از نپال تا گلستان سيلاب را فراموش نکنيد
تیتر اول |
علي اکبر مهقاني- سيلاب نپال، فارغ از تفاوتهاي بنيادين آن با شرايط اقليمي و جغرافيايي ايران، يک پرسش مهم را دوباره در برابر ما قرار ميدهد: آيا هنگام وقوع يک رخداد طبيعي، فقط نقطه وقوع حادثه را ميبينيم يا کل زنجيرهاي را که حادثه را از بالادست به پاييندست منتقل ميکند؟
اهميت اين پرسش براي استان گلستان دوچندان است؛ استاني که در فاصلهاي نسبتاً کوتاه، يکي از متنوعترين سيماي توپوگرافي کشور را در خود جاي داده است. در جنوب و جنوبشرقي استان، ارتفاعات و دامنههاي البرز شرقي قرار گرفتهاند؛ در ميانه، دامنهها و نواحي کوهپايهاي گسترده شده و در شمال و شمالشرق، زمين به سوي دشتهاي کمشيب و پهنههاي پستتر گرگانرود و خليج گرگان امتداد مييابد.
اين تغيير سريع ارتفاع و شيب، در کنار بارشهاي گاه شديد، رودخانهها و آبراهههاي متعدد، پوشش جنگلي و مرتعي، تغييرات کاربري اراضي و تمرکز سکونتگاهها در دامنه و دشت، يک ويژگي مهم براي گلستان ايجاد کرده است، آب ميتواند در فاصلهاي کوتاه از ارتفاعات به مناطق مسکوني و شهري برسد. به همين دليل، سيلاب در گلستان را نميتوان صرفاً يک مسئله شهري دانست. منشأ بخش قابل توجهي از ريسک، ممکن است کيلومترها بالاتر از محدوده شهر و در حوزه آبخيز قرار داشته باشد؛ جايي که بارش تبديل به رواناب ميشود، خاک فرسايش مييابد، رسوب جابهجا ميشود و جريان آب وارد آبراههها و رودخانهها ميگردد. از اينجا به بعد، زنجيره آغاز شده است
بارش در ارتفاعات → رواناب → فرسايش و رسوب → رودخانه → سد يا سازه کنترل آب → رودخانه پاييندست → دشت → شهر و روستا → خسارت. بنابراين، آنچه در شهر به شکل «سيلاب» ديده ميشود، ممکن است نتيجه مجموعهاي از فرآيندها باشد که بسيار دورتر از شهر آغاز شدهاند.
گلستان؛ جايي که کوه و دشت به هم ميرسند
ويژگي توپوگرافي استان، اهميت مديريت حوزههاي آبخيز را بيشتر ميکند. در نواحي کوهستاني، شيب بيشتر است و در صورت وقوع بارش شديد، آب با سرعت بيشتري حرکت ميکند. در پاييندست، با کاهش شيب، سرعت جريان کاهش مييابد، اما حجم آب ورودي ميتواند افزايش پيدا کند و در صورت محدوديت ظرفيت رودخانه، پلها، آبگذرها و مسيرهاي طبيعي، پهنه سيلابي گسترش يابد. اين تفاوت را بايد در برنامهريزي شهري و مديريت منابع آب جدي گرفت. شهري که در دامنه کوهستان قرار گرفته، ممکن است با سيلاب ناگهاني و سريع مواجه شود؛ در حالي که شهري در دشت، ممکن است با سيلاب گسترده و ماندگار رودخانهاي مواجه شود. اما هر دو، بخشي از يک حوزه آبخيز هستند. همين موضوع نشان ميدهد که تقسيمبندي اداري شهرها و شهرستانها الزاماً با منطق طبيعي حرکت آب مطابقت ندارد. زيرا آب، مرز شهرستان، دستگاه و سازمان نميشناسد.
مسئله فقط سيلاب نيست؛ مسئله مديريت آب است
گلستان از يک تناقض مهم نيز رنج ميبرد: استاني که ميتواند با بارشهاي شديد و سيلابهاي مخرب مواجه شود، همزمان با فشار بر منابع آب، افت منابع زيرزميني و نياز فزاينده به آب براي شرب، کشاورزي و ساير مصارف نيز روبهروست.
