کشاکش شاعر و ساقي در شعر حافظ به‌هم تاختن يا ساختن در برابر اندوه


یادداشت |

  هادي راشد

 

 

 

‌اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد

‌من و ساقي به هم سازيم و بن‌يادش براندازيم

اين بيت در غزلي به شماره‌ي 374 (ويرايش قزويني: من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم)، يا 367 (ويرايش خانلري: من و ساقي به هم تازيم و ...) ديوان حافظ ديده مي‌شود. همه‌ي ويراستاران ديوان حافظ بر سر نويسه‌ي «به هم تازيم»، يا «به هم سازيم» در اين بيت، با يک‌ديگر هم‌داستان نيستند. در برخورد با اين ناهم‌داستاني به چالش برگزيدن نويسه‌ي برتر از ميان کاربردهاي ديگر مي‌رسيم. قزويني يادآوري کرده است که دست‌نويس‌هاي «خ»، «س» و «سودي»، نويسه‌ي «بهم تازيم» را برگزيده‌اند، اما «ساير نسخ: بهم سازيم.»

      بر پايه‌ي آگاهي خانلري، دست‌نويس «ح» (سال 821، در دست اصغر مهدوي)، نويسه‌ي «بهم سازيم» را به ياد سپرده است. به نوشته‌ي خانلري، در اين دست‌نويس، سروده‌هاي نزديک به بيست شاعر سده‌هاي هفتم و هشتم گردآوري شده است، و سپس ديوان حافظ آغاز مي‌شود. ديگر دست‌نويس‌هاي پايه‌ي قزويني و خانلري، با نويسه‌هايي مانند «بدو تازيم»، «درو تازيم»، «برو تازيم»، نشان مي‌دهد که در گروه «... تازيم»، با يک خوانش جا افتاده روبه‌رو نيستيم.

     مسعود فرزاد، نويسه‌ي «بر او تازيم» را برگزيده است، از ديد او «همه نسخه بدل‌ها غلط و مردود است» (حافظ، صحت کلمات2، صـ996). جلالي نائيني نيز به راه او رفته است: «برو تازيم.» سليم نيساري، «بهم سازيم» را نويسه‌ي درست يافته است (دفتر دگرسانيها، صـ1245). شاملو نيز در ويرايش 1336 و سپس ويرايش ديگر، نويسه‌ي «به هم سازيم» را برگزيده است.

     در جايي که دست‌نويس‌هاي برگزيده چند رده‌ي واژگاني را پيش‌نهاد مي‌کنند، سنجه‌ي گزينش يک کاربرد از ميان کاربردهاي ديگر چيست؟ برخي ويراستاران مي‌گويند: «هرچه دست‌نويس پايه نوشته باشد»، آنان دست‌نويس پايه را با چند اما و اگر، هم‌آن دست‌نويس کهن‌تر مي‌دانند. قزويني در اين‌جا به اين روش پاي‌بند بود، برخي ديگر مي‌کوشند هم‌آهنگ‌ترين گزينه‌ را از ميان دست‌نويس پايه و پسند زباني خود برگزينند (مسعود فرزاد از اين ديدگاه، «بر او تازيم» را برگزيده است). روش ديگر، ويرايش بر پايه‌ي هم‌آهنگي ميان ساختار زباني، بافت فرهنگي و مايگان بن‌يادي سخن شاعر است. با يادآوري کشاکش شاعر و ساقي در ديوان حافظ مي‌کوشم نشان دهم به سادگي نمي‌توان بر کار ويراستاراني که در گزينش يک واژه به دست‌نويس پايه و مايگان بن‌يادي شعر نگريسته‌اند، خرده گرفت. چنين خرده‌گيري‌هايي، بيش‌تر از گونه‌ي ستيزِ ميداني (درون گستره‌ي ادبيات) است، و با سنجه‌هاي علمي سازگاري ندارد.

