کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

آزاده حسيني

طي چند ماه گذشته در کارگاه آموزشي «گلشن مهر» با هم حکايت هاي کتاب گلستان شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي را شنيديم و خوانديم و بازآفريني کرديم. اکنون نخستين مرحله کار به پايان رسيده است. اين هفته بخشي از آموزش يکي از حکايت ها را با هم مرور مي کنيم. حکايت بيست و هفتم کتاب گلستان جناب سعدي در ظاهر درباره کشتي گرفتن است، اما در واقع درباره قدرت، اعتماد، وفاداري و احتياط در روابط انساني سخن مي‌گويد.

در بخش گفتگوي کارگاه، معني کلمه ها را ياد گرفتيم و جمله هاي ساده ساختيم. اگر واقعا به بازآفريني حکايت علاقه‌ مند هستيد و مي خواهيد ياد بگيريد، پس بايد آن را به زبان ساده براي خود بازنويسي کنيد.

تم اصلي حکايت:

«در روابط انساني نبايد همه ابزار قدرت خود را بي ‌محابا در اختيار ديگران بگذاريم، زيرا ممکن است روزي همان فرد در برابرمان قرار گيرد».

يا ساده‌ تر:

«اعتماد خوب است، اما احتياط هم لازم است».

در اين مرحله به اين فکر کنيد که سعدي چه مي خواست بگويد؟!

سعدي نمي‌خواهد بگويد شاگرد بد است يا استاد حق دارد دانش را پنهان کند. او مي‌خواهد به يک واقعيت تلخ زندگي اشاره کند: انسان‌ها هميشه همان‌ طور که امروز هستند، باقي نمي‌مانند. دوستي ‌ها ممکن است به رقابت تبديل شوند و شاگرد روزي در برابر استاد بايستد. بنابراين خردمندي فقط بخشيدن و آموزش دادن نيست؛ آينده ‌نگري و احتياط هم بخشي از خرد است.

 

 

گلستان سعدي

باب اول: در سيرت پادشاهان

حکايت بيست و هفت

يکي در صنعتِ کُشتي گرفتن سرآمده بود، سيصد و شصت بندِ فاخر بدانستي و هر روز به نوعي از آن کُشتي گرفتي. مگر گوشه خاطرش با جمالِ يکي از شاگردان ميلي داشت. سيصد و پنجاه و نُه بندش در‌آموخت مگر يک بند که در تعليمِ آن دفع انداختي و تأخير کردي. في ‌الجمله پسر در قوّت و صنعت سر آمد و کسي را در زمانِ او با او امکانِ مقاومت نبود تا به حدّي که پيشِ مَلِکِ آن روزگار گفته بود: استاد را فضيلتي که بر من است از رويِ بزرگيست و حقِّ تربيت؛ وگرنه به قوّت از او کمتر نيستم و به صنعت با او برابرم. مَلِک را اين سخن دُشْخوار آمد. فرمود تا مُصارعت کنند. مقامي مُتَّسِع ترتيب کردند و ارکانِ دولت و اعيانِ حضرت و زورآورانِ رويِ زمين حاضر شدند. پسر چون پيلِ مست اندر‌آمد به صَدمَتي که اگر کوهِ رويين بودي از جاي بر‌کندي. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است؛ بدان بندِ غريب که از وي نهان داشته بود، با او در‌آويخت. پسر دفعِ آن ندانست، به هم بر‌آمد. استاد به دو دست از زمينش بالايِ سَر برد و فرو‌کوفت. غريو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورنده ي خويش دعويِ مقاومت کردي و به سر نبردي. گفت: اي پادشاهِ روي زمين! به زورآوري بر من دست نيافت بلکه مرا از علمِ کُشتي دقيقه ‌اي مانده بود و همه عمر از من دريغ همي‌ داشت. امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد. گفت: از بهرِ چنين روزي؛ که زيرکان گفته‌اند: دوست را چندان قوّت مده که دشمني کند تواند. نشنيده ‌اي که چه گفت آن که از پرورده ي خويش جفا ديد؟

يا وفا خود نبود در عالَم

يا مگر کس در اين زمانه نکرد

کس نياموخت علمِ تير از من

که مرا عاقبت نشانه نکرد

 

 

بازآفريني حکايت بيست و هفت

باب اول کتاب گلستان سعدي

زينب (آذين) شهابالدين

هه!

