کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

 

آزاده حسيني

اين هفته هم آثار کارگاه آموزشي با موضوع «صبحانه» را مي خوانيم. موضوع بعدي: «يک جاي خالي»! لازم نيست جاي خالي حتما با «مرگ»، «قهر»، «سفر»، يا «بيماري» باشد.

صندلي خالي در کلاس، نيمکتي در پارک، جاي خالي کنار ميز و سفره، يا حتي جاي کسي در عکس خانوادگي باشد. به «موضوع» فکر کنيد و «موقعيت» را در نظر بگيريد. «پرسش» هايي بنويسيد. «شخصيت» ها را انتخاب کنيد. و مهم تر از همه يک «اتفاق» را در داستان خود مطرح کنيد. اگر تازه کار هستيد، مي توانيد از خاطره نويسي و دلنوشته شروع کنيد. اما داستان لزوما درباره يک موضوع نيست؛ درباره «اتفاقي» است که براي کسي رخ مي دهد. چشم به راه آثارتان هستيم.

 

 

 

زينب اسدي

صبحانه در مدرسه

صبح زود که ميرويم مدرسه معمولا حس و حال صبحانه خوردن نداريم. چون بيشتر اوقات صبح ها ساعت شش و سي صبح بيدار ميشويم و تا کتاب هايمان را جمع کنيم، تقريبا ساعت هفت ميشود و تا لباس بپوشيم، ميشود هفت و سي و اين اصلا خوب نيست. چون ما بايد ساعت هشت در مدرسه باشيم. پس تند تند چند لقمه کوچولو ميخوريم و راه مي‌افتيم سمت مدرسه. مادرم هميشه مي‌گويد: يک آدم سالم بايد صبحانه اش را کامل بخورد. من معمولا ساندويچ هايي مثل پنير و گردو، پنير و سبزي، همبرگرهاي خانگي و يا سيب و خواراکي هايي مثل شيريني، آبميوه مي برم. اما دوستانم در مدرسه هميشه گرسنه اند و خوراکي هايي مثل ترشک و لواشک مي خورند.

 

 

 

زهرا اسدي

خاطره صبحانه در جنگل

يه روز که ما مهمون داشتيم رفتيم جنگل ساعت شش صبح بود. من و پسرخاله و دخترخاله و بقيه داشتيم بازي ميکرديم. و مامان و خاله و دايي و بابا و... هم داشتن صبحانه آماده ميکردن. نون رو گذاشتن رو آتيش و... درست کردن. تا ما بازي کنيم و صبحانه رو آماده کنند و جا براي نشستن پيدا کنيم؛ ساعت شد نه. بابام ما رو صدا زد: «بچه‌ها بيايد صبحانه»! رفتيم و صبحانه خورديم. اون روز به ما خيلي خوش گذشت.

 

 

زهرا شاه دادي

ساندويچ

روزي در مدرسه با دوستانم تصميم گرفته بوديم که از ساندويچي روستامون که خيلي ساندويچ هاي خوشمزه اي داشت براي يک روز سفارش بديم که در مدرسه آن را به عنوان صبحانه در مدرسه بخوريم. صاحب آن ساندويچي يکي از دوستان پدرم بود، بچه ها سفارش هاشون رو به من دادند و من براي دو روز بعد سفارش بدم و برامون بيارن دم در مدرسه. پدرم آن شب به صاحب آنجا زنگ زد و سفارش ها رو گفت دو روز گذشت و قرار بود آن روز بياورد. اما به مدير مدرسه که گفتيم اجازه نداد ما برويم دم در مدرسه تا ساندويچي ها را بگيريم آخرش از طرف مدرسه زنگ زدم براي مادرم تا آمد و برايمان آورد وقتي به دستمان رسيد خيلي خوشحال شديم منتظر شديم تا زنگ بخورد از معلم اجازه بگيريم بريم تا آن ساندويچ ها را بخوريم. ساندويچ ها خيلي خوشمزه بود. خيلي خاطره خوبي در کنار دوستان مدرسه ام بود.

