خواب تلخ


سینما |

اسفنديار که ميشستي همه عمر ميت    

ديدي که چگونه مرگ او را بگرفت

علي درزي- دبير صفحه

 

فيلم به صورت مستند سياه و سفيد با معرفي خميني شهر شروع مي‌شود، شهري که قبلا نامش همايون شهر و قبل از آن سده و قبل‌تر از آن سه دژ بوده. اين شهر به سنگ قبرهايش که در واقع آثار باستاني آن محسوب مي‌شود معروف است. به صورت مصاحبه از کارکنان اين قبرستان به آقا اسفنديار مي‌رسيم، اسفنديار گويي مرد يست که خون همة کارکنان قبرستاني را در شيشه کرده. کارکنان عبارتند از يک مرده شور خانم به نام دلبر که هر هفته سر قبر شوهرش گز خيرات مي‌کند، يک وردست که وظيفه سوزاندن البسه و وسايل شخصي مرده‌ها را دارد و يک گورکن. هيچ يک از اين سه نفر از آقا اسفنديار راضي نيستند، معتقدند که حق حقوق‌شان را نمي‌دهد و از آن‌ها سواستفاده مي‌کند.

فيلم مستندگونه پيش مي‌رود تا اينکه، موقع نشان دادن مصاحبة وردست که به آقا اسفنديار زنگ مي‌زند، دوربين مستندساز از چهرة او بيرون مي‌آيد و متوجه مي‌شويم مستند در واقع از تلويزيون آقا اسفنديار پخش مي‌شده و ما آن چيزي را مي‌ديديم که آقا اسفنديار مي‌ديده. مستند در واقع مانند دوربين مداربسته‌اي عمل مي‌کرده که تصاوير را به صورت زنده براي آقا اسفنديار پخش مي‌کرده. (با توجه به زمان فيلم که انگار اواخر دهة هفتاد يا اوايل هشتاد است، اين امر منطقي نيست، و کاملا فانتزي محسوب مي‌شود.) وقتي خود آقا اسفنديار را مي‌بينيم که در خانه نشسته و دارد با تلفن به صورت تصويري صحبت مي‌کند، فيلم رنگي مي‌شود.

با همين حرکت فيلم جهانش را به ما مي‌نماياند، اول از همه اينکه فيلم مستند نيست، بلکه روايت مستندگونه را براي بيان قصه‌اش انتخاب کرده. علاوه بر اينکه مستند نيست، فانتزي هم هست، يعني اسفنديار مي‌تواند از طريق تلويزيون کارکنانش را به صورت زنده ببيند. فيلم در واقع به صورت رنگي از جايي شروع مي‌شود که اسفنديار وردست و مقني را کتک زده و به آن ها مي‌فهماند که رئيس کيست. ولي در ادامه مي‌بينيم، فيلم روايت مستند گونه‌اش را تمام نکرده بلکه به صورت همان مستند، شروع مي‌کند به معرفي شخصيت‌ها. اول مرده شور، که آقا اسفنديار روي فيلم کامل توضيح مي‌دهد که يک جنازه مسلمان چه طور غسل داده مي‌شود.

دوم زن مرده شور، سوم دستمزد ...

به همين ترتيب يکي يکي شخصيت‌هاي فيلم را معرفي مي‌کند.

کاري که کارگردان در اين فيلم انجام مي‌دهد، در واقع بازي با روايت مستندگونة يک داستان است. اشتباه قلمداد نشود، خواب تلخ يک فيلم مستند-داستاني محسوب نمي‌شود. فيلم با يک هوشمندي از موقعيت‌ تراژيک يعني مرگ، کمدي مي‌گيرد. کاري که مثلا از وودي آلن يا برادران کوئن يا مارتين مک دونا در ذهن داريم. اين کمدي، يک طنز ناخواسته و زور زدن الکي براي خنداندن مخاطب نيست بلکه، موقعيت‌ها و نوع روايت، لبخند را روي لب مخاطب مي‌آورد.

