپايي نبود، براي درستانگاري سخن خود ميگويد: «جاي اين پرسش هست که چرا ديگراني که معاصر نيما بودند و بسيار پيش از او با شعر جديد اروپايي آشنايي داشتند، منشا چنين تحولي نشدند و قرعه فال به نام نيماي ديوانه افتاد.» (از دقيقه 42 و 12 ثانيه)
اين سخنان با آگاهيهاي گسترده از تاريخچهي دگرگونيهاي شعر نو همخوان نيست. گذشتن از برابري لختهاي شعري، نخستينبار در کار شاعراني مانند ميرزا حبيب اصفهاني، جعفر خامنهاي، تقي رفعت، شمس کسمايي و لاهوتي آشکار شد که به آشنايي با زبان فرانسه يا يکي از زبانهاي اروپايي (به جز عثماني) شناخته بودند. وانگهي در گسترهي پويايي که هر روز، خواندنِ شماري از شعرها و نمونههاي ادبيات اروپايي به خوانندگان ايراني پيشنهاد ميشد، رويآوردن به نوآوري تا چه اندازه به آشنايي با زبان فرانسه (يا اروپايي) وابسته بود؟ نيما در ارزشِ احساسات از شعرهاي انگليسي والت ويتمن نوشت، مگر او با زبان انگليسي آشنا بود؟ (نمونههايي از شعر ويتمن در نوبهار و روزنامههاي ديگر چاپ شده بود).
اگر به اشارههاي نيما دربارهي روند آشنايياش با زبان فرانسه بازگرديم، زمينههاي آزمون درستي سخن خانلري، و سنجشگران دانشکدهاي اين نگاه آشکار ميشود. نيما در کنگرهي نويسندگان گفت: دورهي تحصيل من از اينجا [مدرسهي عالي سنلويي] شروع ميشود. ... اين دوره مقارن بود با سالهايي که جنگهاي بينالمللي ادامه داشت. من در آنوقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه ميتوانستم بخوانم. ... آشنايي با زبان خارجي راه تازه را در پيش چشم من گذاشت. ثمرهي کاوش من در اين راه بعد از جدايي از مدرسه و گذرانيدن دوران دلدادگي بدانجا ممکن است [برسد که] در منظومه "افسانه" من ديده شود. نيما چند جاي ديگر نيز دربارهي آشنايي خود با زبان فرانسه نوشته است.
زبان فرانسه، نيما و شعر اروپايي
افزون بر آنچه يادآوري شد، نيما جاي ديگري دربارهي آشنايي خود با زبان فرانسه به لادبن نوشت: «روسي اينقدر ميدانم که ... ميفهمم زير اين کارت نوشته شده است: کريمه، و افسوس ميخورم چرا به جاي فرانسه، با اين زبان آشنا نيستم» (نامهها، 334).
و در نامهي ديگر، باز هم به لادبن مينويسد: «شايد بتوانم شاگرد پيدا کنم، علمالتربيه يا معرفهالنفس يا ادبيات و فرانسه درس بدهم» (نامهها، سال 1308، 348).
استاد شفيعي کدکني با نگاه به ارزش احساسات مينويسد: «او با همهء تظاهري که به فرانسهداني و شناخت شعر فرنگي ... نشان داده، هيچگاه يک سطر از شعر فرنگي ترجمه نکرده است» (با چراغ ...، ص 206). خوب، اگر برگرداني از شعر فرانسه هم به چاپ رسانده بود، خردهگيران نميتوانستند بگويند آن را محمدضياء هشترودي يا دوستان و شاگردان ديگري به نام او نوشته بودند؟ چنان که امروز ترجمههاي انگليسي شفيعي کدکني از کتابهايي که برگردان عربي آنها هم در دسترس بوده است، چه بسا زبان خردهسنجان را دراز کند که مگر او تا چه اندازه انگليسي ميدانست (با همهي فرصتهاي مطالعاتي چند دههاي در آمريکا، حتي يک پوشهي سخنراني يا درسگفتار به زبان انگليسي از او در دسترس نيست)؛ آيا «مدعيان» نميتوانند بگويند، با همهي تظاهري که شفيعي به انگليسيداني ميکند چرا هرگز کتابهاي شعر و علمِ ريچاردز، يا تفسير مادي خاستگاه شعر را به چاپ نرساند (چاپ اين کتابها را در روکشبرگردان جلد کتاب شعر معاصر عرب، 1359، نويد داده بود). چنانکه محمد مصدق با هماين شيوهي درستانگاري، فرانسهداني دهخدا را به چالش کشيد.