 

 

 

آرين زنگي

فقط نيمروي خودم

اصل صبحانه نميرو! اونم نميروي خودم که انگشتانت هم مي خوري. من براي خودم، آبجيم و مامانم و بابام غذا درست مي کنم. اثر صبحانه آدم را سرحال مي‌کند تا براي بازي آماده باشي وقتي صبح صبحانه ميخوري مغزت راحت تر کار مي کنه!

 

                

 

سيده نيکا موسوي

صبحانه اي با طعم محبت

صبح از خواب بلند شدم دست و صورتم رو که شستم نگاهي به اتاق مادرم انداختم، اما خالي بود. با خودم گفتم احتمالا با دوستش براي پياده روي قرار داشته. ولي حوصله نداشتم که به او زنگ بزنم تا از او سوال کنم. به طرف آشپزخانه رفتم يه سيني برداشتم کمي نان روي آن گذاشتم در يخچال را باز کردم شيشه مرباي آلبالو را ديدم که در ته آن مقداري مربا باقي مانده بود. يهو چشمم به شيشه‌ نوتلا افتاد تنها چيزي که صبحانه با اشتها ميخورم. البته همراه با غرهاي مادرم به محض اينکه مي خواستم شيشه نوتلا را بردارم صداي در را شنيدم. بله مادرم بود. آهي کشيدم. چون فکر کردم بهترين موقع است نوتلا رو با آرامش بخورم. بيخيال نوتلا شدم. به سمت مادر رفتم بعد از سلام کردن از او پرسيدم: «اين موقع صبح کجا بودي»؟ مادر در حال در آوردن روسري گفت: «رفته بودم خواهرت را مدرسه ثبت نام کنم». سپس پرسيد: «آيلين مامان! صبحانه خورده اي»؟ گفتم: «داشتم سفره صبحانه رو آماده ميکردم». مامان با تعجب گفت: «پس روي ميز رو نگاه نکردي من صبحانه گذاشته بودم و رفتم». به سمت ميز رفتم مامان يه پياله عسل و کره محلي با هم مخلوط کرده بود، يه پياله شيربرنج و يک ليوان آب پرتقال. درسته که خيلي زحمت افتاده ولي من صبح که بيدار ميشم اصلن ميلي ندارم و يکم طول ميکشه که ريست بشم. ولي مامان هميشه ميگه صبحانه وعده مهمي هست و روي حرفش هم پا فشاري ميکنه منم قبل از اينکه حرفي از دهنم بيرون بياد، گفتم: «ممنون، ولي...» مامان وسط حرفم پريد، گفت: «بيا بشين با هم بخوريم همه چيز دورهم مزه ميده»! سه استکان چاي تازه دم ريخت و تيدا خواهرم رو هم بيدار کرد و دور هم خورديم. اونروز آنقدر مشغول حرف زدن با مادر شدم که نفهميدم چطور يه پياله کامل شير برنج با يه ليوان آب پرتقال رو خوردم.

 

 

 

بهار جام خورشيد

صبحانه اي خوشمزه

با صداي آلارم گوشيم از خواب نازم پريدم هوا آنقدر سرد بود که حال ميداد فقط زير پتو باشي و مثل خرس بخوابي همين طور که دراز کشيده بودم از پنجره اتاقم بيرون رو نگاه کردم بازم که داره باران مياد. وجدان: «دختر مگه ميشه زمستان باشه و باران نياد»؟! من: «خوب چيکار کنم خسته شدم»! با کلي مکافات از تختم بلند شدم يک راست رفتم دستشويي دست و صورتمو شستم و به سمت آشپزخونه رفتم. با ديدن و مامانم، بابام و داداشم که روي صندلي دور ميز نشستن، خوشحال شدم. وجدان نميدوني چقدر دلم براي همچين روزي تنگ شده بود که چهارتايي بشينيم دور ميز و صبحانه بخوريم. نميدونم چرا اما من صبحانه خوردن رو خيلي دوست ندارم. چون تو اون زمان هر کي تند تند صبحانه اش رو ميخوره و ميره.  اما حالا همه نشستن و دارن با لذت تمام صبحانه شونو ميخورن. وجدان: «منو يادت رفتا منم هستماااا چيه هي چهار تايي چهار تايي ميکني»؟! من: «تو که تاج سري! خوب پس بريم پنج تايي صبحانه بخوريم». روي صندلي نشستم وگفتم: «چه عجب همه اينجان»! داداشم نون برداشت و گفت: «چون که امروز جمعه هست». و همه زدن زير خنده؛ منم با اعصبانيت گفتم: «آيا در چهره من شوخي ميبيني؟ مگه من با تو شوخي دارم بي نمک»!