مثلا در قسمت دستمزد، رابطة بين گريه کردن بازمانده‌ها و مقدار پولي که مي‌دهند را بيان مي‌کند که به خودي خود خنده دار است ولي خب جزو دغدغه‌هاي شغلي او هم محسوب مي‌شود. چيزي که قدرت فيلم را بالا مي‌برد، همين پايبند بودن به داستانش است، يعني فيلم روايت زندگي يک مرده شور است، نه قصد شعار و بيانيه صادر کردن را دارد و نه نگاه نقادانه‌اي به جامعه يا مذهب يا حکومت يا خرافه.

مثلا در قسمت سنگ عشقعلي، داستان سنگي معلق مانده در بالاي امامزاده را تعريف مي‌کند، که مي گويند اين سنگ در زمان‌هاي قديم از کوه فروغلتيده و به سمت سده در حال غلتيدن بوده، ناگهان به سنگ مي‌گويند، «همينجا بايست، اگر پايين بيايي، شهر را خراب مي‌کني!» و سنگ هم حرف گوش مي‌کند و همانجا مي‌ايستد.

اسفنديار مي‌گويد به اين سنگ اعتقاد دارد و هر روز براي زيارت سنگ به بالاي کوه مي‌رود.

داستان سنگ عشقعلي شايد، نقد خرافه پرستي و پارادوکس امامزاده و اعتقاد به سنگ را بيان کند ولي، اسفنديار از زيارت هر روزة سنگ انگيزه شخصي دارد. هر روز روي آن سنگ مي‌نشيند و با دوربين شکاري‌اش، همه زائرين و کارکنانش را زير نظر مي‌گيرد. (ديدن اعمال و رفتار مردم در دوربين شکاري، نقطه نظر تلويزيون در اول فيلم؛ در واقع کارگردان با اين مولفه‌ها، در باور مخاطب قدرتي از اسفنديار مي‌کارد. قدرتي غير عادي را آرام‌آرام در ذهن مخاطب عادي مي‌کند.)      

فيلم هيچ هدفي جز بيان داستان زندگي اسفنديار را ندارد.

اسفنديار داستاني را تعريف مي‌کند و طبق آن معتقد است که عزرائيل سه يا چهار روز قبل از اين‌که جان بگيرد خودش را به متوفيِ بالقوه نشان مي‌دهد و همه از عزرائيل مي‌ترسند. بعد از تعريف کردن اين داستان مي‌گويد: «عزرائيل که ترس نداره، من علاوه بر اينکه با عزرائيل رفيقم، همکار هم هستيم.» انگار بعد از اين ادعاي اسفنديار زندگي‌اش دچار يک مشکل بزرگ مي‌شود. انگار به عزرائيل برخورده باشد. فيلم در نگاه اول يک فيلم کاملا تجربي و ساده به نظر مي‌آيد، ولي در فيلمنامه کاملا طبق اصول پيش رفته، مثلا همين موضوع داستان عزرائيل دقيقه 18 کاشته مي‌شود و در دقيقه 30 برداشت مي‌شود. عطفي که گره‌هاي متمادي را بر زندگي اسفنديار مي‌افکند. تا جايي که بعد از مرگ خود را در تلويزيون مي‌بيند، که او را در قبر گذاشته‌اند و چگونه اموالش به تاراج مي‌رود. پس داستان تبديل مي‌شود به چالش مرده شوري که بعد از مرگ چه بر سرش مي‌آيد، چه کسي او را خواهد شست؟

اسفنديار شروع مي‌کند به تدارک مراسم کفن و دفن خودش، از انتخاب شعر روي سنگش تا حلاليت گرفتن از کساني که اذيتشان کرده. همه اين‌ها با طنز موقعيت روايت مي‌شود. اسفنديار در همين حين که دنبال رتق و فتق امور خودش است، به خودش مي‌آيد، برايش سوال مي‌شود: «من چرا بايد بميرم؟ من که چيزيم نيست، تازه عمو عزرائيل که با من رفيقه، همکارمه، چرا بايد جانم رو بگيره؟ اگه من بميرم، کار عزرائيل هم لنگ ميشه.» پس شروع مي‌کند به ورزش و دکتر رفتن که مانع مرگ بشود. اسفنديار که خودش را متدين، با ايمان و درستکار مي‌داند، به عزرائيل مي‌گويد: «هيچ کاري نمي‌توني بکني، برو رد کارت!»

