کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

آن کلمه که گم شد

آزاده حسيني

شما که شعر و داستان و حرف هايي براي نوشتن داريد، کدام کلمه را تاکنون در آثار خود نياورده ايد؟! کلماتي از همين زبان که به آن سخن مي گوييد. آن ها را در دفترتان يادداشت کنيد و از بينشان بيست کلمه به انتخاب خود براي ما بفرستيد.

بعد به جهان هستي و نيستي فکر کنيد  و از هر موضوعي که به ذهنتان مي رسد، پرسش بسازيد. صد جمله پرسشي و بيشتر! بي آنکه در جستجوي پاسخ باشيد. اگر يک هفته در نظر بگيريد و روزي ده پرسش بنويسيد، تا هفته آينده هفتاد پرسش خواهيد داشت، تا پايان ماه مرداد مهلت داريد که بيست تا از پرسش هاي خود را براي ما بفرستيد. راهنمايي: لازم نيست دنبال پرسش هاي شگفت انگيز و ويژه باشيم، هر پرسشي که به ذهنمان رسيد را بنويسيم، در ابتدا اين يک تمرين است. شايد تازه در پرسش نهصد و نود و نهم به اولين جمله شگفت انگيز برسيم، يا برگرديم و ببينيم همان ده پرسش اول، بهترين هاي ما بودندو پس تا پايان مرداد، بيست پرسش و بيست کلمه که فکر مي کنيد تا کنون در آثار خود نياوريد را انتخاب کنيد و به «گلشن مهر» بفرستيد.

 

 

 

بهار جام خورشيد

چطور در مدرسه شادي کنيم

صداي زنگ ساعت زينگ رينگ زينگ

من: وايييي الان چه وقت زنگ خوردن بود آخه! داشتم تازه به جاهاي حساس خوابم ميرسيدم. اَه منم که شانس ندارم.

پس با کف دست محکم زدم توي سرش! ساعتو ميگم. اوف بالاخره ساکت شد.

وجدان: آخه بچه خودت اين ساعت رو کوک کردي بعد انتظار داري زنگ نخوره مي خواستي نذاري رو اين ساعت.

من: اي بابا باشه ديگه همين طوري گفتم حالا تو هي کش بده!

خلاصه بلند شدم و رفتم سمت نشيمن. کسي نبود انگار. بي خيال شدم و به سمت سرويس رفتم صورتمو شستم و با سرعت به طرف اتاقم برگشتم، لباس مدرسه رو از توي کمد برداشتم و پوشيدم. جلوي آينه موهامو شانه کردم و با کشم بستمشو بافتم و مقنه ام را سرم کردم و کيفم را گرفتم و برنامه ي امروزم را ديدم. زنگ اول: رياضي! اوففف باز رياضي! رياضيم خوبه ها اما دوست نداشتم که با اين دبير رياضي داشته باشم خيلي سخت گيره! زنگ دوم: علوم! هر چي درس سخته توي برنامه امروزه! زنگ سوم: مطالعات. خيلي زن باحاليه چون بهمون گير نميده و  داستان هاي مذهبي برامون تعريف ميکنه و ما هم حال ميکنيم! زنگ چهارم: ورزش! آخخخخ جوننن ورزش امروز بدکم نيستا! خب! همه کتابامو برداشتم! کلاسرم گرفتم. جامداديم که تو کيفم بود. خب تموم زيپ کيفمو بستم و با سرعت چيتا رفتم سمت آشپزخونه تا چيزي بخورم و چيزي هم براي مدرسه ام ببرم. ديدم يک ورقه روي ميز ناهارخوري هست با کنجکاوي زياد گرفتمش و خواندم. متن روي برگه: «سلام دخترم»!

من: «عليک سلام»

متن روي برگه: «من امروز يکم دير ميام خونه»

من: اگه ماماني که: «باشه»! اگه بابايي که ديشب گفته بودي.

متن روي برگه: «غذاتو گذاشتم توي يخچال اومدي گرمش کن بخور»!

من: «باشه! حالا فهميدم کي هستي ماماني»!

متن روي برگه: «روي گازم برات پيراشکي درست کردم ببر مدرسه»

من: «آخ جون پيراشکي»

متن روي برگه: «توي يخچالم پنير بخور»

من: «باشه»

متن روي برگه: «کارتمو گذاشتم برات توي جاکارتيمه، روي مبل بگيري ببريا»!

