ادبیات کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
هر زبان دريچه اي به دنياي فرهنگ، تاريخ و هويت يک ملت است. هر چه شناخت ما از زبان مادري مان عميق تر باشد، درک ما از فرهنگ خود و ديگر ملت ها گسترده تر خواهد شد. از خود بپرسيم: «چه اندازه به زبان پارسي مسلطم؟ چند جمله مي توانم در مورد يک موضوع، به خوبي حرف بزنم؟»
حالا در وضعيت بعد از جنگ با وجود مشکلات فوري مثل امنيت، اقتصاد، بازسازي و معيشت؛ فرهنگ چه فايده اي دارد؟ فرهنگ که فقط شعر و آداب و رسوم نيست. فرهنگ روي شيوه همکاري مردم، قانون پذيري، تحمل اختلاف نظر، روند بازسازي کشور، گفت و گو و از همه مهم تر «آموزش»، اثر مي گذارد. حرف نامعقولي نيست اگر کسي بگويد: «در شرايط بحراني، نان و امنيت از فرهنگ مهم ترند». اما هميشه که فرهنگ را مقابل نان قرار نمي دهيم.
با همين نگاه و فکر و پرسش، بازآفريني حکايت هاي گلستان سعدي را ادامه داده ايم. ما به جاي اينکه بگوييم اي کاش آموزش و پرورش ما اينقدر کم سواد نبود؛ خودمان دست به کار شديم و گلستان سعدي را ورق زديم. به جاي اينکه بگوييم اي کاش کانون هاي پرورش فکري کودکان و نوجوانان ما اينقدر بي کودک و نوجوان نبوده اند، از کانون خانواده آغاز کرده ايم.
زهرا علوي نژاد
در شرايطي که خواستن هم هست گناه،
باز هم تو را خواهانم
بند بند وجودم آواي خواستن را سر مي دهد
و من، به لب رسيده جانم
نگاهت چه معجزه اي داشت که
حال من ز خويش هم گريزانم
چه جادويي در آن لبخند بود
که من شکستم حتي عهد و پيمانم
مستِ مستم ز اين خواستن و
شرابي از آن غنچه سرخ خواهانم
من در پي خيال و احساس مي دوم و
مي دانم که اين باز هم نيست پايانم
روح من دميده شده در اين پيوند
يا که هست ديوانگي نمي دانم
اما چه خوش مي شد اگر مي شد
که تو باشي پايانم
بازآفريني حکايت بيست و هفت
باب اول
درد دوا ناپذير
مريم ابراهيمي
بصير، طبيبي بود با ببينش و درايت بسيار. در طبابت و شناخت امراض، همتا نداشت. شاگردي جوان پهلويش مشق طبابت ميکرد. طبيب چراغ طب سنتي را برايش روشن کرد و گياهان دارويي را به او نشان داد و ميگفت که هرکدام دواي چه درديست.
طوري که هرگاه به ملاقات بيماري مي رفتند، شاگرد شرح حال مي کرد و دوا را مي ساخت و به بيمار مي داد. بصير نيز از او رضايت داشت. روزها گذشت و شاگرد مصمم شد که به تنهايي طبابت کند.
