به عصر هوش مصنوعي پرتاب شديم


گفت وگو |

علي مکتبي

 

کتاب (بر پلکان پاييز) فرصتي براي بازخواني تاريخ شفاهي گرگان از دريچه زندگي يک کنشگر اجتماعي. مهدي سيف حسيني است در اين اثر، از کودکي تا کهنسالي، نه‌تنها از خود، بلکه از فراز و فرودهاي يک شهر سخن مي‌گويد. اين کتاب دو جلدي، پلي است ميان خاطره و هويت جمعي. از نويسنده خواسته‌ايم تا از انگيزه‌ها، ناگفته‌ها و پشت‌صحنه نگارش اين اثر براي مخاطبان ما بنويسد. اينکه چرا پاييز را براي روايت زندگي برگزيده، خود آغاز يک گفت‌وگوي خواندني است.

 

پاييز در عنوان کتاب، فراتر از يک فصل است؛ نامي که براي اين کتاب انتخاب کرده ايد  چه نسبتي با سير زيسته شما دارد؟

پاييز فصل دلبر و جذابي است و به قول فروغ که گفته: کاش چون پاييز بودم/ کاش چون پاييز خاموش ملال انگيز بودم / پيش رويم چهره سرد زمستان جواني /پشت سر آشوب تابستان عشقي ناگهاني /و من حس کردم از آشوب هاي تابستان جواني گذشته ام و بر پلکاني نشسته ام که چشم انداز آن سردي و سيل و سوز زمستان دارد، حس کردم که از قله عمر سرازير مي شوم و در پاييز شورانگيز که انسان در خود فرو مي رود به تامل نشسته ام و گذشته پر آشوب و آينده مبهم و پراضطراب را مي بينم و اين شد که شبي با برادرم هادي وقتي براي عنوان کتاب گفتگو مي کرديم مشترکا به اين نام رسيديم. پاييز راز و رمزي دارد که گويي فرازتر از فصل هاي ديگر است فصل پختگي و تامل و در خود فرو رفتن است و مي دانيم که در اشعار ما توصيف از پاييز بي شمار است و من ديدم که نيمه دوم سال مثل نيمه دوم عمر زيستي ام بوده است  و از بهار سرکش به پاييز با تجربه رسيده ام.

 

در اين اثر، روايت فردي شما چگونه به يک متن قابل اتکا براي تاريخ شفاهي گرگان تبديل ميشود؛ چه سازوکاري براي پرهيز از شخصينويسي صرف به کار بردهايد؟

 من قصد نوشتن تاريخ شفاهي گرگان را نداشتم اگر چه علاقه بي حدي نسبت به شهر محل تولدم دارم  و خود را سعادتمند مي دانستم که در سرزميني با اين همه ويژگي مثبت متولد شده ام شهري با کوه، جنگل، دشت و کوير و دريا با مردماني از اقوام مختلف بلوچ، سيستاني، ترکمن، قزاق، بيارجمندي، ترک و... که همه در نهايت دوستي و رواداري  در کنار هم زندگي مي کنند. اگر چه درباره تاريخ شفاهي گرگان سالها قبل موسسه فرهنگي ميرداماد از من خواست تا درباره محله نعلبندان و مختصات آن مطلبي بنويسم، من حدود سي صفحه درباره محله نعلبندان که زادگاه من است مطلب نوشتم که بخشي از آن در همين روزنامه هم چاپ شده است، اما هدف من بيشتر نوشتن زندگي نامه خودم بود و ميدانستم، شخصيتي نيستم که زندگي ام ارزش خواندن داشته باشد اما گفتم لااقل خانواده و فرزندانم آن را مي خوانند و براي آيندگان چيزي از خود به يادگار بگذارم، اينگونه بود که نوشتم و در پيرامون خاطره نويسي روايت هاي مختلفي از مونوگرافي مکان هايي که در آن زندگي کرده ام از شکل زندگي آنها و مختصات اقتصادي اجتماعي و فرهنگي و پيرامون شهر خود به خصوص درزمينه فعاليتهاي سياسي اجتماعي اشخاص سخن گفته ام.

