ادبیات


ادبیات |

مرجان

داوود خاناحمدي، آزادشهر

بوشهر اگر مي‌خواست جاي من تو را صدا بزند، حتماً موج مي‌افتاد لاي آب‌هاش. من اما هرکسي را که صدا مي‌زنم نمي‌شنود. من مرده‌ام. سه روزي مي‌شود که مرده‌ام. سه روز زمان خوبي است که آدم چشم‌هاي خودش هم از يادش برود. حالا فکر مي‌کنم چه کار سختي بايد باشد ديدن؛ نور را از روي اجسام بلند کني، از دريچه‌ي لزج پلاسمايي بگذراني، بعد سه ساعت مغز را التماس کني...

مرگ اما بهانه‌ي خوبي است براي بي‌تفاوت شدن. چيزي را به چيز ديگري ترجيح ندادن. مرجان اما نمرده است. من را هنوز ترجيح مي‌دهد. به چي‌اش را نمي‌دانم، اما همين که کنارم هست، حس شيريني ايجاد مي‌کند. گوشم را مي‌گيرد مي‌برد، مي‌گذارد توي کپه‌ي غضروف پوسيده. من از بوي غضروف بدم مي‌آيد. از رفتن توي غضروف‌ها. اما مرجان را دوست دارم. دوست داشتن هم توي اين وضعيت نوعي خيال بافي‌ست. بوشهر مي‌گويد: مرجان اگر بتواند... اگر بتواند تمام تو را با هم ببرد توي اين توده‌ي گوشتي که کنار ساحل لاي يخ‌ها کپه شده‌اند خوب است. اما خودش هم خوب مي‌داند که نمي‌شود. يعني اگر من هم مي‌خواستم نمي‌شد. مرجان قبل از اين که من بتوانم از بدنم دل بکنم کارش را شروع کرد. بوشهر هم همان موقع فوت‌هايش راه افتاد. کار من هم راحت‌تر شده بود: من همان موقع هم که زنده بودم هيچ کاري را بدون هل دادن نمي‌توانستم انجام بدهم؛ چرا جوراباتو در نياوردي؟ ... موهات شده مثل جنگليا... بالاخره کي مي‌خواي اين ماشين لباسشويي رو درستش کني... اما حالا فرق مي‌کند: حالا ساده‌ي ساده شدم. مثل يک خط راست وسط کاغذ سفيد و بي‌خط. ديگر هيچ چيزي نمانده که جا بماند يا شسته شود يا...

اما حسم. حس تلخم لب‌هايم را اگر بودند مي‌سوزاندنشان. بوشهر مي‌گويد: مرجان دلش که براي تو نسوخته. مي‌خواهد روحت را هم مثل جسمت تکه‌تکه کند. من نمي‌فهمم. مي‌گويد: تا حالا آدمي را ديده‌اي که لکنت زبان داشته باشد؟ يادش رفته که تو رحيم را سه چهار دفعه آن هم دو سه تکه‌اي مي‌گفتي و «ل» لنج را آن قدر به در و ديوار دهانت مي‌کوبيدي که عنقريب بود غرق شود. مي‌گويم خوب؟ مي‌گويد:

آن آدم‌ها يک جاي روحشان پاره شده است. بعد، ترديد افتاده بيخ ناخوداگاهشان. مي‌گويم چرند مي‌گويي. مي‌گويد: روح تا موقعي که آدم زنده است مثل يخ توي آب مي‌ماند. سه چهارم‌اش توي ناخوداگاه است مي‌ترسد بيايد بالا... مي‌گويم بس کن اين پترات را. يا يونگ يا فرويد... بيچاره مطمئنم که مي‌ترسي مادرت را هم ببوسي...

سايه‌ي مرجان مي‌فتد روي لب‌هايم. تلخ مي‌شوم. حالا تنها چيزي که حس مي‌کنم مزه‌ها هستند. احساس مي‌کنم دارد لب‌هايم را مي‌برد توي توده‌ي گوشت پوسيده که تلخ شده‌اند. اصولاً دهان من خيلي حساس است. حتي همان موقع که زنده بودم و پشت شمشاد‌هاي حياط دانشکده خودخوري ميکردم هم... تو اين موضوع را خوب فهميده بودي. هميشه غذاهات مزه‌ي آلبالو مي‌داد رنگش اما رنگ عناب بود.