در همين حين که مي‌خواسته از دلبر حلاليت بگيرد، به ازدواج با دلبر فکر مي‌کند تا خودش را از تنهايي در بياورد. شبي که آماده مي‌شود تا براي خواستگاري پيش دلبر برود، متوجه مي‌شود حاج آقا براي او نقشه کشيده بوده که بعد از مرگش، خانه‌اش براي دلبر بماند. او همه اين موضوعات را از طريق تلويزيون متوجه مي‌شود، و از همه مهمتر اينکه مي‌بيند عزرائيل به سراغش آمده. يکي از بهترين سکانس‌هاي نمايش‌ مرگ در سينما يقينا فيلمِ "فيلم" اثر ساموئل بکت با بازي باستر کيتون است. اين فيلم نيز در يک سکانس بسيار هوشمندانه و جالب، مواجهة اسفنديار با عزرائيل را نشان بدهد.

سکانس مواجهه اسفنديار با همکار و رفيقش عزرائيل يکي از ابزوردترين سکانس‌هايي‌ست که من در تاريخ سينما به خاطر دارم. کارگردان در فيلم بعدي‌اش يعني آشغال‌هاي دوست داشتني، در انتخاب بستر روايتي‌اش که مکالمة بين زنده‌ها و مرده‌هاي يک خانواده است، هوشمندي جالبي را به خرج مي‌دهد ولي مثل داستان اسفنديار نمي‌تواند صرفا قصه‌اش را تعريف کند بلکه وارد بيان مانيفست سياسي اجتماعي مي‌شود ولي خواب تلخ يک درام بسيار قوي‌ايست که متاسفانه در سينماي ما ديده نشده است.

 

 

 

کوزه

محمدصالح فصيحي

 