به گوش شاگرد رسيد که الاغي مردي را لگد زده و درد پا دارد. شاگرد بر سر غرور، تمايلي بر مشورت با بصير را نداشت و دست به کار شد و دوايش را درست کرد و به پايش پيچيد. نويد داد که پايش به زودي بهبود مي يابد ولي اينگونه پيش نرفت و بيمار رنگ پوستش سرخ و چشمانش بسته و از دهانش آتش بيرون مي آمد. به ناچار بصير را خبر کردند. اتفاقا دوايش کارآمد بود و درد مرد التيام يافت. شاگرد از او پرسيد که ايراد در کجاي کارش پيدا بود؟
بصير گفت گياهي که آنرا کوبيدي و بر پا گذاشتي بر هر کس دوا نکند و بر روي برخي ناسازگار است و بايد کمي از آن را آزموده و در صورت سازگاري، بر پوست نهاده.و در غير اين حالت بايد با گياهي ديگر ترکيب شود. شاگرد گفت: «ولي اين را از من پنهان کردي»! بصير گفت:«گمان کن که اين را به تو مي آموختم با درد غرورت چه مي کردي»؟
در تاثير تربيت
بازآفريني حکايت چهارده
باب هفتم گلستان سعدي
پناه اشتباه
مينا کوه کن
هنگامي که براي افراد در دنياي پرشتاب امروزي مشکلات و بيماري ها به وجود ميآيد آنها سريعاً به دنبال راه حل هاي آسان براي حل مشکل و رفع بيماري خود هستند اما گاهي مسيرهاي نادرستي را جايگزين مسيرهاي درست مي کنند.
ماجرا از اين قرار است که وقتي دچار بلا و گرفتاري مي شويم به جاي آنکه به متخصص و اهل فن مراجعه کنيم گاهاً سراغ افرادي ميرويم که هيچ تخصصي در آن حيطه مشکل ما ندارند. اينجاست که داستان ما آغاز مي شود داستاني از جنس انتخاب هاي نادرست.
با دانش آموزي پر تلاش و سخت کوش آشنا ميشويم.
دريا يکي از مهم ترين سال هاي زندگي خود را نفس مي کشيد. در آستانه هجده سالگي در رشته رياضي تحصيل مي کرد. مجبور بود شبانه روز درس بخواند تا در کنکور قبول شود.
او در تمامي دروس نمرات بالايي داشت اما با گذر زمان، فشار درس ها و سنگيني مسئوليت ها و انتظارات اطرافيان رفته رفته او را از پا در آورد.
او اخيرا دچار افسردگي شديدي شده است طوري که علائم کوفتگي، انجماد چهره، بي حرکتي بدن، بي حالتي نگاه، کند شدن گردش خون و تنفس، بي حس شدن عضلات و فعال نبودن ذهن در آن ديده مي شود. شبانه روز مدام احساس خستگي ميکند و اخيرا خواب او هم دچار اختلال شده و فعاليت هايي که قبلا به آنها علاقه داشت از جمله دروس خود و کتاب مطالعه کردن و نوشتن ... را کنار گذاشته و نسبت به آنها علايق خود را از دست داده است.
دريا از اين وضعيت روحي رواني که برايش پيش آمده بود خسته شده بود و تصميم گرفت با دوست خود حرف بزند و مشورت بگيرد. دوستش که از اين وضعيت با خبر مي شود به او مي گويد پيش خانمي برود که با استفاده از انرژي هاي دروني و متافيزيک مي تواند درمانش کند آن خانم با جملات قصار و قوي با او صحبت مي کند و قول مي دهد در مدت کوتاهي او را از شر اين مشکل روحي و رواني خلاص کند تا دوباره اشتياق پيدا کند و درس هاي خود را بخواند. در اين دوره درمان آن خانم از دخترک خواست تا مشکلات خود را ناديده بگيرد و فقط مثبت انديشي کند. بدون آنکه ريشه مشکل و بيماري خود را پيدا کند و حل کند.
آن خانم ورد و دعا به کار ميگرفت تا بتواند حال دخترک را خوب کند اما بعد از چندي که گذشت دريا متوجه شد که حالش روز به روز بدتر مي شود و احساس ميکند نسبت به قبلا بيشتر منزوي شده است و صرفا پول خود را هدر داده است.
او فهميد که آن خانم کلاهبرداري بيش نيست و هيچ تخصصي در روانشناسي و روانکاوي ندارد. دريا با شرمندگي و تجربه اي نادرست متوجه شد که بايد به روانشناس که تخصص در اين حيطه دارد مراجعه کند تا بتواند بيماري روحي خود را برطرف کند.