مامانم دستي زد رو شونم و گفت: «با بزرگتر درست صحبت کن بعدشم امروز جمعه هست عزيز دلم»! من که کاملا گيج شده بودم. صبحانه کوفتم شد. آخه الان چه وقت نمک ريختن بود. داشتم خوش مي گذروندم از اينکه دور هم داريم صبحانه مي خوريم. پس بلند شدم و رفتم تو اتاقم ار اينکه کسي به من نگفت: «کجا»؟!  ناراحت شدم دوست داشتم فقط امروز جمعه نباشه چون داداشم و.... گوشيمو گرفتم تقويمو نگاه کردم از شانس بدي که دارم امروز جمعه بود اما چرا من نميدونستم از بس سرم شلوغ، فراموشي گرفتم. وجدان: «آره جان خودت از بس ميخوابي درسم نميخوني که مثلا مدرسه ميري»! من: «حالا نميگفتي نميمردي که آبرو منو جلو بچه ها بردي! واي دوست داشتم برگردم تو آشپزخونه دوباره صبحانه بخوريم. چقدر ميچسبه صبحانه خوردن کنار خانواده مخصوصا اون پنيري که دستي درست ميشه و شير گرم که تو زمستان همراه با يکم عسل! واييي دلم خواست وجدان ميدوني ياد چي افتادم»؟  وجدان: «ياد چي»؟!

من: «خونه مادر بزرگم. يادته سال قبل زمستان رفته بودم خونشون مادر بزرگم چي درست کرده صبحانه»؟! وجدان: «آره، سوپ، چون تو سرما خورده بودي» من: «آره وايي من بازم از اونا ميخوام. مي خوام برگردم به همون زمان حتي مادر بزرگم نذاشت برم مدرسه، اما خيلي خوش گذشت. چه روزايي بود»! وجدان: «آره»! (صداي خميازه من): «ديگه برم ادامه خوابم چون مدرسه هم که ندارم الانم حال ميده فقط بخوابم». (صداي در): «بفرما»! مامانم درو باز کرد و گفت بيا پايين صبحانه بخور برات فرني درست کردم. من پوفي کلافه کشيدم و گفتم: «بابايي و داداشي رفتن»؟! مامانم عينکشو بالا و پايين کرد و گفت: «نه هستن. کجا برن روز جمعه؟! بيا پايين مادر بزرگ و پدربزرگم اينجا هستن منتظرتما»! و بعد رفت. از روي تختم بلند شدم و گفتم: «آخ جون مادر بزرگ»

 

 

 

