ادبیات


ادبیات |

 

سعید مهری:

نزاع فقیه و صوفی بر سر قدرت بود نه اندیشه!

اشاره

 

سعيد مهري، متولد و ساکن گرگان، فارغ‌التحصيل دکتري رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه فردوسي مشهد. عضو گروه ادبيات فارسي دانشگاه گنبدکاووس، عضويت در انجمن مفاخر گلستان و تأليف چندين مقالة علمي را در کارنامة خود دارد. حوزه تخصصي‌اش ادبيات کلاسيک و ادبيات عرفاني و کتاب «صوفيان مطرود (بررسي تبارشناسانه جريان نقد تصوف ازدوره صفوي تا پهلوي اول) نخستين کتاب اوست که تابستان 1405، توسط نشر آرما در 268 صفحه و بهاي 720 هزارتومان، وارد بازار نشر شده است. انتشار اين کتاب، بهانة گفت‌وگوي ما با اوست.

 

آقاي دکتر درباره کتاب و اينکه ايده نگارش آن چطور به ذهن شما رسيد توضيح بفرماييد.

اين کتاب در اصل رساله دکتري من در گروه ادبيات دانشگاه فردوسي بوده است که با اندک تغييراتي در نشر آرما به چاپ رسيده است. تصوف و ادبيات صوفيانه همواره يکي از زمينه هاي علاقة  بنده در مطالعات و پژوهش هايم بوده است و تمايل زيادي داشتم که در زمينة تاريخ تصوف پژوهشي انجام بدهم.

 

باتوجه به اينکه رشته تحصيلي شما ادبيات فارسي است، چرا در زمينه تصوف و عرفان پژوهش کرده‌ايد؟

سوال خوبي است؛ اساساً تصوف بخش جدايي‌ناپذير ادبيات فارسي و شايد بهتر است بگوييم ادبيات اسلامي که شامل ادبيات فارسي و عربي و اردو و ترکي است؛ در واقع تصوف ايراني-اسلامي در بستر ادبيات فارسي باليد و غنا پيدا کرد و توانست جذابيت ها و زيبايي هايش را به بشر عرضه کند. صوفيان و عارفان بزرگ ما، اديبان و شاعران زبردستي بوده اند؛ مثلا مولانا جلال الدين محمد، عطار نيشابوري، عين القضات همداني، شيخ محمود شبستري و ... هم در تصوف مقامي ارجمند دارند و هم از منظر ادبي آثاري بسيار ارزشمند آفريده اند.

اصلا تصوف و انديشه هاي صوفيانه آن قدر جذابيت داشته است که مي توان گفت بر تمام جنبه هاي فکري و فرهنگي مسلمانان و ايرانيان اثر گذاشته است؛ حتي فيلسوفان ايرني هم از انديشه هاي صوفيانه خالي نبوده‌اند؛ ابن‌سينا بنيانگذار حکمت مشرقي بود و بعدها سهروردي آن را پرورد و به کمالي چشمگير رساند؛ گروه اخوان الصفا فلسفه اي باطني و عرفاني بنا نهادند و در نهايت ملاصدرا پيوندي محکم ميان فلسفه و عرفان برقرار کرد. بنابراين تصوفي که توانست در فلسفه، که ساحت عقل حض است، رخنه کند و به تعبيري از فلاسفه دلبري کند، به طريق اولي از اديبان و شاعران هم مي تواند دلبري کند؛ خاصه که هم ادبيات و هم تصوف بنيان شان بر احساس و لطافت هاي دروني است. در آخر هم بگويم نگاهي به سرفصل دروس رشته ادبيات فارسي در دانشگاه هم اين را تاييد مي کند که تصوف/عرفان و ادبيات صوفيانه/عرفاني گستره و اهميت بسيار زيادي دارد.

 

درباره اصطلاح تبارشناسي که در عنوان کتاب آمده است توضيح بدهيد.

تبارشناسي روشي بود که در علوم انساني بيشتر با فوکو شناخته مي شود؛ البته فوکو خود تبارشناسي را مديون نيچه است (کتاب تبارشناسي اخلاق). اين روش را فوکو از ميانه عمر پژوهش خود به کار گرفت و تا پيش از آن فوکو بيشتر از روش ديرينه‌شناسي در پژوهش استفاده مي‌کرد و مثلا کتاب «تاريخ جنون» محصول اين شيوه است؛ اما از دوره اي فوکو با تکميل ديرينه‌شناسي و افزودن مفاهيمي چون قدرت و تحليل روابط قدرت، روش تبارشناسي را به کار گرفت.