من: «باشه»

متن روي برگه: «خداحافظ»

من: «باي باي»!

برگه رو گذاشتم روي ميز و در يخچال رو باز کردم پنيرمو خوردم و ظرفا رو شستم. ميبيني من چقدر تميزم. پيراشکي ها رو گذاشتم توي کيفم، ظرف آب که ديشب گذاشتم توي يخچال سرد بشه رو گذاشتم بغل کيفم. کارت مامانمو گرفتم و با سرعت رفتم توي حياط. کفشامو تند تند پام کردم و بيرون رفتم. سرويسم هنوز نيومده بود. هي غر ميزدم که چرا اين اينقدر دير ميکني! چرا  يکم زود تر نمياد؟! همين طوري داشتم غر ميزدم که بالاخره سرويسم اومد.

من: سلام صبح بخير

راننده سرويسم، ثرياخانم از توي آينه نگاهم کرد و گفت: سلام عزيزم صبح شما هم بخير!

چيزي از دير اومدنش بهش نگفتم. تا خود مدرسه با ثريا جون کلي صحبت کرديم. وقتي رسيديم، نگاهي به مدرسه انداختم و مي خواستم پياده بشم حس کردم يک چيزي رو فراموش کردم. زيپ کيفمو باز کردم و کلي گشتم، اما همه چي سر جايش بود. با خودم گفتم چرا فکرکردم چيزي کمه؟! ثريا جون برگشت و پرسيد: «چيزي شده عزيزم»؟! با اين حرف ثريا جون به خودم اومدم و با مِن و مِن گفتم: عه نن نه چيزي عه چيزي نشده! ثريا جون که تعجب از سرو صورتش ميباريد گفت: «انگار حالت خوب نيستا»! زيپ کيفمو بستم و گفتم: «نه خوبم». ماشين پياده شدم و خداحافظي کردم و سمت مدرسه روانه شدم. ناظممونو ديدم که دم در وايستاده بود و بهش که رسيدم گفتم: «سلام صبح بخير»! ناظم: «سلام عزيزم! صبح بخير خوش اومدي»! -«ممنونم خانم»! و رفتم تو دوستمو ديدم که روي صندلي توي حياط نشسته  و با دوتا دستم از پشت چشماشو گرفتم و گفتم: «اگه گفتي من کيم»؟!  مکث کرد و گفت: «نرگس»! من: «اوم نه»! دوستم: «نازي»! من: «نوچ»! دوستم: «ستايش»! من: «نه نه نه»! دوستم: «راحيل»! من: «عا ماشاالله» و دستمو برداشتم و اومدم رو به رويش که دوستم گفت: «چطوري خوشگله»! منم نشستم روي صندلي، کيفمو گذاشتم روي پاهام و گفتم: «خوبم! تو خوبي؟ چه ميکني»؟! دوستم کتاب توي دستش رو ورق زد و گفت: «منم خوبم، هيچ! درس ميخونم»! با اشاره به کتابش گفتم: «عه چه باحال داستان ميخوني اسمش چيه»؟! و تندي کتابو از دستش گرفتم و ادامه دادم: «عه چقدر باحاله جلدش ! اسمش و خوندم: «گمشده اي در يک رويا»، وايييي رويا اسم تو اينجاست»!

