ادبیات


ادبیات |

نامي هم کوچ کرد

(يادداشتي بداهه براي درگذشتِ شاعرِ آهن و رنگها)

عباس فرهادي، کمالان

 

1 اولين بار وقتي نوجوان يا جوان‌طور بودم اسم ايشان را ديدم و شنيدم که رفتم بانکي در فاضل آباد - فکر کنم بانک ملت - و نقاشيِ جذابي به ديوار با موضوعِ «‌پاييزِ قرق» به رنگارنگيِ پارکِ جنگليِ قُرق چشم را مي‌نواخت و امضاي اُستا قاسم شيخ‌حسيني را داشت.

2 بار دوم وقتي پنجره‌ي خانه‌ي قديميِ پدري را از چوبي به آهني تبديل کرده بوديم، اسمِ ايشان را از پدرم دوباره شنيدم که اولش فکر نمي‌کردم که کار دستي باشد که هم ظرافتِ رنگ و هم زمختيِ آهن را خمير کند.

3 بار سوم وقتي سالِ 1371 يکي از پسرهاي استاد در مدرسه‌ي راهنمايي شاگردم شد، اينطوري بيشتر آشنا شدم با کارهاي هنري ايشان و تازه باخبر شدم که خيلي از کارهاي هنري را با استعداد و تلاش خودش تجربه کرده و با مدرک و تحصيلاتِ دانشگاهي هم خيلي ميانه ندارد، اما از اصل و اصالتِ فرهنگ و هنر يعني خوش‌ذوقي بسيار غني است. (امروز که روح‌اله را در آيينِ وداع و خاکسپاري ديدم، همچنان مثل 34سال پيش مودب و خوشرو بود و کلي خاطراتِ سال‌هاي اولِ تدريسم هم براي خودم زنده شد.)

4 اما سال76 که از تهران به منطقه‌ي کتول برگشتم، ايشان را در جمعي ديدم هم غزل و هم نيمايي خواند و بخاطرِ آشناييِ گوشِ هوشش با موسيقي در شعرِ آهنگين تسلطِ خوبي داشت و عروض(=موسيقيِ بيرونيِ شعر) اصلا دست و پاي قلمش را نمي‌بست و تسلط داشت به انواع موسيقي شعر و حتي غزلي خواند که مثل يکي از غزليات حافظ سراسرش آرايه‌هاي لفظي مثل جناس و ...به کار برده بود و حتي مي‌شد واژه‌هايي را دوجور با چند معنا خواند. البته انجمنِ ادبيِ بخشِ کمالان با تلاشِ جمعي از جمله محمد خاندوري(استاد دانشگاه و فعال ادبي) و مديريتِ علي دنکوب(تحصيلکرده‌ي ادبيات و حقوق و رياستِ فعليِ آموزش و پرورشِ علي‌آبادِ کتول) و ...راه افتاد و بسيار انجمن موفقي بود که چند همايش و جشنواره‌ي موفقِ شعرآهنگ هم برگزار کردند و زنده‌ياد قاسم شيخ‌حسيني(بعدها با تخلّصِ نامي) به‌عنوانِ پيشکسوت هم حضورِ هميشگي داشت و صميمانه حمايت مادي و معنوي مي‌کرد و هرگز جز لبخند و مهرباني از ايشان نديديم و البته اشعارِ آييني و اجتماعي خوبي هم داشت که در مراسم و همايش‌هاي مختلف دعوت مي‌شد که با قدرت و حرارت هم اجرا مي‌کرد.