روش تبارشناسي در مطالعات تاريخْ‌محور، يعني بررسي سير تاريخي و تحولات يک مفهوم يا يک جريان فکري، کمک مي‌کند تا زواياي پنهاني را که از چشم يک مورخ سنتي و يا کسي که نگاهي خطي به تاريخ دارد، دور مانده است، پيدا کرده و به مخاطب عرضه کند.

تبارشناس، گسست ها را پيدا مي‌کند و با بررسي اسناد و مدارک، نقش روابط قدرت در به وجود آمدن اين گسست ها را تحليل مي کند و در نهايت نشان مي دهد در پسِ تغييرات و اتفاقات تاريخي عاملي متافيزيکي يا اخلاقي نهفته نيست و اين تغييرات اساساً از پيش انديشيده نيست، بلکه کاملا تصادفي و محصول روابط قدرت هستند؛ شايسته است ذکر کنم که قدرت از منظر فوکو، سرکوب يا استيلا نيست، بلکه قدرت توان اثرگذاري بر امکان هاي ديگري است.

 

درباره ارتباط تبارشناسي و موضوعي که شما براي پژوهش برگزيده ايد توضيح بدهيد.

در اينجا بايد مقدمه اي کوتاه بيان کنم؛ اگر نخستين جرقه هاي تصوف را در قرن دوم هجري بيابيم، با بررسي تاريخ توصف مي بينيم که تصوف همواره در ترقي و صعود بوده است و اندک اندک از يک جنبش دگر انديش و شايد اعتراضي، تبديل به يک دستگاه فکري عريض و طويل با تشخصي ويژه مي شود که متن ها و فرامتن هاي بسياري پيرامون آن شکل مي گيرد و افزون بر اين مناسک و آداب عملي خاص و گاه پيچيده اي پيرامون خود ايجاد ميکند. اما با همه اينها تصوف همواره يکي از فربه ترين عناصر فکري و فرهنگي در جوامع مسلمان، خاصه ايران، بوده است و نقدهايي هم که برآن وارد مي شده، آن قدر جدي نبوده است که بر سرنوشت تصوف و صوفيان اثري بگذارد.

اما از دوره صفوي (907ه.ق تاجگذاري شاه اسماعيل) مي‌بينيم که روند مواجهه با تصوف و صوفيان عوض مي شود و اين امر زماني معنادار مي شود که مي بينيم صفويان دولتي برآمده از خانقاه بوده اند و خود از سلسله صوفيان بوده‌اند و اصلاً تبار صوفيانه آنان سبب شد که بتوانند به قدرت برسند. جنبش صفويان با نيروي صوفيان قزلباش توانست حکومت را در ايران به دست بياورد و يکي از قدرتمندترين امپراتوري هاي تاريخ ايران را بنيان بنهند. حال چه شد که همين صفويان به طرد صوفيان پرداختند و تلاش کردند آنان را از دايره قدرت به کنار بگذارند؟ اين سوالي است که روش تبارشناسي به آن پاسخ مي‌دهد.

 

پرسش تأمل‌برانگيزي است، ممکن است قدري توضيح بدهيد که چه چيزي سبب شد صفويان از صوفيان روي‌گردان شوند؟

بله حتما، البته اين را ذکر کنم که اين کتاب فقط به وضعيت نقد/طرد صوفيان در دوره صفوي نميپردازد، بلکه دوره قاجار را هم بررسي کرده است و اشاره اي هم به دوره پهلوي اول کرده است.

اما درخصوص سؤال شما بايد عرض کنم که سه گسست (مربوط به تاريخ نقد تصوف) در اين کتاب مشخص شده است؛ گسست اول در دوره صفوي است. در اين دوره چهار گام يا چهار نوع اقدام در خصوص صوفيان قابل مشاهده است؛ از نقد و نگارش آثار انتقادي عليه صوفيان تا تنبيه و مجازات و در نهايت طرد صوفيان.

