ادبیات


ادبیات |

صلح سرد

موسي عصمتي، مشهد

اشاره:

موسي عصمتي ‌ـ متولد سال 1353سرخس، در روستاي معدن آق دربند است. وي در12  سالگي بر اثر بيماري مننژيت حدودا 4 سال به علت پيگيري امور درمان ترک تحصيل کرد بالاخره به توصيه‌ي خانواده تصميم به ادامه‌ي تحصيل در مدارس نابينايان گرفت در آموزشگاه نابينايان شهيد محبي تهران و اميد نابينايان درس خواند و در دانشگاه بيرجند رشته‌ي زبان و ادبيات فارسي را پي گرفت تا کارشناسي ارشد ادامه داد و هم اکنون دبير ادبيات دانش آموزان دبيرستان نابينايان در شهر مشهد است.

 

تابستاني که قرار بود با تمام شدنش، به کلاس چهارم دبستان بروم، خانواده «احمد رحماني» به کوچه ما اسباب کشي کردند. آن ها قبلا در محله پايين معدن زندگي مي کردند و پدرش مثل پدر اغلب بچه‌هاي معدن، کارگر بود. با آمدن احمد، من يک دوست جديد پيدا کردم که پاي ثابت توشله بازي، الک دولک، فوتبال، توت خوري روي درخت و تپه‌نوردي اطراف روستا بود. کلاس چهارم را با هم، پشت يک نيمکت گذرانديم، با هم به مدرسه رفتيم و با هم به خانه هامان برگشتيم. حتي وقتي که بحث مان مي شد و قهر مي کرديم بازهم بيشتر اوقات باهم بوديم. همان‌طور قهر، به خانه مان مي آمد بدون اين که کلمه اي بين مان رد و بدل شود، مشق هايش را مي نوشت و مي رفت. مثل همه بچه‌هاي آن دوران خيلي راحت قهر مي کرديم و قهرو آشتي‌هايمان هم آداب ساده و جالب خودش را داشت. معمولاً آغازگر قهر، انگشت شستش را به دهانش مي برد، بعد جوري که طرف مقابل ببيند آن را از دهانش بيرون مي کشيد و دوره يک تا چند روزه روابط سرد شروع مي‌شد. موقع آشتي هم کسي که مي خواست پا پيش بگذارد انگشت کوچکش را به دهانش مي برد و بيرون مي کشيد و اگر طرف مقابل هم، همين کار را مي‌کرد، يعني جنگ سرد تمام شده بود و حالا نوبت روابط گرم و صميمي سابق بود.

يک بار در همين ايام قهر کودکانه که احمد به خانه ما آمده بود به تحريک و تشويق دايي «محمدعلي» که آن سال‌ها در دوره راهنمايي درس مي خواند، با هم کشتي گرفتيم. يک کشتي نفسگير که برنده‌اي هم نداشت. يعني «شيرِمادر و نانِ پدر» حلال هيچکداممان نشد که هيچ، دستِ‌آخر، دو کشتي‌گير با کمد گوشه اتاق برخورد کرده و شيشه کمد را شکستيم! مادرم رسيد و ما دو رقيب قهرکرده، خسته و سرافکنده، مجبور شديم تشک مسابقه که همان قالي دستباف خانه‌مان بود را زير باران تشر و سرزنش‌هايش ترک کنيم!

  تابستان سال بعد پدر احمد بازنشسته شد و آن‌ها به مشهد رفتند. از احمد بي‌خبر ماندم، تا دوسال بعد، زماني که سرنوشت چشمهايم را به يغما برده بود، شنيدم او براي عروسي يکي از اقوامش به معدن برگشته است. يک روز که جلو درحياط نشسته بودم و به صداي رفت و آمد مردم و سروصداي گنجشک‌ها و سارها گوش مي دادم، برادرم جواد خبر داد احمد دارد براي ديدنم مي‌آيد. خودم را جمع و جور کردم و منتظر ماندم. نمي دانستم با اتفاق تلخي که برايم پيش آمده چطور با او رو‌به رو شوم؟

دوست داشتم او را در آغوش بگيرم و براي تمام خاطرات رنگي از دست رفته يک دل سيرتوي بغلش گريه کنم، ولي يادم آمد تا آن لحظه هيچکس نديده بود من به خاطر نابينايي اشک بريزم. سعي کردم به خودم مسلط باشم، حتي به سرم زد براي شوخي، به محض رسيدن احمد، انگشت شستم را به دهانم ببرم و سريع بيرون بياورم. اما وقتي آمد، آرام سلام کرد و دستم را محکم گرفت، فقط توانستم جواب سلامش را بدهم و دستش را گرم بفشارم... دستي که همان گرما و صميمت قبل را داشت... نه اوحرفي زد ونه من چيزي گفتم... فقط، دستهايمان به هم گره خورده بود و سکوت سنگين بغض آلودي در فضا موج مي‌زد. سکوتي که سرشار از هزارجور حرف‌هاي ناگفته بود. احتمالاً احمد هم داشت بي‌هيچ نشانه‌اي، توي دلش اشک مي‌ريخت. حس کردم تمام وجودم ابري شده و يک کلمه، فقط يک کلمه مي‌توانست بهانه باراني شدن چشم‌هايمان باشد.