اگرچه به نظر مي‌رسيد مکتبِ ادبيِ بازگشت به‌ويژه سبکِ عراقي را بيشتر مي‌پسندد اما رگه‌هاي حماسي‌گونه‌ي سبک خراساني را هم در زبانِ قلمش به کار مي‌برد و اصولاً حزن و شِکوه‌ي کلّيِ اجتماعي ولي به شدت با احساس شاعرانه هم از عواطفِ اشعارش موج مي‌زد. قطعاً اين برداشت‌ها با توجه به همان آثاري‌ست که اين سال‌ها از ايشان شنيده‌ام و شايد اگر کلّ آثار استاد چاپ شود، دقيق‌تر بتوان درمورد طرزِ و سياقِ شعريِ ايشان حرف زد؛ اما از «‌شُکر و شکايتِ ادبي» گفتم، اصولاً اهالي شعر بيشتر از خيلي‌ها مصائب بيروني و دروني دلشکسته‌شان مي‌کند ولي جالب است که اين حساسيت‌هاي عاطفي هرگز باعث نشد که زنده‌ياد چنان غرقِ محتوا و روايت شود که از عناصر ادبي و ريختِ شعري غافل شود و حتي از امتحان شکل‌هاي متنوع ادبي استقبال مي‌کرد.

مثلاً غزلِ داشت که درباره‌ي طلوعِ خورشيد از عبارتِ تصويريِ«‌فجرِ فجيعِ آفتاب» استفاده کرده بود و نيز اشعاري لطيف يا تکنيکي مثل «‌ غزلي - که ما عنوانش را فکر کنم «نيزه‌سواران»‌ گذاشته بوديم، - اما شعريِ نيمايي با خطاب به «حيدر بابا» (به استفاده‌ي اين عبارت در آن سطرِ شعر حتي خلافِ موسيقيِ عروضي اصرار داشت.) داشت که فضاي شعر اخوان را يادآوري مي‌کرد و همچنين چند کار سپيد هم اتود زد اما کار عروضي را آن‌ سال‌ها بيشتر مي‌پسنديد.

5 شادرَوان شيخ‌حسيني - دهه‌ي 70 - کتابخانه‌اي در کارگاه آهنگري داشت بسيار غني که براي ما جالب بود چطور پارادوکسِ لطافتِ هنر و ضخامتِ آهن را به اين خوبي مديريت مي‌کند و زمختي و آسيب‌ديدگيِ شديدِ دستانش هم در حين کار ذره‌اي از لطافتِ روحيِ ايشان کم نکرده بود و شعر، نقاشي، آهنگري، موسيقي، مطالعات شخصي و... را با هم پيش مي‌برد.

خلاصه که آن دوران در شهرِ کوچکِ فاضل آباد با تکيه بر استعدادِ خودخاسته و تلاش خودخواسته، اين‌همه فعاليت فرهنگي و هنري قابل تامّل بود و تاثير خوبي هم در جمع جوانان داشت و هرگز هم خواسته‌اي از هيچ جمع‌ِ ادبي و غيره نداشت و تازه به اطرافيان کمک هم مي‌کرد.

امروز با اين شاعرِ مهربان و هنرمندِ پيشکسوت درحالي وداع کرديم که مي‌دانيم انسان‌ها در رنج آفريده شدند اما برخي رنجِ بيشتري هم سهمشان مي‌شود و هم بيشتر از عامه، غصه‌ي جهاني را مي‌خورند و البته زنده‌ياد هم بخاطر لطافتِ روحيه و احساساتِ انساني نمي‌توانست به قول سعدي«‌ غمِ زمانه نخورد و فراق يار نکِشد.»

بخشي از يک شعر:

افشانه:

من سرم را شکسته مي خواهم

در صفِ رَجمِ خويشتن هستم

من که شن را درود مي‌گفتم

 سنگ با من چه دشمني دارد!؟

شهرتم رنج و بارم اندوه است

در غمستانِ خنده‌بازاران

پا ندارم، شبيهِ «‌نامي»ها

لنگ با من چه دشمني دارد!؟

بخشِ کمالان، شهرِ فاضل آباد

20تيرِ 1405

 

 