لب‌هايم دارد مي‌سوزد. تلخ شده‌ام. مرجان آخر کار خودش را کرد. معده‌اي اگر برايم باقي مانده بود حتما عق مي‌زدم همه چيز را بالا مي‌آوردم...

بالا آورده بودم کف وانت. بوي تعفن همه جا را گرفته بود. لابد آرزو مي‌کردي کاش مرده بودم. اگر مرده بودم بوي کمتري مي‌دادم. دردسر کمتري هم داشتم؛ آدم مرده را مي‌تواند بگذارد توي کشوهاي تميز و مخصوصي که همه چيز را منظم جلوه مي‌دهند. تازه ذهني هم آن وقت در کار نيست تا بتواند چيزها و نظم آنها را برهم بزند. اما حالا چي...

لاستيک‌هاي وانت روي آسفالت کشيده مي‌شود. مرجان با نگاهش که چندش از آن‌ها موج مي‌زند، مي‌رسد روي سرم. مي‌خواهم داد بزنم «بابا همين تهوع همين بوي بد لاشه هم اگر نبود که... آدم بعضي وقت‌ها به همين چيزها براي اثبات زنده بودنش نياز دارد...» نمي‌توانم.

راننده معلوم است که اکراه دارد به من دست بزند اما چاره‌اي نيست. بايد هر چه سريع‌تر تن من و وانت را بشورند تا راه بيفتيم. نمي‌دانم به خودم مي‌گويم يا به کپه‌ي گوشت کنار ساحل: «که روح براي تن بدون جان چه مي‌تواند باشد جز تسليم. اين تسليم هم در طول همان خيالبافي است...»

بوشهر مي‌گويد مرجان عاشق شده است. مرجان که مي‌تواند الف را از ب تشخيص بدهد زنده است من و تو نه رحيم. من فقط اين فرمان لعنتي را بچرخانم و سيگار دود کنم. تو هم که يک روزي مي‌توانستي هر چيزي را به هر چيزي ترجيح بدهي، حالا به اين روز افتادي. تکه‌تکه شدي.

اما اين‌طورها هم نيست که راننده مي‌گويد. او فقط کلمات را دستمالي مي‌کند. با همان دستي که خودش را مي‌شورد. با همان دستي که خيالاتش را کنار هم مي‌بافد و بعد با دود سيگار چسب و بندشان مي‌زند. او حتي اگر مرده هم باشد... اين حرکت کردن، سيگار کشيدن... حتي دزدکي نگاه کردن به مرجان نشانه‌هايي هستند خودشان. من مطمئنم که او مي‌تواند برگردد.

بوشهر از دور، دست تکان مي‌دهد. نمي‌تواند حرکت کند. کاش مي‌توانست بدود رد غبار خيال من را هم که شد بگيرد و خودش را برساند به وانت، حرفش را بزند. بوشهر اما فقط مي‌تواند حرفش را بزند از دور لب‌هايش را بجنباند...

مرجان انگار متوجه چيزي شده باشد، نگاهي به آيينه‌ي سمت شاگرد مي‌اندازد و بعد رو مي‌کند به راننده و چيزي مي‌گويد... گوش‌هايم تلخ مي‌شوند.

***

من بدنم را مي‌خواهم مرجان حتي با همان بوي غضروف و گوشت فاسد شده‌اش.

لااقل براي گوش‌هايم از ماسه‌هاي کنار ساحل خانه‌اي درست کن. بعد يکي از اين بطري‌هاي سبز رنگ را بشکن جاي پنجره‌اش بگذار. بعد تخته پاره‌اي چيزي را جاي درش... نه اين خانه در نمي‌خواهد. نمي‌خواهم. اين چيزها را به مرجان که دارد شنا مي‌کند مي‌گويم. از آب مي‌آيد بيرون. موهايش را مشت مي‌کند و آبش را مي‌چلاند. من عاشق مرجان بودم اگر حالا... تکه‌تکه... اين‌طوري نبودم. عاشق غرور و نجابتش. چيزي هم لابد آن وقت در دلم به دنبال بدن کشيده و مغرورش راه مي‌افتاد که حالا شايد هيچ وقت راه نيفتد.

