ادبیات
ادبیات |
کريمالله قائمي:
واژه واژه، قواعد لوتراي استرآبادي را پيدا کرده، تدوين و شرح کردم
مهدي جليلي
بخش سوم و پاياني
اشاره
اين گفتوگو بخشي از يک مصاحبة بلند 6 ساعته در يکي از روزهاي پاييزي 1398 با کريمالله قائمي، نويسنده، پژوهشگر، طنزپرداز، مترجم زبان طبري، شاعر و صاحب مانيفستِ شعرِ گفتار، فرزند صفرعلي، متولد ششم تيرماه 1318 خورشيدي در روستاي بالا جاده از توابع کردکوي، معلم، شاعر، نويسنده، پژوهشگر تاريخ و فرهنگ فولکلور و عضو هيئت مؤلفين واژهنامه بزرگ طبري و دانشنامه گلستان است که متأسفانه فايل صوتي و متن کامل آن مفقود شده و تنها بخشي از آن که توسط گلشنمهر پياده شده را يافتم به همراه نزديک به 300 فريم تصوير که همانروز از چهره استاد قائمي گرفتم. بخش سوم و پاياني اين گفتگو را ميخوانيد.
درباره «لوترا» بيشتر بگوييد. قاعده، نظم و قانوني نداشت، نظم ميداديد؟
در بي قانوني قاعده دارد. حتي از کرج آمدند گفتند آقاي قائمي اين حرف که شما ميزنيد کسي حرف لوتراي استرابادي را بلد نيست چه طور شما ميگوييد قاعدهاش؟
لوترا يعني چي؟ چرا به اين نام گفته شد.
اين نوع زبانهاي رمزي در ايران بوده است و به آن لوترا يا زبانهاي رمزي اين زبان رمزي اين زبان رمزي زباني نبود که شناخته شده باشد. مثلا فارسي، ترکي، ارمني، لري، ترکمني اين زبان رسمي است.
آيا به اين زبانهاي رمزي ميتوان زبان خاص گفت چيست؟
نه خير، اين زبان نيست در حقيقت تبديل زبان است. ما فارسي که داريم با قاعده فارسي اين کلمه (کجا) ميشود (جاکو) اگر انگليسي باشد ما يه چيزي ميگوييم. همه زباني را با زبان لوتراي استرابادي ميتوان صحبت کرد يا همه زبانها لوترا دارند اما فرق آنها در ساختار آنهاست. منتهي در لوتراي با رويه استرابادي قانون ندارد لذا بايد کلمات را پس و پيش کنيم. کلمات 2 حرفي و3 حرفي و 4 حرفي و 5 حرفي هستند و غيره يک قواعد کلي دارد که گاه تغييراتي در آن ميبينيم. من با تلاش بسيار قانونش را به دست آوردم. اينها يک چيزي است که يک نويسنده و پژوهشگر نميتواند از خودش کاري انجام دهد. وقتي از من پرسيدند گفتم من آمدم بر اساس مصوتها کار ميکردم. لذا بر روي مصوتها و هجاها کار کردم و هر دستهاي که از لحاظ ساختاري اگر مصوت و هجاهاي آن يکي بود آنها را رديف هم قرار ميدادم. ممينشستم پهلوي آقاي هدايت مفيدي و ديگر گويشوران و وقتي اولي را که ميگفت قاعدهها را پيدا ميکردم و در گروه خود قرار ميدادم و همينطور يادداشت برميداشتم و بقيه را خودم ميگفتم و با آنها مقابله ميکردم و اينطور، واژه واژه، قواعد آن را به دست آوردم و در کتاب لوتراي استرآبادي آن را تدوين کرده و شرح دادم.
يک چيزي برايم سوال است دو چيز گفتيد واروي استرابادي و لوتراي استرابادي آيا يکي است يا جداست؟
لوترا اسم کلي رمزيهاست؛ يکي شالي استرآبادي و ديگري واروي استرآبادي. شالي استرابادي قانونمند است اما لوترا نيست. موضوع اين است که لوتراي شالي را يک استاد عزيز و بزرگوار آمد و گفت که من چند تا مطربها را ديدم که به اين سخن ميگويند اين زبان، زبان مطربي است. من تعجب کردم از ايشان اين استاد دانشگاه و بزرگواري ايشان. اينکه اسم گذاري ميکنند بر اساس ساختار اسمگذاري ميکنند در يک مقاله جواب ندادم البته اسمي نبردم. گفتم بر اساس ساختار اينها اسمگذاري ميشود اگر اين طور باشد وقتي ميگوييم زبان مرغي، پس مرغان را ميخواستند بدزدند. مرغ فروشها زبان مرغي درست کردند و ...