 شعرهايي از شادروان قاسم شيخحسيني

بر من کفني به رنگِ خون پوشانيد

هيزم انگور

بر من کفني به رنگِ خون پوشانيد

با هيزمِ انگور، تنم سوزانيد

وانگه مگر آن‌که رويشي نو يابم

خاکسترِ تازه‌ام به باغ افشانيد

1401

 

ظلمت

ظلمت زده‌ايم و ديده بي‌خورشيد است

گويي که زمانه ساعتِ خوابيده است

شب همچو گياهِ عشقه بي‌وقفه

چون مارِ سيه به ذهنِ ما پيچيده است

1401

 

تاب

در دو چشمم خواب را گم کرده‌ام

رؤيتِ مهتاب را گم کرده‌ام

همچو ماهيِ غرقه در آبم، ولي

ردِّ پايِ آب را گم کرده‌ام

سجده بر گل را خاطر برده‌ام

حضرتِ ارباب را گم کرده‌ام

بومِ تن خالي زِ رنگ و نورِ عشق

نقش اندر قاب را گم کرده‌ام

برّه را مانم که در لاکِ چرا

وحشت از قصّاب را گم کرده‌ام

ره ندارم بينِ اربابِ ادب

حرمتِ آداب را گم کرده‌ام

منزوي گرديده‌ام، وامانده‌ام

محفلِ احباب را گم کرده‌ام

هم عجم بودن فراموشم شده

هم رهِ اعراب را گم کرده‌ام

بس‌که مي‌ترسم ز حدِّ حد شدن

فکرِ دقّ‌الباب را گم کرده‌ام

چون مگس در پيچِ بافِ عنکبوت

پر زدن در تاب را گم کرده‌ام

سوزِ هجران تار و پودم سوخته

ناميِ ناياب را گم کرده‌ام

فاضل‌آباد، 1378

 

رسم حسين

تا رسمِ تو را ز بيخ و بن بردارند

هر کار که بود، دشمنانت کردند

ايستادنِ تو صحّة اين مطلب بود

کان‌ها که جدا زِ تو، همه نامردند

چون آبِ روان لطيف و چون کوهي سخت

در هر نفسي جهادِ اکبر کردي

آنجا که کسي جز زن و فرزند نبود

دادي و قلوب را مسخّر کردي

بشکسته تمامِ هيبتِ نامردان

آن پيکرِ صدچاک، به خون غلطيده

بر نيزه سرت چو چشمة روشنِ نور

ظلماتِ سياهِ فتنه را بدريده

هرچند به تيغِ فتنه صدچاک شدي

تو زنده‌ترين شهيدِ تاريخ هستي

با قامتِ پرپر و سرِ بر سرِ ني

بت‌هاي قرون را همه خا بشکستي

هر جا که چراغِ عاشقي خاموش است

يارانِ تو چلچراغِ شب‌افروزند

چون ظهرِ سراسر عطشِ عاشورا

در مسلخِ سرخِ عاشقي پيروزند

نامي بشود هر که به مهرت جان داد

احيا کند عشقِ تو بني‌آدم را

صبحي که بشر ز خواب بيدار شود

با مهرِ تو زير و رو کند عالم را

1367

 