کاربرد پر بس‌آمد، کاربرد نو

آن‌جا که دست‌نويس‌هاي پايه، چند کاربرد را بازنمايي مي‌کنند، ويراستاران امروز خود را با چالشِ «کدام است نويسه‌ي برگزيده؟» روبه‌رو مي‌يابند. کدام کاربرد به گزينش شاعر نزديک‌تر است؟ پافشاري بر دست‌نويس کهن‌تر، اين گمان را ناديده مي‌گيرد که چه بسا دست‌نويس‌هاي ديگر و تازه‌تر (20 سال، 50 سال، 100 سال، نه ديگر 300 سال) از روي دست‌نويس کهن‌تري نوشته شده باشد. هم‌چنين، کنار گذاشتن يک کاربرد (از يک دست‌نويس) با اين دست‌آويز که در دست‌نويس‌هاي ديگر يا کهن‌تر نيامده، و در نوشته‌هاي پيشينيان و هم‌روزگاران نيز به کار نرفته، پذيرفتني نيست. اين نگرش بر گزاره‌اي استوار است که خوش‌نويسان هميشه از رونوشت پي‌روي مي‌کرده‌اند. مي‌دانيم خوش‌نويسان از دانش ميانه‌اي برخوردار بودند و در کار رونويسي از آن بهره مي‌گرفتند. با هم‌اين چالش، آشکارا در برخورد با نويسه‌ي پرآوازه‌ي سعدي، «اعضاي يک‌ديگر/ يک‌پيکر» روبه‌رو مي‌شويم. زيرا کاربرد نو، چه بسا چون از ديد خوش‌نويسان شناخته نبود، کنار گذاشته مي‌شد.

   در رويارويي با چنين دشواري‌هايي، نگاه به بافت فرهنگي و مايگان دروني شعرهاي شاعر، راه‌گشا است. نگرش به کشاکش شاعر و ساقي در شعر حافظ، يکي از روش‌هايي است که نشان مي‌دهد هر يک از گزينه‌هاي «تازيم» يا «سازيم» در دست‌نويس‌ها تا چه اندازه مي‌تواند با بافت چندلايه‌ي سخن حافظ سازگار باشد.

شاعر و ساقي

بهاءالدين خُرم‌شاهي با نگاه به گزينش‌هاي دگرگونه‌ي مسعود فرزاد، بهروز ـ عيوضي، محمدرضا جلالي نائيني و ديگران، در بازخواني خود از اين بيت مي‌کوشد نشان دهد که «به هم» در زبان فارسي، «با هم» نيز به کار رفته است و از بازبيني گره‌هاي ديگر بيت بازمي‌ماند. به گمان او اگر «به هم» در پيوند با نشستن، خوردن، ديدن و ... معناي «با هم» را برساند، در کاربرد حافظ نيز با «تاختن» هم‌اين معنا را خواهد رساند.او نمي‌گويد چگونه مي‌توان اين آگاهي را ناديده گرفت که در کاربرد حافظ، «تاختن» تک‌سويگي معنايي «به هم/ با هم» را دگرگون مي‌کند. از يک‌سو، «به هم تازيدن»، تازيدن به يک‌ديگر را مي‌رساند، و از سوي ديگر، بر پايه‌ي «به هم/ با هم» در کاربردهاي ديگر، اين‌جا نيز با هم تاختن را يادآوري مي‌کند. بسنده نيست که بگوييم چون در دنباله سخن «و بنيادش براندازيم» آمده، معناي به سوي هم تاختن کژتابي دريافتي است. چه بسا خوش‌نويسان نيز در رويارويي با هم‌اين کژتابي، بخش نخست سازه‌ي تاختن را بارها دست‌کاري کرده باشند. يکي از ويژگي‌هاي سروده‌هاي حافظ، زبان چند لايه و سازگاري واژه‌هاي برگزيده با بافت چند لايه‌ي زباني است. در اين بيت نيز بافت چند لايه‌ي سخن در برخورد شاعر و ساقي آشکار مي‌شود. شاعر و ساقي جايي به هم مي‌رسند که اندوه هست. اندوه اشاره‌ي ناپيدايي به «ردّ وحدتِ» چيزها است، نشانه‌ي جنبش و ستيز است. هيچ‌کس از تازش اندوه، رهايي ندارد. بر زمينه‌ي هم‌اين اندوه، رويارويي شاعر و ساقي نيز چند پهلو است. از يک‌سو، شاعر را به آن افشره‌ي آتش‌گون فرامي‌خواند، تا اندوه را از جان خود بزدايد؛ و از سوي ديگر، گرمي بازار ساقي به فراگرفتگي اندوه است. در ديوان حافظ با شيوه‌هاي گوناگونِ برخوردِ شاعر و ساقي روبه‌رو مي‌شويم، بياييد اين شيوه‌ها را با هم يادآوري کنيم:

1. شاعر گاه با ساقي و گاه درباره‌ي او، در گفت‌وگو و چانه‌زني است: «ساقي، حديث سرو و گل و لاله مي‌رود»، «ساقي بيا که يار زِ رُخ پرده برگرفت»، و بسياري از نمونه‌هاي ديگر؛

2. ساقي بسيار شاعر را چشم به راه نگه مي‌دارد: «بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي!»؛ «ساقي کجاست؟ گو سبب انتظار چيست؟»، و ...؛

3. گاه ساقي با همه‌ي آگاهي از نيازمندي شاعر به او چيزي نمي‌رساند: «دانست که مخمورم و جامي نفرستاد»، «ز دور باده به جان، راحتي رسان ساقي» و ...؛

4. شاعر از ساقي گلايه مي‌کند: «دلم خون شد از غصه ساقي کجايي؟»

5. ساقي نيرومند است، اوست که شراب مي‌دهد/ نمي‌دهد، دير مي‌آيد، کرشمه مي‌کند، و ... شاعر همواره در جاي‌گاه «خواستن» از او است: «دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان/ چرا که شيوة آن ترک دل‌سيه دانست»؛ «که بود ساقي و اين باده از کجا آورد؟»، «علاج ضعف دل ما کرشمة ساقي است»؛

6. در چند جا شاعر از بوسيدن لب ساقي سخن مي‌گويد: «مبوس جز لبِ ساقي و جامِ مي حافظ»، «ببوس غَبغَب ساقي به نغمهٔ ني و عود.» اين کنش، جاي‌گاه رده‌بندي شده‌ي شاعر و ساقي را بازنمايي مي‌کند، زيرا ساقي هيچ‌گاه به اين خواست يا کار شاعر، واکنش سازگارانه‌اي نشان نمي‌دهد. گويي بهاي رسيدن به اين آرزو، مرگ شاعر است: «لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرين‌ام»؛

7. گاه ساقي ميانجي شاعر و محتسب است: «ساقي بيار باده و با محتسب بگو: انکارِ ما مکن که چنين جام، جم نداشت»

  اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد که شاعر و ساقي در سخن حافظ با هم يک‌دله نيستند. اندوه و نيازمندي شاعر به کاستن از بار آن، مايه‌ي روي آوردن شاعر به ساقي است:

 ساقي بهار مي‌رسد و وجهِ مَي نماند

 فکري بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش

بر زمينه‌ي کشاکش شاعر و ساقي، چند لايه‌ي معنايي در اين بيت به هم رسيده‌اند. بازشناسي اين لايه‌ها يکي از سنجه‌هاي درست‌انگاري برگزيدن کاربرد «به هم تازيم»، يا «به هم سازيم» از ميان دست‌نويس‌ها در شعر حافظ است.