تا چند هفته پيش هرچه داشت از من داشت؛ حالا تخته‌ گاز سعي دارد از کسي که به او فرق ترمز و ترمز دستي را ياد داد، سبقت بگيرد. نمي‌دانم تربيت خوبي نداشته يا ذات قابل؟

از همه شاگردانم بيشتر قبولش داشتم اما خودش باعث شد تا از چشمم بيفتد و ديگر هيچ جوره به چشمم نيايد. اگر روزي به اشتباهش پي ‌ببرد هم نمي‌توانم ببخشمش؛ تاوان شکستن قلب عزيزان هميشه بخشش نيست. گاهي نبخشيدن بهتر از بخشيدن باعث تغيير در فرد مي‌شود. تخم ‌مرغ ها را شکاندم و باقي گزينه‌ ها را هم يک به يک به مواد اضافه کردم. در تمام فرصت پخت کيک سعي کردم تا حواسم جمع کار باشد و نگاهي به او نيندازم، اما در همان چند لحظه فهميدم در کل لحظات، حواسش پي غرور و خودشيفتگي ‌اش است. کاش جوانان هرچه زودتر پي به اين برهه لبريز از غرور بي‌فايده ببرند تا هم خودشان و هم اطرافيانشان از دست نتايج غرور بي ‌جايشان در امان بمانند. خدا را شکر جاي تکنيک آخر همچنان پيش خودم محفوظ است و دست هيچ دوست و دشمني به آن نرسيد. داور سوت پايان مسابقه را به صدا درآورد و چشمان حاضر در مراسم با ديدن دو کيک خوش رنگ و لعاب روي ميز مي‌درخشند. نتيجه داوران چيزي نبود که او بخواهد بشنود.

هرچه نباشد بايد با عشق و صبوري مواد اوليه کيک را با يکديگر ترکيب کرد؛ نه اينکه با شتاب از اين مرحله گذر کنيم!  و گرنه تفاوتي ميان کيک آسمان ‌خراش و کيک تخته‌ اي وجود نداشت.

 

 

بازآفريني حکايت بيست و هفت

 باب اول کتاب گلستان سعدي

ويانا روح افزايي

نمي‌دونم چرا احساس مي‌کنم از استادم برترم از کسي که نکته به نکته ادبياتو خودش بهم ياد داد. خودش بهم گفت راه کجاست! چاه کجاست! ولي باز هم اين احساس ولم نمي‌کنه شايد غروري چيزيه؟! علي! هرچي که هست خيلي احساس خوبيه! احساس برتري بهم دست ميده احساس تک بودن بهم دست ميده!

ديروز بودم کلاس به حرف ‌هاي استادم زياد گوش نمي‌دادم. نمي‌دونم چرا احساس مي‌کردم تک تک اين چيزايي که داره ميگه رو خودم بلدم. ديگه چرا داره واسم توضيح ميده! ديگه نيازي به توضيح دادن نيست. يه دفعه استادم صدام کرد: «فرنيکککک تو کدوم دنيا سير مي‌کني. اصلاً صداي منو نداري. اينقدر صدات مي‌کنم حواست کجاست»؟!

ولي من با وجود تمام داد و هوارهاي استادم با خونسردي جواب دادم: «وا استاد چقدر الکي به من گير ميدين خب معلومه که حواسم به کلاسه»!

معلوم بود از اين حرفي که بهش زدم خيلي عصبي شده، ولي من باز هم با خونسردي بودم. ديگه از فکرم دراومدم و به حرفايي که ميزد، گوش دادم. با اينکه خيلي حرفاش واسم تکراري بود و من همه اينا رو بلد بودم. کلاسم تمام شد و اومدم خونه. استادم چند تا تکليف بهم داد که بايد اونا رو حل مي‌کردم مثل آب خوردن انجام دادم. کلاس‌هاي من همينطوري ادامه داشت و مي‌رفتم و ميومدم و مي‌رفتم و ميومدم و هر هفته همون حرفاي قديمي تکرار مي‌شد، تا اينکه يه روزي خودم تصميم گرفتم برم يه موسسه بزنم و خودم کار کنم. ديگه نيازي به استادم ندارم چون ديگه احساس مي‌کنم احساس که نه واقعيت زندگي اينه که من از استادمم زدم جلوتر. آخه چيه هر هفته بيام همون حرفاي تکراري رو گوش بدم و وقت و زمان خودم که مي‌تونم تو همين وقت و زمان خيلي کارهاي منحصر بفرد ميتونم انجام بدم، رو از دست بدم؟!