قدمت شالي و لوتراي استرابادي به چه زماني برميگردد و کاربردهاي آن را بگوييد.
قديميترين سندي که معتبر است و همان باعث شد پيگيري کنم. دبيرستان که بودم بچهها هر دو زبان را صحبت ميکردند اما من تنبلي کرده بودم. معلم شدم خواندم مردم شهر استراباد غير از زبان فارسي گرگاني(گويش گرگاني) به زبان ديگري سخن ميگويند به نام لوتراي استرابادي که به همين لوتراي استرابادي واروي استرابادي ميگوييم. نزديک 1100 سال پيش در کتاب حدود عالم نوشته بود. اين کتاب (جغرافياي تاريخي است و نويسنده آن مشخص نيست و گمنام است) وقتي را نوشته است.
نمونههايي هم ذکر کرده بود؟
نه هدف من اين است استادان اين حرف را ميزنند ديدم اين از عقل به دور است بعد تمام اين فرهنگ لغتها از روي هم ديگر ديدند. مثلا فلان آقا يا خانمي گفته است کساني که اين زبان را ميگفتند مردمي دزد و عيّار و بيسروپا بود اما من اين را رد کردم. گفتم آنها حکومتي بودند و کساني که اين زبان را داشتند وطندوست بودند به خاطر اينکه مال، شهر، ناموس، حيثيت به خطر نيفتد چون مردم ضعيفي بودند به فکر چاره افتادند و اين زبان را ساختند.
اين زبانهاي لوتراي وارو و شالي، مکتوب بودند يا شفاهي بودند؟
آنها گفتند شفاهي بودند اما من اعتقاد ندارم. براي مثال خودمان که دبيرستاني بوديم در همين گرگان در66 سال پيش آقاي مهندس فرزاد، معلم بازنشسته و دبير است. ايشان زبان شالي و لوترا را انشاء مينوشتند و ميآمدند ميخواندند يا يکي از گويشوران من آقاي زيادلوست همان که چاپخانه فردوسي داشت. ايشان ترانههاي دهه 40 را به زبان وارو ميخواند و بشکن ميزد.
يعني اين قدر مرسوم بوده است؟
بله همه گير بود.
به شکل تفنن بهش نگاه ميکردند؟ در اين دههها و سده اما نبايد تفنن بوده باشد؟
نه تفنن نبوده است. اين سد اسکندر از شمال هجوم ميآوردند از شرق هجوم مي آوردند اولين جا از گنبد تا دريا که سد را ساختند قبل از اسلام ديوار قديم جرجان يورشها باعث بود.
يک سدي هم بايد براي زبان ميساختند؟
بله يک سدي براي زبان ساختند خانواده عمادي که در گرگان 7 الي8 نفر هستند. معلم و غيرمعلم و موارد ديگر. که با آنها آشنا هستم. يک خانم از گويشوران بود ايشان همه جا ميگفت که مهمان در خانه داشتيم پدرمان به زبان وارو با ما سخن ميگفت مثلا ميرفتيم ماست ميخريدم.
اين را عيب نمي دانستند که در حضور
مهمانان به اين زبان سخن مي گفتند؟
نه اصلا عيبي نداشت و ايراد نبود اين براي حفاظت بوده است.
اين زبان کتبي بود يا شفاهي؟
اينها به اعتقاد من کتبي بود براي آنهايي که سياسي زمان بودند.(مثلا قرمطيان) مثلا حافظ يکي ازغزلهايش به صورت رمز بوده است: «به آن نشان که تو داني» پيام سياسي است در هر صورت يک زبان رمزي است. در واقع اشاره به قاعدههاي رمزي دارد. منظورم اين است که براي آنهايي که در زمان گذشته سياسي بودند و فکر جامعه و مملکت بودند براي آنها رمز بود. فضل ا... حروفي رمز داشت.
