کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
تابستان؛ فصل پيدا کردن پرسش ها
آزاده حسيني
تابستان به نيمه رسيده است. گرماي روزها، انجيرها را زودتر از هميشه رسانده و ابرهاي عصر، گاهي نويد باراني کوتاه مي دهند. مدرسه و آزمون ها با همه بي نظمي، سرانجام به پايان رسيده است. پس از شب هاي جام جهاني، حالا عادت شب بيداري ها و جستجو در گوشي با ما مانده است.
شايد بد نباشد ادامه تابستان را به جاي ساعت ها گشت وگذار بيهدف، صرف يک کار کوچک پژوهشي کنيم؛ يا دست کم ياد بگيريم چگونه درست تحقيق کنيم.
تحقيق، فقط کپي کردن چند جمله از اينترنت نيست. پژوهش، با يک «پرسش» آغاز ميشود، نه با يک «پاسخ آماده»!
نخست موضوعي را انتخاب کنيد که واقعاً برايتان جذاب باشد. سپس از چند منبع مختلف اطلاعات جمع آوري کنيد، آن ها را با هم مقايسه کنيد و در پايان، نتيجه را با زبان خودتان بنويسيد.
در روش علمي، اين فرايند را « Research»، «پژوهش» مينامند و نخستين گام آن، طرح يک Question «پرسش» خوب است. گاهي يک پرسش دقيق، ارزشمندتر از ده ها صفحه پاسخ آماده است. اگر به ادبيات علاقه داريد، ميتوانيد درباره ريشه يک واژه، زندگي يک نويسنده، تاريخچه يک ضرب المثل يا معناي يک «بيت» تحقيق کنيد. مهمتر از پيدا کردن پاسخ، آموختن «شيوه پيدا کردن پاسخ» است. شايد پايان اين تابستان، فقط چند صفحه يادداشت در دفترتان باشد؛ اما اگر در اين مدت ياد گرفته باشيد چگونه پرسش بسازيد، منبع معتبر پيدا کنيد و نتيجهگيري کنيد، يکي از مهمترين مهارت هاي دوران دانشآموزي را آموختهايد؛ مهارتي که در همه سال هاي زندگي به کارتان خواهد آمد.
پيشنهاد هفته: صد پرسش بسازيد و بيست تا از بهترين انتخاب خود را براي ما بفرستيد.
تعادل
آتنارادپور
به چهره ام درون آينه نگاه مي کنم. چرا اينقدر تغيير کردم؟ آخرين بار کي از محصولات پوستي استفاده کردم؟
اصلا يادم نمي آيد چه زماني بود. موهاي شلخته و درهمم خيلي بدتر از پوستم بود. کمي عقب تر رفتم. اما چيزي که ديدم از پوست و موهايم بدتر بود. اينقدر در اين مدت قند و چربي مصرف کرده بودم که فکر کنم ده کيلو اضافه وزن پيدا کردم. باشگاه هم که سه ماه است نمي روم. کلافه روي تختم چمباتمه زدم و به سقف خيره شدم. در واقع سقف اتاقم تنها بخشي از اتاقم بود که تميز بود. پوفي کشيدم. سه روز است که نيلوفر مسافرت است. از چند بار تماسم يه دونه را جواب مي دهد. که فقط مي گويد: «بعدا تماس مي گيرم»! الان دو ساعت گذشته و هنوز تماس نگرفته و حوصله ام حسابي سر رفته! در همين افکار بودم که در اتاق باز شد. سرم را برگرداندم و مادرم را ديدم که در چهارچوب در ايستاده و اتاقم را از نظر مي گذراند. با اخم فرياد مي کشد: «اين چه وضع اتاق؟ شبيه بازار شام مي مونه»! خيره به لباس هاي روي زمين ريخته ام مي گويد: «انگار نه انگار تا همين چند وقت پيش اگر لباس هايش روي زمين مي ريخت يه راست داخل ماشين لباسشويي پرتابشان مي کرد. از کجا به کجا رسيدي؟ اصلا درس مي خوني؟ نه! کي با نيلوفر صحبت کنه؟ کي با دوست هاش بره پارک ؟ کي تا ساعت چهار صبح گيم بازي کنه»؟
