ادبیات کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
وقتي شادي را تمرين نميکنيم
آزاده حسيني
فينال جام جهاني فوتبال؛ ورزشگاه غرق نور، موسيقي و هيجان بود. خوانندگان مشهور بين دو نيمه مي خواندند و نوازندگان مشهور مي نواختند. کودکان همراهشان آواز ميخواندند، دست ميزدند، ميرقصيدند و از بودن در آن لحظه لذت ميبردند. براي چند دقيقه، جهان فقط رنگ شادي داشت. هزاران کيلومتر اين سوتر، کودکاني زندگي مي کنند که بيشتر از آنکه صداي موسيقي بشنوند، با واژه هايي چون نگراني، ناامني و اضطراب آشنا ميشوند. نوجواناني که آينده را در ميان خبرهاي تلخ جست وجو ميکنند و سهمشان از روزهاي آرام، هر روز کمتر ميشود.
شايد مسئله فقط جنگ يا بحران هاي امروز نباشد. ما حتي در سال هاي آرام تر نيز، کمتر به کودکانمان شادي کردن را آموخته ايم. در مدرسه، براي بسياري از مناسبت ها برنامه داريم، اما چند بار براي شادي جمعي، براي آواز خواندن کنار هم، براي دست زدن از سر شوق، براي بازي، نمايش، موسيقي و خنديدن بيدليل فرصت ساختهايم؟ «شادي»، تفريحِ لوکس نيست؛ بخشي از سلامت روان، رشد اجتماعي و تربيت انسان است. کودکي که ميآموزد با ديگران بخندد، بخواند و شادي را با احترام به ديگران تجربه کند، فردا آسان تر گفتوگو ميکند، کمتر خشونت ميورزد و اميد را بهتر حفظ ميکند.
شايد وقت آن رسيده باشد که در کنار آموزش درس ها، مهارت شادي کردن را نيز جدي بگيريم؛ نه شادي هاي پرهزينه، بلکه همان لحظه هاي ساده اي که دل کودکي را روشن ميکند؛ يک سرود گروهي، نمايشي کوتاه، جشني کوچک، يک داستان، يک موسيقي و يک لبخند مشترک.
کودکان امروز، بيش از هر زمان ديگري، به «اميد» نياز دارند. و «پرورش اميد»، از همان لحظه آغاز ميشود که کودکي بي هراس، با تمام وجود دست بزند، بخندد و شادي را زندگي کند.
گزارش هاي نا تمام
نازنين خانقلي
هوا چنان گرم و دم کرده بود که حتي باد کولر هم چندان حس نميشد. انگار همه چيز در يک لايه نامرئي گرما غرق شده بود. حالا مهمان ها رفته بودند؛ صداي آخرين خداحافظي ها هنوز در گوشش بود. نيلوفر نگاهي به دفتر برنامه ريزي اش انداخت. اين دفتر صورتي رنگ، که قرار بود راهنماي فصل پربار تابستانش باشد، حالا بيشتر شبيه يک تابلوي اعلانات براي کارهاي انجام نشده بود. امشب اولين شبي بود که مهمان ها زودتر رفته بودند. معمولاً تا پاسي از شب، صداي خنده و همهمه در خانه مي پيچيد و وقتي هم که ميرفتند، آنقدر خسته بود که فقط دلش ميخواست بخوابد. اما امشب، ساعت يازده شب بود و پس از مدت ها، سکوت و آرامش حکمفرما شده بود. انگار تازه فرصتي پيدا کرده بود تا نفس عميقي بکشد. با قدمهاي آهسته به سمت اتاقش رفت. نور ملايم آباژور روي ميز تحريرش افتاده بود. چشمش که به دفتر برنامهريزي اش افتاد، ناخودآگاه آهي کشيد. هر ورقش، تلنگري بود به کارهاي عقب افتاده. اول از همه، همان بخش هميشگي: «تمرين زبان انگليسي»! زيرش با خط ريز نوشته بود: «حداقل يک ساعت مطالعه متمرکز روزانه، براي آمادگي آزمون». اما واقعيت اين بود که از وقتي امتحانات مدرسه تمام شده بود، شايد در مجموع دو، سه بار بيشتر نتوانسته بود چند صفحه اي از