درست است که او در مسير اشتباهي رفت و تجربه اي تلخ بدست آورد؛ اما بعد با همان تجربه در مسير درست و واقعي قرار گرفت تا بتواند خود را درمان کند.
گلستان سعدي باب هفتم
بازآفريني حکايت چهارده
اميدواري
نرگس کوهکن
پاييز قدم زنان، دامن کشان،آهسته و آرام فرا رسيد و پا قدمش را چه رنگارنگ بر طبيعت خجسته گفت. قلم هزار رنگش را روي درختان پاشيد و رنگ هاي گوناگون بر درختان چيره شد. در آن ميان نسيم با عجله سرآمد و با پيچ و تاب از لابه لاي شاخه و برگ درختان عبور کرد و محکم به برگ پيري برخورد کرد. کمي که گذشت صداي خش خش خوفناک برگ پيري به گوش رسيد: «آي نسيم عجول! چه ميکني؟ مگر نمي بيني که به بند مويي وصلم»؟
نسيم از راه ايستاد و گفت: «اي برگ پير مرا ببخش نغمه عاشقانه اي دارم که بايد هرچه سريع تر به دست معشوقه اش برسانم، در راه برگشت بيشتر مراقبم دوست من»!
برگ پير با دو دست محکم تر خودش را به شاخه چسباند تا مبادا بر روي زمين بي افتد، در آن لحظه که خورشيد مثل تيله ي سرخي در آسمان به افق ميرفت، گنجشکي سراسيمه روي شاخه نشست و چشمش به برگ پير افتاد و گفت :«اي برگ پير تو ديگر عمرت را کرده اي چرا خودت را اينگونه رنج ميدهي! تا کي ميخواهي با هر نسيمي که به وزش در مي آيد محکم تر خودت را به شاخه بچسباني و دلت هراسان باشد؟! شاخه را رها کن و زندگي اندوه بارت را به پايان برسان شايد در آن دنيا سرخوشي بيشتري نصيبت شود»!
برگ بيچاره با حرف هاي گنجشک به فکر فرو رفت و نسيم از راهش بازگشت و خودش را از لابه لاي درختان راست قامت با پيچ و تابي بازي داد و آواز سرخوشي اش را سرود. برگ پير بيچاره با وزيدن نسيم دوباره تکاني خورد و ابروهايش مثل ابرهاي تيره درهم رفت. نسيم پوزخندي زد و دستي بر سرش کشيد. ببخشيد دوست من فقط خيلي خوشحالم! اما وقتي با چهره غم زده برگ پير روبه رو شد حرفش را پس گرفت و گفت:«دوست من تو چرا ناراحتي»؟!
برگ پير با چهره اندوهبارش آهسته و خوفناک گفت: «من ديگر آفتاب لب بوم هستم و توان ادامه دادن اين زندگي را ندارم. گنجشک حرف درستي به من زد. ديگر من عمرم را کرده ام بايد زندگي را رها کنم و دارفاني را وداع گويم».
نسيم با تعجب گفت: «تنها نا اميدان هستند که با زندگي وداع ميکنند وگرنه در اوج سختي، اميد داشتن زندگي را زيباتر ميکند و به تو توان ادامه دادن ميدهد. اين سپيده صبحگاهي، درخشش شبنم روي شاخه ها، طلوع نور و غروب سرخ، رنگ هاي درهم پاشيده پاييز اين همه زيبايي براي تماشاي دوباره هرروز زندگي کافي نيست؟ دوست من اميدت را از دست نده»!
گنجشک در همان لحظه جيک جيک کنان خودش را نزديک تر آورد و گفت: «تاکي با ترس افتادن از درخت زندگي کند؟ بگذار خودش را رها کند و به زندگي سرشار از اندوهش خاتمه دهد».