چرا حروفي؟ چرا ميگويند فضل الله حروفي؟
آنها ازحروف الفباي فارسي و عربي، رموزي به کار ميبردند که ديگران نفهمند خودشان رمز را گذاشتند که ديگران نفهمند. اينکه همه را قتل عام کردند، پوست کندند و فلان کارکردند، مسائل سياسي است و مسائل سياسي روزگارشان بود. مسلما براي انقلابيون آن زمان که تحت ستم واقع ميشدند مسلما اين زبانها بود.
مسلما فضل الله حروفي از اين زبان استفاده ميکرد؟
از اين زبان نه نميگويم از اين زبان خودشان براي خودشان حروفي و رمزي درست کردند يعني مربوط به حالا و رمز است آنها هم داشتند. درحال حاضر هم حتي ترکمنهايي که گنجکني ميروند زبان واروني حرف ميزنند واروي ما رو به ترکمني ميگويند هر کسي استفاده ميکند. درآن موقع به خاطر حفظ مملکت ولي الان به خاطر موارد ديگر زبان وارو تنها زباني است قانون ندارد و زبان مشکلي است. حتي زباني که قانون دارد مثل زبان صمدي که به قدري تند صحبت ميکنند، زبان مرغي که قانوني دارد. نميتواني، فقط کسي که زبان مادري اوست ميتواند بفهمد. وقتي بچه روستا بوديم و هنوز کلاس پنجم نبوديم زبان زرگري، مرغي و گنجشکي در سراسر ايران بوده است. ما هم کساني داشتيم به اين زبان سخن ميگفتند.
به بهانه (20مرداد) سالمرگ کوروش صفوي
کوروش صفوي
معناگرا، نظريهپرداز و چهرة اثرگذار زبانشناسي معاصر ايران
مهدي جليلي
چهرهاي که زبانشناسي ايران را دگرگون کرد
کوروش صفوي از آن چهرههايي است که حضورش در زبانشناسي ايران تنها به توليد کتاب و مقاله محدود نميشود؛ او يک «جهانبين» بود، کسي که زبان را نه صرفاً ابزار ارتباط، بلکه ساختاري پيچيده، چندلايه و حامل معناهاي فرهنگي ميديد. صفوي از معدود زبانشناسان ايراني بود که توانست ميان زبانشناسي، ادبيات، فلسفه و معناشناسي پلي پايدار بسازد و نسل تازهاي از دانشجويان را با نگاه ميانرشتهاي آشنا کند. در دهههايي که زبانشناسي ايران بيشتر درگير ساختگرايي کلاسيک بود، صفوي با ترجمهها و تأليفاتش چشمها را به سوي معناشناسي، نشانهشناسي و تاريخ زبانشناسي گشود و مسير تازهاي را پيش پاي پژوهشگران گذاشت.
زندگي و مسير علمي: از اروپا تا دانشگاههاي ايران
کوروش صفوي در 6 تير 1335 در تهران به دنيا آمد. کودکياش را در اروپا گذراند و همين تجربة زيست در محيط چندزبانه، بعدها در شکلگيري نگاه معناشناختي و نشانهشناختي او نقش مهمي داشت. آشنايي با زبانهاي آلماني، لاتين و يوناني باستان، او را از همان آغاز در مسير زبانشناسي تاريخي و نظري قرار داد. پس از بازگشت به ايران، وارد مدرسة عالي ترجمه شد و سپس در دانشگاه تهران زبانشناسي خواند؛ کارشناسي ارشد را در سال 1358 و دکتري را در سال 1372 گرفت.
او، از سال 1356 بهعنوان عضو هيئت علمي دانشگاه علامه طباطبايي فعاليت خود را آغاز کرد و تا پايان عمر، يکي از ستونهاي اصلي آموزش زبانشناسي در ايران باقي ماند. او نهفقط استاد دانشگاه، بلکه معلمي بود که بهگفتة شاگردانش، «زبانشناسي را زندگي ميکرد». حضور او در کلاسها، با شور، دقت و نگاه فلسفي همراه بود؛ و همين ويژگيها باعث شد نسلهاي مختلف دانشجويان، او را يکي از تأثيرگذارترين استادان زبانشناسي ايران بدانند. صفوي در 20 مرداد 1402 در تهران درگذشت.