او تمام سکوت مرا مي فهميد و من تمام سکوت او را مي شنيدم! نمي دانم چه قدر طول کشيد؟ هرچه که بود زمان زيادي دست‌هايمان به هم گره خورده بود. بالاخره قفل دست‌هايمان آرام باز شد و او بي‌خداحافظي با همان بغض سنگين رفت و من، بي‌خداحافظي، با بغضي سنگين‌تر، ميان سکوت سنگين کوچه ماندم. نه از جيک‌جيک گنجشک‌ها خبري بود و نه همهمه رفت و آمد مردم به گوشم مي‌رسيد.

 

 

 

 بخوان تاريخ ايران را...

محمد مرادي، شيراز

 

«مغول» لشکر کشيد، اينجا ولي ما آدمش کرديم

به ايران هرکه ‌تندي کرد، از گيتي کمش کرديم

 

اگر قيصر به اين کشور نگاه دشمني انداخت

به زنجيرش در آورديم و بر زانو خمَش کرديم

 

چنان خم شد به خواري پيشِ اسب پادشاهِ ما

که بعد از آن، به عبرت ثبتِ «نقش رستمش» کرديم

 

بپرس از ناوگانِ بي‌شمار پرتغالي‌ها

چگونه سنگ روي يخ ميان عالمش کرديم

 

بپرس از انگليسِ دزد که در ساحل دلوار

چطوري پايمالِ ضربه‌هاي محکمش کرديم

 

بپرس  از روح ِدر کابوسِ خون، غرقِ  «گريبايدوف»

که با چنگالِ شيرِ مرگ، سربارِ غمش کرديم

 

بخوان تاريخ ايران را که هر کس دشمن ما شد

به رزمي مادرش را سوگوارِ ماتمش کرديم

 

اگر قارون به جنگ آمد، فقير آسمان‌جل رفت

گدا آمد به کُرنش پيشمان، ما حاتمش کرديم

 

هر آن‌کس سرکش آمد سنگ قبرش را تراشيديم

اگر با مِهر آمد، نقشِ مُهرِ خاتمش کرديم

::

بيا! اي گاوِ وحشي باز سم‌کوبان به سوي ما

که هر حيوان که آمد سمت ما، ما آدمش کرديم

 

 

 

به بهانه 27 خرداد سالروز درگذشت نصرت رحماني (1308-1379)

نصرت رحماني؛ شاعرِ زخمهاي پنهان و حقيقتهاي عريان

 

مهدي جليلي

 

نصرت رحماني از دل محله‌هاي پايين‌دست تهران برخاست و با زباني که نه آراسته بود و نه تعارفي، بلکه زخمي، صريح و بي‌پرده، جهان شعر را مجبور کرد به آدم‌هايي نگاه کند که هميشه پشت صحنه مانده بودند. اما نکته‌اي که کمتر درباره‌اش گفته شده اين است که رحماني، پيش از آن‌که شاعر «تلخي» باشد، شاعر آزادي در فرم بود؛ او در دهه‌اي که چهارپاره هنوز براي بسياري قالبي مبهم و نامأنوس بود، با جسارت تمام آن را به خيابان آورد و نشان داد شعر مي‌تواند هم مردمي باشد و هم ساختارشکن. همين روح سرکش باعث شد اولين مجموعه‌اش، «کوچ»، در همان سال نخست به چاپ دوم برسد و نسل جوان دهه‌هاي بعد، او را نه فقط شاعر اعتياد و فقر، که شاعر «جرئتِ گفتن» بدانند. رحماني بعدها در «مردي که در غبار گم شد» زندگي يک معتاد را با چنان صداقتي روايت کرد که هنوز هم يکي از مهم‌ترين اسناد ادبي درباره حاشيه‌نشيني است. او که 10 اسفند 1308 پا به اين جهان گذاشته بود، در 27 خرداد 1379 در رشت از دنيا رفت، اما زبانش؛ زبان آدم‌هايي که هميشه صدايشان را پايين نگه داشته بودند، هنوز در شعر معاصر مي‌پيچد و يادآوري مي‌کند که شعر، اگر قرار است زنده باشد، بايد از دل زندگي بيايد، نه از پشت ميز برج عاج  نشين‌ها.

 

 

در عطر عشق

نصرت رحماني

 

و آب بود که مي‌رفت

کوچه خلوت بود.