همآغوشي

به بار آ، اي که مشتاقي، در ايوانِ هم‌آغوشي

که وقت است و سَزان نبود، ضيافت را فراموشي

ز تاريکي برآور سر، که رسمَت مهرِ تابان است

مبادا که خجل ماني، به خُسبِ نازِ خرگوشي

درآ، اي محترم، کينک سرود از نور مي‌خوانند

يلان و نفله مي‌گردي، به ظلماتي که خاموشي

چو حال از خرّمي داري، به ظلِّ ارغوان بنشين

که بي‌تعليمِ هشياران، لَدُنّي آيدت هوشي

نشايد يافت فرصت را، چو دقّ‌الباب ننمايي

که از اِحرامِ چرخانش برآيد حسِّ همنوشي

به خاکستانِ جان داري، اگر محصولِ ادراکي

نيازاريش در جلدي، که دارد خوفِ مخدوشي

بيا مي‌نوش و شال افکن، در اين جشنِ همايوني

که بزمِ عارفان دارد جَلا از شورِ هم‌جوشي

بيا تا بي‌حصارِ غم بنوشي جامِ شادي را

جز اين، بر پايِ ايمانت، به هر انگيزه پاپوشي

کمالاتِ تن ار داري، لباست نور مي‌بايد

وگرنه در قبايِ ذَر، چو فرعوني کفن‌پوشي

تمامِ ممکنات از تو امانت را چه پنداري؟

مراقب باش کز هستي چه مي‌دوشي، چه مي‌نوشي

تو را دادند رگ‌ها را، ز بيخِ هيچ روييدن

چو نامي مِکنتَت گردد، به گلشن سايه، گر کوشي

17/5/1403

 

بر سِنج بکوبم، و صدا داشته باشم

تقدير، چو ننوشته، که پا داشته باشم

اي کاش، اقلّا که عصا داشته باشم

از باغِ خدا خوردنِ يک سيب چه جرم است؟

انديشة ناپخته، کجا داشته باشم؟

لِه مي‌شوم از تهمتِ انکارِ تشهّد

بي‌آن‌که دلالت به خطا داشته باشم

طومارِ اَلَست است و چراييش ندانم

در محکمه پرونده، چرا داشته باشم؟

بر جهلِ اراجيفِ خُزَعبل نکنم گوش

کذبي نسرودم که جزا داشته باشم

گازي زدم ار سيبِ خدا را که حلال است

بر حظِّ حلالم چه حيا داشته باشم؟

آن سيب، عروجِ ابدي بود و پدر گفت

تقليدِ پدر را به وفا داشته باشم

درگيرِ سؤالِ دلِ پرسشگرِ خويشم

لعنت به من ار فکرِ خطا داشته باشم

من عاشق آنم که همين‌گونه بمانم

بر سِنج بکوبم، و صدا داشته باشم

باشد که کُشندم و بسوزم به جهنم

تا بلکه در آن شعله بقا داشته باشم

با اين همه نامي شدنم در صُحُفِ کفر

ملعونم اگر ناز و ادا داشته باشم

9/6/1403

 

 

سيبِ گندو

خواب مي‌خواهم خدايا، خسته از بيداري‌ام

يخ‌زنان در انجمادِ آتشِ تبداري‌ام

هوش را از جان بگير و ناهُشي تکثير کن

سنگسارِ بي‌هُشان از کثرتِ هشياري‌ام

چاهِ ويلَت کو، که هم‌خونان در آنم افکنند؟

خسته‌ام زين طوقِ يوغِ گردنِ درباري‌ام

دست‌هايم را تبرزينِ کُلاتي داده‌اي

چون به قلعِ زاهدان، نادرشهِ افشاري‌ام

شرحِ شيرينِ تو شهدِ مُهلکِ فرهادکُش

من به ذبحِ خويشم ابراهيمِ در بيگاري‌ام

يارب اين تقديرِ حيرت چيست حک بر تارُکم؟

کز ازل با اين قضا زنجيريِ دشواري‌ام

جان ز گازِ سيبِ تو طعمِ جهنم مي‌چشد

سيبِ گندوِ تو لغزانيده سوءِ بدکاري‌ام

سَنجِ آب و خاکِ من با کيلِ تو ميزان شده

طرحِ تو نقشِ برينِ لاشة بيماري‌ام

مالياتِ يک نفس در باغ بودن تا به کي؟

من که استغفار کرده ماتِ خوداظهاري‌ام

آسمانت را نهادي روي دوشِ من که چه؟

خود اَنارم بنگري؟ کين‌گونه مي‌افشاري‌ام؟

تا به سرحدِّ کم‌آوردن نزولم داده‌اي

مُنزَلِ نافاضلِ بيغولة سمساري‌ام

خلق فرمودي و پستان‌گيرِ مادر کردي‌ام

با چه جرمي در حضيض و تهمتِ غدّاري‌ام؟

من چه موسا باشم و عيسا و احمد، فرق چيست؟

تا تو در طومارِ معني‌ها اَحد بشماري‌ام

نامي‌ام کردي، ولي در رشته‌رشته بند و پي

رشته‌رشته، رشته در پيچانشِ ناچاري‌ام

1402

 