بعدش هم سرش را با تاسف تکان داد و درب اتاقم را بست و رفت. به اين فکر کردم که از کي اينطوري شدم؟ از وقتي که مدرسه ام را عوض کردم؟ نمي دانم هر طور که بود، تغيير کرده بودم. بايد مي رفتم مطب دکتر صادقي و يه جلسه مشاوره حسابي برگزار مي کرديم. مثل هميشه که حالم بد مي شد مي رفتم پيش دکتر. من و دکتر مثل دو دوست واقعي همه موارد رو با هم بررسي مي کرديم. و در نهايت من راه حلي براي مشکلاتم پيدا مي کردم. براي همين هم به مادرم گفتم با دکتر تماس بگيرد و برايم وقت بگيرد. مادرم با دکتر تماس گرفت و او گفته بود که امروز وقت خالي دارد. با خوشحالي لباس هايم را پوشيدم و پدرم مرا به مطب دکتر رساند. وارد که شدم متوجه تغيرات شدم. دکتر چند تابلوي جديد روي ديوار نصب کرده بود و دکوراسيون را حسابي تغيير داده بود در همين افکار بودم که از پشت سرم صدايي آشنا شنيدم: «کجايي دختر؟ پنج ساعت است دارم صدات مي کنم». خنده ام گرفت و گفتم: «ببخشيد خانم دکتر»! همديگه را بغل کرديم و سلام و احوالپرسي کرديم. من غمگين گفتم: «خيلي دلم براتون تنگ شده بود». دکتر بي توجه به حرفم چشمانش را ريز کرد و هيني کشيد وگفت: «موهايت را رنگ کردي»؟
با شرمندگي سرم را پايين انداختم. خجالت زده گفتم: «بله، البته رنگ دائمي نيست و با چند بار حمام مي رود». متعجب پرسيد: «توکه اصلا از اين کارا بلد نبودي»!
جلوتر آمد و گفت: «تپل هم که شدي»! خنديدم: «متاسفانه»! -«خيلي خب بيا بريم داخل اتاق من. وارد اتاق دکتر شديم و هر دو روي صندلي نشستيم. دکتر روبه رويم نشسته بود و مشتاقانه نگاهم مي کرد. صحبتش شروع شد: «خب سودا خانم يه پنج شش ماهي مي شه که نديدمتون! دلم خيلي برات تنگ شده بود ولي خوشحال بودم که مشکلي برات پيش نيومده تا اينکه امروز مامانتون زنگ زد و براتون وقت رزرو کرد. مشکلت چيه عزيزم؟ امتحان ها بهت فشار آورده»؟
با لبخند غمگيني گفتم: «نه امتحان ها که تموم شد. دکتر خوشحال گفت: «مطمئنا نمره هات بيست ديگه؟ مگه نه»؟! با غصه گفتم: «خيلي وقته بيست نگرفتم. خب راستش نمي دونم مشکل از کجاست.ولي چند وقتي مي شه که مثل قبلم نيستم. حدود سه چهار ماه مي شه که نه درس و مدرسه برام اهميتي دارند، نه خودم! مي بينيد چقدر اضافه وزن پيدا کردم؟ پوست و موهام نابود شده. و اتاقم به قول مادرم شبيه بازار شام شده. ديگه مثل قبل مايه افتخار خانواده نيستم». دکتر آرام گفت: «سه چهار ماه پيش اتفاق مهم يا بدي در زندگيت رخ داده؟ يا آدم جديدي وارد زندگيت شده»؟
سريعا گفتم: «بله يه دوست خيلي خوب پيدا کردم»! دکتر گفت: «در موردش توضيح بده»؟ خنديدم و گفتم: «دختر خوش خنده و شوخي ست و همينطور خيلي تپله و از ورزش کردن متنفر است. رنگ موهايش هم ياسي است البته تازه موهاش رو رنگ کرده . گيمر فوق العاده اي است. از درس خواندن خوشش نمي آيد. در مدرسه با هم همکلاسي هستيم. هر شب با هم گيم بازي مي کنيم و صبح ها مي ريم پارک، عصرها هم يا او به خانه من مي آيد يا من پيش او مي روم. با هم فيلم هاي ترسناک مي بينيم. آشپزي مي کنيم يا با هم صحبت مي کنيم». دکتر متفکرانه پرسيد: «وضع خانوادگي اش چطور است؟ خوب درس مي خواند»؟ لحظه اي دلم به حال نيلوفر سوخت و گفتم: «پدر و مادرش از هم جدا شدند و از بچگي دعواهاي شديد خانوادگي شديد رو ديده و تجربه کرده. الان هم با مادرش زندگي مي کنه! يه سري وقتا بيش از حد عصباني ميشه! با يک شخصي هم ارتباط عاطفي دارد. ولي اگر همه اين ها را فاکتور بگيريم، دوست بدي نيست»!
