جدال غنينژاد و سروش بر سر ميراث شريعتي
یادداشت |
صادق مکتبي
دعواي اخير عبدالکريم سروش و موسي غنينژاد بر سر علي شريعتي، يک بار ديگر نشان داد که ما هنوز بيش از آنکه درباره انديشهها گفتوگو کنيم، درباره اشخاص داوري ميکنيم. همين ماجرا باعث شد دوباره به نقدهاي قديمي سروش بر شريعتي رجوع کنم؛ نقدهايي که اتفاقاً سالها پيش از آنکه بسياري از منتقدان امروز وارد اين ميدان شوند، نوشته و منتشر شده بود. واقعيت اين است که اگر کسي کتاب «فربهتر از ايدئولوژي» را خوانده باشد، ميداند عبدالکريم سروش از نخستين روشنفکراني بود که بهصورت جدي پروژه فکري علي شريعتي را نقد کرد. سروش در اين کتاب، شريعتي را متهم نميکند، بلکه ايده «اسلام ايدئولوژيک» را به چالش ميکشد و معتقد است شريعتي با تبديل دين به يک ايدئولوژي سياسي، از ساحت گسترده و چندبعدي دين کاسته است. بعدها نيز در آثاري مانند «از شريعتي» همين نقدها را با تفصيل بيشتري ادامه داد. بنابراين، برخلاف تصور رايج، سروش نه مدافع بيقيدوشرط شريعتي بوده و نه مخالف مطلق او. او همواره ميان نقش تاريخي شريعتي در بيداري نسل جوان و نقد پروژه فکري او تفکيک قائل شده است. مهمترين نقد سروش به شريعتي اين بود که او "اسلام را به يک ايدئولوژي سياسي و انقلابي فروکاست" .سروش در فربهتر از ايدئولوژي توضيح ميدهد که ايدئولوژي، برخلاف دين، همواره در پي بسيج نيرو براي تحقق يک هدف سياسي و اجتماعي است؛ از همين رو به قطعيت، مرزبندي ميان «خودي» و «غيرخودي» و ارائه پاسخهاي از پيش آماده گرايش پيدا ميکند. از نگاه او، شريعتي با تفسير مفاهيمي چون توحيد، امامت، هجرت، انتظار و شهادت عمدتاً در چارچوب مبارزه و انقلاب، چهرهاي از اسلام عرضه کرد که بيش از آنکه حقيقتجو و معنويتمحور باشد، معطوف به کنش سياسي بود. سروش معتقد بود چنين قرائتي، هرچند در فضاي مبارزه با استبداد و استعمار قابل فهم است، اما همه ظرفيتهاي دين را نمايندگي نميکند. نقد ديگر سروش، تقدم «تعهد» بر «حقيقت» در پروژه فکري شريعتي بود. او بارها تأکيد کرد که روشنفکر پيش از آنکه متعهد به يک آرمان سياسي باشد، بايد متعهد به حقيقت باشد؛ زيرا هرگاه حقيقت در خدمت يک پروژه سياسي قرار گيرد، خطر ايدئولوژيک شدن انديشه آغاز ميشود. از همين منظر، سروش معتقد بود شريعتي گاه براي ساختن روايتي الهامبخش و بسيجکننده، تاريخ، مفاهيم ديني و شخصيتهاي مذهبي را بيش از آنکه موضوع پژوهش انتقادي قرار دهد، به ابزار تربيت و مبارزه تبديل ميکند. به باور سروش، اين رويکرد اگرچه در بسيج اجتماعي موفق بود، اما از دقت معرفتي و پيچيدگي تاريخي فاصله ميگرفت و فهم دين را به يک قرائت خاص محدود ميکرد اما همين سابقه، باعث ميشود واکنش اخير دو طرف جاي تأمل بيشتري داشته باشد. از يک سو، اينکه موسي غنينژاد بگويد: «فکر نميکنم شريعتي اصلاً مسلمان بوده باشد»، نه کمکي به فهم انديشه شريعتي ميکند و نه نقد او را قويتر. سنجش ميزان ايمان يا اسلامِ يک متفکر، جاي استدلال فلسفي و تاريخي را نميگيرد. اگر نقدي به آراي شريعتي وجود دارد، بايد همان آرا نقد شوند، نه اينکه با داوري درباره باور ديني او، مسير بحث تغيير کند. از سوي ديگر، پاسخ عبدالکريم سروش نيز چندان رضايتبخش نبود. سروش حق دارد با ادبيات تحقيرآميز مخالفت کند، اما لحن او نيز در بخشهايي از پاسخ، از گفتوگوي انتقادي فاصله گرفت. گويي گاهي چنان از ميراث شريعتي دفاع ميشود که انگار منتقدان، پيش از نقد شريعتي بايد از مدافعان او اجازه بگيرند. اين نيز به همان اندازه نادرست است. شريعتي، مانند هر متفکر ديگري، بايد آزادانه و بيهراس نقد شود؛ همانگونه که خود سروش سالها پيش در «فربهتر از ايدئولوژي» اين کار را انجام داد. اگر نقدهاي سروش به شريعتي مشروع بود، نقدهاي ديگران نيز مشروع است؛ البته به شرط آنکه از دايره استدلال خارج نشود و به برچسبزني و داوري درباره ايمان افراد فروکاسته نشود. جامعه فکري ما بيش از هر چيز به همين تمايز نياز دارد: آزادي نقد انديشه، بدون تخريب شخصيت. نه تقديس شريعتي به سود انديشه است و نه تکفير و نفي هويت ديني او. آنچه ماندگار ميشود، استدلال است؛ نه برچسب.