درباره يک رمان


یادداشت |

حسين ميقاني

 

 اشاره

 رمانها هميشه وضعيت جوامع را بهتر از کتب تاريخي به تصوير ميکشند ! اين جمله اي است که من در طي مطالعات زياد به ان رسيده ام. اين به تصوير درامدن، مخصوصا در زمانهايي که جوامع درگير جنگ هستند به خوبي مشهود است رمانهايي مانند "جنگ و صلح"  و يا "دکتر ژيواگو" و يا شاهکار قرن يعني رمان "بينوايان" از اين جمله اند. رماني که در اين نوشتار به ان پرداخته ميشود " جاده اي باريک در دل شمال" است که در ادامه به ان پرداخته ميشود و از دل اين رمان سوالاتي براي بنده ايجاد شده است که جوابهايي با استفاده از منابع اينتر نتي و مطالعات تاريخي به انها داده ميشود که ميتواند خيلي درس اموز باشد.

 

نام کتاب: جاده اي باريک در دل شمال ( نقش ژاپن در جنگ جهاني !)

نويسنده : ريچارد فلناگن

مترجم : فرانک سالاري

انتشارات : نشر البرز

 رمان در مورد زحمات و دردسر هاي گروهي نوشته شده است که در زمان جنگ جهاني و در محدوده کشورهاي مالزي -اندونزي- برمه و ... براي ساختن راه اهني در حال تلاش هستند که به امر امپراطور ژاپن در هر صورتي بايد احداث ميشد تا به نيروهاي متحدين در جبهه ها کمک برساند و شايد مشابه ساخت راه اهني بود که به دستور رضاشاه از جنوب تا شمال ايران احداث گرديد. بهمين خاطر سوالات زير به ذهن من رسيد که اميد است اساتيد گرامي مطلع در اين زمينه به سوالات پاسخ در خور بدهند :

1- دليل و يا دلايل پيوستن ژاپن به متحدين در جنگ جهاني کدامند ؟

2- چه شرايطي ايجاد شد که متحدين تسليم متفقين شدند ؟ ايا بمباران اتمي ژاپن دليل اصلي اين تسليم بود و يا دلايل ديگري هم دخالت داشت؟ البته شايد دقيق هم نتوان پاسخ سوال را داد مانند ايجاد شرايط قبول قطعنامه 598 توسط امام خميني کبير و نوشيدن جام زهر توسط ايشان که کماکان محل بحث و جدل هست!.

3- ضمن محکوم کردن بمباران اتمي هيروشيما و شهرهاي ژاپن ، ايا اگر متحدين ( المان نازي به رهبري هيتلر ، ايتالياي فاشيت به رهبري موسوليني ، اسپانياي انارشيست به رهبري فرانکو و ژاپن ديکتاتوري به رهبري امپراطور ) در جنگ جهاني پيروز شده و بر دنيا مسلط مي شدند چهره امروز دنيا به نظرتان چگونه ميبود ؟ تفاوت ان دنياي زير سلطه متحدين با دنياي امروزه چگونه مي بود؟

پرسش‌هايي که در پي مطالعه رمان «جاده‌اي باريک در دل شمال» اثر ريچارد فلاناگان مطرح شده اند، از آن دسته پرسش‌هايي است که اگر صرفاً در چارچوب تاريخ نظامي جنگ جهاني دوم به آن‌ها پاسخ داده شود، بخش مهمي از حقيقت تاريخي ناديده خواهد ماند؛ زيرا ورود ژاپن به جنگ، شکل‌گيري محور، شکست قدرت‌هاي محور و سرانجام تسليم ژاپن، حاصل مجموعه‌اي از تحولات سياسي، اقتصادي، ژئوپليتيکي، ايدئولوژيک و نظامي بود که بايد در يک زنجيره تاريخي به يکديگر پيوند داده شوند.

1 ـ چرا ژاپن به جبهه متحدين يا «محور» پيوست؟

نخست بايد يک اصلاح اصطلاحي کوچک اما مهم انجام شود. در ادبيات فارسي گاهي آلمان، ايتاليا و ژاپن را «متحدين» مي‌ناميم، در حالي که در جنگ جهاني دوم، اصطلاح دقيق‌تر براي اين سه قدرت، دول محور يا Axis Powers است؛ در برابر «متفقين» يا Allied Powers.