دکتر پس از مکثي بلند گفت: «من از صحبت هات نتيجه مي گيرم که نيلوفر حسابي رويت تاثير گذاشته! براي اينکه شما با شخصي ارتباط گرفتي که موهايش را رنگ مي کرده و اضافه وزن داشته مطمئنا وضعيت تحصيلي خوبي نداشته شما در اين سه ماه هم موهايت را رنگ کردي و هم تپل شدي هم افت تحصيلي داشتي»!
ناراحت شدم و گفتم: «بله درست مي گوييد دکتر ولي من در کنار نيلوفر حس خوبي را تجربه کردم»! دکتر با خنده گفت: «نگفتم که کنارش حس بدي را تجربه کردي! گاهي در زندگي با انسان هايي روبه رو مي شويم که کنارشان حال خوبي داريم اما اگر پيش از حد بهشان نزديک شويم انگار که به آتش نزديک شديم و مي سوزيم. نه اين که انسان هاي بدي باشند، اينطور نيست. اما تاثيرات بدي خواهند داشت».
غمزده مي گويم: «الان که سه روز است به مسافرت رفته و هيچ صحبتي با هم نداشتيم و حال من بابت اين موضوع خيلي بد شده. دکتر ازم نخواهيد که ارتباطم با نيلوفر را قطع کنم»!
دکتر با لحن بامزه اي گفت: «نترس شکست عشقي نمي خوري لازم نيست ارتباطت را قطع کني»! پقي زدم زير خنده و هرچي غم بود، يادم رفت. دکتر هميشه با طنز پردازي هايش حالم را خوب مي کرد. مستاصل پرسيدم: «پس بايد چه کار کنم»؟
-«بايد متعادل رفتار کني! دوستي خوب است اما به اندازه، هر موقع که حالت خوب بود و نياز به تفريح داشتي در کنار دوستت اوقات خوبي را سپري کن! ولي اگر شرايط نداشتي يا زمان رسيدن به درست يا مهارت هاي ديگر بود به کارهايت برس! من مخالف خوشگذراني نيستم؛ اما هرکاري به وقتش درس خواندن بيش از حد و وسواس فکري هم اصلا خوب نيست، باعث مي شود زده بشي. کلا اغراق در هرکاري درست نيست عزيز دلم! نه به اينکه کلا در حال درس و خوندن و مرتب کردن اتاقت بودي و مي گفتي من دوست ندارم درگير دوست و خوشگذراني و اينطور چيزها شوم؛ نه به الان که به هيچ کدام از کارهايت نمي رسي. نه به آن شوري شور؛ نه به اين بي نمکي!