نسيم تا خواست چيزي بگويد. برگ پير ناله کنان گفت: «تصميمم را گرفتم» و دست هاي خسته اش را از شاخه جداکرد و چشم هايش را بست. نسيم برگ پير را به نرمي در آغوش کشيد و بر روي خاک گذاشت و به برگ پير گفت: «آن دنيا همين جاست دوست من روي خاک سرد و سياه اي کاش به حرف گنجشک نادان گوش نميکردي و خودت را اينگونه به خاک نمي کشاندي»! و بعد نيم نگاهي به برگ پير کرد و هو هو کنان خودش را به بالاي شاخه کشاند.
برگ پير چشم هاي نيم بسته و بي جانش را درهم فشرد و پشيمان از اينکه چرا به حرف گنجشک نادان گوش داد. حالا بايد نگران له شدن توسط کفش هاي بي روح و سردي باشد که زندگي يک برگ اهميتي برايشان ندارد. چشم هاي نيمه جان برگ پير هر لحظه سنگين تر ميشد و پشيماني در چهره اش بيشتر نمايان ميشد. همانجا نفس آخرش را با آهي سرد و سرشار از درد بيرون داد و براي هميشه توسط کفشي لگد مال شد. نسيم که از آن بالا شاهد همه چيز بود با بغض و چشماني سرخ اين خبر ناگوار را به گوش آسمان رساند و ابرها چه زيبا برايش باريدند. آنقدر به باريدن و گريستن ادامه دادند تا جسم فرسوده برگ پير به درون خاک فرو رفت.
باب اول گلستان سعدي
باز آفريني حکايت يکم
زنبور و حقيقت
ستاره گودرزي
روزي روزگاري در جنگل سرسبز و زيبايي روي شاخه تنومند درختي زيبا، کندوي عسل زرد و دلنشيني بود که درون آن کندو، زنبورهاي زيادي زندگي مي کردند. همه زنبورها، زنبور کارگر بودند. اما يک زنبور ملکه بود که تمامي آن زنبورهاي کارگر را اداره مي کرد.
زنبورهاي کارگر هميشه در فصل بهار از گل ها شهدکشي مي کنند و در عوض کار کردن و شهد کشي در فصل بهار به عنوان دستمزد مي توانند به هر اندازه اي که کار کرده اند نسبت به کار کردنشان دستمزد دريافت کنند. که دستمز آن ها عسل است.
آن ها تمام فصل بهار را کار مي کردند و در پايان فصل بهار مي توانستند دستمزدشان را دريافت کنند. اين قانون را زنبور ملکه براي تمامي زنبورها گذاشته بود و همه زنبورها بايد اين قانون را مي دانستند و اجرا مي کردند.
بعد از به پايان رسيدن فصل بهار همه زنبورهاي کارگر براي دريافت دستمزد خود آماده شدند. زنبور ملکه از همه زنبورهاي کارگر پرسيد: «هرکدام از شماها چند روز کار کرده ايد»؟ همه زنبورهاي کارگر کل فصل بهار را کار کرده بودند تا به مقدار زيادي عسل دريافت کنند. اما يکي از آن زنبورها حدودا بيست روز از فصل بهار را کار کرده بود. پس دستمزد آن يکي از هم زنبور ها بايد کمتر باشد. زنبور ملکه گفت: «پس همه شما به يک اندازه دستمزد دريافت خواهي کرد. اما آن يکي زنبور کمتر از همه شماها دستمزد خواهد گرفت».
يکي از آن زنبورها گفت: «اين بار که همه ما خيلي کار کرده ايم امکان ندارد که يکي از ماها آنقدر کم کار کرده باشد. شايد اشتباه مي کند پس اينبار را به او هم به اندازه ما دستمزد بدهيد»!
زنبور ملکه گفت: «حالا که تو اينجور مي گويي باشد اين يکبار را مي بخشم».