معناشناسي: هستة انديشة صفوي
اگر بخواهيم يک محور مرکزي براي انديشة کوروش صفوي تعيين کنيم، بيترديد معناشناسي است. او معناشناسي را «قلب زبانشناسي» ميدانست. در کتابهاي درآمدي بر معنيشناسي و معنيشناسي کاربردي، صفوي تلاش کرد مفاهيم معناشناسي صوري و کاربردي را با زبان فارسي سازگار کند و نشان دهد که معنا چگونه در ساختارهاي نحوي، واژگاني و گفتماني شکل ميگيرد.
او، معنا را پديدهاي پويا ميدانست؛ چيزي که در تعامل ميان متن، فرهنگ و ذهن شکل ميگيرد. او معتقد بود معناشناسي بايد از چارچوبهاي خشک ساختگرايي فراتر رود و به حوزههاي ادبيات، فلسفه و فرهنگ وارد شود. همين نگاه بود که او را از بسياري از زبانشناسان همدورهاش متمايز ميکرد.
نشانهشناسي: پلي ميان زبان و ادبيات
نشانهشناسي براي صفوي، روشي براي فهم جهان بود. او در کتابهاي آشنايي با نشانهشناسي ادبيات و از زبانشناسي به ادبيات نشان داد که چگونه ميتوان ساختارهاي نشانهاي را در شعر و نثر فارسي تحليل کرد و از دل آنها به معناهاي پنهان و لايههاي فرهنگي رسيد.
صفوي نشانهشناسي را ابزاري ميدانست براي فهم «چگونگي ساختهشدن معنا» در متن ادبي. او با تحليل آثار کلاسيک و مدرن فارسي، نشان داد که نشانهشناسي ميتواند بهعنوان روشي ميانرشتهاي، ادبيات را از زاوية تازهاي قابلفهم کند. نگاه او به نشانهشناسي، نگاه يک نظريهپرداز بود؛ کسي که ميخواست اين دانش را در ايران بوميسازي کند و آن را از سطح ترجمة صرف به سطح توليد نظري ارتقا دهد.
تاريخ زبانشناسي و نظامهاي نوشتاري: نگاه تاريخي و تحليلي
يکي از حوزههاي مهم فعاليت صفوي، تاريخ زبانشناسي بود. او در کتاب آشنايي با تاريخ زبانشناسي، مسير تحول زبانشناسي را از يونان باستان تا ساختگرايي و پساساختگرايي بررسي کرد و نشان داد که چگونه نظريههاي زبانشناسي در بسترهاي تاريخي و فلسفي شکل گرفتهاند.
در کتاب آشنايي با نظامهاي نوشتاري نيز صفوي به بررسي تاريخ خط، تحول نظامهاي نوشتاري و رابطة خط با زبان پرداخت. اين آثار نشان ميدهند که صفوي تنها يک معناشناس نبود؛ او زبانشناسي را در گسترة تاريخي و فرهنگي ميديد و تلاش ميکرد دانشجويان را با ريشههاي نظري اين علم آشنا کند.
آثار
کوروش صفوي بيش از سي کتاب تأليف و ترجمه کرد که بسياري از آنها امروز از منابع اصلي آموزش زبانشناسي در ايراناند. از ميان آثار تأليفي او ميتوان به درآمدي بر زبانشناسي، واژهنامة زبانشناسي، نگاهي به پيشينة زبان فارسي، هفت گفتار دربارة ترجمه، از زبانشناسي به ادبيات (دو جلد: نظم و شعر)، گفتارهايي در زبانشناسي، درآمدي بر معنيشناسي، منطق در زبانشناسي، معنيشناسي کاربردي، فرهنگ توصيفي معنيشناسي، آشنايي با نظامهاي نوشتاري، آشنايي با تاريخ زبانشناسي و سرگردان در فلسفة ادبيات اشاره کرد. ترجمههاي او نيز نقش مهمي در معرفي زبانشناسي مدرن به فارسيزبانان داشت؛ از جمله ترجمة دورة زبانشناسي عمومي سوسور، زبان و ذهن و زبان و انديشه چامسکي، روندهاي بنيادين در دانش زبان ياکوبسن، سه رساله دربارة حافظ بورگل، دنياي سوفي گاردر و محفل فيلسوفان خاموش هوسله.