معروف است که عاقبت خياط هم در کوزه افتاد. ولي خب آن خياط شايد کوزه ش را انتخاب نکرده بود. يعني شکل و نوع و مدل و جنس و اندازه و رنگ و هرچيزي که کوزه اي را ميساخت، که مورد علاقه ي خياط بوده. بالاخره هرکسي شايد هم محق و هم مختار باشد بر انتخاب کوزه اي که بخواهد درون آن بيفتد. چيزي در مايه هاي تابوت هايي که اين شرقي و غربي هاي الکي، خصوصا آن پولدارهاشان قبل مرگ انتخاب ميکنند. که مثلا من ترجيح ميدهم در تابوت منبت کاري شده بخوابم و يا جنس چوبش از بلوط يا گردو باشد و يا دوست دارم بدن بي حس و بي جان و بي لمسم، رو پنبه و تشک و نرمي يک تخت طبي باشد. با عزت و احترام تمام. تازه بعدش ميرسيم به مقوله ي سنگ قبر. رنگ و جنس و اندازه براي اين هم هست. حکاکي و يا نقاشي روش. يا حتي ليزر و تصوير بيايد روش. اصلا ميخواهم سنگ قبر و تابوتم نماد کل زندگي و عمرم باشد. خب باشد. پولش را بده. بعد تو هرچي خواستي بخواب و بمير و خاک شو. والا. پول است که خداست. کليشه است؟ دقيقا همينقدر کليشه و همين قدر واقعي. اصلا شايد اگر کليشه ها واقعي نبودند، ديگر کليشه نميشدند. خود کليشه هم از زماني به وجود آمد گويا که چاپ سنگي و حروف چيني و تکثير و توزيع شيوع زيادي پيدا کرده بوده. راست و دروغش پاي ناقلينش. من صرفا راوي م. روايت ميکنم کاملا بي غرض و بي طرف. جاست نريتيو. نريشن. ديجسيس. نه تکس ش مهم است نه کانتکستش و نه حتي کالچر و باقي کلمات کاملا کليدي و گويا و اصيل و البته خب نافارسي اش. بالاخره زبان فارسي هنوز کلي راه دارد تا توان خودش را جمع کند و تبديل به زباني علمي و تئوريک و زاينده و به روز بشود. و حتي تر اينکه يک سري از مفاهيم و لغات صرفا با زبان مبدا يا همان زبان اصليش قابل گفتن هستند و ترجمه يا برگردان آنها، حتي توضيح آنها ممکن نيست و بايد کل فکر و ذکر و ساختار ذهني ات را با آن زبان وفق بدهي. بايد بروي داخل گود آن فرهنگ و زبان. بايد ديد و عينکت بشود آن و آنها. بايد يک خياط کلافه و کسل باشي و دنبال سرگرمي يا سرمرگي باشي، که بفهمي چقدر کيف ميدهد هرکسي که ميميرد، تو به خاطر او يک سنگ درون کوزه بيندازي. چيزي مثل يک تفريح باشد برايت يا حتي حساب کتاب. انگار بخواهي چرتکه بيندازي. آمار همه ي زير خاک رفته ها را داشته باشي. بشوي عين عزرائيل اما از جنس زميني. اين وسط اگر دوخت و دوز و کاري مرتبط با نخ و سوزن و لباس هم به تورت خورد، چه بهتر. هم فال است و هم تماشا. هم پول است و هم سرگرمي. و اصلا مگر غير ازين است؟ چيزي جز سرگرمي و تفريح و پول هست که مهم باشد؟ نگاه کنيد به چگونگي شکل گيري سينما. يا مدلينگ. يا لباس. يا غذا. يا دوپامين بي انتهاي اينستاگرام. اسکرول بي امان. تا ته هرجايي که ميشود رفت، فقط پست و ريلز و استوري. «?What is your story»

يکي از اقسام سرگرم شدن و تفريح کردن - خصوصا براي ما - طنز است. کمدي. جوک و هجو و هزل و فکاهي. دشواري چندان زيادي هم ندارد برايمان و به آني از هر درشت و ريز و مهم و نامهمي ميسازيمش. شايد بشود گفت که طنز و کمدي همانقدر در ما ريشه دوانده، که شعر و قافيه و ضرب‌المثل و کنايه. وفور گسترده ي سنت و فرهنگ و ادب و استفاده ي پيوسته اش. عين مثل و متل و قصه هايي که از زمانهاي خيلي خيلي دور جريان داشته بينمان و همچنان هم هست. چه مختص يک مکان خاص و متکي بر انديشه ها و باورهاي گروه محدودي باشد و چه عام تر و همگاني تر. مثلا در دهات خود من، در دستگردِ اصفهان، گفته ميشود که در آن زمانهاي خيلي خيلي دور، وقتي که يکي بود و يکي نبود و غير از خدا هيچکس نبود، مردماني زندگي ميکردند در نزديکي يک قلعه و يک سرچشمه و يک تپه ي شني و انبوه فراواني از کويرِ دورشان، که صبح مشغول کار و شوق بودند و شب، دعا و آواز. يکي از خانواده‌ها-طايفه‌ها، عطا بود نامش. شايد هم اسم يکي عطا بود. بالاخره در زمان همين عطا، زمزمه اي پيچيده بود که شب ها، هنگامي که در بيابان هاي اطرافشان گردابي از تاريکي و سرما و سکوت شکل ميگرفت، سايه ها و صداهايي شنيده ميشده که انگار کسي-چيزي آنجاست. حالا يا کسي ديده بوده تکان‌هايي-حرکتهايي را، يا به گوشش رسيده و بازگو کرده براي ديگران، يا اصلا در همان زمان قديم هم، اين ماجرا، مربوط ميشده به زمان هاي خيلي قديمتر و سينه به سينه رسيده بوده به آنها و عطا و يک شب عطا در بيابان واقعا روبرو ميشود با آن چيزي که مردم ازش ميگفته اند و ميبيند که آن، چيز نيست، خيلي عجيب غريبتر از يک چيز است، يعني يک غول بياباني گنده و بي شاخ و دم بوده آن. اين عطا هم باهاش درگير ميشود و ميزند به لطايف الحيلي که نميدانم جزئياتش را، آن غول را ميکشد و از آن به بعد لقب غول عطا شکل ميگيرد و از قضا نسلهاي بعد از عطا هم همه با تن و هيکل درشت به دنيا ميآيند و ميآيند و ميآيند تا ميرسد به من، از سمت پدري.