علاقه شديد به رفاقت و دوستي در سنين نوجواني موضوع طبيعي است. اما از تو مي خواهم که وابسته دوستانت نباشي! کنارشان تفريح کن و آن ها را ميازار! اما درگير مشکلاتشان نشو! اگر مي تواني تاثير مثبت برايشان داشته باشي، داشته باش! اما تاثير منفي از آنها نگير»! با صداي زنگ موبايل از صندلي بلند مي شوم، موبايلم را برداشتم. جواب پدرم را مي دهم. پدرم پس از سلام و احوالپرسي، گفت: «اگر کارت تمام شده بيا من دم درب مطب منتظرت هستم»! گفتم: «بله کارم تمام شده»! پدرم بلافاصله گفت: «پس بدو بيا»! گفتم: «چشم»! و خداحافظي کردم. به چشمان دکتر نگاه کردم، لبخندي زدم و گفتم: «ممنونم که هميشه به من کمک مي کنيد. اميدوارم بتونم يه روزي براتون جبران کنم»! دکتر خندان گفت: «حالت خوب باشه برام جبران مي شود. مواظب خودت باش»! بعدش هم به سمتم آمد و بغلم کرد و از هم خداحافظي کرديم.
به سمت ماشين رفتم. درب ماشين را باز کردم و نشستم با صداي بلندي به پدرم سلام کردم. جواب سلامم رو داد و گفت: «نتيجه چي شد خوشگل خانم»؟!
اميدوار گفتم: «نتيجه اش را فردا مي بينيد»! پدرم خنديد و گفت: «فکر نکنم»!
خنده ام گرفت و فکر کردم به آدم متعادلي که قرار است باشم: «نه شور نه بي نمک»!
تابستان
زهرا شاه دادي
تابستان خود را چگونه گذراندهايد؟! اين موضوع برميگردد به دوراني که پدر مادرهامون به مدرسه ميرفتند، اولين زنگ انشايي که پدر و مادر هامون داشتند، انشايي با اين موضوع مي نوشتند. حالا من ميخواهم بگويم تابستان امسال خودم را چگونه گذرانده ام.
من چندين ساله که کلاس زبان ميرم. هم براي اينکه روي زبان انگليسي مسلط بشوم و هم با تحقيقاتي درمورد شغل آينده ام و انتخاب رشته اي که ميخواهم انجام بدهم، کلاس زبان بسيار برايم مهم هست. در کنار کلاس زبان علاقه داشتم با فضاي رشته تجربي و بيمارستان آشنا بشوم. به همين دليل به کلاس هاي تزريقات، کلاس تکنسين داروخونه و... رفتم، بعد از مدرک گرفتن، ضمن آشنايي با فضاي بيمارستان، براي کارآموزي به درمانگاه رفتم. در آنجا شغل دندان پزشکي توجه منو به خودش جلب کرد، دوست داشتم تجربه اي از دندان پزشکي هم داشته باشم، و حالا در کنار کارآموزي، تزريقات دندان پزشکي هم ياد ميگيرم. اسم هاي وسايل دندان پزشکي برايم خيلي جالب است.
روزي در درمانگاه براي استراحت نشسته بودم به فکر فرو رفتم، فکر اينکه الان بيشتر هم سن و سال هاي من در تفريح و خوشگذراني هايي که در سن نوجواني انجام ميدهند، مشغولند. اما من براي رسيدن به آرزوي بزرگم يعني تکنسين اتاق عمل در حال تلاش هستم. درسته گاهي دلم ميخواد من هم جاي آنان باشم و تفريحاتم مانند آنان بيشتر باشد، اما آن آروزي بزرگ مهمتر است، چندين سال بعد که به اين روزها فکر ميکنم ميفهمم که اين همه صبح زود بيدار شدن ها، شب ها زود خوابيدن ها، گاهي خسته بودن ها و... چقدر روي زندگي و آينده من تاثير دارد.
تابستان من اين گونه مي گذرد؛ همينقدر سخت اما دلنشين!
شهري که چيزي را فراموش کرده بود
طناز شهيدي پور
بعضي رازها گم نميشوند. فقط منتظر آدمِ درست ميمانند. هيچکس دقيقاً نميدانست مهر از چند سال قدمت دارد. قديميترهاي شهر ميگفتند خيابانهايش آنقدر بازسازي شده اند که ديگر هيچ کس نميتواند بگويد اولين سنگ اين شهر کجا گذاشته شده است. اما يک چيز را همه ميدانستند. در مهراز، سؤال پرسيدن رسم نبود. اگر از پيرمرد نانوا درباره ساختمان متروک آخر کوچه مي پرسيدي، فقط لبخند ميزد. اگر از کتابدار مي پرسيدي چرا بعضي قفسه هاي کتابخانه هميشه قفلند، آرام ميگفت: «هر کتابي، خواننده خودش را انتخاب ميکند»! و اگر کسي درباره گذشته شهر کنجکاوي ميکرد. سکوت، تنها جوابي بود که ميشنيد. طناز هيچوقت به اين سکوت عادت نکرده بود.