اين تناقض در واقع تناقض نيست. اگر بارش شديد به سرعت از حوزه آبخيز خارج شود، ممکن است در يک مقطع زماني به سيلاب تبديل شود و خسارت ايجاد کند؛ اما همان آب، اندکي بعد ديگر در دسترس نباشد .بنابراين سؤال اصلي نبايد فقط اين باشد که: چگونه سيلاب را از شهر خارج کنيم؟بلکه بايد پرسيد:
چگونه آب حاصل از بارش را پيش از تبديل شدن به سيلاب، تا حد امکان در خود حوزه آبخيز نگه داريم. اينجاست که موضوع سيلاب به آبخوان، خاک، پوشش گياهي، کشاورزي و امنيت آبي استان پيوند ميخورد.
سد؛ يک حلقه از زنجيره، نه تمام زنجيره
در چنين شرايطي، سدها نيز بايد در چارچوب همين سيستم ديده شوند.سد اصولاً يک ابزار براي تنظيم آب و در شرايط مناسب، کاهش و کنترل بخشي از سيلاب است؛ بنابراين نبايد ذاتاً به عنوان تهديد معرفي شود.اما از سوي ديگر، نبايد تصور کرد که احداث سد به تنهايي مسئله سيلاب را حل ميکند.
براي مثال، سد کبودوال در بالادست عليآبادکتول قرار دارد. در نگاه بخشي ممکن است سؤال اين باشد که «سد چه مقدار آب در خود ذخيره ميکند؟»
اما در نگاه جامع بايد پرسيد:حوزه بالادست چه مقدار رواناب توليد ميکند؟ چه مقدار از آب پيش از رسيدن به سد در خاک نفوذ ميکند؟چه ميزان رسوب وارد مخزن ميشود؟در زمان وقوع بارش حدي چه ظرفيتي در مخزن وجود دارد؟ظرفيت سازههاي تخليه چقدر است؟و پس از سد، رودخانه چه مقدار جريان را ميتواند بدون ايجاد خسارت عبور دهد؟ اين پرسشها نشان ميدهد که سد تنها يک حلقه از يک زنجيره بزرگتر است.
تجربه 1398؛ آزموني که نبايد فراموش شود
سيلاب سال 1398 گلستان نمونه روشني از همين واقعيت بود. در آن رخداد، حجم بسيار زيادي از آب وارد حوزههاي آبريز و رودخانههاي استان شد. سدهاي استان بخشي از جريان را مديريت کردند، اما حجم سيلاب به اندازهاي بود که ظرفيت مخازن موجود پاسخگوي کل آن نبود و در پاييندست نيز محدوديت ظرفيت رودخانهها و گلوگاههاي عبور آب، نقش مهمي در گسترش خسارت داشت.
اين تجربه يک پيام روشن دارد:ايمني يک سازه، به معناي ايمني کل سامانه نيست.ممکن است سد عملکرد خود را بهدرستي انجام دهد، اما رودخانه پاييندست ظرفيت کافي نداشته باشد.ممکن است رودخانه مناسب باشد، اما يک پل يا آبگذر به گلوگاه تبديل شود.ممکن است زيرساخت شهري مقاوم باشد، اما در بالادست، تخريب پوشش گياهي و افزايش رواناب، حجم غيرمنتظرهاي از آب را وارد شبکه رودخانهاي کند.بنابراين ريسک واقعي، حاصل رفتار کل سيستم است.
زنجيره ريسک از قله تا شهر
براي گلستان ميتوان اين زنجيره را چنين ترسيم کرد:
ارتفاعات و حوزه آبخيز/بارش و رواناب/خاک، پوشش گياهي و فرسايش↓ رودخانه و رسوب/سد و مخزن↓ سرريز و سازههاي تخليه↓
رودخانه پاييندست/ پلها و گلوگاهها/دشت و سکونتگاهها/ شهر/ خسارت انساني، اقتصادي و زيستمحيطي/هر حلقه ميتواند بر حلقه بعدي اثر بگذارد./بنابراين مديريت سيلاب نيز بايد به همان اندازه يکپارچه باشد.
حلقهاي که نبايد فراموش شود؛ آبخوان
در اين ميان، آبخوان يکي از مهمترين حلقههاي مغفول در بحث سيلاب است.