کتاب زبانش را بخواند. حس عقب ماندن از درس، مثل يک وزنه سنگين روي شانه اش بود. انگار زبان انگليسي داشت مثل يک موج، او را غرق ميکرد و او فقط دست و پا ميزد. بعد، رسيد به قسمت «نوشتن داستان هفتگي». ايده ها در ذهنش مثل آتش بازي روشن ميشدند؛ يک تصوير، يک اتفاق، يک ديالوگ... يک بار داشت با پدرش در مورد يک فيلم حرف ميزد که ناگهان ايده يک داستان کامل به ذهنش رسيد. همان شب شروع به نوشتن کرد، اما بعد از سه صفحه، انگار تمام شد. انگار آن جرقه اوليه، آنقدرها هم قوي نبود که شعله ور بماند. شايد هم خستگي مهماني ها، رمق خلاقيتش را گرفته بود. نتيجه اش شده بود چندين داستان نيمه کاره و کلي طرح اوليه که هيچ وقت به سرانجام نرسيدند. کلاس رياض ياش هم که قرار بود تابستان فشرده تر بشود، به خاطر همين مهمانيها و رفت و آمدها، چند بار جابجا شده بود. هر بار که کلاسشان را عقب ميانداختند، بخشي از مطالب جديد را از دست ميداد و حالا فهميدن سرفصل ها برايش سخت تر هم شده بود. انگار داشت در درياي معادلات و فرمول شناور ميشد، بدون اينکه لنگرگاهي پيدا کند. حتي واليبال هم که خيلي دوست داشت و قرار بود در تيم مدرسه شان بازي کند، از برنامه عقب مانده بود. آنقدر تمرينها را غيبت کرده بود که مربي گفته بود بهتر است فعلاً اسمش را از ليست خط بزنند تا شايد ترم بعد بتواند برگردد. اين ديگر ضربه آخر بود. دختر ورزشکاري که حالا بايد تمرين هايش را تعطيل کند! و اما بزرگترين پروژه تابستان: «برگزاري نمايشگاه هنري پايان تابستان»! طرحهاي اوليه روي مقواها کشيده شده بودند، رنگ ها در جعبه ها منتظر بودند. بوم ها خاک ميخوردند. قرار بود اين نمايشگاه، نقطه اوج تابستانش باشد، جايي که تمام توانايي هاي هنري اش را به نمايش بگذارد. اما انگار هيچگاه نتوانسته بود انرژي لازم براي شروع جدي را پيدا کند. هر بار که به سراغش ميرفت، احساس ميکرد چقدر کار دارد و چقدر زمان کم است، و همين باعث ميشد از خيرش بگذرد. و همه اينها به خاطر چه بود؟ مهماني هاي پشت سر هم! از وقتي امتحانات مدرسه تمام شد، انگار يک مسابقه دعوت راه افتاده بود. يک روز دايي جان زنگ ميزد که «بچهها، جمعه بياين خونه ما، دور هم باشيم. غذاي مورد علاقهتون رو درست ميکنم». يک روز خاله با بچه هايش ميآمدند و تا ديروقت، صداي خنده ها و بازي هايشان در خانه مي پيچيد. بعد هم نوبت برنامه هاي خودشان بود؛ بيرون رفتن با دوستان، سينما، کافه... و در ميان اين همه رفت و آمد، برنامه خودش، درس، تمرين و خلاقيتش، کم کم عقب افتاده بود. انگار تابستانش داشت مثل شن از لاي انگشتانش سُر ميخورد و او فقط نگاه ميکرد. جام جهاني و گزارشهاي ناتمام درست در همين روزها بود که تب جام جهاني هم بالا گرفته بود. برادرش، آرش، عاشق فوتبال بود و از همان روز اول، هيجانش را با نيلوفر تقسيم ميکرد. «اي نيلوفر! ديدي گل رو؟ چه پاسي داد»! يا «واي! شانس آورديم گل نخورديم»! نيلوفر هم که دلش ميخواست همراه او هيجان زده باشد، اما انگار تواني براي پيگيري دقيق بازي ها نداشت. يادش آمد يک بار که مهمان داشتند و آرش مشغول تماشاي بازي از طريق گوشي پدرش بود. پدرش گوشي را گرفته بود و گزارشگر انگليسي با هيجان در مورد لحظات حساس بازي توضيح ميداد. نيلوفر فقط صداي هيجان آرش و آن گزارش انگليسي را ميشنيد، اما خودش آنقدر درگير پذيرايي از مهمانها بود که حتي فرصت نکرد چشم از کار بردارد و ببيند چه اتفاقي در زمين ميافتد. حسرت خورد که چرا نميتواند مثل آرش، با تمام وجود فرياد بزند «گـــــــللللل» و هيجان را با او شريک شود.گاهي اوقات، وقتي مهماني ها در اوج شلوغي بودند و صداي تلويزيون هم بلند بود، پدرش گوشي اش را برميداشت و يواشکي نتيجه بازي را چک ميکرد. نيلوفر هم از گوشه چشم، حرکات پدرش را ميديد و حدس ميزد که حتماً اتفاق مهمي در بازي افتاده است. ولي ديگر دير شده بود. آن لحظات حساس، آن هيجان نفسگير، همه از دست رفته بود.حالا وقتي به دفترش نگاه ميکرد، زير يکي از خط خوردگيهاي مربوط به کارهاي فرهنگي اش، با مداد نوشته بود: «جام جهاني: خاطرات از دست رفته». انگار تمام اين تابستان، تابستان گزارش هاي ناتمام بود؛ درسهاي ناتمام، داستانهاي ناتمام، و حالا حتي هيجان جام جهاني هم که قرار بود با برادرش شريک شود، ناتمام مانده بود.
ماجراي سارا و من
نازنين زهرا حسينقلي ارباب
روزي روزگاري دختري بود به نام سارا که در ساختمان طبقه بالايي ما بود. بعد از مدتي آنها رفتند به تهران و بعد سارا به من زنگ زد: «بيا خونه ما خيلي وقت همديگه رو نديديم». ما هم راه افتاديم و رفتيم به تهران. به خانه آنها رسيديم. مادر من و مادر او با هم روي تراس خانه آنها داشتند باهم چاي مينوشيدند. و من سارا رفتيم که اسباب بازي هاي جديد او را ببينيم. اون کلي فيس و افاده اومد که: «تو مشخص نيست آخرين بار کي اسباب بازي خريدي ولي من اسباب بازي هام جديدن»! و من هم سکوت کردم. بعد از چند ماه با هم قرار گذاشتيم که به پارک برويم. کمي بازي کرديم و او شروع کرد: «من مدرسه تيزهوشان ميرم. من پولدارم و...» از اين حرفها.
بعد بهش گفتم فکر کردي فقط خودتي که مدرسه تيزهوشان ميري؟! من مدرسه شاهد ميرم. مدرسه شاهد براي زرنگ هاست. درسته از مدرسه شما پايين تره ولي خدا رو شکر يک مدرسه عادي نميرم. درسته تو اسباب بازي جديد خريدي! من هم پارسال خريدم و هنوز اونها نو و جديد هستن. هر کسي داشته و نداشته هايي داره. بايد خدا را بابت داده هايش شکر کنيم و براي نداده هايش تلاش کنيم و موفق شويم. و سارا معذرت خواهي کرد و اين اخلاقش را کنار گذاشت.
کنار دوستان زمان زودتر ميگذرد
سيده نيکا موسوي
در يکي از روزهاي تابستان بوي خوب خاک همه جا را پر کرده بود. افسانه بدو بدو پشت پنجره اتاقش رفت. بله نم نم بارون همه جا را خيس کرده بود افسانه خيلي خوشحال بود چون امروز دختر خاله اش از بوشهر به خانه آنها مي آمد. او مدام ساعت را نگاه ميکرد و از مادرش ميپرسيد: «چند ساعت ديگر خاله به خانه ما ميرسد»؟ بالاخره ساعت يک ظهر با صداي زنگ در افسانه از جا پريد و گفت: «رسيدند». اونروز ناهار خورده نخورده سريع با دختر خاله اش به اتاق رفت و تا آخر شب با هم بازي کردند. روز بعد ساعت نه صبح شده بود و هنوز افسانه خواب بود. دختر خاله اش مبينا از ساعت هشت صبح بيدار بود و تا الان منتظر افسانه بود که بيدار شود.