رويا خنديد و زودي خنده اش رو جمع کرد و گفت: «راحيل نميدوني داشتم ميومدم مدرسه فکر کردم اين کتابو جا گذاشتم»! از اين حرف رويا رفتم تو فکر و با خودم گفتم: «چرا امروز اينطوريه؟! امروز با ما مشکل داره فکر کنم»! دستي محکم کوبيده شد تو صورتم به خودم اومدم، ديدم نرگس هست. بلند شدم و با اعصبانيت تمام گفتم: «چِته ديوونه؟ با خودتت مشکل داري؟ چرا ميزني»؟! نرگس دستمو گرفت و گفت: «يک ساعت داشتم صدات مي کردم انگار اينجا نبودي واسه همين مجبور شدم بزنمت»! کيفمو رو شونه ام انداختم و گفتم: «خب ميتونستي آب بريزي» يک قدم برداشتم و ادامه دادم: «من برم کيفمو بذارم توي کلاس، شما هم زود تر بياين که زنگ اول رياضي داريم. به سالن که رسيدم دبير ورزشو ديدم و بهش سلام کردم و بعد به کلاس خودم روانه شدم. کسي توي کلاس نبود. کيفمو گذاشتم و نشستم. زنگ اول گذشت. زنگ دوم همين طور، زنگ سوم با داستان هاي زيباي خانم فرهمند رد شد. زنگ چهارم با کمي دعوا گذشت و حالا منتظر سرويسم بودم. امروز خيلي ديرتر از هميشه مياد با سوگل که يک سال ازم بزرگ تر بود داشتم حرف ميزدم که سرويسم با بوقي رسيد. سلامي خسته به ثريا جون گفتم و نشستم. تا خونه هيچ حرفي رد و بدل نشد. هم من خسته بودم هم ثريا جون. از پنجره بيرون رو تماشا ميکردم. نمي دونم کي خواب برد، با ترمزي که ثريا جون کشيد از خواب پريدم. دوست داشتم بازم مي خوابيدم چقدر مدرسه امروز برام کسل کننده بود. دوست نداشتم امروز ميرفتم مدرسه در ماشينو باز کردم و از ثريا جون خداحافظي کردم و به طرف در حياط رفتم و با کليدي که دستم بود در حياط را باز کردم و تند تند به طرف در ساختمون رفتم. بالاخره رسيدم. روي مبل خودمو پرت کردم و چشمامو کم کم بستم خبري از وجدان نبود دلم براش تنگ شده بود با يک خميازه خوابيدم يک آبي شلپ روم ريخت بلند شدم. ديدم مامانم با يک پارچ بالا سرم بود. -«مامان چرا آب ميريزي»؟!  سکوت کرد و گفت: «ميدوني ساعت چنده»؟! با کف دستم صورتمو پاک کردم و بلند شدم و کيفمو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم. لباسامو عوض کردم و روي صندلي تحريرم نشستم و با خودم گفتم: «چرا مدرسه شاد نيست! چرا ميريم مدرسه شاد نيستيم! چرا نميتونيم تو مدرسه شادي کنيم! مدرسه فقط جاي درس خوندن نيست. چرا تو مدرسه دعوا داريم، اما شادي نداريم؟ چرا تو مدرسه بايد همش درس خوند؟ چرا کارهاي ديگه انجام نديم؟ چرا امروز من و بعضي از دوستام فکر کرديم يک چيزي جا گذاشتيم؟ اون چي بود؟ شايد اون «شادي» بوده که ما هميشه تو خونه جا ميذاريم و ميريم مدرسه. شادي چيه؟ ما چطوري بايد شادي خودمونو به کسي نشون بديم؟ اين همه سوال از شادي هست که ما جوابشو نميدونيم و با اين کار خودمون رو گول ميزنيم؟ چرا ما نميتونيم تو مدرسه شاد باشيم شادي فقط خنديدن با دوستامون نيست. ميتونيم با آهنگ شاد گذاشتن تو مدرسه شاديمونو به اشتراک بذاريم، ميتونيم با شوخي کردن با معلما شاديمونو تقسيم کنيم. اما ما اگه آهنگ بذاريم، مدير دعوا ميکنه. اگه ما با معلما شوخي کنيم، از کلاس ميريم بيرون! من نميگم بايد اين کارها رو کنيم! اگه کارهاي ديگه کنيم بازم مدير يا معلم يک بهونه مياره که آخرش به «نه» ختم ميشه.

 

 

 

شادي رز

زهرا مازندراني

 

روزي از روزها رز که از خواب بيدار شد، احساس کرد که چيزي را فراموش کرده است. وقتي که سوار سرويس شد هرچه کيفش را گشت چيزي را جا نگذاشته بود؛ ولي هنوز هم فکر مي کرد چيزي را جا گذاشته است. وقتي به مدرسه رسيد به دوستش گفت. او تعجب کرد ولي در همان لحظه زنگ خورد و مريم گفت: «آخجون وقت امتحان رياضي»! ولي رز هيچ حس خاصي نداشت. امتحان را داد و زنگ بعد معلم برگه ها را داد و اول برگه مريم بود. گفت: «خيلي خوب شدي مريم مثل هميشه»!

و بعد رز را صدا کرد و برگه اش را داد و گفت: «رز امتحانت خيلي خوب بود»!ولي رز احساس خاصي به امتحانش نداشت. و وقتي نشست مريم گفت: «چي شده هميشه وقتي خيلي خوب ميشي شادي و خوشحالي مي کني! چي شد پس»؟!