هر مترمکعب آبي که در بالادست نفوذ ميکند، بالقوه ميتواند بخشي از منابع آب زيرزميني آينده باشد؛ در حالي که همان آب اگر با سرعت بالا از حوزه خارج شود، ممکن است در پاييندست خسارت ايجاد کند.
از اين منظر، مديريت سيلاب و مديريت آب زيرزميني دو موضوع جداگانه نيستند.
آبخيز سالم ميتواند هم سيلاب را کاهش دهد و هم آبخوان را تغذيه کند.
به همين دليل بايد به جاي نگاه صرفاً سازهاي، ترکيبي از اقدامات را دنبال کرد:
حفظ پوشش گياهي؟کنترل فرسايش؛ مديريت رواناب؛ افزايش نفوذپذيري خاک؛ تغذيه آبخوان؛ کنترل رسوب؛
مديريت مخازن؛ و اصلاح گلوگاههاي رودخانهاي. در چنين رويکردي، آبخيزداري و سدسازي دو سياست رقيب نيستند؛ بلکه ميتوانند دو ابزار مکمل در يک نظام جامع مديريت آب باشند.
مشکل اصلي؛ بخشينگري
شايد يکي از مهمترين موانع دستيابي به اين هدف، نه کمبود دانش فني، بلکه بخشينگري در مديريت منابع آب و سرزمين باشد. بارش در حوزه آبخيز اتفاق ميافتد، اما مديريت آن ميان چندين دستگاه تقسيم شده است. منابع طبيعي، آب منطقهاي، جهاد کشاورزي، محيطزيست، شهرداريها، راهداري، مديريت بحران و ساير دستگاهها هر کدام بخشي از اين زنجيره را در اختيار دارند. اما سيلاب منتظر هماهنگي اداري نميماند.
آب از مرز سازمانها عبور ميکند. رسوب از مرز شهرستانها عبور ميکند.رودخانه از مرزهاي اداري عبور ميکند.و خسارت نيز محدود به حوزه مسئوليت يک دستگاه باقي نميماند.بنابراين مسئله اصلي اين نيست که کدام دستگاه مسئول است؛ بلکه بايد پرسيد:
چگونه همه دستگاهها ميتوانند براي يک حوزه آبخيز، يک هدف مشترک و يک نقشه مشترک داشته باشند؟
از پروژهمحوري به حوزه محوري
راهکار، حذف وظايف دستگاهها نيست؛ بلکه هماهنگکردن آنها در چارچوب حوزه آبخيز است.
ممکن است در يک حوزه، ساخت سد بهترين راهکار باشد .در حوزهاي ديگر، آبخيزداري و احياي پوشش گياهي اولويت داشته باشد.
در نقطهاي، اصلاح يک پل يا آبگذر ضروري باشد.
در نقطهاي ديگر، آزادسازي حريم رودخانه اهميت بيشتري داشته باشد.
و در جاي ديگري، تغذيه آبخوان يا اصلاح الگوي کشت اولويت پيدا کند. بنابراين به جاي اينکه ابتدا پروژه را انتخاب کنيم و سپس براي آن مسئله پيدا کنيم، بايد ابتدا مسئله حوزه آبخيز را بشناسيم و سپس ترکيب مناسب اقدامات را انتخاب کنيم. اين يعني عبور از پروژه محوري به حوزه محوري.
پيشنهاد؛ اطلس زنجيره ريسک سيلاب گلستان
يکي از اقدامات عملي ميتواند تهيه «اطلس زنجيره ريسک سيلاب استان گلستان» باشد.
در اين اطلس، مبنا نه مرز سازمانها و حتي صرفاً مرز شهرستانها، بلکه مرز طبيعي حوزههاي آبخيز باشد.
براي هر حوزه مشخص شود:
●بارشهاي حدي چه ميزان رواناب ايجاد ميکنند؟
●کدام مناطق بيشترين توليد رواناب را دارند؟
●وضعيت پوشش گياهي و فرسايش چگونه است؟
●چه مقدار رسوب توليد ميشود؟
●سدها و سازههاي کنترل آب چه نقشي دارند؟
●ظرفيت رودخانه پاييندست چقدر است؟
●گلوگاهها و نقاط آسيبپذير کجا هستند؟
●چه شهرها و روستاهايي در معرض خطر قرار دارند؟
●چه ميزان از آب قابليت نفوذ و تغذيه آبخوان دارد؟
● و در نهايت، بهترين ترکيب اقدامات براي مديريت سيلاب و افزايش امنيت آبي چيست؟
چنين اطلس مشترکي ميتواند زبان مشترک دستگاههاي مختلف باشد.