 

 

من و هلي

فرخنده رضاپور، گرگان

هلي غول‌پيکرتر از هميشه. دستم را گرفت و گفت: همين‌که من مي‌گم. نه... نه... نبايد... . لبخند زدم و سعي کردم تا دستم را از دستش جدا کنم، اما نشد راه افتادم. غرش‌کنان درحالي‌که محکم دستم را گرفته بود دنبالم راه افتاد. رفتم داخل گل‌فروشي. هلي زوزه کشان آمد داخل و مشغول تماشا کردن من شد.

   -: سلام، يه دسته‌گل مي‌خوام.

   -: عليک سلام، چه گلي باشه؟

هلي زوزه‌کشان داد زد و گفت: بگو زشت‌ترين گُل براي يه دشمن مي‌خوام... دشمن... بعد سرش را با عصبانيت تکان داد و گفت: آدم براي دشمنش گل نمي‌خره؟!... لبخند زدم و گفتم: فرق نمي‌کنه. خوشبوترين و زيباترين گل باشه... براي يک دوست مي‌خوام. هلي زوزه کشيد و گفت: احمق... چرا لجبازي مي‌کني. به حرف‌هايم گوش بده. به نفع تو... بي‌اختيار گوش‌هايم را گرفتم... به گل‌فروش که با تعجب نگاهم مي‌کرد؛ نگاه کردم. با لبخند دست‌هايم را از روي گوشم برداشتم. گل‌فروش لبخندي زد و گفت: رنگش؟ چه رنگي باشه؟ هلي غضبناک زوزه کشيد: رنگ نفرت... رنگ نفرت... به هلي نگاه کردم و گفتم: رنگ عشق.

   گل را گرفتم و راه افتادم. هلي چسبيده به من و زوزه کشان راه افتاد و غر زنان گفت: ديونه... ابله... مي‌فهمي داري چي‌کار مي‌کني؟! با اين کار پر روش مي‌کني... با خودش حتماً مي‌گه همه پول‌ها شو به باد دادم، حالا عين خر اومده ديدنم و... خر... خر... خري ديگه... بي‌توجه به حرف‌هاي هلي دست گذاشتم روي زنگ در. صداي نگين را نگران از اون طرف آيفن شنيدم که گفت: به خدا خونه نيست. نمي‌دونم کجاست. با لبخند گفتم: نگين جان، منم. بازکن. صداي نگين را  که نگران  و دست‌پاچه بود شنيدم که گفت: اِ! فرخنده خانم شماييد... بعد صداي تق در که باز شد.

   داخل رفتم و هلي درحالي‌که با خودش غرغر مي‌کرد. پشت سرم وارد شد.  از پله‌ها بالا رفتم. نگين را جلوي در نگران ديدم. به پشتم نگاه کردم هلي داشت دندان‌قروچه مي‌کرد با خنده گفتم: نترس در را بستم. تنهام... لبخندي غمگينانه روي لبان نگين نقش بست.