اشارهي نيما به آشنايي با زبان فرانسه در اينجا به پايان نميرسد. او در روزهايي که شماري از پرآوازهترين شعرهاي خود را (غراب، گل مهتاب و ققنوس) براي نخستينبار به چاپ ميرساند، در گفتار بلندي با نام ارزش احساسات به روشنگري شيوهي نوشتن شعر خود پرداخت، به گونهاي گسترده از آشنايياش با شعر جهان پردهبرداري کرد و با اشاره به همآيندي پيکره و درونمايهي شعرهاي والت ويتمن و اميل ورارن بر روش آنها در نوشتن شعر درنگ نمود، و کوشيد تا شالودهي کار خود را در دگرگوني شعر بازگو کند. اين برداشتها که براي نخستينبار در زبان فارسي به چاپ ميرسيد، بي آشنايي ژرف با دگرگوني شعر در زبان فرانسه، دستيافتني نبود. در ميان آشنايان با دگرگوني شعر فرانسه، حسن هنرمندي با سنجش کارهاي بهار و نيما نوشت: «برخورد بهار با ادبيات سرشار فرانسه بسيار شتابزده و تفننآميز بوده است، بر خلاف نيما که تأثيرپذيرياش از اين ادبيات بسيار عميق و زاينده بود» (هنرمندي، بنياد..، 209).
هيچيک از همکاران رسانهاي و معلمان دانشکدهاي آن روزگار، يادداشتي به جاي نگذاشتهاند که نشان دهد ديدگاههاي نيما را به اين بهانه که ما نميدانيم او تا چه اندازه با زبان و شعر فرانسه آشنا بود، پس زده باشند. نه تنها ديدگاههاي نيما دربارهي شعر فرانسه، بيمايه نبود، که يادداشتهاي حسن هنرمندي، کوشاترين آموزگار آشنايي با شعر فرانسه در دههي 1330 گواهي است بر ارزش برداشتهاي نيما از شعر فرانسه در آن روزگار.
خانلري، نيما و ورارن
سخنان خانلري در خردهسنجي به کار نيما بهويژه دربارهي ساختشکني دستوري گزارهها، ناآشنايي او را با روند دگرگونيهاي شعر فرانسه بيشتر آشکار ميکند. الهي برداشتهاي نيما را از کار اميل ورارن، شاعر فلاماند (فلاندري ـ بلژيکي) يادآوري ميکند، اما خانلري در واکنش ميگويد: «اين هم از کجسليقگيهاي او است. فرانسويها معتقدند که فرانسهء بلژيکيها تمام سلاست زبان فرانسه را خراب کرده است.»
خانلري از روند بالندگي شعرهاي نيما چنان دور بود که نميدانست نيما در شعرهاي پس از 1315 از رومانتيسيسم به سمبوليسم چرخش کرده بود. به الهي گفت: «اين شاعري که از او نام برديد اصلاً رمانتيست نيست، بلکه از سمبوليستهاي به نام است، از اين جهت مورد انتقاد است که کوشيده تا در شعر فرانسه گاه لغات و گاه به قول شما نحو زبان "فلاماند" [فلاندري] را به صورتي جا بدهد. ... اگر نيما گفته است که از ورهارن متأثر بوده تأثر من بيشتر ميشود [نيما سي سال پيش اين سخن را در نامهي موسيقي نوشته بود!]، چون مدلي که او انتخاب کرده، به فرض آن که واقعاً زبانش را هم ميفهميده، مدل خوبي براي زبان شعر نيست.»
خانلري رهجويي نيما از کارهاي اميل ورارن را کجپسندي مينامد، اما مالارمه، پيشتاز جنبش مدرنيسم در فرانسه (هوگو او را «شاعر عزيز و امپرسيونيست من» ميناميد)، سرودههاي ورارن را در شمار نمونههاي برگزيدهي شعر آزاد خوانده است.
مالارمه در يادداشت درخشاني که در پرسهها به چاپ رسيده (1897)، بر گسست شعر آزاد از ساخت اُپرا يا نااسترُوفيک (strophic، چيدن بندهاي پيدرپي به يک آهنگ با بندگردان، مانند افسانهي نيما که يکنواختي آن از ساختمان قصيده کمتر است)، درنگ ميکند:
«آنچه در شعر آزاد تازه است، از جنس فهم بيانيِ قرن هفدهم نيست که شعر را وابسته به افسانه و اُپرا ميدانست ... چيزيست که ميتوان آن را طبيعت "چندشکلي"اش ناميد: و ميتوان در شعر آزاد فرم رسمي شعر را منحل فرض کرد؛ فرم در هر لحظه به آن شکلي درميآيد که شاعر بخواهد.»