مديريت جامع حوزه آبخيز؛ راه عبور از بخشينگري
حوزه آبخيز يک واحد طبيعي است و بايد تا حد امکان به عنوان يک واحد برنامهريزي و مديريت ديده شود.
در اين نگاه، جنگل، مرتع، خاک، کشاورزي، رودخانه، سد، آبخوان، شهر و محيطزيست اجزاي جداگانه نيستند؛ اجزاي يک سيستماند.
اگر جنگل و مرتع تخريب شود، رفتار رواناب تغيير ميکند.
اگر رواناب افزايش يابد، رودخانه تحت فشار قرار ميگيرد.
اگر رسوب افزايش يابد، ظرفيت مخزن و رودخانه کاهش مييابد.
اگر رودخانه ظرفيت کافي نداشته باشد، دشت و شهر آسيب ميبينند.
و اگر آب به سرعت از حوزه خارج شود، همان آب ديگر فرصت تغذيه آبخوان را نخواهد داشت.
پس يک تصميم در بالادست ميتواند پيامدهاي اقتصادي و اجتماعي خود را در پاييندست نشان دهد.
اين همان معناي مديريت جامع حوزه آبخيز است: ديدن کل زنجيره، نه يک حلقه.
سخن پاياني
نپال براي ما فقط يک حادثه در نقطهاي دور از ايران نيست؛ يادآوري يک اصل جهاني است:
حادثه ممکن است در بالادست آغاز شود، اما خسارت آن ميتواند در پاييندست ظاهر شود.گلستان نيز به دليل ساختار توپوگرافيک ويژه خود، يعني مجاورت ارتفاعات و دامنههاي البرز با دشتهاي وسيع شمالي، وجود رودخانههاي متعدد و قرارگيري سکونتگاهها در مسير طبيعي جريان آب، نيازمند نگاه يکپارچهتري به اين مسئله است.
در چنين شرايطي، نبايد فقط پرسيد:
آيا سد ايمن است؟
يا:
آيا رودخانه لايروبي شده است؟
يا:
آيا آبخيزداري انجام شده است؟
پرسش اساسي بايد اين باشد:
آيا کل حوزه آبخيز، از ارتفاعات تا آبخوان و از رودخانه تا شهر، به عنوان يک سيستم واحد مديريت ميشود؟
اگر پاسخ مثبت باشد، سد، آبخيزداري، مديريت رودخانه، تغذيه آبخوان، کشاورزي، محيطزيست و مديريت شهري در يک مسير مشترک حرکت خواهند کرد. اما اگر هر دستگاه فقط بخشي از مسئله را ببيند، ممکن است مجموعهاي از پروژههاي مفيد داشته باشيم، بدون آنکه الزاماً به مديريت يکپارچه ريسک دست يافته باشيم. گلستان بيش از آنکه به پروژههاي منفرد نياز داشته باشد، به اتصال پروژهها در قالب يک راهبرد واحد نياز دارد.راهبردي که در آن:آبخيز سالم، رواناب را تعديل کند؛سد، جريان را تنظيم کند؛رودخانه، آب را ايمن عبور دهد؛آبخوان، بخشي از آب را براي آينده ذخيره کند؛کشاورزي، آب را بهرهور مصرف کند؛و شهر، حريم و مسير طبيعي آب را محترم بشمارد.در نهايت، شايد بتوان تمام اين بحث را در يک جمله خلاصه کرد:سيلاب محصول يک نقطه نيست؛ نتيجه رفتار يک حوزه آبخيز است و مديريت آن نيز نميتواند بخشي باشد.
و شايد امروز مهمترين پرسش براي گلستان همين باشد:
آيا براي سيلابهاي آينده فقط سازه داريم، يا نظامي يکپارچه براي مديريت حوزههاي آبخيز و ريسک سيلاب؟زيرا سيلاب را هميشه نميتوان متوقف کرد؛ اما ميتوان زنجيره تبديل آن به فاجعه را شکست.
کارشناس ارشد مهندسي منابع طبيعي