الهه طيب

اهميت صبحانه

صبحونه يا صبحانه يه وعده غذايي که خيليا قبل طلوع خورشيد، بعضيا بعد طلوع و بعضيا لنگ ظهر که از خواب پا ميشن، ميخورن. غذاي ثابتي براي صبحانه تعريف نشده، مربا، کره، پنير، عسل، کله پاچه، برنج، حليم، خيار و گوجه، تخم مرغ آبپز، نيمرو، املت، اينا بيشتر مصرف ميشن. حالا جديدا بعضيا که خيلي به تغذيه شون اهميت ميدن ميوه مثل آواکادو و موز و غيره اضافه کردن بهش. اينکه خوردنش خيلي مهمه نميدونم. اينو ميدونم که هر زمان حس کردي واقعا گشنته يه چيزي بايد بخوري. از وقتي که يادمه بابايي من صبح زود پا ميشد سماور روشن ميکرد و ميرفت نون داغ ميگرفت و مامانمم چايي دم ميکرد و سفره پهن. ولي من نميتونستم واقعا هفت صبح چيزي بخورم بجز يک ليوان چاي يا آب جوش. هميشه خوردن صبحانه برام آزار دهنده بود. وقتي ميخوردم يهو حس دلشوره ميگرفتم، انگار رو دلم چيزي سنگيني ميکرد. ولي داداشم، جاتون خالي چنان مفصل ميخورد که من بايد دائما صدا ميزدم بسه تو رو خدا، پاشو آماده شو سرويس اومد. تو شهرک ما چون تعداد دختر و پسر زياد بود خانواده ها يه ميني بوس گرفته بودن بعنوان سرويس تا ما رو به مدرسه ببره، تعداد پسرها کمتر بود، من هميشه بايد خواهش ميکردم ميگفتم آقا ميرعلي ميشه يه کوچولو ديگه صبر کنيد داداشم بياد. خب بس کن خوردنو، نميدونم چرا اينقدر ميخورد. هر روز صبح ساعت شش و سي بيدار ميشيدم و هفت سرويس ميومد من اين بساط رو با داداشم داشتم. هنوزم هر تايمي از خوابش پاشه اول صبحانه بعد بقول خودش وعده اصلي. کم کم بزرگتر شدم باز هم علاقه به صبحانه نداشتم. ولي يه وقتي ساعت چهار يا پنج صبح خيلي دوست داشتم برنج از شب قبل اونم اگه سبزي پلو بود يا قورمه سبزي رو گرم کنم و بخورم. واقعا دوست داشتم صبحانه هميشه يه غذاي گرم باشه حس خوبي آدم سر صبح ميگرفت. قشنگي صبحانه به اينکه صبح همه که بيدار ميشن دور سفره جمعند و برنامه ها و قرار روزانشونو بهم ميگن. اصولا نوجوانا و جونا زياد اهل صبحونه نيستن، من خودم وقتي با دوستام جمع ميشديم تا صبح بيدار بوديم دم صبح يه املت مشتي ميزديم اونم اگه آتنا درست ميکرد واي خيلي خوشمزه بود. يا وقتي صبح زود ميرفتيم جنگل تو اون هواي پاک اونم ساعت پنج صبح خيلي ميچسبيد يا زماني که مهمون ميومد خونمون، دور هم بوديم خيلي صفا داشت. الانم که وارد عرصه آموزش و پرورش شدم، هر روز صبح بچه ها رو با حالتهاي مختلف ميبينم، يکي نا نداره حتي چشاشو باز نگهداره، يکي مشغول خوردنه، خلاصه که هر کدوم سبک خودشونو دارن. بدترين چيزي که هميشه باهاش درگيريم ضعف و معده درد شديد و بوي بد دهان بچه هاست.

خيلياشون تمايل به خوردن صبحانه حتي اندازه يک ليوان آب جوش رو هم ندارن. با اينکه بارها بهشون گفت ميشه صبح بيدار شديد، اول يک ليوان آب گرم بخوريد، و حتما يک لقمه کوچک هم شده صبحونه بخوريد! بازم توجه ندارن. سر کلاس بعد گذشت نيم ساعت شروع ميکنن به اينکه خانوم اجازه خانوم اجازه، که چي؟ ميشه چيزي بخوريم؟ ضعف کرديم. گشنگي باعث عدم تمرکزشون ميشه. بارها دانش آموز به خاطر نخوردن صبحانه و نداشتن تحمل گشنگي دچاره درد شديد معده و يا بي حالي شده. ازون طرف بعضياشون اينقدر ميخورن و حتي سير شدن رو هم متوجه نميشن، فقط فکرشون بهشون فرمان خوردن ميده، و تمرکز کلا روي درس ندارن نگران گشنگي خودشونن،ي ه وقت غذا تموم نشه گشنگه بمونم. واقعا بعضي بچه ها تحمل گشنگي ندارن و عصبي ميشن. بعضياشون تغذيه هاي عجيب دارن، پيتزا، چيپس و پفک و...اينا واقعا صبحانه نيستن،کاش ياد بگيرن از همين رده سني سالم غذا بخورن. غذاهاي گرم و کم چرب و آبپز بهترين گزينه براي تغذيه است. به شرطي که نوجوان همکاري کنه. به نظرم دانش آموز وارد مدرسه شد به سرعت وارد کلاس درس نشه، نيم تا چهل و پنج دقيقه اول نرمش و خوردن صبحانه باشه، در تايمهاي بعدي احساس ضعف کردن غذا بخورن. اونم غذاهاي سالم که باعث نشاط و حال خوب بشه، نه غذاهايي که عموما باعث مشکلات گوارشي ميشه. خوردن وعده غذايي سالم در زمان درست.