و از شاعراني نام ميبرد که در اين راه پيشتاز بودهاند: «من اسامي زير را در مقام موارد نوعي ديگر [نه پيوسته با اپرا]، فقط به عنوان شاهدي بر آنچه ميگويم ارائه ميکنم: آقايان موريس، ورهائرن [اميل ورارن]، ... و تعدادي ديگر.» (زبان و شاعري، برگردان چهرازي، 53ـ54)
سنجهي داوري دربارهي ارزش نشانهگذاري سرودههاي ورارن بر روش نوشتن شعر کدام است؟ دانش خانلري از شعر فرانسه، يا گزارش مالارمه از پيشتازي کار او؟ داوري خانلري دربارهي سرودههاي نيما، گسستي بزرگ را در زيباييشناسي شعر فارسي نشانهگذاري کرد. پيروان دانشکدهاي که آرزوي پرچمداري نوشتن شعر را در سر ميپروراندند، پشتِ خانلري رج ايستادند، و شاعران همآوا با روند دگرگوني شعر در جهان، در سوي ديگر. گسترههاي آموزش ادبيات و آفرينش ادبي به روشني مرزبندي شده بود.
چرا نيما و نه ديگران
بر زمينهي هماين شکاف ميان آگاهي خانلري از شعر فرانسه و شناخت نيما معصومي همداني ميگويد، اگر شعر اروپايي راهنماي نيما به دگرگوني بود، چرا کساني که پيش از او با شعر اروپايي آشنا شده بودند، نتوانستند به اين دگرگوني برسند؟ نارسايي پرسش استاد معصومي همداني در آن است که نميتواند ميان آشنايي شاعران و نويسندگان ايراني با گرايشهاي گوناگون شعر فرانسه مرزگذاري کند.
اين درست است که پيش از نيما نويسندگان ايراني با شعر فرانسه (اروپايي) آشنا شده بودند، اما براي نمونه، آشنايي دهخدا با نوشتهها و شعرهاي «شاتو بريانها و هوگو» (صوراسرافيل، ش27، ص 3)، چگونه ميتوانست به نوآوري در ساختِ شعر راه برد؟ مالارمه در نگاه به کار هوگو، گفته است: او همهگونه نوشته، «فلسفه، علم بيان و تاريخ را به شعر درميآورد»، و چون خودش شعر مجسم بود، ايدهاي باشکوه آفريد که بر پايهي آن، «فرمي که شعر ميناميم، فينفسه همان ادبيات است، و به محض اين که بر انتخاب واژگان تکيه شود شعر ايجاد ميشود.» (زبان و شاعري، 50). سخن مالارمه، يادآور همساني سخنوري (استادي سخن) و شاعري است، اما شعر مدرن بر گسست ميان آن دو استوار شد.
از ديد مالارمه و شاعران و نويسندگان پيشْروي آن روزگار (معصومي همداني به ژيد اشاره کرده است)، ناپديد شدن آن غول (هوگو)، گاهِ فروريزي ساختمان برکشيدهي شعر بود. با اين زمينه، چگونه ميتوان پرسيد چرا آنان در پي آشنايي با شعر فرانسه (اروپايي) به دگرگوني در شعر راه نبردند؟
خانلري در خردهسنجي بر شعرهاي نيما گفته است، در روزگار نيما پيشرفتهترين گرايش ادبيات اروپايي در مدرسهي سنلويي، رمانتيسم بود، از ديد او، شاعراني مانند دوده، دو موسه، دو ليل، شاتو بريان، دو وييني، لامارتين، هوگو و گوتيه، چهرههاي سرشناس شعر اروپايي در ميان ايرانيان بودند. گرايش همهي اين شاعران به رمانتيسم بود و در چارچوب ساخت نااستروفيک شعر مينوشتند، استاد معصومي همداني ميتوانند بگويند که از کار اين شاعران کدام دگرگوني ميبايست در ساختمان شعر فارسي پديدار شود؟
معصومي همداني آنگاه به شعر ماه در مرداب برميگردد؛ چيدمان نااستروفيک آن را نمونهاي از نوگرايي در شعر فارسي مييابد، و ريخت بيروني آن را برآمده از آشنايي با شعر اروپايي ميخواند. از اين سنجش درمييابيم که در نگاه استاد معصومي همداني، تا هنگامي که روشن نشود نيما در پيريزي ساختمان شعر نو از کدام الگوي شعر اروپايي لخت به لخت، پيروي کرده است، نميتوان کار او را آموخته از شاعران فرانسوي يا اروپايي دانست. با اين نگاه، بي بررسي هر نشانه، درستانگاري، يا نمونهاي ميپذيرد که نوآوري نيما بر مستزاد استوار است. به نارسايي اين بخش از سخنان استاد معصومي همداني در بررسي مقدمهي از غريب من در هماين کانال خواهم پرداخت.
در پويهي زبان فارسي
گزيدهي يادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبيات
https://t.me/OnPersianLanguage/