دوم مرداد، روز مرگ احمد شاملو بود سنگِ احمد


یادداشت ادبی |

هادي راشد

 

 

‎پنج انگشت به شکل برج دعا بر گور

‎ ...حالا تو را بهتر مي‌خوانم ...

‎مي‌انديشد احمد در خاک

‎يدالله رويايي، هفتاد سنگ قبر

 

يکي از الگوهاي بارها پديدارشده در تاريخ ايرانِ هم‌روزگار، سازوکار کنار گذاشتن و واکنش به آن بوده است. محمدجواد ظريف چند سال پيش با نگاه به هم‌اين سازوکار گفت: يک جريان سياسي «در سال 1378 رفت به سراغ حذف؛ ... اينجا ديگر قواعد رئاليستي حاکم است، وقتي شما بقاي طرفي را تهديد مي‌کنيد، آن هم مي‌آيد بقاي شما را تهديد مي‌کند.» اين‌جا سخن درباره‌ي درستي برداشت از کار آن جريان سياسي نيست. سخن ظريف به کنش‌واکنشي بازمي‌گشت که در گستره‌ي سياسي بسيار شناخته است. در دهه‌ي 1360، گروه‌ها و بسياري از کساني که برنامه‌ي کنار گذاشتن را دنبال مي‌کردند، يا از آن خرسند بودند، کنار گذاشته شدند. کاظم شريعت‌مداري در جاي‌گاه مرجع تقليد، يکي از کساني بود که شايد تنها به بهانه‌ي خرسندي از کنار گذاشتن ديگري از گستره‌ي سياسي بيرون گذاشته شد. مهدي بازرگان با نپذيرفتن خواست رجوي براي پيوستن به اين برنامه، ماند و نهضت آزادي را به دهه‌ي ديگر رساند. شاملو نيز در گير و دار دهه‌ي 1360 از پذيرش درخواست سازمان مجاهدين خلق خودداري کرد، تا در هم‌آن خانه‌اي بماند که چراغ‌اش آن‌جا مي‌سوخت.

برخي کارها و سخنان شاملو، پاسخي است به اين پرسش که چرا او توانست در ايران بماند؟ او در سال 1358 به دنبال بازداشت محمدرضا سعادتي، زيرِ درخواستي نام‌نويسي کرد که خواهان آزادي او شده بود (سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام2؛ صـ444). در گرماگرم برکناري بني‌صدر از فرماندهي کل قوا نيز، نام شاملو را هم‌راه با 60 تن از نويسندگان ديگر بازمي‌يابيم که مي‌گويند «به موج تازه سرکوب تسليم نشويم» (هم‌آن، صـ551). اما به دنبال برخورد با بخش روابط سازمان، شاخه‌اي که «وظيفهء ايجاد ارتباط با شخصيت‌ها، گروه‌ها و احزاب، و سفارتخانه‌هاي خارجي را بر عهده داشت»، آشکار شد که آنان در هم‌راه کردن شاملو (براي سرودن شعري ويژه‌ي کشتگان سازمان) و مهندس بازرگان (براي پشتي‌باني از شوراي مقاومت) ناکام مانده بودند (هم‌آن، 695).

شاملو با کنار کشيدن از کش‌مکش‌هاي سياسي توانست در ايران بماند، اما تا سال‌ها نتوانست سروده‌هاي خود را چاپ کند. او در هم‌آن ترانه‌هاي کوچک غربت (1359) نشان داده بود که از چشم‌انداز بهمن 1357 ناخرسند است. واژگان و سازه‌هاي‌ شعريِ دفتر مدايح بي‌صله (سروده‌هاي تا 1369) ناخشنودي شاعر را بيش‌تر آشکار مي‌کرد. در اين دفتر، شاعر آن زبان لغزان و پراستعاره را کنار نهاده بود، تا نشانگان زبان آينه‌اي و رو ـ‌درـ رو را در شعر خود به کار اندازد:

جهان اگر زيباست

 مجيزِ حضور مرا مي‎گويد.ـ

 ابلها مردا

 عدوي تو نيستم من

انکار تو اَم

شاملو به آزردگي دريافته بود که جست‌وجو راه به جايي نمي‌برد:

ميانِ کتاب‌ها گشتم

ميانِ روزنامه‌هاي پوسيده‌يِ پُرغبار،

در خاطراتِ خويش

در حافظه‌يي که ديگر مدد نمي‌کند

 خود را جُستم و فردا را

‎(ميان کتاب‌ها ...)