رز گفت: «نميدونم چم شده»؟ وقتي به خانه رسيد، ماجرا را براي مادرش تعريف کرد. و مادرش گفت: «اشکالي نداره دختر نازم»! و جايزه ي امتحانش را داد. رز خيلي شاد و خوشحال شد.

و فهميد حس شادي اش را از دست داده بود و حالا دوباره شاد و خوشحال است.

 

 

مريم ابراهيمي

به دنبال گمشده خود ميگردم

 

آيا انسان متوجه گم شدن شادي مي شود؟

هر چه مي گردم، ‌پيدا نميکنم.زير تخت را گشتم، ‌کمد را زير و رو کردم. نا اميد شدم و خواستم از خانه بيرون بزنم که ديدم برنا آنرا مانند پاستيل ميوه اي مورد علاقه اش مي جود. گويا ميخواست خارش لثه هايش را با آن برطرف کند. جوراب خيس آب دهانش بود. قابل پوشيدن نبود. به بند کوله پشتي ام وصل کردم تا در طول مسير خشک شود. شهر مانند ته ديگ مادرم سياه بود که گويي زمين خدا در روز، شب مي شود و در شب نيز، ‌آسمان خودنمايي مي کند و غرق نور است. هدفون مرا از هياهوي بيرون گوش هايم نجات مي دهد. گويي باد هوهوکنان غم را به گوش مردم مي رساند. شايد نويسنده کتاب «مغازه خودکشي» هيچ وقت فکر نمي کرد، کتابش تحقق يابد. براستي ميتوان تجزيه شادي را در بين موجودات دوپا لمس کرد؟ همانطور که در مدرسه ياد گرفتيم، تجزيه شادي از نوع طولاني مدت است. مانند کهنگي پارچه يا کاغذ يا چروکيده شدن پوست انسان بر اثر اکسيژن. آري انسان هرگز تغييرات ملموس روانش را درک‌ نميکند. و پس از چند سال توجه اش را جلب ميکند. جوي آب براي اتتظار آب بيشتر ميشود. دريا دوري مي جويد، درختان کمتر به خدا نزديک ميشوند. موهايمان بيشتر در انتظار لمس زمين هستند. استخوان ها براي ديده شدن بيتشر تلاش مي کنند. همه شادي را مي جويند و نمي يابند. زادروزي که ديگر واقعي به ياد آورده نمي شود و صرفا «تبريک» است به پيشروي عمر به سوي مرگ نه حس شادي ناشي از وجود بيشتر در کنار يکديگر. همه ناشي از ترک «شادي» در بين ماست. خانه هايي را ديديد که با سنگ هاي ساده و بي رنگ و رو تزئين شدند و جاي مرمر هاي چشم گير را گرفتند. لباس هايمان کمرنگ و به کفن شبيه مي شوند. چهره هايمان کمتر مهربان مي شوند و هرچه بي روح تر، محبوب تر.دلم براي روحم تنگ شده که در ستيز است در جسمي که ظاهري آرام دارد و ملايم بر سنگ فرش هاي ترک خورده قدم بر ميدارد. جلوتر که مي روم مي بينم کسي به دنبال خوشحالي نمي رود و دسته دسته، غم را دنبال مي کنند. چه کسي نجات دهنده است و مي تواتد موجودات آميخته شده با عشق در بند شکت را نجات دهد؟ مانند هميشه درگير نوشخوار بودم و هيچ از صداي هدفون نشنيدم و به باشگاه رسيدم. جورابم خشک شده بود. پوشيدمش. بدن نيمه جانم را گرم کردم و آماده دويدن شدم. با حريفان پشت خط شروع قرار گرفتم. هر کسي سعي ميکرد روحش را قانع و آنرا را براي لحظاتي زنداني کند. چشم و گوش و دهانش را ببندد تا جسمش قدرت پيروي داشته باشد. رقابت جسم هاست. نفس عميق کشيدم و تمرکزم را به گوشم دادم. با شنيدن سوت آغاز، شوک به جسم‌ من وارد شد و مانند پرنده اي تيزبال از جاي خود پرتاب شدم. به انتهاي صدمتر که رسيدم، ‌قبول کردم که نفر دوم منم. پيوستگي قدم ها را براي حفظ اين مقام، حفظ کردم. ياد برنا افتادم که جوراب پايم را با ناداني کودکانه خود، مي جويد. خنديدم. نفس کم آوردم و دستگاه تنفس، اکسيژن دردسترس مرا بالا برد،‌ سپس بازدم عميق کشيدم. سلول هايم‌ جان بيشتري گرفتند. سهم انرژي دريافتي در عضلات پاهايم بيشتر شد. مرا بيشتر به جلو راند. چشمانم را براي لحظه اي باز و فقط خط پايان سفيد روبه رويم را ديدم. عضلات صورتم را نيمه منقبض کردم تا لب هايم اداي لبخند را در آوردند. بلد نبودم چطور با جسمم خوشحالي کنم ولي نفر قبلي خوب بلد بود که بگريد و جسمش را غرق غم کند.