 

صداي قلب تو آري،

صداي قلب تو پاشيد بر در و ديوار

و عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب

ميان بندبند کهنه‌ي ديوار آجري گُم شد.

 

فضاي کوچه‌ي ميعاد

طنين خاطره‌ي ضربه‌هاي گام تو را

به ذهن منجمد سنگ‌فرش امانت داد.

و آب بود که مي‌رفت…

 

ثقيل مي‌آيد. چرا؟

که سنگ کوچه‌ي بي‌انتظار اگر بودي

سخن روال دگر داشت.

 

به آب بوسه زدي

خنده در شکاف لب‌ات آب گشت،

جاري گشت.

چه مي‌توانم گفت؟ ـ دوباره پرسيدم ـ

سکوت!

 

سکوت درمان نيست.

اگر نهفتن درد التيام واهي بود

لبان خسته‌ي من قفل آهنين مي‌شد.

و آب بود که مي‌رفت…

 

باد مي‌آمد.

شکوفه‌ي لب‌خند

کنار جلوي لبان‌ات

خموش مي‌پژمرد.

چه کوچه خلوت بود…

 

 

سياه، اما آبيِ تمام قد

علي جهانگيري، گرگان

 

شب است گمانم

گمانم شب است

و اين حجت من است!

گياه نمي‌رويد در اين باديه به نمي

سياه زاده مي‌شوم

و سياه مي‌چرخم به سوالي

اي کدامين حجت

بر پشت شترهات چه مي‌بري؟

* * * *

واژگون باديه و گون

کالاي روسپيانم

بر پشت شترهايم جز صحرا نيست!

شب است گمانم

گمانم شب است!

پارس مي‌کنم تنم را به سمت سياه

کهف مي‌ريزد از شيب زن

گون‌ها در باد

معجزه در راه است

عصاي معجزه‌اش در دست

کنار راه مست مي‌رود

معجزه گيج مي‌خورد در تن باد

گواه من همين گون

همين کجاوه‌ي مست

همين زن!

به گاه آن که هور واژگون شود

و ستارگان ساجد

خورشيد درگاهِ شام غريبان

سياه، اما آبيِ تمام قد

گمان بد نبرده بودم به اين آب

گمانم از اين آبي گذشته بود

در تند راه‌هاي خيس

آسمان دراز کشيده است

خورشيد خفته را مي‌جنباند

* * * *

گواه من همين حجت

که عين قامت کفر زيباست

همين حجت را مي جنبانم

شب است گمانم

گمانم شب است

و اين حجت من است

کمي پنجره را باز بگذار

يک شاخه‌ي سياهِ درخشان شايد . . .

 

فقط کمي مانده تا معجزه

نگاه نکن به اين خيابان تلخ

خورشيد را

با اشک‌هايت خيس نکن

 

 

 مصاف چشم

محمد نجفي

 

براي ديدنت از دور، چشم کافي نيست

که چشم، لايق درک چنين مصافي نيست

درون سينه‌ي خود حفر چاه خواهم کرد

که گفته قصه‌ي عشق من اکتشافي نيست؟

به سمت ماه پلنگي که مي‌پرد کم نيست

اگرچه شاعر اين بيت‌ها خرافي نيست

سري که ماند به روي تن و معافم کرد

دلي که رفت، به دنبال اين معافي نيست

بگير دست مرا قطع کن، لبم را داغ

که در وجود هوس‌بازشان عفافي نيست

اگر که عشق از اشياءِ قابل لمس است

در اين ميانه فقط قلب من اضافي نيست!

 

 

 

پناهگاه کلمات

عليرضا ابري، عليآباد کتول

 

در اين پناهگاه کلمات

به رفتن فکر نمي‌کنم

پاييز

وقتي ميان کتاب‌ها بنشيند

ديگر فصل نيست

شعري‌ست

که آرام

در فنجان قهوه‌ات

بخار مي‌شود

 

 

 مانده است

مرضيه ملکيان، گرگان

 

به ياد هشت سال دفاع مقدس و شهداي ايران عزيز

هنوز خطّ اوّلي در اين زمانه مانده است

هزار سهم خاطره در اين ميانه مانده است

هنوز هم به خط‌شدن، کنار پادگان دل

به احترام کربلا در اين کرانه مانده است

وظيفه‌ي کدام گُل تمام شد که خط‌شکن

در آرزوي فرصت پر از جوانه مانده است

ببند بند جبهه را، شروع کن ادامه را

که راه‌ها آسمان، پر از نشانه مانده است

بيا قدم بزن در اين خطوط عاشقي، ببين

يکي دو خط براي ما، به اين بهانه مانده است

دقيقه‌ي نَوَد شده، بپيچ سمت کربلا

هنوز وقت "حُر" شدن در اين زمانه مانده است

 

 

ماشاءالله

ايران پر افتخار، ماشاءالله

بر اين‌همه اقتدار، ماشاءالله

تا چشم عدو کور شود بايد گفت_

بر ملت ما، هزار ماشاءالله

 

 

کودک پروانهاي

عباس عرفاني مهر، گنبد کاووس

من کودکي پروانه‌اي هستم

دست و تنم زخمي‌ست، مي‌دانم

گاهي خجالت مي‌کشم از شهر

تنها ميان خانه مي‌مانم.