ژاپن اساساً با همان انگيزه‌هايي وارد جنگ نشد که آلمان هيتلري وارد آن شده بود. البته ميان ايدئولوژي‌هاي حاکم بر اين کشورها اشتراکاتي وجود داشت، اما منافع ژئوپليتيکي ژاپن تا اندازه زيادي مستقل و آسيامحور بود

ژاپن از اواخر قرن نوزدهم، پس از اصلاحات ميجي، با سرعتي شگفت‌آور از يک کشور عمدتاً سنتي به يک قدرت صنعتي و نظامي تبديل شد. پيروزي ژاپن بر چين در جنگ 1894–1895 و سپس شکست روسيه در جنگ 1904-1905، جايگاه ژاپن را در نظام بين‌الملل دگرگون کرد. ژاپن ديگر خود را يک قدرت درجه دوم آسيايي نمي‌دانست؛ بلکه تصور مي‌کرد بايد به يک قدرت بزرگ جهاني تبديل شود.

مشکل اساسي اين بود که ژاپن براي ادامه صنعتي‌شدن خود به منابعي نياز داشت که در داخل سرزمينش به اندازه کافي وجود نداشت: نفت، زغال‌سنگ، آهن، لاستيک و بسياري از مواد خام ديگر، از همين‌جا مفهوم «حوزه رفاه مشترک آسياي شرقي بزرگ» مطرح شد..

مفهومي که در تبليغات رسمي ژاپن با شعار «آسيا براي آسيايي‌ها» عرضه مي‌شد، اما در عمل به ايجاد يک امپراتوري ژاپني در شرق و جنوب شرق آسيا انجاميد. اشغال منچوري در سال 1931 و ايجاد دولت دست‌نشانده منچوکوئو، ، آغاز مرحله‌اي بسيار مهم بود و سپس جنگ تمام‌عيار با چين در سال 1937 آغاز شد.

اما نقطه عطف بعدي، برخورد ژاپن با ايالات متحده و قدرت‌هاي غربي بود.

ژاپن به منابع نفتي جنوب شرق آسيا، خصوصاً هند شرقي هلند، نياز داشت. ايالات متحده در واکنش به توسعه‌طلبي ژاپن، محدوديت‌هاي اقتصادي و در نهايت تحريم نفتي اعمال کرد و براي رهبري نظامي ژاپن، مسئله به يک معادله بسيار دشوار تبديل شد اگر جنگ را متوقف کنيم، ماشين جنگي و صنعتي ما به‌تدريج از کار مي‌افتد؛ اگر جنگ را ادامه دهيم، با تحريم و محاصره اقتصادي مواجه خواهيم بود.

در چنين شرايطي، بخشي از رهبران ژاپن به اين نتيجه رسيدند که بايد پيش از آنکه ذخاير نفت و مواد اوليه‌شان تمام شود، ضربه‌اي تعيين‌کننده به آمريکا وارد کنند. حمله به پرل هاربر در 7 دسامبر 1941 از همين محاسبه ناشي شد..

اما يک نکته تاريخي بسيار مهم وجود دارد: ژاپن تصور نمي‌کرد بتواند ايالات متحده را در يک جنگ طولاني شکست دهد.

استراتژي ژاپن اين بود که با وارد کردن يک ضربه بسيار سنگين به ناوگان آمريکا در اقيانوس آرام، فرصت لازم را براي تصرف منابع جنوب شرق آسيا به دست آورد و سپس با ايجاد يک منطقه دفاعي عظيم، آمريکا را وادار کند براي صلح مذاکره کند. اين محاسبه در نهايت اشتباه از آب درآمد. ژاپن قدرت اقتصادي و صنعتي آمريکا را به‌درستي برآورد نکرده بود. به تعبير تاريخي، ژاپن ممکن بود نبرد را ببرد، اما توان پيروزي در جنگ را نداشت.

2 ـ آيا بمباران اتمي علت اصلي تسليم ژاپن بود؟

پاسخ دقيق تاريخي اين است که بمباران اتمي به‌تنهايي علت تسليم ژاپن نبود

تسليم ژاپن محصول هم‌زمان چند عامل بود و يکي از مهم‌ترين بحث‌هاي تاريخ جنگ جهاني دوم نيز دقيقاً همين است

در تابستان 1945 ژاپن در موقعيتي بسيار دشوار قرار گرفته بود، نيروي دريايي آن عملاً توانايي ادامه يک جنگ متعارف طولاني را نداشت، بسياري از شهرهاي بزرگ آن توسط بمباران‌هاي هوايي ويران شده بودند، اقتصاد کشور فروپاشيده بود و محاصره دريايي نيز فشار شديدي بر مردم وارد مي‌کرد.

در چنين شرايطي، آمريکا در 6 اوت 1945 بمب اتمي را بر هيروشيما انداخت و سه روز بعد، در 9 اوت، بمب دوم بر ناگازاکي فرود آمد.

اما درست در همين فاصله، يک اتفاق بسيار مهم ديگر رخ داد که گاهي در روايت‌هاي عمومي کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد و اتحاد شوروي در 8 اوت 1945 به ژاپن اعلان جنگ کرد و ارتش سرخ به منچوري حمله کرد که اين تحول براي رهبران ژاپن اهميت فوق‌العاده‌اي داشت.

ژاپن تا آن زمان هنوز اميدوار بود شايد شوروي بتواند در مذاکرات ميانجي‌گري کند و شرايطي براي پايان جنگ فراهم آورد. با ورود شوروي به جنگ، اين اميد از بين رفت و بنابراين رهبران ژاپن ناگهان با دو واقعيت روبه‌رو شدند.

از يک سو، آمريکا نشان داده بود که سلاحي با قدرت ويرانگر ناشناخته در اختيار دارد؛

و از سوي ديگر، شوروي وارد جنگ شده و آخرين اميد ژاپن براي استفاده از مسکو به عنوان واسطه سياسي نيز از بين رفته بود به همين دليل، در ميان مورخان دو ديدگاه عمده وجود دارد :

ديدگاه نخست تأکيد بيشتري بر بمباران اتمي دارد و آن را عامل تعيين‌کننده‌اي در تسليم ژاپن مي‌داند.

ديدگاه دوم تأکيد مي‌کند که ورود شوروي به جنگ نيز به همان اندازه يا حتي در برخي تفاسير بيشتر اهميت داشت؛ زيرا ژاپن را از امکان يک توافق سياسي و استراتژي ديپلماتيک محروم کرد.

احتمالاً روايت تاريخي واقع‌بينانه‌تر آن است که اين دو عامل را در کنار فروپاشي نظامي و اقتصادي ژاپن ببينيم

به بيان ديگر، نبايد تاريخ را به يک علت تقليل داد.

ژاپن در سال 1945 در شرايطي قرار گرفته بود که مجموعه‌اي از ضربات پي‌درپي، امکان ادامه جنگ را از آن گرفته بود شايد مشابه زماني بود که در جنگ تحميلي صدام و در سال 1367 شرايطي ايجاد شد تا امام خميني جام زهر را نوشيده و ايران اسلامي قطعنامه 598  را ( عليرغم شعارهاي انچناني !) بپذيرد و اين نوع تصميم گيريها از منظر تاريخي قابل تامل است که ساليان سال ميتواند مورد دحقيق و تدقيق و بحث و بررسي و جدل قرار گيرد چنانچه تا کنون نيز در اينگونه موارد بهمين شکل عمل شده است.

در هر دو مورد، اگرچه شرايط، بازيگران و ماهيت جنگ کاملاً متفاوت است، اما يک وجه مشترک وجود دارد: تصميم نهايي را نمي‌توان بدون مطالعه مجموعه فشارهاي نظامي، اقتصادي، سياسي و بين‌المللي درک کرد، در تاريخ، تصميم‌هاي بزرگ معمولاً در خلأ گرفته نمي‌شوند و آنچه در ظاهر يک «تصميم ناگهاني» به نظر مي‌رسد، غالباً محصول سال‌ها انباشته شدن فشارهاست!.

3 ـ اگر محور پيروز مي‌شد، جهان امروز چگونه بود؟

اين پرسش شايد از دو پرسش قبلي دشوارتر باشد؛ زيرا از حوزه تاريخ وارد قلمرو تاريخ بديل ميشويم.

هيچ‌کس نمي‌تواند با قطعيت بگويد اگر آلمان، ايتاليا و ژاپن پيروز مي‌شدند، جهان امروز دقيقاً چگونه بود.

اما مي‌توان بر اساس اهداف اعلام‌شده، ساختارهاي سياسي و رفتار واقعي اين دولت‌ها در سرزمين‌هاي تحت اشغال، تصويري احتمالي ترسيم کرد، در وهله نخست، بايد توجه داشت که «پيروزي محور» الزاماً به معناي ايجاد يک امپراتوري واحد جهاني تحت فرمان هيتلر نبود.