مسئله تصوف در دوره صفوي پيوند عميقي با قدرت گرفتنِ فقيهان در دستگاه صفويان دارد؛ صفويان، به سبب ايدئولوژي اي که اتخاذ کرده بودند، براي کسب مشروعيت نياز به فقيهان داشتند تا از قِبَل آنان بتوانند مشروعيت ديني و به تَبَع آن مشروعيت سياسي و اجازه حکومت بر مردمان را بدست آورند، از اين رو امتيازات بسياري به فقيهان دادند تاحدي که اين امتيازات قدرتي به فقيهان داد که بعضاً در امور سياسي دخل و تصرف هاي بسياري مي‌کردند؛ مثلا محقق کرکي، فقيه بزرگ دربار شاه تهماسب، عزل و نصب مي‌کرده و موقوفه هاي بسياري را در اختيار داشته است و يا ملامحمدطاهر قمي، قدرت و نفوذ بسياري را به دست آورده بود. اوج اين قدرت سياسي را نزد مجلسيِ دوم مي‌بينيم که نفوذ و سلطه بسياري بر شاه صفوي داشت و شايد اغراق نباشد اگر بگوييم تاحدي زمام امور کشور را در دوره شاه سلطان حسين در اختيار داشته است. اين قدرت گرفتنِ فقيهان سبب شد نزاعي بين آنان و صوفيان شکل بگيرد که در نهايت پيروزي از آنِ فقيهان بود.

اين کتاب نشان مي دهد که نزاع بين فقيه و صوفي، اساساً مربوط به اختلاف در مبانيِ فکري آنان نيست، بلکه روابط قدرت در بستر دانشي خاص (دانش فقه و تخصيصاً فقه اخباري) اين نزاع را فراهم کرده است.

همانطور که بيان کرديد تبارشناسي زواياي پنهاني از متون را برملا مي‌کند و مخاطبان اين را در خلال توضيحات شما مي توانند مشاهده کنند. اما با توجه به فرصت محدود اين مصاحبه، اگر موافق هستيد گفت‌وگو را همين‌جا به پايان برسانيم؛ چون به نظرم توضيحات شما يک شناخت کلي از کتاب را براي مخاطب ايجاد کرده است و مبسوط آن را مي توانند از مطالعه کتاب به دست آوردند.

بله حتما. در پايان از شما سپاسگزارم و براي وقتي که در اختيار بنده گذاشتيد قدرداني مي‌کنم. اميدوارم اين کتاب براي مخاطبان و علاقه مندان چيزي براي عرضه داشته باشد.

از شما ممنونم که در اين گفت‌وگو شرکت کرديد.

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

دليلي نيست! براي هيچ!

علي چراغي، قم

پيوسته در تنهايي به همان معماي ناگشودني مي‌انديشيد. «يعني چه؟ آيا به‌راستي بايد مرد؟» و نداي درونش جواب مي‌داد: «بله، حقيقت است و بايد مرد.» مي‌پرسيد: «ولي آخر اين‌همه رنج براي چيست؟» و ندا جواب مي‌داد: «دليلي نيست! براي هيچ!» و همين./«مرگ ايوان ايليچ»

[شب است. اتاق نيمه‌تاريک. چراغ کوچکي روي ميز روشن مانده. کتابي باز روي ميز است. بيرون، صداي آرام باران مي‌آيد. روشن و سايه روبه‌روي هم نشسته‌اند.]

سايه: اين جمله رو دوباره بخون.

روشن: کدوم؟

سايه: همين‌جا... «دليلي نيست! براي هيچ!»

روشن: خب؟

سايه: هيچي. فقط دارم فکر مي‌کنم شايد راست مي‌گه. شايد واقعاً براي خيلي از چيزهايي که سرمون مياد، هيچ دليلي وجود نداره.

روشن: يعني چي هيچ دليلي؟ آدم اين‌همه درد مي‌کشه، اين‌همه از دست مي‌ده، بعد بگيم براي هيچ؟

سايه: آره. مگه حتماً بايد دنيا براي رنج ما توضيح داشته باشه؟ يکي مي‌ميره، يکي مي‌مونه. يکي عاشق مي‌شه، يکي تنها مي‌مونه. يکي هرچي مي‌خواد به دست مياره، يکي تمام عمرش فقط مي‌دوه و آخرش هيچي...

