در ستايش چراغ‌هاي خاموش‌نشدني


یادداشت |

محمد آرياننيا

 

الف: ساعتي پيش از مراسم بزرگداشت پنجاه سال فعاليت کتاب‌فروشي جنگل برگشتم. زمان برگزاري‌اش کي بود؟ اهميت چنداني ندارد و اساساً موضوع اين نوشته هم نيست. آنچه ارزش ثبت دارد، اين است که مي‌توان در گرگان، سر را بالا گرفت، سينه را جلو داد و با صدايي که افتخار در آن موج مي‌زند از نيم قرن ايستادگي يک کتاب‌فروشي سخن گفت. پنجاه سال دوام، فقط يک عدد نيست؛ روايتي است از ايمان به مسيري که کمتر کسي جرأت ادامه دادنش را دارد. دم رفقاي سراي فرهنگ و رسانه گلستان گرم که چنين آييني را سامان دادند.

 

ب: حتي اگر امروز گرد و غبار معيشت روي حقيقت نشسته باشد امّا نمي‌توان ناديده گرفت که ما ايراني‌ها مردماني کتاب‌پرور بوده‌ايم. سرزميني که هزار سال پيش کتابخانه‌هايي چون جندي‌شاپور و ربع رشيدي را برپا کرده، سرزميني که نام‌هايي چون فردوسي، سعدي، حافظ، ابن‌سينا، بيروني، خواجه نصير و ده‌ها چهره ديگر را به جهان معرفي کرده، با کتاب بيگانه نيست. روزگاري نه چندان دور، کتاب در خانه‌ها حرمت داشت، وقف کتاب از بزرگ‌ترين خيرات به شمار مي‌رفت و بازار کتاب‌فروشان از پررونق‌ترين راسته‌هاي شهر بود. اگر امروز ميان درهم‌کشيدگي ابروها و قيمت دلار نسبتي مستقيم شکل گرفته و دغدغه نان، بسياري را از انديشيدن بازداشته است، نبايد فراموش کنيم که اين، تمام هويت ما نيست؛ تنها تصويري از روزگار کنوني ماست.

 

ج: دوست دارم يک آرزو کنم که بر هيچ رده‌سني عيب نيست. در روزگاري که ساختن يک املت بدون رعايت ابتدايي‌ترين اصول بهداشتي مي‌تواند آوازه‌اي سراسري پيدا کند و ميليون‌ها نفر را به تماشاي خود بنشاند، ترجيح مي‌دهم پيش از هر چيز، گرگان را با مردماني به ياد بياورند که براي کتاب احترام قائلند و کتاب‌فروشي‌هايي دارند که بعد از نيم قرن، هنوز چراغشان خاموش نشده است؛ چراغ‌هايي که اگرچه نورشان خيره‌کننده نيست، اما راه را روشن نگه داشته‌اند.

 

د: صاحب کتاب‌فروشي جنگل از خاطره‌اي گفت که هم جالب بود و هم تلخ. از روزي که فرزندانش، خسته از جفاي روزگار، نزد پدر آمدند و گفتند از کتاب نان و آب در نمي‌آيد و بايد به فکر شغل ديگري بود. پدر نيز بي‌هيچ مقاومتي پاسخ داد که اگر خواسته فرزندان باشد، تغيير مسير برايش دشوار مي‌دهد. اما چندي بعد، همان فرزندان، پس از ديدن دلبستگي پدر به قفسه‌ها و کتاب‌هايش، تصميمشان را پس گرفتند و گفتند حاضر نيستند او را از معشوق ديرين جدا کنند. اين روايت، فقط يک خاطره خانوادگي نيست؛ قصه چشم بستن بر تمام آرزوهايي است که در اين روزگار، اسباب بالانشيني عده‌اي شده و شايد با يک تعويض شغل در مغازه‌اي که در جاي بسيار خوب گرگان است، دور از دسترس نباشد. همراهي خانواده قطعاً به اندازه تلاش عاشق، ستودني است.

 

و: ميراث فرهنگي فقط بناهاي تاريخي نيستند؛ گاهي يک کتاب‌فروشي، يک چاپخانه يا حتي يک کتاب‌دار، ارزشمندتر از هر بناي آجري است. شهري که از کتاب‌فروشي‌هايش مراقبت کند، در حقيقت از آينده خودش مراقبت کرده است. يادمان نمي‌رود که تمدن‌ها با تعداد چراغ‌هايي شناخته مي‌شوند که براي دانايي روشن نگه داشته‌اند.

 

و: بگذاريد آرزوي ديگر داشته باشم و بگويم کاش پنجاه سال بعد نيز کسي بتواند براي صدمين سالگرد اين کتاب‌فروشي قلم بزند و همزمان کلي کتاب‌فروشي ديگر در شهرمان باشند که پرچم گرگان را بالاتر ببرند. آخر، شهري که اينگونه معرفي شود احتمالاً ديگر مجبور نيست براي مشهور شدن، به املت‌هايش تکيه کند.

 

روزنامهنگار