يکي از زنبورهاي کارگر که ديده بود که آن زنبور چقدر کم کار کرده است؛ به زنبور ملکه گفت: «مگر شما زنبور ملکه نيستيد؟ مگر ماها نبايد هميشه از شما متشکر باشيم و کار کنيم تا به اندازه کافي دستمزد دريافت کنيم»؟
زنبور ملکه گفت: «بله، اما چه ربطي به موضوع حرف ما دارد»؟ آن زنبور که ديده بود که زنبور کارگر کم کار کرده است، گفت: «نبايد او را ببخشيد او لياقت ندارد که شما او را ببخشيد او خيلي کم کار کرده است»!
آن يک از زنبور که پشت آن زنبور بود، گفت: «آن زنبور راست مي گويد شما آنقدر بزرگ و بخشنده هستيد که او را ببخشيد. وقتي که او فهميد که با اين که زحمت کشيده است شما مي خواهيد به او کمتر دستمزد بدهيد اما شما بزرگواري کنيد و او را ببخشيد».
زنبور ملکه گفت: «درست است که تو به من راست گفتي که آن زنبور کمتر کار کرده است اما من وقتي واقعيت را نمي دانستم آن زنبور را بخشيدم و مي خواستم به او هم، اندازه شما دستمزد بدهم اما دروغ آن زنبور بهتر بود که گفت شايد هم اندازه شما کار کرده باشد.
ويترين؛ جايي براي نمايش!
سيده فاطيما عقيلي
پ.ن:
مدرسه جاييست که استعدادهاي نمايشي زودتر از استعدادهاي عميق ديده ميشوند.
به تازگي در انتهاي مسير خيابان اصلي شهر، يک مکان پر زرق و برق راه انداخته بودند! نه مغازه بود! نه موزه! البته به واسطه آن ويترين پرهياهويش معروف شده! ويتريني که هر روزه در آن مردمان زيادي به تماشاي موفقيت هاي پوشالي کساني مي آمدند که هيچ از استعداد و انديشه اي نو نمي دانستند! آن افراد گاهي دستپاچه بودند، گاهي هيجان زده و گاهي هم با لبخندهاي کاملا تمريني!
هرچه بود حداقل من مي دانستم که همه آن حرکات از سر «نشان دادن استعدادهايي بود که وجود نداشت! شبها، وقتي در تاريکي شب، آن مکان ناگهان روشن مي شد و نوري را بر افراد درون ويترين مي تاباند، مردم سريعا گوشي هاي موبايل خود را در مي آوردند و شروع به عکاسي مي کردند! خودشان هم نمي دانستند براي چه! اصلا مقصودشان از اين حرکت چه بود؟
البته ناگفته نماند! من هم صاحب کتابخانه اي کوچک بودم! جايي که نه نوري براي خودنمايي داشت. نه ويتريني براي نمايش! قفسه هايي که تا سقف امتداد داشتند و کتاب هايي از دست آن ويترين شلوغ داشتند خاک مي خوردند. درست است! کسي ديگر به سراغ من نمي آمد. اما مغازه من همواره روشن بود.
جالب است! افرادي که به آن ويترين مي آمدند هر کدامشان يک حس و حال داشتند اما وجه اشتراک آنها اين بود: زياد نمي ماندند! وقتي چراغ ها خاموش مي شد و شيشه خالي مي ماند، نام آنها هم زود از خاطر ميرفت. …
عجيب است! امشب ويترين روشن نشده! مردم با هيجان پشت ويترين ايستاده اند اما گله دارند از نور ويتريني که به نفسشان بند بود.
گويي، تاريکي خيابان را بلعيده باشد! بله! ويترين براي نور ساخته شده بود نه براي شبي به آن تاريکي! کتابفروشي اما مدت ها بود که نور را درون خود مي پروراند. مردم پراکنده شدند! در آن ظلمت شب تنها نور وجود داشت آن هم کتابفروشي من بود. ناخودآگاه چند شخص به سوي کتابفروشي کوچک من قدم بر مي دارند. و ويترين جايي بود براي نمايش! اما نور واقعي، هميشه آنجاست که کمتر ديده ميشود.