چرا آموزش و پرورش به تغيير يک مديريت استراتژيک نياز دارد
یادداشت |
محمود رحيمي
آموزش و پرورش، نه تنها يک نهاد خدماتي يا يک وزارتخانه، بلکه خاستگاهِ هويت ملي و کارخانه توليد سرمايه انساني و اجتماعي يک کشور است. در ايران، نظام آموزشي همواره به عنوان زيربناي اصلي توسعه و رشد و تعالي منابع انساني و پرورش نسل آينده شناخته شده؛ اما امروزه اين نهاد بارزش و مهم و حياتي است با پرسشهاي اساسي و مهمي روبروست که پاسخ به آنها ميتواند سرنوشت فرزندان اين سرزمين را رقم بزند. آيا آموزش و پرورشِ ما هنوز در جاده هاي توسعه گام بر مي دارد يا در گلوگاه ها و مشکلاتِ ريز و درشتي، گرفتارِ روزمرگي شده است؟
رسالتِ مغفول؛ انسانسازي در عصر تکنولوژي
آموزش و پرورش در ايرانِ امروز با عقب ماندگي بزرگي مواجه است: انتقالِ مفاهيمِ سنتي در عصري که هوش مصنوعي و فضاي مجازي، ساختارهاي يادگيري را دگرگون کردهاند. نقشِ محوري اين نظام، فراتر از آموزشِ تکنيک و سوادِ محض، بايد تربيتِ انسانهاي خلاق، منتقد و مسئوليتپذير باشد. فرزندانِ ما نياز دارند که بيش از آنکه حافظه خود را پر کنند، ايده هاي نقادانه را بياموزند تا در آيندهاي که به سرعت در حال تغيير است، دچار سردرگمي نشوند.
موانع و چالشها و حاشيه ها؛ از معيشت تا تمرکزگرايي
با نگاهي درست و واقعي به صحنه تعليم و تربيت کشور، ميتوان چندين گرهِ کور را شناسايي کرد که مانعِ شکوفايي اين نهاد شدهاند:
عدم انگيزه و منزلت معلم: معلم، ستون فقراتِ هر حاکميتي است. وقتي «دغدغههاي اقتصادي و سختي هاي زندگي بر اصول تدريس و معلمي» پيشي بگيرد، بديهي است که کيفيتِ تدريس دچار افت مي شود.
نظام آموزشي نميتواند با معلمانِ بي انگيزه، به سرانجام نهايي و به قله علمي و فرهنگي برسد.
تمرکزگرايي افراطي: نظام آموزشي ما بهشدت در تهران متمرکز است. اين در حالي است که نيازهاي يک دانشآموز در کلانشهر تهران با يک دانشآموز در مناطق محروم و مرزي، تفاوتهاي زير ساختي و بنيادين دارد.
فاصله آموزش و بازار کار: يکي از بزرگترينِ ناکاميهاي نظام فعلي، فاصله عميق ميان محتواي آموزشي و نيازهاي واقعي بازار کار است. فرزندان ما پس از دوازده سال تحصيل، اغلب با دانشي تئوريک فارغالتحصيل ميشوند که در دنياي واقعيِ اقتصاد و صنعت، کاراييِ چنداني ندارد.
سياستزدگي؛ آفتِ توسعه: تغييراتِ پيدرپي در سياستگذاريهاي کلانِ آموزشي با تغيير دولتها، باعث شده است که نظام آموزشي «ثباتِ راهبردي» نداشته باشد. مدرسه بايد «جزيره ثبات» باشد، نه عرصهاي براي آزمون و خطاي سليقههاي مديريتي.
راهکارها؛ بازگشت به جايگاهِ حقيقي
براي خروج از وضعيت موجود، نهاد آموزش و پرورش نيازمند يک «نهضتِ تحولآفرين» است که بر سه محور استوار باشد:ارتقاي جايگاه معلم؛ به طوري که معلم نه به عنوان يک کارمندِ صرف، بلکه به عنوان «معمارِ جامعه» ديده شود و شأنِ مادي و معنوي او به سطح استانداردهاي جهاني برسد.مهارتمحوري؛ تغييرِ جهتِ محتوا از حافظهمحوري به مهارتمحوري، به شکلي که خروجيِ آموزش و پرورش، جواناني خلاق و کارآفرين باشد.
مشارکتِ مردم و نهادها؛ آموزش و پرورش نميتواند به تنهايي بارِ سنگينِ تربيتِ نسل آينده را به دوش بکشد. مشارکتِ نهادهاي مدني، بخش خصوصي و خانوادهها در فرايندِ تصميمسازي، يک ضرورتِ اجتنابناپذير است.
نگاه پاياني
آموزش و پرورش، «مظلومترين» و در عين حال «مهمترين» نهادِ ايران است. آيندهي ايران در کلاسهاي درس رقم ميخورد، نه در بخشنامهها و آمارها. اگر ميخواهيم فردايي بهتر داشته باشيم، بايد همين امروز نگاهِ «هزينهاي» به آموزش را به نگاهِ «سرمايهگذاري» تغيير دهيم. فرزندان ايران لايقِ نظامي هستند که شکوفاييِ استعدادهايشان را هدف قرار دهد، نه توليدِ نمرههايي که هيچ دردي از جامعه دوا نميکند.
فعال رسانه