 

 

 

 

حلمارسولي

صبحانه نيلي

«آخيشش، صبح شد بذار پنجره رو باز کنم يه هوايي بياد تو اتاق.... صبح بخير! اِممم چه بويي راه انداختي مامان حيف که امروز ميل ندارم، نميدونم چرا، ولي شايد به خاطر هيجان اردو باشه، پس من ميرم»! -«بيا اينم وسايلت، غذاهم گذاشتم حتما بخوريا»ا. -«باشه، خداحافظ مامان»!

-«خداحافظ عزيزم»!

-«سلام سيلف»! -«سلام نيلي! کجا بودي؟ بيا بريم تو صف»! -«صبح بخير بچه ها رضايت نامه ها رو بديد به من بعد بريد داخل اتوبوس»! دوساعت بعد؛ هورا دريا. -«نيلي، بيا بريم قلعه شني درست کنيم»! -«نه من نميام، ميخوام صدف جمع کنم»! باشه پس من و اِلي ميريم»! -«بچه بيايد اينجا، خانم معلم کارمون داره»! -«خب بچه ها اين صدف رو ببينيد، خوشگله نه حالا بهش گوش کنيد»! -«واي خانم معلم، چه صداي دلنشيني داره، نيل بيا گوش کن»! -«آره، صداش قشنگه؛ بچه ها بيايد يه ماهي گرفتم، خيلي بزرگه» -«واي ليسا چه ماهي بزرگيه! جون ميده کبابش کنيم و لب اين ساحل قشنگ بشينيم و بخوريم»! -«من که نميخورم، تازشم صبحونه نخوردم، بچه ها من يجوريم»! -«آوه نيلي چي شد، الي برو پيش خانم معلم بگو نيلي غش کرده»! -«باشه رفتم، خانم، خانم معلم، نيلي غش بيايد کمک»! باشه اومدم، اوه نيلي چي شده»؟! -«نميدونيم، گفت يجوريم و افتاد. خانوم فکر کنم از گشنگي بيحال شده، آخه گفت صبحونه نخورده»! -«نيلي، نيلي، کمکش کنيم ببريمش تو آلاچيق»! -«چي شده دخترم»؟! -«هيچي خانم معلم يکم سرم گيج رفته»! -«ببينم صحانه خوردي»؟ -«نه، ميل نداشتم، مامانم برام غذاهم گذاشت، ولي نخوردم». -«نيلي، ما بايد صبحانمون رو کامل بخوريم؛ که مثل الان غش نکنيم، سيلف، ليسا اين ماهي چقدر بزرگه! بيايد کبابش کنيم بخوريم، زود باشيد همه کمک کنيد»! –«باشه»!

-«هم ماهي خوشمزه بود. هم سفر خوش گذشت. ممنون که ما رو آورديد اردو! خداحافظ»!

معلم: «اميدوارم اين آخرين غش مدرسه به خاطر صبحونه نخوردن باشه»! صداي خنده همه بچه ها با موج دريا اوج مي گرفت. -«بچه ها سوار اتوبوس شين»!

 

 

 

فاطيما عقيلي

پيش از اينکه دنيا را ببينيم!