مادر افسانه هنگام درست کردن صبحانه به مبينا گفت: «مبينا جان آيا مي تواني افسانه را از خواب بيدار کني؟ ديگر دير شده است»!
مبينا هم گفت: «آره حتما از صبح منتظر بودم تا بيدار شود و با هم در دفتر برنامه ريزي خود برنامه روزانه مان را بنويسيم». سپس مبينا به سمت اتاق افسانه دويد و در را باز کرد و سريع روي تخت افسانه پريد افسانه که توي خواب و بيداري بود، گفت: «چه کار ميکني ميينا جون مگه نميبيني خوابم»؟
مبينا هم با خنده گفت: «پاشو ديگه چقدر مي خوابي خوابالو! مامان گفته بيدار شي تا کي ديگه ميخواي بخوابي»؟ افسانه با لحني خوابالود گفت: «وايسا پنج دقيقه ديگر بلند ميشم». مبينا که ديد هيچ جوره نميتونه افسانه رو از تخت خوابش بلند کنه، فکري کرد وگفت: «مامانت گفت براي صبحانه نوتلا داريم و تازه ناهار کباب تابه اي قراره درست کنه. مگر کباب تابه اي دوست نداشتي»؟
افسانه که خوشحال شده بود روي تخت پريد، داد زد و گفت: «هورا»! دست و صورت خود را شست و منتظر صبحانه شد. مبينا با خنده گفت: «دروغ گفتم خبري از نوتلا و کباب تابه اي نيست»! افسانه که عصباني شده بود، گفت: «چرا به من دروغ گفتي»؟ سپس مبينا گفت: «اول اينکه از خواب ناز بيدار شي! دوم حالا يک هفته رو اينجا هستيم بيا از کنار هم بودنمون استفاده کنيم».
افسانه هم خودش رو آرام کرد و گفت: «باشه راستي مامانت کجا رفته»؟ مبينا گفت: «به دکتر رفته و احتمالا دو ساعت ديگه برميگرده! حالا ولش کن بيا بريم برنامه امروزمون رو بنويسيم». افسانه هم حرف او را تاييد کرد و بعد با هم به طرف ميز رفتند و دفتر برنامه ريزي خود را برداشتند و شروع به نوشتن کردند. مبينا گفت: «راستي توي قسمت هدف هاي روزانه چي نوشتي»؟
افسانه گفت: «نوشتم که مي خوام کتاب بخوانم و نسبت به روزهاي قبل بيشتر قرآن حفظ کنم تو چي نوشتي»؟
مبينا گفت: «من نوشتم به مادر، پدرم يا خاله ام کمک کنم و امروز يه داستان از خودم بنويسم و براي معلمم بفرستم» افسانه: «آفرين چه ايده خوبي»!
افسانه داشت صحبت مي کرد که يک دفعه پدر مبينا گفت: «شب جام جهاني فوتبال پرتغال و اسپانيا هست ساعت ده و نيم شب هم شروع ميشه يادتون باشه ببينيمش»!
مبينا گفت: «چشم بابا بهت يادآوري ميکنم»! خلاصه چندين ساعت گذشت مبينا و افسانه هنگام بازي بودند، ناگهان متوجه ساعت شدند ساعت ده و نيم بود. مبينا سريع به پدر مادرش خبر داد که فوتبال شروع شده، تلويزيون را روشن کردند و مشغول تماشاي فوتبال، افسانه که اصلا از فوتبال سر در نمي آورد. علاقه اي به ديدن فوتبال نداشت. به سمت اتاقش رفت تا حداقل خودش را با چيزي سرگرم کند. چند تا فيلم باحال از کاردستي پيدا کرد. فيلم ها را برد تا به مبينا نشان دهد که با هم اين کاردستي هاي قشنگ را درست کنند. چند دقيقه اي مشغول درست کردن کاردستي بودند که مادر افسانه وارد اتاق شد و گفت: «فردا با هم به پارک مي رويم». بسيار خوشحال شدند. خلاصه يک هفته گذشت و روز خداحافظي بود. مبينا وسايلش را جمع کرده بود. آن روز مبينا و افسانه ياد روزهاي قبل افتادند که فوتبال ديدند، پارک رفتند، کاردستي درست کردند، رقصيدند، بازي کرد و کنار هم روي تخت خوابيدند. ولي ديگه وقت خداحافظي بود. هم را بوسيدند. مبينا با خانواده اش از خانه افسانه خارج شدند و به سمت فرودگاه رفتند تا به بوشهر بروند. افسانه متوجه شد که يک هفته گذشت اما او هنوز يکي از هدف هاي خود را انجام نداده بود ولي ياد گرفت تا براي دفعه هاي بعد بهتر برنامه ريزي کند.