مي‌آيد ابتداي سايه‌ام مي‌ايستد. يک تکه يخ مي‌اندازد کنار قلبم: «بيا اين هم روحت... روح تکه‌تکه شده‌ات» بعد توي هوا لپ‌هاي خيالي‌ام را مي‌کشد و مي‌گويد: هميشه همين‌طوري بودي؛ شکاک، دهن‌بين، احمق. اما من خيلي مهربانم عزيز. زير آب برايت خانه‌اي را که خواسته بودي ساخته‌ام. با پنجره‌هاي هفت‌رنگ بدون در همان‌طور که خودت گفته بودي. مي‌خواستم بگويم زير آب خانه‌اي ساخته نمي‌شود که در آن بتوان صفحه‌اي گذاشت، چيزي گوش کرد، سيگاري گيراند... نمي‌گويم و بوشهر سر مي‌رسد.

چيزي در گوش مرجان پچ‌پچ مي‌کند. بعد مرجان مي‌دود طرف پلاژ. لابد مي‌خواهد رو به آيينه بايستد موهايش را خشک کند، رژ لب آلبالويي بزند. لباس مجلسي جديدش را بپوشد. من اگر بودم مرد را توي پارکينگ رو باز پشت پلاژها مي‌کشيدم که دکمه‌ي دزدگيرش را فشار مي‌دهد از ماشين دور مي‌شود. چشم‌هايش را مي‌دوزم به همه‌ي زيبايي مرجان... مرجان هم لابد از پله‌ها مغرورانه مي‌آيد پايين، باد مي‌افتد در دامن چاکدارش. نور، ساق‌هاي برنزه‌اش را مي‌دوزد به چشم‌هاي مرد. براي زنده‌ها ديدن کار آساني است. براي من اما نه... من مرده‌ام. سه روزي مي‌شود که مرده‌ام.

مرد مي‌تواند مثلاً صاحب مغازه‌ي لباس‌فروشي‌اي باشد توي بازار بندر. يک جور‌هايي همشهري مرجان و بوشهر. هميشه دو به شک بودم مرجان چطور توانسته دست‌تنها تکه‌تکه‌ام کند. بوشهر را مي‌دانستم عاشق و گوش به فرمان‌اش است اما مرد را قبلاً نتوانسته بودم نقش بزنم، يا دست‌کم خيال کنم. حتي همان موقع که تازه رسيده بودم بندر پي‌جوي مرجان شده بودم... مرد شايد يکي از گوش ماهي‌هاي ساحل باشد يا چيز ديگر نمي‌دانم.

دوباره مي‌کوشم مرد را نقش بزنم؛ برمي‌گردم ساحل. از بوي غضروف و گوشت‌هاي فاسد شده هر جور که هست مي‌روم داخل کپه‌ي گوشت و استخوان فاسد شده. بايد هر طوري هست بوي مرد را بکشم بيرون هرچند که اين بو نشاني از ادکلن معروف مرد نداشته باشد...

 

 

 

 

 

هميشه نوع تو خوب است

محمدحسين مهدوي(م. مؤيد)، لاهيجان

 

نماي چابکي‌ات گام‌هاي آهوهاست

و در سراچه

        اين   تُو

که خانه‌اي است

دو چشم

    منتظرِ نافهء گوارايي‌ست

که روز را به فراسوي خانه مي‌آرد

 

ميانِ اين‌همه خردادِ سرد

                  دو چشم مي‌ماند

 

ميانِ اين‌همه خردادِ سرد

بکوب نبضِ گريزان را

و آهوانه

    نگاهي

     به روي آهو کن

پگاه‌هاي مورّب

شعاع‌هاي بياباني را

به ميهمانيِ شن‌هاي روز

                 دعوت کردند

 