با اين وجود من و فک و فاميلم جزو معدود کساني هستيم که اگر بخواهيد طعنه بزنيد بهمان که مگر شاخ غول شکستي؟ جوابمان مثبت است و ممکن است شاخ شما را هم اگر خيال غول-مول بودن برتان داشته، بشکنيم و همان شاخ را بکنيم تا ته، توي... نه بابا اشتباه حدس زديد. ميکنيم توي جايي که به ديوار وصل است و به عنوان تاکسي‌درمي‌يي-چيزي ازش استفاده ميکنيم. خلاصه اينجور روايات يا افسانه ها، فقط منحصر به نقل و قصه گويي نميشود. بلکه کم‌کم تبديل ميشود به الگو و کهن الگو و اسطوره و باعث ميشود خودمان و هويتمان و مباني زندگيمان يا طريقه ي زندگيمان را از آن بگيريم يا مقايسه کنيم باهاش. مثل رستم در شاهنامه. مثل منطق الطير عطار. مثل باور به تقابل ابدي حق و باطل و اينکه اگر هم به افراد حق صدمه اي وارد شود يا در مسير حق کشته شوند، آنها در دنيايي ديگر جزاي اعمال فداکارانه و جسورانه شان را ميگيرند و در آن دنيا بغل دست خود خدا روزي ميخورند و يام‌يام ميکنند. اين عاملي است که در طي حمله ي مغول به ايران در شعر و نثر و عرفان فارسي تاثير زيادي گذاشت. خصوصا مرگ انديشي و اعتقاد به قضا و قدر شدت بيشتري گرفت. اعتقاد به اينکه - به زبان بيهقي دبير - قضا در کمين بود، کار خويش ميکرد - ذکر بر دار کردن حسنک وزير، مجلد ششم تاريخ بيهقي. بعد ميرسيم به انبوه مثال ها و سخناني که موضوع همگيشان مرگ است. مثل اين: شتر مرگ در خانه ي همه ميخوابد. يا مثل اين که اگر کسي قرارست بميرد، چندروز قبلش عزرائيل را ميبيند. انگار عزرائيل بخواهد مثل يک اپراتور بگويد حجم باقي مانده ي شما از زندگي رو به اتمام است. تيک تاک تيک تاک. بعد وقتي موعد مقررتان ميرسد عزرائيل با داس کليشه‌يي‌ش يک حالي به شما ميدهد و خودش هم يک پست در تيک‌تاکش آپلود ميکند و زيرش هم هشتگ ميزند که:#خياط- و-کوزه- منم-و- انسان- نَ... ولش کنيم.