سپيده، نخستين ذرات نور را بر شانه‌ هاي شب پاشيد و افق، در آغوش تابنده خورشيد، از تاريکي رها شد! همزمان با طلوع، آسمان‌‌ خراش ها بيشتر به چشم آمدند و گنجشکان گويي سرود زندگي را آغاز نمودند. حال خورشيد بر لبه‌ بام جهان، نظاره‌ گر صبح است. اين‌سو مردماني کلافه که بيزار از رفتن به محل کار خود هستند و صبحانه ‌شان را نيمه‌ کاره مي‌گذارند و آن‌ سو کودکاني که با شوق تکه کوچکي نان از روي ميز بر ميدارند. اما خورشيد ما يک چيز را خوب مي‌دانست! آن‌هم اينکه در هر گوشه اين کره خاکي، صبح‌ به شکل متفاوتي آغاز مي‌شود. ابتدا چشمانش را به سوي انگلستان روانه کرد؛ مرد جوان با يک دست کرواتش را مرتب مي‌کرد و با دست ديگر نان تستش را درون دهانش مي‌انداخت: - استلا! کت من کجاست؟

+ فکر ميکنم ديشب روي صندلي گذاشته بوديش! حالا بيا براي صبحونه

مرد، در هياهوي جمع کردن وسايلش بود، نگاهي گذرا به ساعت مچي‌ اش انداخت: «اوه دقيقا روز ارائه، زمان باهام لج کرده»! -«پس بيا يک يه تيکه نون رو با خودت ببر»! صبح انگليسي‌ ها معمولا با يک فنجان چاي، نان تست، مربا و گاهي صبحانه‌ اي مفصل‌ تر شروع مي‌شد؛ اما عجله، حتي در کشوري که چاي جايگاه ويژه‌اي داشت، گاهي از همه ‌چيز جلو مي‌زد! خورشيد قري به کمرش داد و نورش را به اسپانيا نشانه برد. آنجا انگار براي صبح عجله ‌اي وجود نداشت! کافه‌ اي کوچک گويي به تازگي کرکره ‌اش را بالا داده بود؛ دختري پشت پيشخوان در حال برشته کردن نان بود و کمي روغن زيتون رويش مي ‌ريخت. پيرزني که هر روز روي همان صندلي کنار پنجره مي‌نشست با متانت گفت: «امروز زياد برشته‌ اش کردي!» دختر جوان با لبخندي مليح پاسخ داد: «هر روز همين رو ميگي»! -«چون هر روز زياد برشته‌ اش ميکني»! پيرزن نگاهي به خورشيد انداخت. صبحانه براي او فقط خوردن نبود؛ فرصتي بود براي نشستن، حرف‌زدن و تماشاي شهري که تازه داشت بيدار مي‌شد. سپس خورشيد، زمين را چون توپي سبک چرخاند و به آسيا آمد و سئول را مقصد خود انتخاب نمود. نورش را از تار و پود پرده گذراند. چند لحظه بعد، پسرک با موهاي نامرتب سر ميز نشست. بخار سوپ قابل مشاهده بود و برنج تازه‌ دم کنار ظرف ‌هاي کوچک کيمچي، سبزيجات و تخم‌ مرغ قرار داشت. پسرک ذره ‌اي از سوپ را درون دهانش مزه مزه کرد: «مامان اين سوپ رو خودت درست کردي»؟! -«معلومه»! -«اوه اين واقعا خوشمزه‌ست»! مادر ابرويي بالا انداخت: «يعني روزهاي قبل خوب نبود؟» پسر کوچک سريعا گفت: «اااممم چي نه! يعني... امروز خيلي خوبه»! پدر خنديد و سرش را تکان داد؛ صبحانه براي اين خانواده فقط شروع يک روز کاري نبود! چند دقيقه ‌اي بود که همه، پيش از آنکه راهي مدرسه و محل کار شوند، دور يک ميز مي‌نشستند و با همان غذاهاي متنوع، روزشان را کنار هم آغاز