روشن: ولي اگه قرار باشه همه‌چي «براي هيچ» باشه، پس ما براي چي زندگي مي‌کنيم؟

سايه: شايد براي هيچ.

[روشن لبخند کوتاهي مي‌زند. کتاب را مي‌بندد، اما دستش را از روي جلد برنمي‌دارد.]

روشن: من نمي‌تونم اينو قبول کنم. حتي اگه نتونم دليلش رو پيدا کنم، دلم مي‌خواد باور کنم رنج آدم يه جايي به چيزي مي‌رسه. به فهميدن، به دوست داشتن، به يه چيزي که ارزش تحمل کردن داشته باشه.

سايه: اين «دلم مي‌خواد باور کنم» چيه؟ شايد فقط چون تحمل «هيچ» برامون سخته، براش معنا درست مي‌کنيم.

روشن: شايد. ولي تو هم وقتي مي‌گي «هيچ»، از کجا مطمئني؟

[سايه ساکت مي‌شود. صداي باران کمي بلندتر شده.]

سايه: مطمئن نيستم.

روشن: پس شايد هيچ‌کدوممون چيزي نمي‌دونيم.

سايه: شايد همين ترسناکه.

روشن: يا شايد همين، تنها چيزي باشه که واقعاً داريم.

[سکوت. روشن به پنجره نگاه مي‌کند. سايه کتاب را دوباره باز مي‌کند و چشمش روي همان جمله مي‌ماند.]

سايه: «دليلي نيست... براي هيچ.»

روشن: شايد.

سايه: شايد چي؟

[روشن چيزي نمي‌گويد. باران ادامه دارد.]

 

 

 

 

شعر گلستان

راز خاک پاي اوست زمين آبرو گرفت

به مناسبت ولادت حضرت رسول اکرم(ص)

عبدالعلي دماوندي، گرگان

 

شرمنده‌ام از اين‌که بگويم که من کي‌ام

از خفتگان مهد زمين، گوي خاکي‌ام

آنجا که نقطه‌ايست به گيتي و کمتر است

اما به چشم اهل زمين دُرّ و گوهر است

آري، نشاني‌ام ته بن‌بست شيري است

تبعيدگاه جنّ و مَلَک در اسيري است

من از تبار آدم خاکي و سرکشم

از کيفر هبوط پدر، رنج مي‌کشم

جايي که قدسيان به خدا چانه مي‌زدند

از فتنه و فساد، در افسانه مي‌زدند

جايي که سر بريدن مظلوم باب شد

آموزگار دفن حقيقت، غراب شد

اينجا خداي خلق، بت و سنگ و چوب شد

خورشيد در غبار جهالت غروب شد

اينجا براي دخترکان نقشه داشتند

در زير خاکِ خُشک،گُل زنده کاشتند

اما زمين به يُمن کسي آبرو گرفت

آنجا که دست عشق به نامش سبو گرفت

مهتاب از اشارت دستش دو نيم شد

جبريل در مکاتب و درسش حکيم شد

خورشيد از جمال وجودش خجل شده

اخلاق او چراغ ره اهل دل شده

از بوي زلف اوست که گل رنگ و بو گرفت

از خاک پاي اوست زمين آبرو گرفت

در سايه سار مهر وجودش زمين شکفت

ايزد تبارک ش به چنين آفريده گفت

او کيست آنکه قبل جهان نور او بپاست

«لولاک و لم خلقت الافلاک» را سزاست

او کيست فخر عالم و سر حلقه ي وجود

خورشيد آفرينش و سرمنزل شهود

از نام پاک اوست که آدم رها شده

ابليس رانده از همه‌ي ماسِوا شده

آتش به نام نامي او، باغ گل شده

از شوق اوست سرکه ي غم، رنگ مل شده

لولاک گفت حق، وَ جهان را به عشق ساخت

آري، به عشق او سرِ سازِ جهان نواخت

سر چشمه ي هدايت و رحمت محمد است

خاتم‌ترين نگين نبوت محمد است

هر جا که رحمت است يقينا محمد است

نام آشناي اهل سماوات، احمد است

آغاز لطف حق به همه، نور مصطفي است

پايان حجت ازلي، حب مرتضي است

آري محمد است که محمود عالم است

دنيا به عشق رحمت او، تا کمرخم است

آري محمد است، امين خلايق است

بر سروري کل جهان، فرد لايق است

هم‌خوان شو با خدا و ملائک به اين سرود

بر مصطفي و آل شريفش، بخوان درود

 