 

شما هم راوي هستيد و هم کنشگر؛ اين همزماني چه چالشهايي در حفظ فاصله تحليلي و داوري منصفانه برايتان ايجاد کرده است؟

 ترديد نيست که انسان ها بدون باور و عقيده نيستند و پيوسته علايق هر کسي بر نگاه تحليلي او تاثير مي گذارد و مشکل تاريخ هم همين است که کمتر تاريخ نويس پيدا شده تا بدون تمايلات دروني خود فقط وقايع را آنگونه که هست و اتفاق افتاده بيان کند لذا من از آنجا که مي بايست با اين چالش صادقانه و منصفانه برخورد کنم از تمايلات دروني تا حد امکان فاصله مي گرفتم قابل توجه است که ايجاد چالش بيشتر در زمينه عقايد ديني و باورهاي سياسي است که من در اين حوزه هم به دليل سانسور  بخش هاي مرتبط با موضوعات سياسي که کمتر ديده  مي شود و هم عقايد ديني که در ان دانشي ندارم سخني نگفته ام.  اما واقع اين است که يک نويسنده نمي تواند در تمامي حوزه ها خود را محدود کند و صداقت نوشته در شفافيت آنست که  بيان شود. من در حوزه مسايل اجتماعي و اقتصادي تا حد امکان شفاف نوشته ام تا آنجا که پيرامون مسايل خانوادگي بخش بزرگي از فاميل گذشته  بابيان مشکل خانوادگي گذشته معترض بودند من مجبور شدم بخشي را حذف کنم يا در ارتباط با رابطه دوستان و زندگي برخي مطالبي نوشتم که با چالش شديدي روبرو شدم اما در همه جا محاسبه سود و زيان را نکردم و تلاشم اين بود که به ارزشها و واقعيتها بيشتر بها بدهم حتي آنجا که به زيان خودم و درگيري با ديگران مواجه مي شد.

 

تا چه اندازه در بازخواني خاطرات، به بازسازي انتقادي گذشته پرداختهايد و کجاها آگاهانه از بازنويسي يا حذف برخي روايتها صرفنظر کردهايد؟

من اگر به خواست  خودم بود، عريان تمام زواياي زندگي خود را مي نوشتم شايد مثال مبالغه آميزي باشد اما ژان ژاک روسو بي پروا آن چنان شفاف از خود و زندگي نوشته که خواننده متعجب مي شود روسو با اين عظمت اينگونه زيستي داشته است. لذا وقتي به بازخواني مي پردازم متاسف مي شوم که چرا تحت فشار ديگران (همانطور که دراستدلال  فوق گفته ام)بسيار مطالب را ننوشته ام، گر چه خيلي علاقه به ريز نويسي و رفتن به کوچه پس کوچه هاي ذهن را ندارم که اصلا هم در حوصله خواننده نيست، از سوي ديگر بخش عظيمي از جلد اول کتاب با حذف مراجع ذيصلاح جهت صدور مجوز صورت گرفت و عوامل ديگر باعث مي شود که گاه انسان از سر ناچاري و آگاهانه بايد تن به واقعيت ها بدهد و بگويد باشد ما به همين مختصر هم رضايت مي دهيم. بخشي از مسايل مربوط به خانواده را آگاهانه منصرف شدم و بخشي را که به فعاليت سياسي مربوط مي شد، مثلا رابطه با دکتر محمدي فعاليت در کانون نوانديشان مکتب.

 

من گرگان را به عنوان يک الگو از کليت ايران ديده ام و اين طبيعي است که محل زيست دوران کودکيم موضوعي شود تا تمام آن خاطرات در آن سالها عينيت پيدا کند و به گونه اي شود از يک شهر در جغرافياي ايران اگر چه در هر منطقه اي که زندگي کرده ام به طور مختصر درباره آن نوشته ام با توجه به اينکه در بعضي از نقاط ايران اختلافات چشمگير فرهنگي و اجتماعي وجود دارد (توليدات کشاورزي ص77)اما يک نکته قابل توجه وجود دارد مثلا در دوران کودکي ما راديو هنوز وجود نداشت اطاق با کرسي گرم مي شد و روشنايي با چراغ لامپا يا گرد سوز بود، غذا در حياط اشپزخانه و با هيزم پخته مي شد، حمام ها عمومي بود، و اين روايت ها در اقليم هاي مختلف متفاوت بود مثلا عروسي ترکمن ها در منطقه خودمان، گرماي خانه در زمستان و پهن حيوانات دراستان هاي سردسير، و....