پگاه‌هاي مورّب

خميده‌گاهيِ باران‌اند

که آب

   وقتي مي‌خشکد

دو چشم

   منتظران

     در زمينهء هاشور

به آشنايي کاکتوس‌هاي تشنه

                             مي‌گريد

 

اگر به گريه بيايي

   به نوعي از خورشيد

که در رواني 

      طيف است

          و در گريزاني

و مثل زاويه بر ساقِ خويش ممتد است

                دچار خواهي شد

 

دچار خواهي شد

به نوعي از کوچه

    که سنگفرشش گرماست

به نوعي از لبخند

        که آسماني دارد

به نوعي از چارچوبِ سبزِ گياهي

و ذهنِ خوابِ تو

        از چشمِ سيرِ تابستان

پر از تلالوء گيلاسِ سرخ مي‌گردد

 

اگر به گريه بيايي

ميانِ اين‌همه خردادِ سرد

خواهي ديد

   که گريه نوعي خورشيد مي‌شود

وگرنه

   اين‌همه پايايي

     چه مي‌تواند باشد

ميانِ اين‌همه خردادِ سرد

هميشه گاه

بي‌جايي

  به سمتِ مرکزِ هرجايي مي‌چرخد

 

هميشه گاه

در صبحِ روستاييِ من

مني که يکسره دلتاي گيسويت هستم

هواي مزرعه از عطرِ زنده

                        مي‌خشکد

که در کشاکشِ بود و نبودِ سفرهء آن تن

که تن‌فروش نشسته‌ست

                      روز مي‌ميرد

 

اگر        به راه بيايي

اگر        برادر باشم

اگر        سواره رويم

تو

روسري از برگِ موز خواهي داشت

و مثلِ شالي

   از حسِّ سبز

             مي‌ترکي

 

ميانِ اين‌همه خردادِ سرد

دو چشم    منتظر

            از شرط بيم ندارد

و در سراچه

اين  تُو

که خانه‌اي‌ست

نماي چابکيِ گام‌هاي آهوهاست.

 

 

 

لعنت به کسي که قَلَمَش را بفروشد

حسين ضميري، گرگان

 

جمشيد اگر جامِ جَمَش را بفروشد!

مجنون، لقبِ مُحتَرمش را بفروشد!

آدم برود محضرِ جبريلِ امين و

تک برگيِ حَقُ القَدَمَش را بفروشد!

بعد از سفري با دم کوتاه خروسش

عباس بيايد قَسَمَش را بفروشد!

شاعر بنشيند لبِ اندوهِ خيابان

چاي و غزلِ تازه دَمَش را بفروشد!

قابيل براي ديه يِ حضرتِ هابيل

يک دانگ هوايِ حَرَمَش را بفروشد!

درويش، تبرزين بزند بر دلِ کشکول

در کوچه خيابان، کَرَمَش را بفروشد!

من ميخرم اين ها که فروشي ست، وليکن

لعنت به کسي که قَلَمَش را بفروشد

 

 

 

 نينوايي

محمدرضا  فولادي، بندر ترکمن

 

روضه‌خوان دارم هوايي مي‌شوم

با  نوايت  نينوايي  مي‌شوم

 

با  تو دارم  تا خدا  پر مي‌کشم

جرعه جرعه عشق را  سر  مي‌کشم

 

ماه  شب‌هاي نگاهم کربلاست

تا  هميشه تکيه‌گاهم کربلاست

 

باز  چشمم  يادِ  دريا  مي‌کند

عقده ها را  يک به يک  وا  مي‌کند

 

اي صداي  رويشِ انديشه‌ها

روشني  بخشِ  فروغِ  ريشه ها

پشتِ در مانده دلم، در مي زند

زيرِ  پلکم  اشک  پرپر  مي زند

 

کربلا،  امشب دلم  مهمانِ توست

گر چه اين يک نقطه از ديوان توست

 

کربلا، زخمي ترين  جاي  زمين

داغِ  هفتاد و  دو  عشقِ  آتشين

 