گويي از اين‌که، پس از سال‌ها شاعري، تنها جست‌وجوگر بود، نه «جست‌وجو شونده» ناخشنود بود. بر زمينه‌ي هم‌اين جست‌وجوگري‌ها سرانجام لب به سخن گشود، و در سخن‌راني برکلي (1990) درباره‌ي نگراني‌هاي خود از آينده‌ گفت. سال 1368 به سر رسيده بود. بيش از يک سال مي‌گذشت که جنگ هشت ساله پايان يافته بود. رهبري انقلابِ بهمن درگذشته، و رهبريِ ديگري جاي‌گزين شده بود. بر زمينه‌ي اين رخ‌دادها شاعر به بازگويي ديدگاه‌هاي خود روي آورد. در هم‌آن سخن‌راني او نداشتن «حافظه‌ي تاريخي» را پيش کشيد که پس از آن به سازه‌اي پر کاربرد در زبان فارسي درآمد. ‏ شاملو در سخن‌راني برکلي، راهي مارپيچ برگزيد: «خيال دارم ... از جاهاي ديگر شروع کنم و به جاي ديگري برسم» (نگراني‌هاي من، صـ11). نخست از به‌هم رسيدن مهرگان و جشن پيروزي کاوه بر ضحاک سخن گفت، آن‌گاه ريشه‌هاي مهرگان را کاويد. از بازتاب ميترا در مسيح گفت، تا رسيد به برديا و گئومات، و کار يک‌سره‌کننده‌ي داريوش. او مي‌توانست همه‌ي سخن را به کوتاهي بگويد، پس چرا راهي سخت برگزيد؟ آيا چنين مي‌پنداشت که اگر سنگيني سخن را بر دريافتي «شايد موجه» درباره‌ي برديا و گئومات فرود آورد، هسته‌ي سخن‌اش از پوسته‌ي نشانگان پوشيده‌ي گفتار بيرون مي‌زند، و خواننده را به «دلالت»هاي پنهان راهنمايي مي‌کند؟

 پس از پراکنده شدن سخن شاملو، خيزها و پرخاش‌هاي گسترده‌اي به سوي او برخاست، چنان‌که هسته‌ي سخنان او را در خود فرو برد. شاملو در فرازي از آن راه مارپيچ، درباره‌ي فردوسي هم سخني به ميان آورده بود. او گفت، «در شاه‌نامه فقط ضحاک است که فرّ شاهنشهي ندارد»، و از اين داده، به آن‌جا رسيد که «پس، از [ميان] توده‌ي مردم برخاسته» بود (نگراني‌هاي من، صـ35). گفته بود فردوسي در بخش پادشاهي ضحاک، بي‌آن که از کارهاي او سخني بگويد، او را فروکوبيد. اما هنگامي که به بخش پادشاهي فريدون مي‌رسيم، تازه در مي‌يابيم که چرا اين کار را کرده است. ضحاک شالوده‌ي ساختمان فرازين ـ فرودين جامعه را فروريخته بود (نگراني‌هاي من، صـ29ـ31).