احتمالاً جهان به چند حوزه عظيم قدرت تقسيم مي‌شد:

اروپاي تحت سلطه آلمان، حوزه مديترانه و بخش‌هايي از آفريقا تحت نفوذ ايتاليا و اروپاي جنوبي، و شرق و جنوب شرق آسيا و اقيانوس آرام تحت سلطه ژاپن ، اما اين جهان الزاماً جهاني آرام و متحد نيز نمي‌بود.

اتفاقاً احتمال دارد پس از شکست متفقين، ميان خود قدرت‌هاي محور نيز رقابت بر سر قلمرو، منابع و نفوذ آغاز مي‌شد

آلمان نازي طرحي بسيار گسترده براي دگرگون کردن ساختار جمعيتي و سياسي اروپاي شرقي داشت.

در ايدئولوژي نازي، انسان‌ها داراي ارزش برابر نبودند و نظامي مبتني بر سلسله‌ مراتب نژادي تعريف شده بود

بنابراين اگر آلمان پيروز مي‌شد، احتمالاً بسياري از اصولي که امروز در حقوق بين‌الملل، حقوق بشر و اصل برابري انسان‌ها بديهي تلقي مي‌کنيم، اساساً شکل ديگري پيدا مي‌کردند، در شرق آسيا نيز وضعيت به گونه ديگري اما از جهاتي مشابه بود.

ژاپن در سرزمين‌هاي اشغالي خود، نظامي امپراتوري و سلسله‌مراتبي ايجاد کرده بود. اتفاقاً رمان -جاده اي بارک در دل شمال-  يکي از مناسب‌ترين منابع ادبي براي درک وجه انساني همين مسئله است، موضوع فقط ساختن يک خط راه‌آهن نبود. پشت آن راه‌آهن، قدرت سياسي، ارتش، تأمين لجستيک، بهره‌کشي از نيروي انساني، اسارت، مرگ و رؤياي ايجاد يک امپراتوري آسيايي قرار داشت.

راه‌آهن در اينجا تنها يک سازه مهندسي نيست؛ بلکه به نمادي از قدرت دولت تبديل مي‌شود.

در اين زمينه، مقايسه‌اي که ميان راه‌آهن برمه و راه‌آهن سراسري ايران مطرح شده است بسيار جالب است؛ هرچند از نظر تاريخي و سياسي نبايد اين دو پروژه را يکسان تلقي کرد.

راه‌آهن سراسري ايران پروژه‌اي براي اتصال شمال و جنوب کشور و ايجاد زيرساخت ارتباطي و اقتصادي در داخل قلمرو ايران بود، در حالي که راه‌آهن برمه-تايلند در بستر جنگ، اشغال نظامي و اهداف لجستيکي امپراتوري ژاپن ساخته شد، اما يک وجه مشترک مهم وجود دارد:

راه‌آهن در تاريخ معاصر فقط وسيله حمل‌ونقل نبوده است؛ بلکه ابزار دولت‌سازي، تمرکز قدرت، توسعه اقتصادي، جابه‌جايي نيرو و حتي جنگ بوده است از اين منظر، شايد عنوان رمان نيز معناي عميق‌تري پيدا کند.

آن «جاده باريک» فقط جاده‌اي در جنگل نيست؛ بلکه مي‌تواند استعاره‌اي از مرزي باشد که انسان مدرن ميان پيشرفت تکنولوژيک و سقوط اخلاقي طي مي‌کند آيا جهان تحت سلطه محور الزاماً کاملاً متفاوت از جهان امروز بود؟

قطعاً !!!

اما شايد مهم‌ترين تفاوت، فقط در مرز کشورها يا نام دولت‌ها نبود تفاوت اساسي احتمالاً در مفهوم انسان و حقوق انسان بود. جهان پس از جنگ جهاني دوم، علي‌رغم همه کاستي‌ها و تناقضاتش، به سمت ايجاد مجموعه‌اي از نهادها و قواعد بين‌المللي حرکت کرد: سازمان ملل متحد، نظام حقوق بشر بين‌المللي، کنوانسيون‌هاي مربوط به جنايات جنگي، توسعه حقوق پناهندگان، گسترش اصل حاکميت دولت‌ها و تلاش براي محدود کردن استفاده از زور در روابط بين‌الملل

البته نبايد تصور کرد که جهان پس از 1945 به بهشت حقوق بشر تبديل شد.