بعد از ماه ‌ها رفتم يک موسسه تاسيس کردم و از گفته يا ديد استادم يه موسسه رقابتي و يا ....

و بعد از گذشت زمان خوشبختانه هنرجوهاي زيادي پيشم اومدن و با هم کلي وقت گذرونديم و منم بهشون آموزش ‌هاي زيادي دادم ولي بازم هرجور که مقايسه مي‌کردم اصلاً هنرجوهاي من شبيه من انگار چيزي نمي‌فهميدن چيزي که استادم به من ياد مي‌داد، خيلي فرق داشت. مثلاً استادم وقتي به من مي‌گفت که تو اين شعرو با اين لحن اشتباه نه بايد با اين لحن بخوني من تو همون يک بار توضيح که بهم مي‌داد درست مي‌خوندم مي‌فهميدم که آره داره درست ميگه من اين لحنم اشتباهه و بايد با لحن درستش بخونم. همون لحني که استادم داره مي‌خونه و مي‌خوندم درست بود و تشويق زيادي هم از طرف استادم مي‌شدم ولي هنرجوهاي من يک کلمه رو انگار ده بار بايد بهشون بگم تا متوجه بشن خودم قبول دارم که مشکل از گيرايي و درک اون ‌ها نيست مشکل از درس دادن منه. با بي ا‌هميتي کامل که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده،  به درس دادنم ادامه دادم و گفتم که نه مشکل از درس دادن منه و نه گيرايي بچه ‌ها! چون اول کارمه چنين احساساتي بهم دست ميده!  بعد از مدت‌ها هنرجوهاي من و هنرجوهاي استاد سابقم توي يک فستيوال دعوت شديم و در اون فستيوال حاضر شديم. از موقعي که پيش استادم رفته بودم کلاس حتي يک بارم نشد فکر اينو کنم که من مقابل استادم قرار بگيرم! ولي شد. توي اون فستيوال از من و استادم دعوت کردن که با هم بريم يک شعر تک نفره اجرا کنيم. و من با غرور کامل روي صحنه اجرا رفتم و با اميد اينکه مي‌تونم حتي از استادم هم بهتر اجرا کنم. شعرمو خوندم ولي، ولي فهميدم که اصلاً شبيه استادم نمي‌تونم بخونم هر طوري که برنامه‌ريزي کردم فکر کردم هيچي اونجور که من مي‌خواستم پيش نرفت. تا اينکه از صحنه اومدم پايين و روبه روي استادم قرار گرفتم.  که بهم گفت: «هر دانشي را مي‌توان آموخت اما آينده نگري را نبايد فراموش کرد»!

و تازه فهميدم که آن جمله‌اي که هر بار استادم تو هر جلسه به من مي‌گفت من يک جمله تکراري تصورش مي‌کردم ولي اين جمله پر از معني و مفهوم بود.

 

 

 

 بازآفريني حکايت بيست و هفت

باب اول کتاب گلستان سعدي

فوت کوزه گري

نرگس کوهکن

 

اوم به به بوي لذيذ گوشت و عطر خوش ادويه جات، تردي و خوشمزگي سبزيجات تازه، تمام اينارو وقتي روي ميز مي بينم به طرز عجيبي هيجان زده ميشم. کنترلش خيلي سخته ولي حس خيلي خوبي مثل مارشمالو خوردن باحاله! انگار تو خيابون ابرها قدم ميزني و برف هاي اکليني رو سرت مي‌ريزه!

بگذريم اما براي من آشپزي و سرآشپز شدن يه روياي شيرين بود و ملس! کلا چشيدن و مزه کردن غذاها و خوراکي ها رو خيلي دوست دارم. انگار بهترين حس دنياست. با تمام وجودم دانه هاي ترش و آبدار انار را يکي پس از ديگري در دهانم گذاشتم. واي خيلي ترش و آبداره! اين ياقوت هاي قرمز خيلي خيلي آبدار و خوشمزه هستن!