در هال روبروي هم نشسته بوديم. چايي هر دو يخ ‌کرده بود. هلي بي‌قرار طول و عرض اتاق را طي مي‌کرد. نگين نگران و دست‌پاچه گفت: تو رو هم انداخته تو دردسر. پول جور کنه. اول بدهي شما رو مي‌ده. هلي با نيش‌خندي گفت: آره جون عمه‌ات. به هلي نگاهي انداختم و با لبخند گفتم: شريک يعني همين. تو سود و زيان باهم شريک شدن. حالا کجاست؟ نگين نگران نگاهش را از من دزديد و چشم به فرش دوخت. منتظر جواب او نشدم. دست در کيف بردم و کيسه‌اي را جلويش گذاشتم. نگين نگران به کيسه نگاه کرد. از جايم بلند شدم. هلي زوزه کشيد و گفت: ابله اين چه‌کاري است... بدون اين‌که به نگين نگاه کنم گفتم: کاغذخريدهايش هم هست. بدهي‌ها شو بده. مغازه رو باز کنه... بدهي منو هم... از در خارج شدم. در کوچه را که بستم. صداي آقا سيروس را از پشت آيفون شنيدم که گفت: فرخنده خانم... فرخنده خانم... به سمت آيفون چرخيدم و گفتم: جانم آقا سيروس. سيروس با صداي لرزاني گفت: خيلي مردي. با لبخند و سبک‌بال از خانه دور شدم. درحالي‌که دست هلي را که حالا اندازه يک بچه شده بود. در دست گرفته بودم و دنبال خودم مي‌کشيدمش...

 

 

اهميت و ارزش حيات در انديشه سعدي

دکتر محمدعلي خالديان، گرگان

همان‌گونه که از مقدمه‌ي گلستان سعدي برمي‌آيد، او بيش از بسياري از شاعران و متفکران، نگران سرنوشت آدمي است. براعت‌الاستهلالي که گلستان با آن آغاز مي‌شود، نشان مي‌دهد يکي از شيوه‌هاي سعدي در طرح مباحث، معرفي پديده‌ها از مسير «ضد» آنهاست؛ يعني ارزش و اهميت يک امر را نه از طريق خود آن، بلکه از راه متضادش به مخاطب يادآور مي‌شود. اين روش که «هر چيزي به ضد خود شناخته مي‌شود» يکي از راه‌هاي شناخت در منطق قديم است و در بحث تعريف بدان پرداخته‌اند؛ همان عبارت مشهور: تعرف الاشياء باضدادها. براي مثال، اگر ظلمت ـ که ضد نور است ـ وجود نمي‌داشت، نور نيز شناخته نمي‌شد.

شيخ‌الرئيس ابن‌سينا نيز در شفا به همين نکته اشاره مي‌کند: انسان به علل و اسباب امور مألوف توجه ندارد، زيرا آنچه را پيوسته و همواره مي‌بيند، موجب شگفتي او نمي‌شود و با نبودِ شگفتي، بحث از علت و سبب نيز از ميان مي‌رود. انسان هيچ‌گاه از خود نمي‌پرسد چرا آتش مي‌سوزاند يا سرماي سخت موجب يخبندان مي‌شود؛ اما درباره‌ي جذب آهن توسط مغناطيس مي‌انديشد. اگر آتش را از سرزمين‌هاي دور مي‌آوردند و انسان شعله‌هاي آن را مي‌ديد، در شگفتي فرو مي‌رفت و درباره‌ي علت سوزندگي آن بيشتر مي‌انديشيد تا درباره‌ي جذب مغناطيس. (طبيعيات شفا، ص 242)

با توجه به اين مقدمه، مي‌توان گفت پديده‌هايي که همواره با انسان همراه‌اند، توجه او را برنمي‌انگيزند؛ اما هنگامي که ضدي بر آنها عارض شود و تهديدشان کند، ارزششان آشکار مي‌شود. وجود اعضا و اندام‌ها و کارکرد آنها براي انسان غالباً مورد توجه نيست، زيرا از آغاز با او بوده‌اند؛ اما همين که آسيبي به يکي از آنها برسد، ارزش آن شناخته مي‌شود و انسان در پي درمان برمي‌آيد.