 

 

 

 

نرگس کوهکن

دلنوشته اي براي مامان

 

من يه نيني هفت ماهه ام که تازه هفت ماه وارد يه خانواده کوچيک شده. يه خانواده! خانواده  خودم. من يه نيني ام که تازه دارم دندون در ميارم همش نق نق ميکنم و غر ميزنم. يه وقتايي هم خيلي بد گريه ميکنم و شب تا صبح گريه ميکنم. روزا هم خيلي بي حوصله و بداخلاق ميشم. ولي ماماني همش مي‌بوسدم و بغلم مي‌کنه يه وقتايي که نوازشم مي‌کنه خيلي آروم ميشم و سرم و روي شونه اش ميذارم. ماماني يه جور خيلي خواستني به چشام نگاه مي‌کنه و بعدشم محکم بغلم مي‌کنه. بوي شيرش بهترين عطر دنياست و بغلش بهترين جاي دنيا! صداش خيلي قشنگه مثل فرشته ها برام لالايي ميخونه و منم آروم رو پاهاش خوابم مي‌بره. ولي نمي‌دونم چرا چند وقته ماماني مثل قبل شاداب نيست صورتش کبود و چشاش قرمزه سرشو هم چند وقته با يه چيزي ميبنده که بهش ميگن روسري. دست ميذاره سرش و ميگه درد مي‌کنه. ولي هر بار که بهم نگاه مي‌کنه لبخند ميزنه و بوسم مي‌کنه. صورت مهربونش با تمام خستگي قشنگه! ماماني خيلي وقتا نشسته خوابش مي‌بره. خيلي وقتام يادش ميره وسيله هاشو کجا گذاشته. همش در حال حرف زدن با خودشه وقتي خاله زنگ ميزنه مامان از ته قلبش مي‌خنده! با اون همه استرس و خستگي بازم مي‌خنده و چشاش برق ميزنه. هروقت منو بغل ميگيره ميگه: «خدايا کمک کن»! و بعد نگاهش به چشمام دوخته ميشه و دماغ کوچولومو محکم ميبوسه. هروقت مامان به چشمام خيره ميشه من تو چشاش دنيا و کهکشون ها رو ميبينم با يه ستاره ي درخشان که خيلي قشنگه. عکس من تو چشاش هميشه قاب يه قاب قشنگ. ماماني هيچ وقت از خستگياش بهم چيزي نميگه آخه مي‌دوني بهم ميگه به خاطر من همه کاري مي‌کنه که من خوشبخت باشم.

هروقت که با هم بيرون ميريم و بقيه من و مامانو ميبينن باورشون نميشه من دختر کوچولوي ماماني ام آخه ماماني خيلي جوونه و همه بهش ميگن بهت نمياد يه نيني داشته باشي! ولي مامان من خيلي قويه! خودم هر روز ميبينم که چقدر براي بزرگ کردنم و خوشبختي بابايي تلاش مي‌کنه. ماماني هميشه خدا رو شکر مي‌کنه و ميخواد من يه آدم موفق باشم. منم به خاطر همين وقتي يه آدم بزرگ شدم، دلم ميخواد ماماني رو به خواسته اش برسونم يه دختر موفق باشم و باعث افتخارش بشم تا تمومِ تموم خستگي هاشو جبران کنم. همين جوري که به اين چيزا فکر ميکنم با صداي لالايي ماماني خوابم ميبره، روي پاهاش آروم لالا ميکنم.