رويکرد علمي و جايگاه نظري
صفوي را بايد در دستة «زبانشناسان معناگرا و تعاليگرا» قرار داد؛ کساني که زبان را در پيوند با فرهنگ، ادبيات و فلسفه ميبينند. او برخلاف زبانشناسان ساختگرا، معتقد بود زبانشناسي بايد از مرزهاي نحوي و واجي فراتر رود و به حوزة معنا، نشانه و فرهنگ وارد شود. نگاه ميانرشتهاي او، امروز يکي از جريانهاي مهم مطالعات ادبي و زبانشناسي در ايران است.
صفوي در نسلبندي زبانشناسان ايران، در نسل سوم قرار ميگيرد؛ نسلي که زبانشناسي را از چارچوبهاي کلاسيک بيرون آورد و به سوي معناشناسي، نشانهشناسي و نظرية ادبي هدايت کرد.
ميراث علمي و تأثيرگذاري
ميراث صفوي تنها در کتابها و ترجمهها نيست؛ در ذهن و نگاه نسلهايي است که با او زبانشناسي را آموختند. او يکي از چهرههايي بود که زبانشناسي را در ايران از سطح آموزش دانشگاهي به سطح توليد نظري رساند. تأثير او بر معناشناسي، نشانهشناسي و مطالعات ادبي، همچنان در پژوهشهاي دانشگاهي ديده ميشود. صفوي با نگاه معناگرا و ميانرشتهاي خود، زبانشناسي ايران را غنيتر، گستردهتر و انسانيتر کرد.
صداي تو با من
آناهيتا فرحبخش، گرگان
چشمم را ببندم
باز کنم
نشسته باشي
چشمم را ببندم
تصور کنم
جايي که بايد نشسته باشي
خالي مانده
يک کابوس را مگر چقدر ميشود
هرشب ديده باشي
هر بار هم به عرق نشسته باشد تنت؟
اصلا ميداني
اينکه شعر رمز مشترک حرفهاييست که در گوش هر کسي نميتوان گفت،
دلم را بيشتر ميلرزاند
يعني دارد بند ميخورد لحظهها به استطاعت کلمه
و استقامت استخوانهاي حضور
معنا پيدا ميکند در ضربان
: نبضم را بگير
ضرباتي که روي دستت حس نميشود
دارد قلبم را از جا ميکند
اين يعني جاي خيلي چيزها ديگر به گذشتهاي که داشتند،
ارتباطي ندارد
چشم و حتي دهان هم بسته باشد
و باقي مانده هوشياري اعصاب
شبيه گوش
صداي شعر خواندت را در سرم بچرخاند
دارد چه کار ميکند صداي تو با من
يک عمر نشسته باشي و عبور سايهها را مسخره کني
و تصورش هم دور تر از آن بود که يادت بياورد
شعر
ميتواند بند بزند تو را
به آنجايي که بايد نشسته ميبودي
از زني پا به ماه
کبري خسروي، کرمانشاه
بالاخره آمدي!
از زني پا به ماه
با غفلتي موروثي
در جغرافيايي ناگزير...
تو در نقشهاي جديدت فرو ميرفتي
از آن طرف نمايشنامه
دستهايشان پيدا بود
غريقهاي بي نجات
ساحلهاي غرق
و مرغاني
که دريا را بالا ميآوردند
تو هم نقشهايت را
از قبل مرور نکرده بودي
در تعويض پي در پي دوربينها
گاه در نقشهايي
که فرو ميشدي
تلخ
و نيمه جان
بيرون ميکشيدي
بيآنکه دستي به سويت دراز شده باشد
دستت را به من بده!
دستم را بگير
فرو رفتني ازين بيشتر...
يک نفر خارج از روايت اما
عاشقت شده است
و صبحها
نقشهايش را خوب مزه مزه ميکند
او
تو را بازي خواهد کرد
با نقشهايي که خودش ميآفريند!
...
چه حال خوبي
او را در نقشها
نريختهاند!