حالا بياييم اين موارد را باهم ترکيب کنيم، موضوع مرگ را و ميل به کمدي را و استفاده از فرمي داستاني اما مستندگونه. آرشيوي. چيدن تکه تکه ي پازل يک زندگي در کنار هم. در يک قبرستان و غسالخانه و امامزاده. با يک شخصيت اصلي به نام اسفنديار. يک پيرمرد. هرچند نام اسفنديار يادآور داستان ناميرايي و جاودانگي اسفندياري هم هست که با رستم ميجنگد و تمام تنش ضدضربه بوده جز چشمانش. که رستم دستان با يک کد مخفي که از سيمرغ ميگيرد، فتيله ي اسفنديار را به هم ميپيچد و بهش ميگويد زِکي، چرا کتلت شدي؟ اسي دستت کو، کله ت کو، چرا هشت تکه شدي؟ و بالاي جسدش نخي سيگار آتش ميزند و مي‌ايستد به دود کردن. نخ به نخ، کام به کام. عين اسفنديار، در فيلم خواب تلخ. که سيگاري است و غسال است و مسئول قبرستان. از آن قديم-مديمي هاست. از آن ها که با هر مرگ شايد سنگي چيزي در کوزه ميانداخته و به ريش همه ي مرده ها ميخنديده. ولي خب نه. مني که راوي باشم، دارم تغيير ميدهم کمي - واقعا خيلي خيلي کم - اين قضيه را. افتادن خياط در کوزه، داراي بار احساسي غمگين و حسرت گونه و منفي اي است. ولي اسفنديار تو فيلم، گرچه شبيه است به خياط، ولي نه کوزه اي دارد نه سنگي نه بار احساسي غمگيني در انتها. شايد غمگين به نظر برسد به تبع احساس کليشه‌گونه و سانتي مانتال  و عرفي-سنتي‌ش، ولي بيش از آن که مرگ غمآلود و متاثرکننده باشد، داراي صراحت تند و تيز يک حقيقت است. حتي شايد چندتا. ولي کمترينش اينست که براي مرده، زندگي دنيوي اش تمام ميشود به کلي، و براي زندگان، زمانمندي و محدودبودن زندگي مشتعل ميشود. طرف گُر ميگيرد از چيزي که قرارست روزي سراغ خود او هم بيايد. دير يا زود. خوب يا بد. بد باشد يا خوب، بالاخره به شکل بد يا خوب، ميرود تو قبر يا تابوت يا دود ميشود ميرود هوا يا ميپوسد و ميشود جزئي از خاک. بعد درونش ميجوشد و با مرده اي که ميميرد، چيزي هم درون او ميميرد و او در نبود و فراق آن، فراغت ميدهد به جوشش چشمهاش تا وصل شود به خاطرات و عشق و محبت و تمامي زندگاني اي که با آن مرده، داشته. ولي اسفنديار چه؟

اسفنديار نه زني دارد نه بچه اي. تنهاست و پير. خودش و خانه اش و شغلش. چيزي از علايقش نميدانيم، از ترسهاش هم، از اهدافش، آرزوهاش، ميلش به مال و منال يا حتي زندگي بيشتر در دنيا. انگار اسفنديار شمايل يک انسان عادي باشد که دارد تقديرش را در تجريد طي ميکند به سادگي. نه آنقدر ديندار است و نه تفريح و سرگرمي خاصي دارد، نه حتي با رفقاي پيرش سر و سِر و کار خاصي. با اين وجود غسال بودن او به چه دليل انتخاب شده است؟ چرا شخصيت او با اين شغل در فيلم نقش بازي ميکند؟ اگر مسئله نمايش انحا و حواشي و تناسباتِ نسبت با مردن و مرگ مدنظر باشد، ميتوان نمونه هاي ديگري را هم پيدا کرد و رويش داستان را چيد و گسترش داد. درست است که در قبرستان تماس بيشتري با مرگ و مرده و مردن وجود دارد، اما ازين بستر چه استفاده اي ميشود در فيلم؟ به نظرم هيچي. اما اين درصورتي است که نخواهيم فيلم را صرفا يک فيلم کمدي در نظر بگيريم. درست است که کمدي دارد و خلاقيت هم و ساختار نويي در داستان‌گويي بصري ايجاد کرده و قشنگ هم به تنش نشسته، ولي وقتي با تنهايي اسفنديار و حلاليت طلبيدنهاش وقتي که عزرائيل را ميبيند روبرو ميشويم، وقتي که سادگي و دلرحمي اش را نسبت به شاگرد جوانش ميبينيم، وقتي که دلخوشي اش را به يک شام با يک زن بيوه آن هم بعد از مدتها ميبينيم، آيا ميتوانيم به راحتي از کنارش رد شويم و فيلم را يک منظر جديد راجع به مرگ حساب کنيم؟ که از مرگ با طنز و آوانگاردي در فيلمبرداري و فيلمنامه و حکايت-اسطوره، داستاني گفته و تهش هم ميميرد درحالي که خودش شب قبلش غسل ميکند و سيگار آخرش را ميکشد و ميخوابد و ميرود به يک خواب ابدي منتهي با مزه ي تلخي که چشيده نشده براي کسي - و نميتواند هم بچشد چون حتي اگر بميرد، مرگ احساساتش را از بين برده و معدوم کرده. آره؟