 

در مواجهه با تحولات اجتماعي و سياسي که تجربه کردهايد، چه نسبتي ميان حافظه فردي شما و روايت رسمي تاريخ برقرار است؟

تمام آنچه را که درباره تحولات سياسي و اجتماعي آن سالهاي ايران نوشته ام، به ياري حافظه ام بوده است، و از هيچ روايت رسمي يا تاريخي استفاده نکرده ام و تلاش کردم بدون تعصب و يا جانبداري بنگارم و معتقدم همه مي توانند با مدد گرفتن از حافظه خود خاطراتي بنويسند که مجموع آن مي تواند روايت هايي واقعي باشد که مورخ يا تاريخ نگار با استفاده از اين انبوه خاطرات و تاريخ شفاهي شناخت و آگاهي خود را نسبت به مقاطع مختلف تاريخ اين سر زمين در دوران هاي مختلف کسب کند .

 

 ساختار دو جلدي کتاب بر چه منطقي استوار است؛ آيا اين تفکيک بر اساس دورههاي تاريخي، تحولات ذهني يا ضرورتهاي روايي شکل گرفته است؟

حس نوشتن هميشه بوده و من با نوشتن احساس آرامش و لذت مي کنم زيرا گاه انسان در شرايطي قرار مي گيرد که مي بيند تنها با نوشتن است که مي تواند خود را رها کند و از اظطراب يا بحران روحي خارج شود کار نوشتن براي برخي يک نياز است و من وقتي ديدم يادداشت هاي بسيار و پراکنده اي دارم که خيلي در چار چوب تعريف شده قرار نمي گيرند به اين نتيجه رسيدم که بهتر است بر اساس يک روش باشد که به آن سير تاريخي دادم و از کودکي شروع کرده ام و 30 سال نخست را در جلد اول و 30 سال دوم را در جلد دوم نوشته ام، اگر چه ايرادات بسياري به آن وارد است خصوصا آنکه يک چهارم کتاب هم حذف شد و کار ناقص از آب در آمد البته تازگي ها قصد دارم جلد سوم را شروع کنم که شايد بتواند برخي از نقصان ها را جبران کند.

در فرآيند نوشتن، تا چه حد به مستندسازي (اسناد، گفت‌وگوها، حافظه جمعي) تکيه کرده‌ايد و اين امر چگونه بر اعتبار روايت افزوده است؟

همانطور که اشاره کردم من از هيچ سند رسمي و تاريخي بهره نيردم و واقعيت اين است که وقتي خودم دوباره به خوانش اين خاطرات پرداختم درباورم نمي گنجيد که راستي روزي ما و مردم ايران اينگونه زندگي مي کرديم، واقعيت اين است اين قرن تحولات مدرنيته آن چنان سريع بوده که ما از يک زندگي ساده به عصر هوش مصنوعي پرتاب شده ايم و اين گيج کننده  است و نسل امروز چگونه مي تواند درک کند که ما نه گاز داشتيم نه برق نه آب لوله کشي، نه آشپزخانه مدرن و نه اطاق خواب جداگانه، کرسي بود، آب چشمه و همه در يک اطاق مي خوابيديم و صبح ها به اصرار و زور پدر به حمام عمومي مي رفتيم، اما آنچه از آن روزها باقي مانده يک نگاه نوستالژيک است که گاه حسرت آن را مي خورم آنچه بود رفاقت بود و مهرباني بود، غذاي مادر ديگر گوشت فريزري نبود، بوي خورشت سبزي او فضاي حياط را پر مي کرد، کوچه سنگفرش بود، شادي هاي بازي هاي کودکانه، گرگ بازي، گردو بازي، برسان برسان، طناب بازي، نو دسته چليک باز،لنگه بازي و..... پر بود در بازيهاي کودکانه و طبيعت آنقدريار ما بود که کنار در ختان جنگل و رودخانه روزها را مي گذرانديم و از بوي گل محمدي وعطر ياس مست مي شديم و گاه آواز مي خوانديم و مي رقصيديم و به قول فروغ فرخزاد که آن روزها رفتند آن روزهاي سالم و سرشار ...و من گمان مي کنم که هرگز نسل جديد نمي تواند باور کند که پدران آنها نه نسل هاي گذشته آنقدر زندگي متفاوت با نسل جديد داشته اند که تصورش ممکن نيست و حتي گاه خودمان از ياد مي بريم که از زندگي ساده سنتي آرام باشور و عشق و مهرباني امروز پرتاب شده ايم به دنياي مدرن که ابزارها جاي همه چيز و حتي عشق و شادي را از ما گرفته اند.