خب بهتر از خيابون خوراکي ذهني بيرون بياييم که مسابقه ي آشپزيم الان شروع ميشه! چيزي که خيلي وقته انتظارش رو ميکشم و هرکسي برنده بشه ميشه سرآشپز.  البته اين چاقي و اضافه وزن هميشه باعث کند شدنم ميشه به پله ي سوم نرسيده سراسيمه شدم و نفسم بند اومد، اما بوي غذا بهم انگيزه ي حرکت ميده! از مطبخ رستوران عجيب بوهاي خوشمزه اي مياد بالاخره هفت هشت تا پله رو پشت سر گذاشتم و به مطبخ رستوران رسيدم. وارد مطبخ شدم و بلافاصله کلاه را گذاشتم و پيش بند را بستم. دست ها را شستم و آماده ي مسابقه شدم. همه ي شرکت کنندگان بودند. انگار همه خيلي هيجان زده هستند و استرس دارند. در آن لحظه دقايقي تا شروع مسابقه مانده بود که ترنم با تخ تخ صداي کفش پاشنه بلندش توجهم را به خودش جلب کرد و با چهره ي تمسخر آميزي گفت: «ئه! تو هم اينجايي مرضيه»؟!

اين سوال يعني چه من که همين جا بودم اما او اينجا چه کار ميکرد؟

ترنم تو هم براي مسابقه اينجايي يعني تو مسابقه شرکت کردي؟

ترنم دستش را چند باري در هوا تکان داد و نوچ نوچي کرد. به لطف دوست عزيزم شما! بله منم شرکت کردم. البته اينجا اومدم تا بهت بگم اون مرغ مخصوصت رو نپز چون برنده منم!

ابروهايم يک لنگ در رفته در هوا مانده بودند، در اتوبان ذهنم ترافيک سوالات شده بود و از تعجب شاخ هايم زده بود بيرون. حيران مانده بودم چي بگم. فقط پرسيدم: «تو از کجا مي‌دوني»؟! من و تو که دوستيم آشپزي و فوت و فنش هم که خودت يادم دادي کتاب مخصوصت رو خوندم. البته ببخشيد بي اجازه بود، ولي لازمش داشتم براي برنده شدن هرکاري بايد کرد. به خودم که آمدم ديدم بوق شروع مسابقه به صدا در آمده و ترنم مشغول آشپزي است. عيبي نداشت به هر حال فوت کوزه گري داره! به خودم قول دادم که بايد برنده بشم. پس از پايان مسابقه، اسم برنده را اعلام کردن، مرضيه جهانشير. من مطمئن بودم اما باز هم شوک شدم. ترنم مات و مبهوت خيره شده بود و به چهره ام زل زده بود. همه براي عرض تبريک جلو مي آمدند و گل ميدادن. در ذهنم از جاده ي آبنبات ها و شکلات ها و شيريني هاي خوشمزه عبور کردم و طعم لذيذ برنده شدن را چشيدم.

 

 

 

بازآفريني حکايت بيست و شش

باب اول گلستان سعدي

مينا کوه کن

زمستاني متفاوت

در دهي کوچک که دور از شهر بود مردماني زندگي مي کردند که بسيار سخت کوش و زحمتکش بودند. مردمان آن ده هر سال در فصل زمستان روزها ساعت شش صبح روانه جنگل ها مي شدند تا بتوانند هيزم جمع آوري کنند. ده پوشيده از برف بود. گويي لباس عروسي بر تن زده که همانند مرواريدهاي در صدف سفيد و درخشان هستند. کودکان با خنده و شادي بازي مي کردند و آدم برفي درست مي‌کردند. هنگام مشکلات هم ديگر را ياري مي کردند تا رنج و سختي از زندگي آنها برود. مردم سراسر در شادي و خوشحالي بودند با وجود تمامي سختي ها ايام خود را گذران مي کردند تا اينکه در اين ميان ارباب مردم ده که در شهر زندگي ميکرد به ده باز مي گردد و تمام جمع آوري هيزم مردم را با خود به شهر مي برد. مردم خواهش و التماس مي کردند که هيزم را نبرد و برايشان بگذارد اما او اربابي ظالم و ستمگر بود و خواهش و التماس مردم فايده اي نداشت که نداشت. بعد از جمع آوري هيزم ها و به هنگام رفتن ارباب و سربازانش پيري دانا به آنها رو کرد و گفت: ظلم و ستم به ضعيفان پايدار نمي‌ماند و عمل زشت و ناپسند شما به خودتان باز مي گردد. «هر که تخم ستم افشاند، جز حسرت و زيان ندروَد». اما آنها اهميتي ندادند به سخنان پير دانا تا اينکه روزگار بر وفق مراد اهالي ده بازگشت. آنها همانطور که دنبال هيزم بودند، در جنگل منطقه اي را پيدا کردند که در انباري هيزم هاي فراواني ذخيره شده و از آنها استفاده کردند اما آن ارباب ظالم و ستمگر شبي که غرق در خواب بود؛ نگهبانان انبار هيزم براي گرم شدن خود مقداري آتش درست مي کنند که ناگهان آتش همه انبار هيزم را به جهنمي سوزان تبديل کرد. صبحگاه که ارباب از خواب برخاست مشاهده کرد که هيزمي دگر ندارد و قرار است زمستان سرد و سختي را تجربه کند. صداي شيون و فريادش به آسمان ها رسيد اما ديگر سودي نداشت زيرا انسان هر چه را که بکارد درو مي‌کند. ارباب که خود را فردي قدرتمند و ثروتمند مي‌دانست آگاه شد که نيرويي فراتر از او جهان را اداره مي کند. نيروي عدالتي که دير يا زود حق را به حق دار ميرساند. و مردم روستا دريافتند که مهرباني، شجاعت، همدلي و تلاش را هرگز هيچ ظالمي نمي‌تواند خاموش کند و زمستان متفاوتي را به اين گونه پشت سر گذاشتند.