از اين مقدمه نتيجه مي‌گيريم يکي از امور حياتي که انسان از اهميت آن غافل است، خودِ حيات آدمي است؛ امري که سعدي بارها و به‌ويژه در گلستان بدان اشاره مي‌کند. آنجا که مي‌گويد:

«هر نفسي که فرو مي‌رود ممدّ حيات است و چون برمي‌آيد مفرّح ذات.» و در باب هشتم مي‌نويسد: «جان در حمايت يک دم است و دنيا وجودي ميان دو عدم.» سعدي پيوسته يادآور مي‌شود که زندگي به نگاه‌داشت يک نفس وابسته است و هستي آدمي ميان دو عدم قرار دارد: عدمي که پيش از آمدن بر او گذشته و عدمي که پس از رفتن با آن روبه‌رو مي‌شود. او هشدار مي‌دهد که از شرايط موجود بهره گيريد و استمرار حيات شما را به غفلت نيندازد. در سراسر آثارش، عوامل «مفرّح ذات» را برمي‌شمارد و انسان را از عوامل «مخرب ذات» بازمي‌دارد.

در پايان، مي‌توان گفت سعدي به شيوه‌ي منطق‌دانان کهن، از طريق عدم، ارزش حيات را آشکار مي‌سازد و اهميت زندگي را از مسير ضد آن به مخاطب يادآور مي‌شود.

 

 

 

 

ما صداي پريشان باديم

محمد حسنزاده، گنبد کاووس

 

در سکوتي که تُرد و شکسته‌ست، ما صداي پريشان باديم

آشنا با غم غربت خود، دل به پاييز افسرده داديم

ناله‌ي برگ‌ها زير پامان، غرّش ابرها در صدامان

اشک رقصيده بر گونه‌هامان، سر به سوداي باران نهاديم

ما به يوسف شدن فکر کرديم، با زليخاي خود تلخ و سرديم

حال در چاه مکر برادر، زخم خورده ز چندين شُغاديم

اي که در پاي تو جان سپردن، شد فراهم‌تر از آب خوردن

ترس ما از سر بي نشاني‌ست، ورنه در محضرت شاد شاديم

لحظه‌اي گوشه چشمي به ما کن، شعله‌ي موي خود را رها کن

عشق را وارد ماجرا کن، ما و پروانه از يک نژاديم

هيچکس بين ما چون سپر نيست، هيچ عشقي چنين معتبر نيست

چشم زخمي به ما کارگر نيست، شک نکن بيمه‌ي وان يُکاديم

 

 

آفتاب کوچک من

محمدمهدي اورسجي، گرگان

آفتاب کوچک من

خورشيد کمان نگاه توست

بتاب تا سيراب شود

دشت آبي دستان من

آفتاب کوچک من

چشمانت را به ضيافت

شام غريبان مهمان کن

شاپرک ها هم هستند

تا نفس، تير نشسته بر گلويت را

کوچ دهند

شايد فردا، نفس جوانمردي به نامت خورشيد شود

آفتاب کوچک من

 

 

 

 

 

 

 بيا مستي دَمي ديوانهام کن

رضا نجمالدين، گرگان

 

بيا مستي دَمي ديوانه‌ام کن

بيا هم شمع و هم پروانه‌ام کن

 

چنان کن مست گيرم دستِ خود را

قلندروار جويم هستِ خود را

 

کنم من دردِ هوشياري فراموش

مگر يک دم شوم با خود هم‌آغوش

 

خرافات و طمع، تقدير و تعزير

سراب و قصه‌ها، تزوير و زنجير

 

و اين خوردن‌ـنخوردنِ بستگي‌ها

و اين بردن‌ـنبردنِ خستگي‌ها

 

گذشت عمر در بود و نبودم

نياز است و تمنا تار و پودم

 

در اين پرگارِ بي‌پايان اسيري

کجا مي‌بود مقصدِ اين اميري

 

مگر ذوقي در اين دنيا تواند

مرا بر شاخِ زيتوني رساند

 

بيا سازي بزن، دردم دوا کن

مرا با ساغرِ خود آشنا کن