 

 

 

چند رباعي به مناسبت ميلاد پيامبر(ع) و امام جعفر صادق(ع)

سيد احمد جعفرنژاد، بهشهر

 

پيمبر

مومن  به خدا حال کبوتر  دارد

با هر نفسي  ذکر   مکرر  دارد

با هر صلوات  بر لب صدق و صفا

تکرار  خوش  نام پيمبر  دارد

 

مونس جان

آن مونس  جان که يارو  سرور باشد

از جان و جهاني  همه برتر  باشد

بر  عترت  و برکتاب پاکش صلوات

باشد که شفيع ما به محشر باشد

 

عطرگل

با عشق به سوي دوست پرواز  کنم

تا شکوه اي از داغ دل  آغاز کنم

با عطر گلاب و گل به گلزار وصال

صد پنجره سوي  کبريا باز کنم

 

غار حرا

از طلعت او  غار حرا  روشن شد

عالم زگل وجود او  گلشن شد

هرخاروخسي که بود از نور رخش   

اتش بگرفت و  گلشنش گلخن شد

 

کنگره عرش

آن شب که زمين ستاره باران مي شد

تا کنگره ي عرش چراغان مي شد

خورشيد که بر چهره شاعر مي تافت

گل واژه ي  صبحدم نمايان مي شد

 

کعبه جان

از کعبه‌ي جان شميم قرآن آمد

از مأذنه  گلبانگ به مستان آمد

گل هاي محمدي شکوفا شده‌اند

زان نافه که از حضرت رحمان آمد

 

مصداق شريعت

براي امام صادق(ع)

محبوبِ کبيرِ خلق و خالق آمد

مصداقِ شريعت و حقايق آمد

استاد  و  مُدرّسِ  علوم  علوي

آري به جهان امامِ صادق آمد

 

 

 

 

 

چيزي ‌بگو حافظ!

 

آوا وارسته، گرگان

 

من که به خود يک عمر عشقت را بدهکارم

هرگز نخواه از من که از تو دست بردارم

با هر نگاهت شاعرم کردي قبول اما

ديوانگي تاوان سنگيني‌ست دلدارم!

در هر غزل مي‌خوانمت تو بيت پاياني

در مطلع شعرم بيا مشتاق ديدارم

وقتي خدا روز ازل نقش تو را مي‌زد

لبخند زد يعني که بد کرده گرفتارم

احساس خود را از چه رو پنهان کنم وقتي

نقل دهان اين و آن در کوچه‌بازارم

هر شب تفأل مي‌زنم بخت سياهم را

چيزي ‌بگو حافظ! گره افتاده در کارم

حاشا نکن، حرف دلت را خوب مي‌دانم

تنها بگو يکبار، من هم دوستت دارم

 

 

 

 

چراغ قرمز تنهايي

داريوش جليني

 

پشت چراغ قرمز تنهايي

چشمت چراغ سبز نشان مي‌داد

تنهايي‌ام فرار شد از دستم

وقتي که عشق، دست تکان مي‌داد

تصوير بي‌پرنده‌ي يک جنگل

در بک‌گراند آينه‌هايم بود

در جاده‌هاي بي‌کسي‌ام انگار

سهمم نگاه‌واره‌اي از غم بود

چشمان سرخ کرده‌ي من تنها

با قهوه‌ي نگاه تو بيدار است

دنيا بدون قهوه‌ي چشمانت

هر لحظه در کشاکش آزار است

 

لبخند ممتدي به نگاهم باش

اي چشم‌هات آيه‌ي زيبايي

اي واژگون درون تو احساسم

پايان گرم سفره‌ي تنهايي

تنديس بي‌کرانه‌ي دلواپس

دردانه‌ي نگاه غم‌انگيزم

با ياد چشم‌هاي پر از برقت

عمري گذشت و باز گلاويزم

عمري گذشت بر من و اين کوچه

اما هنوز در دل ما هستي

پشت چراغ قرمز تنهايي

من بودم و خيال تو و مستي