 

 

 

 بازآفريني حکايت چهارده. باب هفتم

انتخاب اشتباه

زهرا مازندراني

 

يکي بود، يکي نبود. در سرزمين حيوانات اتفاقي افتاد. پسر خانم گربه غذا زياد مي خورد و شکمش درد مي گيرد. مامانش گربه کوچولو رو مي بره پيش خانم راکون که گياه خوار بود، ازش مي خواهد تا پسرش را خوب کند. هرچي خانم راکون ميگه: «من که دکتر نيستم». ولي خانم گربه‌ گوش نمي کند. به اجبار قبول مي کند. به گربه کوچولو گفت: «تا يک هفته به جاي گوشت، گياه بخور، شايد خوب شدي»!

گربه کوچولو بعد از دو روز حالش بد ميشه. مامان گربه پيش قاضي گوزن رفت و شکايت کرد.

قاضي گفت: «براي خانم راکون حکمي نيست. مقصر خود شماييد که مي‌دانيد گوشتخوار هستيد و بدنتون به گوشت نياز داره ولي خانم راکون گياه ‌خوار هستش. پس اشتباه از خودتون هست که به اين موضوع توجهي نداشتيد».

 

 

 

بازآفريني حکايت هفتم

باب چهارم: در فوائد خاموشي

بهترين دوست

ستاره گودرزي

 

بهدخت و ماهلين بهترين دوست هاي هم بودند که از بچگي وقتي خيلي کوچک بودند با همديگر آشنا شده بودند. بهدخت خيلي دختر خوبي بود و اخلاق هاي خيلي خوبي هم داشت. اما ماهلين بعضي از رفتارهايش را بايد درست ميکرد چون اصلا رفتارهاي خوشايندي نبودند. در يک روز آفتابي و خوش آب و هوا بهدخت و ماهلين تصميم گرفتند که به کتابخانه بروند. وقتي ماهلين و بهدخت به کتابخانه رسيدند؛ بهدخت گفت: «وقتي وارد کتابخانه شديم سعي کن سکوت کني»!

ماهلين گفت: «من چندين بار به کتابخانه رفته ام و با قوانين کتابخانه آشنا هستم».

بهدخت گفت: «که اينطور عالي است».

وقتي مشغول خواندن کتاب شدند، ماهلين از بهدخت پرسيد که: «چه زماني مي خواهيم به خانه برويم»؟

بهدخت گفت: «حدودا تا يک ساعت ديگر به خانه ميرويم».

ماهلين گفت: «کتابي که مي خواني چه موضوعي دارد»؟

بهدخت گفت: «مي خواهي برايت تعريف کنم»؟

ماهلين گفت: «اگر ميتواني تعريف کن»؟!

بهدخت گفت: «من بايد داستان را آرام برايت تعريف کنم چون در کتابخانه همانطور که بهت گفته بودم بايد سکوت کنيم». ماهلين گفت: «باشد آرام تعريف کن»!

