چند شعراز عبدالملک خرمالي


شعر و ادب |

خداوند گندم را خوشه‌اي آفريد

 انگور را خوشه اي

اين بشر بمب را.

 

گريه نکنيد مادر

مي ترسم آسمان هم

 با اشک هايت

فروريزد.

 

از افسردگي

به پزشک مراجعه کردم

او بوسه و آغوش تجويز کرد.

 

آسمان طبل مي‌کوبيد

 آذرخش نور افشاني

 باد با زوزه شاخ و برگ‌ها را

به رقص در مي آورد

و انگشتاي باران

 روي گودال هاي آب

 پيانو مي‌نواختند.

 

لب به دريا بزن

تا آب ها

 آشاميدني شوند.

 

پس از برداشت محصول

 کسي تشکر نکرد

 از مترسک.

 

ما مثل مرغ هم نيستيم

او با هرجرعه آب

 شکر مي کند.

 

تاک به صنوبر پيچيد

حالا صنوبر عقيم

 ميوه دارد.

 

خواستم هيزم کنم تاک را

باغبان گفت، شرابش

بهتر گرمت مي‌کند

 اي ابله .

 

بال ندارم

بنده باز هم نيستم

 براي عبور از صراط.

 

زير اين جلد، شيطاني را

رام کرده ام، که هر آن

 ميل به رم کردن دارد.

 

طعم هر بوسه‌ات

 با بوسه‌ي ديگر فرق دارد

 راستش را بگو تو

چند نفري؟

 

آنقدر بصورتت

کِرم هاي شيمايي نزن

 که من هر روز  دلپيچه ميگيرم.