 

اين اثر را بيشتر بايد «خاطرهنگاري» دانست يا تلاشي براي بازسازي يک دوره اجتماعي؛ و اين تمايز چه تأثيري بر شيوه روايت شما داشته است؟

اين اثر ابتداصرفا با نگاه خاطره نويسي آغاز شد و همانطور که ابتداي کتاب خاطرات دوران کودکي است (که براستي چه زيباست)اما به اقتضا سن و بزرگتر شدن و رفتن به محيط هاي متفاوت لاجرم نوشته از قالب خاطره گسترده تر شد و به تشريح بسيار مختصر محيط زيستي من ذر زمينه هاي فرهنگي اجتماعي و اقتصادي و گاه سياسي پرداخت و قابل توجه است که اين مختصات با توجه به تنوع زندگي و آداب ورسوم مردم ايران متفاوت مي باشد و کشور ما رنگين کماني است با رفتار متفاوت اهالي آن اما شگفت اين است که همه اين اقوام و حتي مذاهب مختلف ايتدا خود را ايراني ميدانند بعد ارمني يا آسوري، شيعه يا سني  و اين رنگين کمان به عينه در شهر ما گرگان ملاحظه مي شود.

 

شنيده ايم که شما چند رمان هم نوشته ايد اما در بازار نشر نبود علت چيست و درباره رمان ها توضيح دهيد ؟

من چند رمان به نام هاي خاکستري در باد، شيدا، در انتظار و... نوشته ام که بخاطر شمارگان معدود آن اغلب تنها سهم نزديکان شد، خاکستري درباد مجموعه داستان است در زمينه هاي اجتماعي و داستان  اول آن زندگي چندهم کلاس است در روزگار پيري که بسيار اندهبار به پايان مي رسد، رمان شيدا شرح يک تاريخ ازروزگار مشروطيت است تا امروز که در قالب رفتار خانواده ها بيان مي شود که بن مايه  اي از تاريخ – اشاره به بهاييت در ايران مسايل عرفاني با نگاه به آموزه هاي هندوييسم و روانشناسي دارد -  شيدا رماني بلند است و حدود 360 صفحه است. و رمان هاي ديگر که علت کمبود آن هزينه سنگين چاپ است و گويي نويسنده اي در اندازه من که اسم و رسمي ندارد بايد کليه هزينه هاي کارهاي انتشاراتي از چاپ ويراستاري مجوزهاي مختلف، هزينه چاپ و توزيع را پرداخت کند لذا از خيرش مي گذرد از دلايل اصلي کمبود شمارگان است. نوشته هاي ديگر مخصوصا سفرنامه به کشورهاي مختلف آماده دارم که چاپ نشده هم چنين خاطرات سفر به اماکن مقدسه .

قابل ذکر است که در بر پلکان پاييز سنت شکني کرده ام و آن چاپ عکس هاي مختلف از خانواده و دوستان بود که خالي از نقادي هم نيود اگر چه در قالب عکس ها مي شد فرهنگ لباس پوشيدن بانوان، پوشش آنها، وسايل ورزشي در مدرسه را در 80 سال پيش به مخاطبان نشان داد.