بهدخت شروع کرد به تعريف کردن داستان. همانطور که مشغول تعريف کردن داستان بود ماهلين ناگهان به وسط حرف بهدخت پريد. بهدخت به ماهلين گفت: «چرا وسط حرفم پريدي»؟

ماهلين گفت: «حواسم نبود ببخشيد». بهدخت گفت: «اشکال ندارد و به تعريف کردن داستان ادامه داد». ناگهان ماهلين دوباره وسط حرف بهدخت پريد. اين دفعه بهدخت گفت: «دوست من مي شود سعي کني که ديگر ميان حرف زدن من صحبت نکني؟ چون من درحال تعريف کردن داستان هستم حواسم پرت مي شود و نمي توانم تمرکز کنم».

ماهلين گفت: «ممنون که سعي مي کني که اخلاقم را بهتر کني! چشم سعي مي کنم تا بهتر رفتار کنم. بهدخت گفت: «آفرين بر تو! حالا پاشو و وسايلت را جمع کن تا به خانه برويم».

 

 

 

بازآفريني حکايت هفت. باب چهار

ذهن آشفته ي ساناز

سيده نيکا موسوي

 

در يک شهر قديمي با کوچه هاي تنگ و خونه هاي گلي با پنجره هاي رنگي رنگي خانواده آقاي زماني زندگي ميکردند. خانواده ي آقاي زماني چهار نفر بود. پدر، مادر، حسين و ساناز. امروز قرار بود ساناز با مادر و حسين برادرش به بازار برود و يک گوشي اندرويد بخرد. چون مادرش به او قول داده بود اگه نمرات پايان ترمش عالي شود برايش جايزه گوشي بخرد. شب ساناز خوشحال و خندان با گوشي به خونه برگشت و تا آخرشب مدام سرش توي گوشي بود و تا کسي ميخواست صحبتي کند ساناز وسط صحبتش مي پريد و بدون توجه به حرف هاي ديگران حرف هاي ذهن خودش رو مي پرسيد. مادرش گفت: «ساناز اتاقت خيلي بهم ريخته شده بهتر.....»

ساناز: «مامان ميخوام ايتا هم نصب کنم».

پدر: «ساناز فراموش نکردي که...» ساناز: «راستي پدر تو هم برايم جلد گوشي ميخري»؟حسين: «ساناز راستي پدر مي خواست يادآوري کنه...»ساناز: «حسين ممنون امروز مرا همراهي کردي که گوشي خوبي بخرم». خلاصه اون شب همش بحث به گوشي خريدن کشيده شد و همه دور ساناز جمع بودن و گوشي او را تست مي‌کردند. فردا پدر بالاي سر ساناز رفت تا او را بيدار کند. ولي ساناز به سختي بيدار شد و با تعجب پدر را نگاهي کرد و منتظر بود علت بيدار شدنش رو بفهمد که باباي ساناز با تعجب گفت: «ساناز خواب موندي! ساناز گيج پدر رو نگاه کرد و يهو گفت: «مگه امروز چند شنبه هست»؟!

 تا پدر ميخواست دهنش رو باز کند، باز فرياد زد: «واي واي امروز امتحان رانندگي داشتم. پس چرا زودتر بيدارم نکردي؟ چرا ديشب بهم يادآوري نکرديد؟ مگه نميدونستيد اين آزمون برام خيلي خيلي مهم بود؟! خيلي تمرين کرده بودم! حالا بايد چهار ماه صبر کنم که دوباره نوبت آزمون من شود....»! و همين طور پشت سر هم غر ميزد و اجازه نمي‌داد پدرش صحبت کند. پدرش کمي صدايش را از ساناز بلندتر کرد تا بالاخره ساناز مکث کرد و پدرش با آرامي گفت: «عيبي ندارد ولي شايد اين خاطره تلخ تا هميشه يادت بماند و کمتر وسط صحبت بقيه بيايي. من و حسين ديشب مي‌خواستيم ساعت آزمونت را به تو يادآوري کنيم، ولي تو از بس توي حرف ما پريدي که ما خودمان هم موضوع آزمون رانندگي تو رو فراموش کرديم و سرگرم گوشي شديم. حتي من خودم فکر کرده بودم به تو گفتم ولي الان يادم اومد. چون حرفم رو قطع کردي و حرفم نصفه مانده بود من فراموش کردم دوباره به تو بگويم. چقدر خوب هست که ما صبرمان را زياد کنيم و تمرکزمان را بالا ببريم. اين طور هم مي‌توانيم حرفهاي ديگران را بشنويم و هم حرف هاي خودمان را به ديگران بگوييم».

ساناز تمام مدت ساکت بود ولي پدر نمي‌دانست واقعا ساناز حرف هايش را گوش کرده يا نه»!