برتران کي پاپ
اسرا سقائي
در آسمان وسيع کي پاپ ستاره هاي پر فروغي ديده شدند که درخششان بيش از حد تصور بر جامعه ي امروزي تاثير گذاشته است. مي خواهيم با برتران کي پاپ آشنا شويم. هماناني که شايد همه باهاشون آشنايي داشته باشيم. همه ما بدونيم چه کساني و چه کاره اند!
1.
گروهي پر آوازه از کره جنوبي که در سال 2016 شروع به کار کردند و توانستند نظر جهانيان را به خود جلب کنند. بله درست است: گروه بلک پينک BLACK PINK .
اين گروه دخترانه چهار عضو محبوب و مشهور دارد، به نام هاي: «کيم جيسو، جني کيم، رزان پارک، لاليسا مانوبان». گروهي که توانستند رکوردهاي زيادي را بشکنند و در دنيا نام آور شوند. طرفداران اين گروه بلينک BILINK نام دارند. طرفداران معتقدند به اين دليل که آنها خيلي به ايران و هوادارانشان اهميت ميدهند دوسشان دارند و به آنها حس قدرت ميدهند.
2.
در اين بخش با گروهي که در سال 2013 متولد شد و در کمترين زمان بيشترين توجه را جلب کرد آشنا ميشويم BTS بي تي اس. گروهي پسرانه با هفت عضو به نام هاي: جئون جونگ کوک، کيم تهيونگ، پارک جيمين، جانگ هوسوک، مين يونگي، کيم نامجون و کيم سوگجين. به هواداران اين گروه ARMY «آرمي» ميگويد. نوجوانان يا جوانان ميگويند اعضا باعث آرامش و بالا بردن اعتماد به نفسشان شده. باعث شده که از تنهايي در بيايند يا گاهي ديده شده که بعضي آرمي ها ميگويند ما را از افسردگي نجات دادند. شما راجع به اين گروه ها چه فکر مي کنيد؟
يک روز براي بستني خوردن
زهرا مازندراني
يکي از روزهاي داغ تابستان وقتي که مينا از خواب بيدار شد فکر کرد که بايد بره مدرسه و وقتي به ساعت رو ميزش نگاه کرد گفت: «واي نه دير شد»! و کمي با خود فکر کرد و يادش افتاد که امروز بيستمين روز تابستونه. ميتونه خوش بگذرونه و هرکاري که بخواد ميتونه بکنه و خبري از تکليف نيست. ميخواد با دوستاش برن بيرون و سه تايي بستني بخورن. ولي يکدفعه مينا يادش مي افته که کلاس ويالون داره و دير شده و برنامه عوض ميشه و قول ميده که بعدش برن بستني بخورن. و بعد از يک ساعت پيشِ سلنا و فائقه اومد و گفت: «ببخشيد دير شد».
فائقه: «اشکالي نداره! پيش مياد»!
سلنا: «بار آخري باشه که دير ميکني»!
شروع به بستني خوردن کردند که بستني سلنا رو لباسش ريخت و هر سه با هم خنديدن. اي کاش هر روز همينجوري خوش مي گذرونديم.