از وقتي يادش ميآمد، بيشتر از جواب ها، سؤال ها برايش جذاب بودند.
وقتي بچه بود، اسباب بازيهايش را باز ميکرد تا بفهمد چطور کار ميکنند.
بعدتر، ساعت قديمي خانه را از هم باز کرد؛ نه براي خراب کردنش، فقط براي اينکه راز حرکت عقربههايش را کشف کند. مادرش هميشه با خنده ميگفت: «تو يه روز از روي کنجکاوي کل دنيا رو باز ميکني»! و طناز فقط لبخند ميزد. شايد حق با او بود. بعد از ظهر آرامي بود. باد، برگ هاي زرد را روي سنگفرش کوچه ميلغزاند و نور خورشيد از ميان شاخه هاي درختان قديمي، لکه هاي روشن روي زمين ميساخت.
طناز طبق عادت هميشگي اش، از مسير کتابخانه به خانه برميگشت. کتابخانه مهراز را بيشتر از هر جاي ديگري دوست داشت. نه فقط به خاطر کتاب هايش؛ بلکه به خاطر حس عجيبي که آن ساختمان قديمي به آدم ميداد. انگار هر قفسه، هر پنجره و هر ديوار، چيزي را ميدانست که هيچوقت به زبان نميآورد. درست وقتي از کنار ديوار جنوبي کتابخانه رد ميشد، چشمش به چيزي افتاد. تکه اي کاغذ، ميان شکاف آجرهاي قديمي گير کرده بود. نه آنقدر بزرگ بود که از دور ديده شود و نه آنقدر کوچک که اتفاقي به آن توجه نکني! انگار کسي آن را دقيقاً همانجا گذاشته بود، براي کسي که خوب نگاه ميکند. طناز اطرافش را نگاه کرد. کوچه خالي بود. کاغذ را بيرون کشيد. زردرنگ، ضخيم و قديمي بود؛ انگار سالها از عمرش ميگذشت. روي آن فقط يک جمله نوشته شده بود. نه امضا داشت؛ نه تاريخ؛ نه نامي از فرستنده! فقط اين جمله: «بعضي کتاب ها گم نميشوند... پنهان ميشوند»! طناز چند بار آن را خواند. بعد برگه را پشت و رو کرد. پشت کاغذ، با جوهري کمرنگ، فقط يک علامت ديده ميشد، علامتي که هيچ شباهتي به هيچ حرف يا عددي نداشت. همان لحظه، صداي ورق خوردن کتابي از داخل کتابخانه به گوش رسيد. کتابخانه بايد خالي ميبود. کتابدار ده دقيقه قبل در را قفل کرده بود. طناز آرام سرش را بالا آورد. پشت يکي از پنجره هاي غبار گرفته، سايه کسي ديده ميشد. اما درست در همان لحظه که پلک زد....سايه ناپديد شد.
بازآفريني حکايت پنج، باب چهارم کتاب گلستان سعدي
اسرا سقايي
روزي از روزگاران در جنگل هميشه سبز شيري در گوشه اي از بوته هاي بلند پنهان شده بود. گويا منتظر طعمه اي لذيذ براي شکارش بود. اما هيچکس نميداند که شير چه حيواني براي امروزش ميخواهد.
در اين بين گربه اي خاکستري رنگ به نام تيلا که تنها در آن جنگل بزرگ و سبز بود، داشت از آنجا رد ميشد و گفت: «شير! مثلا سلطان جنگل لقب توست براي چي قايم ميشوي؟ خيلي ترسو هستي»!
شير در جوابش سکوت کرد. گربه ادامه داد: «درست است بايد هم ساکت باشي تو! فقط سخن اين را ميگويي که قوي هستي! اگر قوي بودي که مانند موشي در تله گربه افتاده، پنهان نميشدي»!