 

گاهي تنم از درد مي‌سوزد

دردش زياد است و کمي سخت است

جايم به جاي کوچه و بازي

توي اتاقم روي يک تخت است

 

مامان به من گفته صبوري کن

چون صبر کردن چاره‌ي کار است

صبر تو را پروردگار ما

مي‌بيندو هشيار و بيدار است

 

من از خدا بسيار ممنونم

هر جور باشم او خدا جان است

من شاخه‌اي زخمي‌ام و تشنه

تنها خدا ابر است و باران است

 

اي خالقي که صاحب مايي

درخانه‌ات يک روز جايم ده 

من شاخه‌اي  بي‌برگم و زردم

يک روز سبزم کن شفايم ده

به همت نشر کندوک؛

کتاب «اعتدال در بوستان سعدي» روانه

 بازار نشر شد

 

 

 

 

کتاب «اعتدال در بوستان سعدي» به قلم فاطمه خُزيني و به همت انتشارات کندوک در استان گلستان روانه بازار نشر شد. به گزارش خبرنگار خبرگزاري کتاب ايران (ايبنا) در گرگان، کتاب «اعتدال در بوستان سعدي» به قلم فاطمه خُزيني در يک‌صد صفحه قطع رقعي و شمارگان 200 نسخه به قيمت 220 هزار تومان توسط انتشارات کندوک روانه بازار نشر شد.

صفحه‌آرايي و طراحي جلد اين کتاب بر عهده سيد مهدي جليلي بوده و نويسنده آن را در 3 فصل محوري با عناويني چون مفهوم اعتدال، زندگي سعدي و آثار او و اعتدال در بوستان سعدي به نگارش درآورده و تقديم مخاطبش کرده است. در بخشي از کتاب مي‌خوانيم: اعتدال و ميانه‌روي يکي از اصول بنيادي در تفکر و فرهنگ اسلامي به شمار مي‌آيد و در آموزه‌هاي قرآني امري پسنديده شمرده‌شده که در آثار شاعران و نويسندگان انعکاس يافته است. سعدي؛ ازجمله حکمايي است که به مشي اعتدالي، توجه خاص نشان داده و مفهوم اعتدال به نحو بارزي در آثار او نمايان است. بوستان سعدي نيز داراي ارزش ادبي کم‌نظير، انتقال‌دهنده الگوهاي رفتاري مطلوب و بيان‌کننده واقعيت‌هاي اجتماعي است. درمجموع اين کتاب به‌عنوان يکي از آثار ارزشمند ادبي، دربرگيرنده حکايات و سخنان حکيمانه بسياري درباره اعتدال در مسائل حکمراني، خوراک و پوشاک، گفتار، دخل‌وخرج، عدالت ورزي، همسرداري و ... است.

 

 

 

 

 

 

به بهانه حوادث اخير هرات

سرزمين گوهرشاد

 

زينب بيات؛ افغانستان، هرات

دخترم، آيه‌هاي زيبايي، مجرمم در حساب دين شما

 نام من خوانده شد سياه‌سري در لغت‌نامه‌هاي کين شما

 

هر چه گل را به نام من کردند تا زمين عطر زندگي گيرد

مريمم، نرگسم، شکوفه منم، شده ناچار هم‌نشين شما

 

 اي کفن دزد‌هاي عهد عتيق  آمديد از کدام گورستان؟

که فقط جنس مرگ و تاريکي شده پيدا در آستين شما

 

کار تو کور کردن چشمه، بستن رود و دست رودابه

کار من رويش است و گل کردن، دفن خاکستر لعين شما

 

 هر شب و صبح داري اين قانون که بپيچي گلوي گلها را

من ولي مي‌زنم جوانه‌ي نو، مي‌رسد روز واپسين شما

 

غم دوباره رسيده تا به گلو، تا بن استخوان شده است فرو

مي‌نويسم از آفتاب بلند،  پيش چشمان کوربين شما

 

 آري اين خاک اوليا، اينجا قبله‌گاه هزار خورشيد است

فکر کردي که خاک گوهرشاد، شده امروز سرزمين شما ؟

 

سال‌ها با تمام بي‌رحمي سبزه‌ها را اگر لگد کرديد

آخر از کشتزار سبز وطن، مي‌رسد نوبت وجين شما

 

22 خرداد 1405