مي‌کردند. خورشيد از روي بام‌ ها گذشت و به ايران رسيد. ريه‌ هاي نداشته‌ اش پر شد از بوي نان تازه و گوش‌ هايش به نواي آواز گنجشکان نوازش شد. مادربزرگ سفره را پهن کرده بود؛ پنير، گردو، خيار و گوجه کنار استکان ‌هاي چاي خودنمايي مي‌کردند. دختر کوچک دستش را به سوي گردو برد اما مادر بلافاصله گفت: «سروين! صبر کن همه روي سفره جمع بشيم!» چند لحظه بعد، همگي دور سفره نشسته بودند و سروين، همان گردويي که طلب کرده بود را در دستانش گرفت. خورشيد خنديد و به قاره ديگري رسيد. در بسياري از صبح ‌هاي مصر، فول مدَمّس، نان و چاي بخشي جدانشدني از سفره ‌اند. غذايي ساده و سيرکننده که مي‌تواند آدم را براي يک روز طولاني آماده کند! خورشيد ما، اين‌بار بر بام آسمان‌‌ خراش هاي نيويورک نشست و نظاره‌گر شد. در نيويورک، صبح آن روز با صداي زنگ تلفن و کوبيده ‌شدن در اتاق شروع شد. -«واي جِي تو هنوز خوابي»؟ -«ماماااان فقط پنج دقيقه ديگه...»! -«پنج دقيقه تو يعني بيست دقيقه جِي»! دختر، نگاهي به مادرش انداخت: «اما امروز که امتحان ندارم!» مادر ابرويي بالا برد و ادامه داد: «ولي مدرسه که داري»!و جِي در عرض چند دقيقه، با کوله ‌اي روي يک شانه و تکه ‌اي نان تست در دست، از خانه بيرون رفت. صبحانه ‌اش را قرار بود در مدرسه، با دوستش مکس بخورد؛ مثل خيلي از روزهاي شلوغي که فرصت نشستن دور ميز خانه را پيدا نمي‌کرد! وقتي به مدرسه رسيد، دوستش مکس کنار ميز نشسته بود. يک ليوان شير و يک بَيگِل جلويش بود. مکس گوشي ‌اش را جلو آورد: «زي رو ديدي؟» جِي کوله ‌پشتي اش را روي ميز گذاشت: «واي نه! خب خواب بودم»! -«بااااورت نميشه چه بازي ‌اي بودددد»! جي بَيگِلش را برداشت و با آهي گفت:  واي نگو دوباره قراره درباره جام جهاني صحبت کنيم!» مکس خنديد. -«معلومه که قراره حرف بزنيم! شرط که يادتت نرفته دختررر»؟ جي مکس کرد: «هنوزم سر اسپانيا و فرانسه»؟ -«من که گفتم فرانسه ميره فينال»! -«و منم، اسپانيا»! مکس دستش را جلو آورد: «پس پاي شرط هستي؟!» جِي دستش را فشرد. -«صددرصد»! و خورشيد به اين انديشيد که در اين شهر بزرگ، بعضي صبح ‌ها نه پشت ميز خانه، بلکه کنار دوستان، در راهروهاي مدرسه و ميان بحث درباره فوتبال و يک بَيگِل ساده آغاز مي‌شوند! اما چيزي که خورشيد از آن بالا تماشا مي‌کرد، فقط درباره غذاها نبود! مي‌ديد که پشت هر سفره صبحانه، يک خانواده نشسته است؛ مادري که اصرار دارد لقمه آخر خورده شود، پدري که چاي مي‌ريزد و پيرزني که دلش مي‌خواهد صبحانه کمي بيشتر طول بکشد! شايد براي همين، خورشيد آن روز، کمي بيشتر چشمش به پنجره‌ها ماند! زيرا درک کرده بود صبحانه فقط اولين وعده‌ي غذايي روز نيست! بلکه جايي‌ است که آدم‌ ها، پيش از آنکه دنيا را ببينند، يکديگر را مي‌بينند.