شير صحبت را از گربه گرفت و گفت: «تيلا! اگر من قوي نبودم که به جاي من فيل را انتخاب ميکردند؛ ولي من سلطان جنگلم»!
گربه گفت: «اگر ميگويي قوي هستي ثابت کن! برو جلو و منتظر طعمه باش»! شير در جوابش گفت: «موجودات عاقل اول فکر ميکنند و دوم به فکر عاقبت کار هستند و سوم بهترين انتخاب را ميکنند. اگر من ميخواستم به حرف همچين حيوانات جاهلي گوش کنم که منم بايد مرکبي ساده و بدون خطر ميشدم».
گربه از اين حرف تعجب زده شد و به راه خود ادامه داد.
شادي
مريم ابراهيمي
زندگي پريدن در رود روان
بي پروا رقصيدن در کوي هراس
بي عيش و نوش در ساعت ترديد
بي شک زندگي در هُرم تماس
*
نترس گر بيفتد بر زمين شيشه عمر
نگهدارش خداي آن غزال است
نباشد زشتي بر در و ديوار هستي
که نقاشش خداوند جمال است
*
بيا و تازه شو با اهل دنيا
که شور عشق در عمر پيداست
که با هرشادي و عيش و مسرت
زوال پادشاهي غم هويداست
تکه گمشده جورچين
سيده فاطيما عقيلي
مدت ها بود که روزها تيره و تار مي گذشتند. چيزي در زندگي تغيير نکرده بود؛ همان خيابان، همان آدم ها، همان پنجره هايي که هر صبح رو به آسماني خاکستري رنگ باز ميشد. اما انگار تکه اي از جورچين احساسات گم شده بود! گويي در عمقي از خاموشي بليعده شده باشد. شايد هم شادي! چيزي به اسم شادي ديگر در وجودمان تنيده نبود. آدم ها هنوز به ندرت مي خنديدند، اما خنده هايشان بيشتر شبيه عادتي قديمي بود تا انعکاس يک حس واقعي! گفت وگوها ادامه داشت، موسيقي نواخته ميشد و فنجان هاي قهوه هر روز لبريز ميشدند؛ با اين حال، انگار روح زندگي ميان شتاب روزمره جا مانده بود!
بازآفريني حکايت پنج
باب چهارم گلستان سعدي
آيلين اميري
چند روز پيش که در حال عبور از خيابان بودم صحبت چند فرد نظرم را جلب کرد. اول راننده و مسافري را ديدم که راننده با عصبانيت با مسافر صحبت ميکرد و ادعا داشت که مسيري که ميرود درست است و مسافر تلاش ميکرد که او را قانع کند که مسير غلط است. بعد از آن با يک فروشنده و مشتري مواجه شدم. مشتري سعي داشت به فروشنده بگويد که جنس هايش طبق انتظار او نيستند. اما فروشنده هيچ پاسخي نميداد و سعي نميکرد که حرف مشتري را انکار کند و البته حرف او را تاييد هم نميکرد. دقايقي گذشت بحث فروشنده و مشتري تمام شده بود، اما مسافر و راننده هنوز در حال بحث بودند. مسافر در حال گفتن حقيقت بود و نميشد حرفش را انکار کرد؛ اما راننده هيچ جوره حرف او را قبول نميکرد. کمي فکر کردم، با ديدن اين بحث ها به اين نتيجه رسيدم که وقتي يک انسان سعي ميکند با ديگري بحث کند؛ آدم هر چقدر هم تلاش کند نميتواند نظر او را عوض کند! و با صحبت کردن فقط سطح خود را پايين مي آورد. ميتوان اينگونه گفت که دو انسان را ميتوان زماني که با هم صحبت مي کنند، شناخت. آن فردي که عاقل و دانا است و سعي نميکند دعوايي راه بياندازد. و يا آن فردِ نادان که به دنبال بحث است. بنابراين دو انسان دانا هيچوقت با يکديگر بحث نمي کنند؛ زيرا هر يک دليل کار خود را مي دانند.