جنگ سرد، استعمار، کودتاها، جنگ ويتنام، جنگ‌هاي خاورميانه، نسل‌کشي‌ها و ده‌ها بحران ديگر نشان دادند که حتي پيروزي متفقين نيز نتوانست خشونت را از تاريخ بشر حذف کند، اما يک تفاوت بنيادين ايجاد شد:

جنايت عليه انسان، ديگر صرفاً مسئله داخلي يک حکومت تلقي نمي‌شد و به تدريج به موضوع حقوق بين‌الملل تبديل شد

اگر محور پيروز مي‌شد، احتمالاً اين روند يا اصلاً ايجاد نمي‌شد يا دست‌کم به شکل کاملاً متفاوتي شکل مي‌گرفت.

و در نهايت، درباره بمباران اتمي و محکوميت اخلاقي رنج انساني ناشي از هيروشيما و ناگازاکي کاملاً قابل درک است؛ اما براي مورخ، مسئله فقط محکوم کردن يا دفاع کردن نيست.

بايد پرسيد:

آيا استفاده از بمب اتم از نظر نظامي ضروري بود؟

آيا مي‌توانست جنگ بدون استفاده از آن پايان يابد؟

آيا هدف، جلوگيري از تلفات بيشتر ناشي از حمله زميني به ژاپن بود؟

آيا نمايش قدرت آمريکا در برابر شوروي نيز يکي از محاسبات سياسي تصميم‌گيرندگان آمريکايي بود؟

و آيا ورود شوروي به جنگ، در تصميم نهايي ژاپن نقشي به اندازه بمباران اتمي داشت؟

اين پرسش‌ها هنوز محل بحث تاريخي‌اند و پاسخ قطعي و يکساني براي همه آنها وجود ندارد.

اما شايد مهم‌ترين درس تاريخ جنگ جهاني دوم اين باشد که هيچ جنگي با يک علت آغاز نمي‌شود و با يک علت نيز پايان نمي‌يابد، زنجيره‌اي از تصميم‌ها، ترس‌ها، اشتباهات محاسباتي، بلندپروازي‌ها، منافع اقتصادي، ايدئولوژي‌ها و واکنش‌هاي متقابل، سرانجام جهان را به نقطه‌اي مي‌رسانند که ديگر بازگشت از آن بسيار دشوار است، از اين منظر، مطالعه «جاده‌اي باريک در دل شمال» را مي‌توان فراتر از يک رمان درباره راه‌آهن و اسيران جنگي ديد، اين کتاب پنجره‌اي است به يکي از تاريک‌ترين پرسش‌هاي تاريخ معاصر:

آيا تمدن و تکنولوژي، الزاماً انسان را اخلاقي‌تر مي‌کنند؟

ژاپن پيش از جنگ، يکي از مدرن‌ترين کشورهاي آسيا بود؛ داراي دانشگاه، صنعت، ارتش مدرن، راه‌آهن، فناوري و ساختار اداري پيشرفته، آلمان نيز يکي از مراکز بزرگ علم، فلسفه، صنعت و فرهنگ اروپا بود.

اما همين جوامع پيشرفته توانستند در فاصله‌اي کوتاه وارد يکي از عظيم‌ترين فجايع انساني تاريخ شوند.

شايد بنابراين، مهم‌ترين درس جنگ جهاني دوم نه صرفاً درباره آلمان، ژاپن يا آمريکا باشد؛ بلکه درباره خود انسان مدرن باشد اينکه تمدن بدون اخلاق، علم بدون مسئوليت، قدرت بدون محدوديت و فناوري بدون انسانيت، مي‌تواند به جاي آنکه وسيله رهايي انسان باشد، به ابزار نابودي او تبديل شود و شايد به همين دليل است که هنوز پس از گذشت بيش از هشتاد سال، هيروشيما، ناگازاکي، آشويتس، جاده راه‌آهن برمه و راه اهن جنب – شمال ايران ميليون‌ها قرباني جنگ جهاني دوم همچنان براي مورخان زنده‌اند؛ زيرا تاريخ در اين موارد صرفاً گذشته نيست، هشداري است که هنوز به آينده مربوط مي‌شود.

به اميد برقراري صلح جهاني ! که به نظر ميرسد دست نيافتني است !

 

 

عضو هيات علمي دانشگاه گلستان