 

 

 

سارا عابدي فر

صبحانه يکي از وعده هاي مهم روز است. من بيشتر وقت ها صبحانه ميخورم چون بعد از خواب باعث ميشه انرژي بگيرم. معمولا براي صبحانه مربا و کره يا تخم مرغ ميخورم و گاهي هم شير کاکائو و کيک. به نظر من صبحانه خوردن باعث ميشه توي مدرسه حواسم بيشتر جمع باشه و زود خسته نشم. بعضي وقت ها هم اگه دير بيدار بشم، صبحانه نميخورم ولي بعدش خيلي زود گرسنه ميشم. به همين دليل بهتره صبح ها کمي زودتر بيدار بشيم و براي خوردن صبحانه وقت بذاريم چون صبحانه باعث خوش اخلاقي هم ميشه.

 

 

 

زهرا مازندراني

مرباي باراني

باران آرام مي آمد. رويا لباس صورتي اش را پوشيد و روي صندلي چوبي نشست. مادر با يک سيني آمد‌ روي آن سيني کره و مرباي توت فرنگي بود. مادر سيني را روي ميز گذاشت. رويا نون را با چاقوي مخصوص بريد. روش کره و مربا ريخت آن را خورد و به مادر گفت: «ترکيب کره و مربا ترکيب خيلي خوبي اونم وقتي باران بياد»! مادر: «خواهش مي‌کنم رويا جان بله ترکيب صبحانه با باران ترکيب خيلي خوبي هستش»!

 

 

 

 سيده زهرا علوي نژاد

صبحانه

مهتاب از خواب بيدار شد. به ساعت نگاه مي کند که هفت صبح را نشان مي دهد. با عجله فرم مدرسه را مي پوشد و راه مي افتد. در زنگ اول حالتي بين خواب و بيداري داشت. زنگ تفريح که خورد، خواست به سمتِ بوفه مدرسه برود که ناگهان تنه شخصي به او خورد. با کلافگي به آن فرد نگاه کرد و گفت: «جلوتو نمي بيني مگه»؟ دخترِ ديگر سرش را پايين انداخت و معذرت خواهي کرد. مهتاب چشم غره اي به او داد و به سمت بوفه رفت. ساندويچي از بوفه خريد و مشغول خوردن شد. زنگ دوم، مهتاب با حوصله به حرف هاي دبير گوش مي داد و همه جزئيات را در جزوه يادداشت مي کرد. نمي دانست چرا هميشه در زنگ دوم  انرژي دارد اما زنگ اول کلافه است. اما خب، انرژي  که از زنگ دوم شروع شود از اين که هميشه بي انرژي باشد بهتر است.

 

 

آتريسا فغاني

با صداي زنگ ساعتم بيدار شدم. به سمت اتاق مادرم رفتم ولي کسي در خانه نبود. گوشيم رو برداشتم تا زنگ بزنم که يهو... صداي در آمد. به سوي در رفتم. در را باز کردم و ديدم مادر به خانه برگشته بعد از سلام از مادرم پرسيدم که کجا رفته بود. مادرم گفت: «براي نرمش صبحگاهي به پياده روي رفتم». -«آتريسا تو صبحانه خورده اي»؟ -«آخه مادرجان من که هيچ وقت صبحانه نميخورم»! مادرم گفت: «خوب است که هنوز چيزي نخورده اي برو و آماده شو ميخواهيم صبحانه را در جنگل بخوريم. با تعجب به سمت اتاقم رفتم لباس پوشيدم و سوارم ماشين شدم». کمي بعد... حصير را پهن کرديم و در جنگل ساکن شديم. خيلي لذت بخش بود نسيم ملايمي به سويم مي وزيد، آب باران نرم نرم بر صورتم مي‌چکيد و مه غليظي جنگل را در بر گرفته بود. چاي را برداشتم و شروع به نوشيدن کرم. آآاه خيلي لذت بخش بود که در آن هواي سرد، چاي داغ بنوشي.

 

 

 

پارسائي

طعم صبح

اواخر شهريورماه، به ييلاق رفته بودم. موقع برداشت برنج از شالي زارها بود. مردان در مزارع شالي مشغول برداشت بودند. اما زنان در همان نزديکي مزارع، لابه لاي بوته هاي خشن تمشک در حال چيدن تمشکهاي خوش رنگ و خوشمزه بودند. من تمام سعي و تلاشم رو ميکردم که تا حدودي از اين تمشک هاي خوشمزه رو جمع کنم ولي هرچه تلاش ميکردم نميشد. بعد از چيدن و رسوندن سطل تمشک به خونه که خودش کار سخت تري بود؛ سريع اونو تبديل به مربا کردن. فردا صبح که براي صبحانه نزديک سفره ميشدم طعم خاصي به مشام ميرسيد. بوي خاص مرباي تمشک و نان محلي و کره، ديگر صبري برايم نگذاشته‌ بود.