 

 

 

طبيعت

 آيلين عبدلي

در جزيره صداي هوهوي باد پيچيده بود و برگ درختان به رقص در آمده بودند. شعله هاي زيباي آفتاب مانند برق آينه روي دريا افتاده است. صداي جيک جيک گنجشک ها در لابه لاي درختان آرامش را به روح و جان هديه ميداد. کمي جلوتر چشمم به تخته سنگي زيبا افتاد که وقتي به دقت نگاه ميکردي انگار تمام اشکال هندسي در آن به کار رفته بود. جلوتر که رفتم خاکي تمام جزيره رو در براي گرفته بود. شبيه اکليل درخشان واي خداي من اين همه زيبايي يک جا مگر مي‌شود! چه طبيعت بکر و دست نخورده اي! آنجا هيچ کس حق ماندن بيش از يک ساعت رو نداشت. نمام آن يک ساعت محو تماشاي زيبايي بودم. چقدر خداي من بزرگي! پيش خودم گفتم بايد محافظ اين همه زيبايي باشيم تا نسل هاي بعد از ما هم اينچنين لذت ببرند. نزديک غروب آفتاب بود. غروبي چنان زيبا که تا به حال خورشيد را به اين بزرگي از نزديک نديده بودم واي خداوندا چه شکوهي! چه عظمتي! دوست نداشتم حتي لحظه اي پلک بزنم حس ميکردم اين گردش يک ساعته بهترين سفر عمرم بود. جايي که من بودم جزيره زيباي لارک در قشم بود. خداوندا آرامش را به خاک عزيزم برگردان! مردم و ميهنم را محفوظ بدار!

 

 

 

بوي باران و کتاب

سارا رجبيان

 

چند روز پيش دوستم از من خواست تا با هم به کتابخانه برويم. از آنجايي که من عاشق کتاب هستم با اشتياق پيشنهادش را قبول کردم. به سرعت آماده شديم و به راه افتاديم مسير خانه تا کتابخانه را با سرعت سپري کرديم. و تمام مسير را با هم به صحبت گذرانديم. بالاخره به کتابخانه رسيديم و وارد شديم. انرژي خوب کتابها به ما منتقل شده بود. و ما با ذوق به سمت قفسه هاي کتاب رفتيم. من هميشه اولين انتخابم کتابهاي تاريخي بود، ولي دوستم کتابهاي شعر را دوست داشت. به همين خاطر دوستم کتاب «حافظ» را انتخاب کرد و من کتاب «پادشاهان جسور» را برداشتم. کلي ذوق داشتيم که زودتر به خانه برسيم و شروع به خواندن کتابهايمان کنيم. باران شروع به باريدن کرده بود و ما چتر نداشتيم ولي آنقدر به ما خوش گذشت که حتي متوجه نشديم لباسمان خيس شده. بوي باران و کتاب همه جا پيچيده بود. با سرعت دويديم و به خانه رفتيم. چون قرار بود هرچه زودتر کتاب هايمان را بخوانيم.

 

 

 

خواب شيرين

 

طهورا عليخاني

 

او آرزو داشت براي يک شب هم که شده کتابش را به واقعيت تبديل کند تا ببيند شهر کتاب ها چه شکلي است. رزالين دوازده سالش بود. او عاشق کتاب بود و خيلي دوست داشت که کتابش را به واقعيت تبديل کند. او به خواب شيريني رفت وخواب زيبايي ديد. او در خواب به همراه کتابش به شهر کتاب ها رفت. رزالين خيلي خوشحال بود که به آرزويش رسيد. يک کتاب خيلي گوگولي به سمتش مي آمد و سلام کرد.

رزالين با خوشحالي پرسيد: «اسمت چيه»؟

گفت: «اسم من آدامسييه! از آشناييت خوشوقتم»!

آن شب يکي از بهترين شب هاي زندگي روزالين بود. او به شهر کتاب ها رفته بود و دوست تازه اي پيدا کرده بود.

 

 

 

فائزه رسولي

 

 بامدادي آشکارا ماه رفت

در دلم غصه، به لب، آه رفت

حرف تکراري نامش ذکر شد

 همسفر با نور تا بيراه رفت

با خودش برد از کفم آن عشق را

بي کبوتر مانده ام تا چاه رفت

بر دلم داغي چنين غم ساز ماند

بر تنم زهري چنين جانکاه رفت