گزينه‌هاي دست‌نويس‌هاي کهن

سليم نيساري در دگرساني‌ها، نويسه‌ي «بهم سازيم» را به جاي گزينه‌هاي ديگر برگزيده است. گزينه‌هاي ديگر در دست‌نويس‌هاي ديده شده: بدو تازيم و، بر او تازيم و، در او تازيم و، و، بهم تازيم و، اند. اگر با شمارش بس‌آمد گزينه‌ها در دست‌نويس‌هاي پايه مي‌شد به نويسه‌ي برتر رسيد، بي‌گمان همگان مي‌بايست گزينه‌ي «تازيم» را برگزينند، آن‌گاه با اين چالش روبه‌رو مي‌شدند که بخش پيشين سازه را چه بنويسند.مسعود فرزاد نوشته است، نويسه‌ي درست «بر او تازيم» است. او «بهم تازيم» را «بکلي مغشوش و بيمعني» يافته بود (حافظ، اصالت، صـ996). خرم‌شاهي چنان که خوانديم، بر پايه‌ي نمونه‌هايي چند از نوشته‌هاي کهن، نويسه‌ي «به هم تازيم» را درست و کاربردي يافت. بر زمينه‌ي هم‌اين چندگانگي اکنون مي‌توان بازگفت چرا نويسه‌ي «به هم سازيم»، هم از پشتوانه‌ي دست‌نويس‌هاي کهن برخوردار است، هم از آشفتگي چندگونه‌نويسي (بدو، بر او، در او) دور است، و هم با تنش دروني شعر حافظ ميان شاعر و ساقي سازگار است

چرا «به هم سازيم؟»

آن‌جا که با گوناگوني دست‌نوشته‌ها سروکار داريم، رسيدن به نويسه‌هاي برگزيده‌ي شاعران و نويسندگان پيشين، آرزوي دور از دست‌رسِ هر ويرايش‌گر دست‌نويس‌هاي کهن است. تکاپوهاي کوشندگان روزگار ما براي رسيدن به گزارش نخستينِ سروده‌ها و نوشته‌هاي سرايندگان کهن، تا هنگامي که از ديد روش‌شناسي نتواند ميان کاربرد پُربس‌آمد، و کاربرد نو، برتر و بي‌پيشينه‌ي زباني به روشني مرزگذاري کند، نمي‌تواند به سخن پايان‌بخش برسد. تا آن روز نيز، هر «کوشش»، «سعي»، «روايت»، «تصحيح»، «اهتمام»، «ويرايش» و از اين گونه کارها با دست‌نوشته‌هاي کهن، تکاپويي پرارج اما نابسنده است. در رويارويي با اين چالش، تنها مي‌توان از نويسه‌هاي سازگار با دست‌نويس‌ها، ساختار زباني، بافت فرهنگي، و مايگان دروني سخن گفت. بر پايه‌ي هم‌اين ديدگاه، گزاره‌هاي زير نشان مي‌دهند که چرا نويسه‌ي «به هم سازيم» نيز مي‌تواند گزينه‌ي درستي باشد:

1. نويسه‌ي «به هم سازيم» از پشتوانه‌ي دست‌نويس‌هاي کهن برخوردار است، قزويني و خانلري در هامش از آن ياد کرده‌اند، شاملو و نيساري نيز آن را در متن آورده‌اند.

2. مايگان دروني شعر، تازش اندوه (اگر غم لشکر انگيزد) را بازنمايي مي‌کند. در ديوان حافظ، اندوه بهانه‌ي روي‌کرد به جام مي است و ساقي فرمان‌روايِ راه‌يابي به آن.

3. تازشِ اندوه، شاعر و ساقي را به هم مي‌رساند. تا اندوه هست، جاي ساقي نيز در زنجيره‌ي باده‌گر، باده‌فروش، محتسب، و باده‌نوش بي‌جايگزين است. با اين همه در ديوان حافظ شاعر و ساقي را بر سر رساندن جام مي در کشاکش مي‌يابيم. بخشي از اين کشاکش به تنگ‌ناهاي اجتماعي بازمي‌گردد، بخش ديگر، به شگرد ساقي که گويي آگاهانه مي‌کوشد شاعر را چشم به راه رساندن مي نگه دارد. پاره‌اي از گفت‌وگوهاي شاعر با ساقي درباره‌ي چانه‌زني بر سر هم‌اين کار است.