ريحانه دانش دوست
طنين کلمات در آغوش طبيعت؛ روايتي از دوشنبه هاي شعر در گرگان
انجمن «دوشنبه هاي شعر گرگان»، که بيش از دو سال است با جديت و اشتياق، مسير تعالي ادبي را در قلب شهر گرگان آغاز کرده است، در گامي نو و هدفمند، درهاي دنياي واژگان را به روي نوگلان گشوده است. اين انجمن که تلفيق مهر، هنر و ادبيات است، تحت مديريت و تدريس سرکار خانم «ريحانه دانشدوست»، دورههاي تخصصي «حافظخواني» و «شعر و داستان براي نونهالان» را برپا داشته است تا از همين دوران کودکي، بذرِ عشق به ادبيات در دل کودکان کاشته شود. در اين کلاسهاي منحصربه فرد، هدف تنها آموزش کلمات نيست؛ بلکه بيدار کردنِ قوه خلاقيت، آشنايي با شکوهِ ادبيات کهن و بازسازي پيوندي ديرينه ميان «ادبيات و طبيعت» است. در همين راستا و براي تبديلِ آموزه ها به تجربه، جشنِ اصيل «تيرگان» را در آغوش طبيعت و در کنار جاري شدنِ رودخانه برگزار کردند. در اين جشن، کودکان نه تنها با فلسفه و ريشه هاي اين جشن باستاني ايراني آشنا شدند، بلکه در شادي و خنده و آب بازي، معناي واقعي زندگي و پيوند با زمين را لمس کردند.
در پايان، از اعماق قلب، روزهايي سرشار از شادي، طراوت و شکوفايي را براي تمام کودکان ايرانزمين آرزومنديم؛ تا هر کودکي،در کتابِ زيباي زندگي شعري شيرين باشد.
تولد کتاب ها
دلناز اورسجي
پاييز بود، ساعت شش صبح بود. خوابم نميبرد. تصميم گرفتم کتاب بخوانم. کدوم کتاب؟
«پاستيل هاي بنفش»؟ «بيشعوري»؟ همه آنها را خوانده بودم. بلاتکليفي ديوانه ام کرده بود. ناگهان از کتاب خانه ام يک کتاب افتاد و توي سرم خورد. صداي خاموش... چه کتاب جالبي! همان را برداشتم و شروع به خواندن کردم. ساعت هفت شد. هشت شد. نه شد. تا مادرم در اتاقم را باز کرد و ديد در حالي که کتابي در دستم است، خوابم برده.
يادداشتي روي سينه ام گذاشت و رفت. ساعت ها را تنها در خانه گذراندم تا صدايي وحشتناک از سمت اتاقم شنيدم. دويدم سمت اتاقم و ديدم کلي کتاب از پنجره پرت شده توي اتاقم. باورم نميشد! حالا کلي کتاب نخوانده داشتم.
دوستي مهرشيد و خورشيدخانم
مهرشيد مقصودلو
روزي روزگاري در شهر گرگان دختري بود که مثل خورشيد مي درخشيد. نام اين دختر مهرشيد بود. مهرشيد شب را دوست نداشت. يک روز به خورشيد گفت: «ميشود امروز غروب نکنيد»؟
خورشيد گفت: «من بايد با شما آشنا بشوم تا ببينم چه ميشود»!
خورشيد به مهرشيد گفت: «تو که هستي»؟ مهرشيد گفت: «من همزاد تو هستم، پر از نور و انرژي؛ چون من هم معني اسمم خورشيد است». خورشيد خوشحال شد و گفت: «پس تو دوست من هستي! من يک روز غروب نمي کنم تا تو خوشحال باشي»!
مهرشيد خيلي خوشحال شد و شروع به بازي و شادي کرد. آن روز مهرشيد بالا و پايين مي پريد و خيلي بازي کرد. وقتي که ديد واقعا شب نشده بيشتر از قبل خوشحال شد و باز هم بازي کرد.
تا اينکه کم کم خسته و کلافه شد. چون شب نشده بود که او بتواند استراحت کند. مهرشيد دوباره به خورشيد خانم گفت: «من خيلي خسته شده ام مي شود غروب کني تا من استراحت کنم»؟! خورشيد گفت: «چشم مهرشيد قشنگم ولي حالا فهميدي که هم شب و تاريکي براي انسان لازم است هم نور و روشنايي»!
بعد خورشيد خانم غروب کرد و مهرشيد به خواب ناز رفت.