اگر اين ديدگاه درست نيست، آن وقت شخصيت پردازي و پيرنگ فيلم هم ديگر درست نيست. چون ابهامات و سوالاتي را نسبت به کليت فيلم براي مخاطب درست ميکند، که وقتي تب فرم و خلاقيتش فروکش کرد، بيشتر به چشم مخاطب ميآيد و بدون جواب هم ميماند. اينکه بي جواب ميماند بد نيست، مسئله اصلا هم پايان بسته يا باز نيست، بلکه موضوع اينست که داستان مانند يک ساختار متکي به خود و خودمحور و رمزنگاري شده، منطق و حقيقت نمايي و جهان روايتش را از خودش ميسازد و درون خودش هم ساخته و پرداخته و فهميده ميشود. ميخواهد يک داستان فانتزي باشد مانند ارباب حلقه ها يا هري پاتر، يا علمي تخيلي باشد مثل ميان ستاره اي، يا رئال و عاشقانه و کمدي، مثل پايان هاليوودي. مثال راحتترش غزليات حافظ است. که متکي به خودش و درون دنياي ادبي-عرفاني و مختصات خاص خودش رمزگشايي ميشود. نميشود نگاه حافظ را به چيزي مانند مي، با مي در سعدي يا مولانا مقايسه کرد با اينکه در زمان نزديکي نسبت به هم پديد آمده اند. حالا ممکن است بگوييد که درون همين غزليات حافظ هم، همچنان ديدگاه‌ هاي متضاد و حتي متناقضي در مخاطبان شکل ميگيرد. انبوهي از تفاسير و تعابير رديف ميشود برايش. اين چه فرقي دارد با فيلم خواب تلخ؟ فرقش در اين است که حتي دور از انتظارترين تفاسير از اشعار حافظ، همچنان پاي احساس و استدلالشان درون اشعارست. منطق و شيوه شان را از همان سبک و سياق و ساختار حافظ گرفته اند و متکي به آن پيش ميروند، ولي در خواب تلخ، اگر بخواهيم متکي به خود. فيلم پيش برويم، اولا دستمان کلا خالي ميماند، دوما نهايتا بخواهيم يک صحنه ي تخيلس براي خودمان اضافه کنيم - به عنوان توجيه و به پيروي از کمديِ فيلم - و آن اين باشد که مثلا اسفنديار  زنده شود دوباره بعد تيتراژ يا عزرائيل بگويد جانت را پس ميدهم يا همچين چيزي. اما طريقه ي مواجهه و ادامه دادنش از نزديک و نزديکتر شدن اسفنديار به مرگ و نهايتا مردنش، هم از کمدي دور ميشود هم آوانگاردي هم ساختار فصل-فصلي. نتيجه؟ خياط هم در کوزه افتاد، خواب تلخ هم. بي تاثر و بي تعمق و تعلل. همين.