گلستان سرزمين مفاخر


یاددداشت اول |

فاطمه سراوانی

 

اصولا مفاخر در تقسيم‌بندي رسمي فرهنگ، ذيل حوزه ميراث فرهنگي و هويت ملي تعريف مي‌شود؛ جايي ميان ميراث ناملموس و سرمايه انساني. در ساختار حاکميتي ايران، اين حوزه به‌طور مستقيم به يک نهاد واحد محدود نيست، اما نقش اصلي بر عهده مجموعه‌اي از دستگاه‌هاست؛ ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع‌دستي با ماموريت شناسايي، پژوهش، حفاظت و معرفي ارزش‌هاي فرهنگي، و در کنار آن، فرهنگ و ارشاد اسلامي که مسئول سياست‌گذاري، حمايت و هدايت فعاليت‌هاي فرهنگي است. به بيان دقيق‌تر، مفاخر نه فقط يک موضوع فرهنگي، بلکه يک وظيفه حاکميتي مشترک است؛ حوزه‌اي که بايد همزمان در سياست‌گذاري، پژوهش، توليد محتوا و ترويج عمومي ديده شود. اما مسئله اينجاست که عموما وقتي مسئوليت ميان چند نهاد تقسيم مي‌شود، به‌جاي هم‌افزايي، به رهاشدگي مي‌انجامد. آنچه در گلستان مي‌بينيم، دقيقا نتيجه همين بي‌تکليفي نهادي است. نه ميراث فرهنگي، مفاخر را به‌عنوان ميراث زنده جدي گرفته، نه ارشاد توانسته آن‌ها را به روايت عمومي تبديل کند و نه نهادهاي محلي به اين سرمايه به‌عنوان ابزار توسعه فرهنگي نگاه کرده‌اند. در اين ميان، حتي شوراي فرهنگ عمومي استان نيز که بايد محل هم‌گرايي سياست‌هاي فرهنگي باشد، کارنامه موثري در اين حوزه از خود نشان نداده و نتوانسته نقشي فعال در جهت‌دهي به اين ظرفيت ايفا کند. خروجي چه بوده است؟ تقليل مفاخر به نشانه‌هاي شهري؛ چند تنديس، چند نام‌گذاري خيابان، چند مراسم مناسبتي. اين‌ها البته خوب است، اما مسئله اينجاست که جاي روايت را گرفته‌اند. مجسمه، اگر پشتوانه روايت نداشته باشد، فقط يک شيء است؛ نه حافظه مي‌سازد، نه هويت. در حالي که ماموريت نهادهاي فرهنگي، اساسا معرفي و معنا دادن به همين سرمايه‌هاست.

در همين چارچوب، نقش رسانه نيز تعيين‌کننده است؛ با اين حال، حتي صداوسيماي مرکز گلستان نيز با وجود بودجه‌هاي قابل توجه، تاکنون نتوانسته يک سريال تلويزيوني، فيلم يا اثر ماندگار درباره يکي از مفاخر استان-چه چهره‌هاي تاريخي و چه مفاخر زنده امروز-توليد کند؛ خلايي که بيش از هر چيز، نشان‌دهنده ضعف در تبديل ظرفيت‌هاي فرهنگي به روايت‌هاي اثرگذار است. گلستان از اين منظر، دچار يک خلا جدي است. استاني با تنوع قومي و پيشينه تاريخي، اما بدون يک پروژه منسجم براي بازشناسي مفاخر خود. نه بانک اطلاعاتي جامعي شکل گرفته (اگر هست، مسئولان مرتبط پاسخ دهند)، نه روايت‌هاي مستند توليد شده، نه اين چهره‌ها وارد نظام آموزشي و رسانه‌اي استان شده‌اند. حتي در سطح رسانه‌هاي محلي هم، مفاخر بيشتر به مناسبت‌ها گره خورده‌اند تا به يک جريان دائمي. اين وضعيت، فقط يک کم‌کاري فرهنگي نيست؛ نشانه ضعف در فهم کارکرد مفاخر است. مفاخر، صرفا متعلق به گذشته نيستند؛ آن‌ها ابزار ساختن آينده‌اند. هر جامعه‌اي که بتواند چهره‌هاي اثرگذار خود را درست روايت کند، در واقع در حال توليد الگو، اعتماد و سرمايه اجتماعي است. بي‌توجهي به اين حوزه، يعني از دست دادن يکي از کم‌هزينه‌ترين و در عين حال موثرترين ابزارهاي توسعه فرهنگي. راه‌اندازي پايگاه مفاخر استان که به‌تازگي از سوي اداره‌کل ثبت‌احوال گلستان انجام شده، اگرچه در ظاهر گامي رو به جلو به نظر مي‌رسد، اما بيش از آنکه پاسخي به يک نياز تاريخي باشد، نشانه‌اي از همان کاستي در سياست‌گذاري فرهنگي است؛ نارسايي که باعث شده چنين اقدامي با اين ميزان تاخير و خارج از يک چارچوب منسجم شکل بگيرد. اگر قرار است اين مسير به نتيجه‌اي ماندگار برسد، بايد از اين نقطه آغاز فراتر رفت؛ از ثبت صرف نام‌ها عبور کرد و به سمت ساختن يک روايت زنده حرکت کرد. مفاخر زماني به کار مي‌آيند که در حافظه جمعي حضور داشته باشند، نه فقط در يک پايگاه اينترنتي.