کربلا  يعني  علي اکبر  شدن

تشنگي  نوشيدن و  پرپر  شدن

 

راهيِ  اين  دشتِ  گلگون  مي شوم

صحبت از ليلي ست، مجنون  مي شوم

 

مي کشم دل را  به سمتت  يا حسين

مي شوم  موجي  از اين  دريا  حسين

 

اي  شکوه  هستي ام  مولاي  من

تک  ستاره  در دلِ  شب هاي  من

 

اي که فصل نيزه ها  بر پا  شدي

در  حضور  قطره ها  دريا  شدي

 

اي حسين، اي خيسِ چشمِ کبريا

چشمهء جوشانِ  دشتِ  نينوا

 

ما  به  اقيانوسِ  تو  وابسته ايم

قطره هايي  که  به هم  پيوسته ايم

 

باز  هَل مِن ناصرت را  ساز  کن

دفترِ  مشقِ  دلم  را  باز  کن

 

عاشقي  امروز  معنا  مي شود

قطره اي  معيار  دريا  مي شود

 

کودکي  نا آشنا  با  اضطراب

مي کند هر سو نگاهي با شتاب

 

کودک است و بي خبر از جنگ ها

بي خبر  از  بازيِ  نيرنگ ها

 

ناگهان تيري به حلقومش نشست

شاخهء  نورسته اي در هم  شکست

 

تر شد از خون غنچهء خشکيده اش

رنگ  هستي  محو  شد  از ديده اش

 

يک  کبوتر  تا  افق   پرواز  کرد

فصلي از  نو  در  نگاهم  باز  کرد

 

مي روم  تا  کربلاي  بي کسي

تا غروبِ  خيمه هاي  بي کسي

 

آسمان  لبريز  از  عطر  خداست

شور و حالِ  ديگري  در  کربلاست

 

خنجري  فرياد  نخلي را  شکست

گردي  از  غم بر سرِ صحرا  نشست

 

پيکرِ  خورشيدِمان  شد  چاک چاک

صورتش را بوسه ها  زد  خون و خاک

زندگي  جوشيد  روي  نيزه ها

عاشقي  روييد  روي  نيزه ها

 

 

 

 

چند شعر از مهدي جليلي

روشن کردن بخاري وسط تابستان

 

گاهي، يک خاطره

کاري مي‌کند

که وسط تابستان،

بلند شوي

بخاري را روشن کني

روبه‌روي بخاري نشسته‌ام و

براي هم سرفه مي‌کنيم.

 

 

دقيقتر از حافظة صاحبخانه

 

کنار تو،

نقاش قابلي شدم

خانه را بلدم،

دقيق‌تر از حافظة صاحب‌خانه،

بارها به ‌هم بزنم اساسش را

و دوباره اثاثش را بچينم

و رنگ‌ها را

دقيقِ دقيق، روي چيز‌ها بگذارم.

حتي، چاي را

با همان حرارت بنوشم و

چشم‌هاي تو را بخندانم.

به شانه مي‌کشم

مو‌به‌موي خاطرات را

و هر غروب،

نگاه مي‌کنم در آينه،

چيزي از آن نريخته باشد،

جــــــــوان بماند.

 

 

کنار تو، دستهاي مرا نقاش ميکند

 

از رفتن و آمدن و گذاشتن،

کنار را بلد بودم.

اما کنار تو،

دست‌هاي مرا نقاش مي‌کند

کارم،

کشيدن توست

در آغوشم.

 

 

 

معجزههاي روزگار ما

 

مگر مي‌شود

همة يک شهر را

با يک بليت هواپيما

تا کرد و بُرد؟

کار تو معجزه بود.

آه که معجزه‌هاي روزگار ما

چقدر دردناک اند.

من مانده‌ام و خاليِ يک شهر

که تنها بوق ماشين هايش مانده

و عصري از شهري ديگر

که تو آورده بودي

و اين ميــــــــــز

که توي سيني اش

فنجان چاي

سرد مي شود

بي آن که

برايم بنوشي