4. با همه‌ي کشاکش‌ها ميان شاعر و ساقي، اين کشاکش در راه گسترش اندوه نيست. از اين رو، بر زمينه‌ي تازش سپاه اندوه، درون‌مايه‌ي «به هم سازيم» در بافت چند لايه‌ي سخن حافظ به تکاپو درمي‌آيد. ساقي تا هنگامي که بتواند با رساندن جام مي اندوه را از جان شاعر بزدايد، خواهان آن است. اما اگر اندوه از اندازه بگذرد، آن‌گاه شاعر و ساقي مي‌توانند در برابر اندوه بايستند، و آن را از پاي درآورند. با هم ساختن شاعر و ساقي، رخ‌دادي نيست مگر رساندن مي اندوه‌زدا. پس، «ساختن» در جايي که کشاکشي ميان شاعر و ساقي باشد، پذيرفتني است. اگر کشاکشي ميان آن دو نباشد، با هم ساختن نيز معنايي ندارد.

5. روي سخن شاعر با شنونده است: بيا تا گل برافشانيم و ...؛ اما جايي که سرخوشي با بيم تازش اندوه روبه‌رو مي‌شود، پاي ديگري (اين‌جا ساقي) نيز به گفت‌وگو فراخوانده مي‌شود، بي‌آن که روي سخن شاعر به سوي او باز گردد. شاعر هم‌چنان با شنونده‌ي نخست، اما اين بار درباره‌ي ساقي، سخن مي‌گويد. گويي از هم‌آن آغاز نيز ساقي در پس‌زمينه‌ي گفت‌وگو بود، هر چند شاعر با او سخني نمي‌گفت.

6. نويسه‌ي «به هم تازيم»، داراي دو سويه‌ي معنايي است، اما سويه‌ي «به هم = در برابر هم» اين‌جا کار نمي‌کند، زيرا تاختن در پي برافکندن بن‌ياد اندوه است. از سوي ديگر، بخش نخست اين نويسه آشفته است (به‌هم، بر او، بدو)، و هم‌اين آشفتگي بازمي‌گويد که چرا خوش‌نويسان در برابر آن به دست‌کاري براي سازگار کردن بخش پيشين با ساخت زباني حافظ روي آوردند.

گاه اين‌جا و آن‌جا به نوشته‌هاي کاربراني برمي‌خوريم که با ناديده گرفتن رده‌هاي آگاهي متني، خود را به دشواريِ داوري درباره‌ي کار ويراستاران بزرگ زبان‌نوشته‌هاي کهن مي‌اندازند. براي نمونه، نويسنده‌ي دانش‌وري به گمان اين‌که گزينه‌ي «به هم سازيم» در هيچ‌يک از دست‌نويس‌هاي پايه نيامده، و هيچ‌کدام از ويراستاران ديوان حافظ نيز آن را نديده و بازنويسي نکرده‌اند، از «روايت‌»کننده‌ي حافظ شيراز که اين نويسه را برگزيده، با واژگاني ناپسند ياد مي‌کند. اين نويسنده چنين پذيرفته که چون روايت‌کننده، معناي «به هم» (معيت، با هم) را در نيافته، به جاي «به هم تازيم»، ــ گزينه‌ي دست‌نويس‌هاي کهن،ــ پاره‌ي «به هم سازيم» را (به معناي همدستي و ساخت و پاخت) جاي‌گزين کرده و با اين کار از نويسه‌ي «اصيل» دور افتاده است! وارونه‌ي اين برداشت، «به هم» در هم‌راهي با ساختن (=هم‌دستي و ساخت و پاخت)، باز هم به معناي «با هم» (معيّت) ساخت و پاخت کردن است، نه چيز ديگري. وانگهي، «به هم سازيم» نيز، مانند ديگر نويسه‌هاي برگزيده‌ي دست‌نويس‌هاي کهن، «معتبر و اصيل» است. اين‌جا چالش ويراستاري، برگزيدن معناي سرراست يا هم‌آهنگ با ساختِ چند لايه‌ي سخن حافظ است.

 

پژوهشگر ادب فارسي

 

● در پويه‌ي زبان OnPersianLanguage@