در برابرِ شاعر، برآشفتند که «تو» فردوسي را کسي خواندي که گويي روايت ملي را زير و رو کرده است. اما شاملو در آغاز اين فراز گفته بود: «پردازندگان اسطوره»، يا «ضبط‌کنندة اسطوره» و به گونه‌اي ويژه‌تر يادآوري کرد: «خواه فردوسي، خواه مصنف خداي‌نامک که مأخذ شاه‌نامه بوده» (صـ28). برخي پژوهش‌گران مانند مهرداد بهار باوري نداشتند که «اين ساخت شاهنامة فعلي ما متعلق به عصر قبل از فردوسي باشد»، يعني، مي‌پندارند «انتخاب فردوسي است از ميان قصه‌هاي موجود» (گفت‌وشنود با گلشيري، صـ91). مي‌دانيم گردآورندگان گزارش‌هاي حماسه ملي، در کار خود درنگ و موشکافي مي‌کردند. نشانه‌هاي اين درنگ در کار محمد جرير طبري، نويسنده‌ي گم‌نامِ تاريخ سيستان، و ديگران هويدا است. اما فردوسي گويي چشم خود را به روي تنشي که شاملو برجسته کرد، بسته بود. شاملو با برجسته کردن اين دوگانگي در شاه‌نامه، به آن‌جا رسيد که فردوسي «آگاهانه» تاريخ اسطوره‌اي را در پاي سوداهاي طبقاتي چيره‌ي روزگار خود به کشتن داده است. مي‌توانست بگويد فردوسي بي‌آن‌که به سنجش بپردازد، دو داستان ناهم‌خوان درباره‌ي ضحاک را به درون شاه‌نامه آورد. اما او فردوسي را «پذيرا» و به ناگزير «آگاه» از اين «دوگانگي» خواند. آگاه خواندن فردوسي از اين دوگانگي، بسياري از «استادان شاخ‌پشمي» را (به گفته‌ي خود شاملو) برانگيخت، تا رگ‌بار پرخاش به سوي شاعر بپراکنند. شالوده‌ي سخن شاملو، اما، چيز ديگري بود.

 او مي‌خواست بگويد در بزن‌گاه‌هاي تاريخي، هميشه با جنگ طبقه روبه‌رو مي‌شويم، يک رده مي‌کوشد جاي‌گاه لرزان خود را سفت کند. پس به دست‌کاري در آهنگِ جابه‌جايي مي‌پردازد. شاملو چه چيزهايي ديده يا شنيده بود که به اين سخنان راه‌نمايي شد؟ آيا کساني از بيرون شاملو را به گفتن چنين سخناني برانگيخته بودند؟! رخ‌دادهاي پس از آن نشان داد که در سال 1368، جمهوري اسلامي شتابان از يک تنش جانشيني، گذر کرده بود. آيا نوک پيکان سخنان شاملو به اين رخ‌داد برمي‌گشت؟

 يکي از خرده‌سنجانِ پي‌گير شاملو، محمدرضا شفيعي کدکني (زاده‌ي کدکن، تربت حيدريه، 1317) بود. او هر چند در روزگار زندگاني شاملو، هرگز نخواست رو در روي شاعر بايستد، اما موتور خرده‌سنجي‌ها را راه مي‌انداخت. نامه‌ي سربسته‌ي او که پس از مرگ شاملو به چاپ رسيد، چند و چون بسياري از خرده‌سنجي‌هاي او را آشکار مي‌کند. خرده‌سنجي‌هاي اين گروه که از سوي دانش‌کده‌ي ادبيات، پشتي‌باني مي‌شد، لايه‌ي تيره‌اي بر هسته‌ي سخنان شاملو کشيد، چنان که در گستره‌ي همگاني، خوانندگانِ کم‌تري توانستند بن‌مايه‌ي نگراني‌هاي شاعر و زمينه‌هاي بازگويي آن را به درستي دريابند.

 با اين همه، جمهوري اسلامي در برابر شاملو، برخوردي آميخته با شکيبايي در پيش گرفت. دست‌يار رئيس جمهور و وزير فرهنگ و ارشاد سال‌هاي آينده در آن روزها نوشت: «شاملو شاعري بزرگ است، البته سرگشته‌اي بزرگ.» (گزند باد، صـ17) اما دفترهاي تازه‌ي شعر او تا خرداد 1376 و اندکي بيش‌تر از چاپ بازماندند. رسانه‌ها به روي او باز نبودند. شاملو پذيرفته بود تاوان انديشيدن به آن يکه سخني که در ميانه نبود، فرورفتن در خاموشي و ديده نشدن است. اين روند پس از مرگ، اما، دگرگون شد.

 

● در پويه‌ي زبان فارسي‌

گزيده‌ي يادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبيات