گرگان وطن زيسته من
یاددداشت اول |
■ فاطمه سراوانی
20 شهريور روز گرگان، براي من فرصتي است براي دوباره فکر کردن به معناي يک شهر، به نسبت انسان با زادگاهش و به مسئوليتي که در برابر سرزميني دارد که در آن زندگي کرده است. من از يکي از اقوام ريشهدار ايرانزمين، سيستاني، هستم؛ اما پدر و مادرم در گرگان به دنيا آمدهاند و من نيز در همين جغرافيا بزرگ شده ام. به همين دليل، گرگان براي من صرفا محل سکونت نيست؛ بخشي از هويت و خاطره من است. وطن، فقط جايي نيست که ريشه خانوادگي ما به آن باز ميگردد. وطن ميتواند جايي باشد که نخستين خاطرههايمان در آن شکل گرفته، در کوچههايش کودکي کردهايم، در مدرسههايش درس خواندهايم، آدمهايش را شناختهايم و بخشي از عمرمان را در آن ساختهايم. شايد ريشه انسان در يک نقطه باشد، اما زندگي ميتواند او را به نقطه ديگري از همين سرزمين پيوند بزند. از اين منظر، روز گرگان براي من معنايي فراتر از يک عنوان مناسبتي دارد. اين روز فرصتي است براي حرف زدن از شهري که ارزشش فقط به تاريخ و طبيعتش خلاصه نميشود. گرگان شهري چندلايه است؛ بافت تاريخي، خانههاي قديمي، بازار، محلههاي ديرپا، فرهنگ بومي و حضور مردماني با پيشينههاي متفاوت، در طول زمان چهره امروز آن را ساختهاند. شايد يکي از ارزشمندترين ويژگيهاي گرگان همين چندصدايي و چندلايه بودن آن باشد. نميتوان اين شهر را با يک تبار، يک گويش يا يک روايت توضيح داد. مردماني با ريشههاي گوناگون در اينجا زندگي کردهاند، خانواده ساختهاند، کار کردهاند و خاطره مشترک پديد آوردهاند. بنابراين سيستاني بودن و گرگاني زيستن نهتنها تناقضي با يکديگر ندارند، بلکه ميتوانند دو بخش از يک هويت باشند؛ هويتي که در جغرافياي متنوع ايران شکل گرفته است. اما اگر قرار است روز گرگان معنايي فراتر از تبريک و بزرگداشت داشته باشد، بايد بتوانيم در کنار دوست داشتن شهر، درباره مشکلاتش نيز صريح باشيم.
گرگان امروز با مسائلي مانند گسترش شهر، ترافيک، دشواريهاي حملونقل، تغيير چهره برخي محلهها، ساختوساز و ضرورت حفاظت از ميراث تاريخي و طبيعي روبهروست. مسئله اين نيست که شهر توسعه پيدا کند يا نه؛ مسئله اين است که چگونه توسعه پيدا کند. شهري که براي ساختن آينده، گذشتهاش را از بين ببرد، بخشي از سرمايه آينده خود را نيز از دست داده است. گرگان همزمان از ميراث تاريخي و طبيعت ارزشمندي برخوردار است و اين دو ميتوانند پشتوانه گردشگري، اقتصاد شهري و اشتغال باشند. اما اين ظرفيت زماني به فرصت تبديل ميشود که حفاظت از آن جدي گرفته شود؛ نه در حد چند پروژه مرمتي و چند شعار محيطزيستي. معيار موفقيت يک شهر، فقط زيبايي تصوير آن نيست. شهر را بايد در زندگي روزمره مردمش سنجيد، در خيابانهايي که هر روز از آنها عبور ميکنند، در ترافيک، در دسترسي به خدمات، در کيفيت فضاهاي عمومي، در امنيت محلهها و در امکان کار و زندگي شايسته. شهري که شهروندش در آن احساس آرامش، تعلق و امکان پيشرفت نکند، هرقدر هم زيبا و تاريخي باشد، هنوز راه زيادي تا شهر مطلوب دارد. روز گرگان ميتواند فرصتي براي بازنگري در مفهوم تعلق نيز باشد. تعلق هميشه از شناسنامه قومي يا ريشه خانوادگي آغاز نميشود. گاهي از يک کوچه شروع ميشود؛ از مدرسهاي که در آن درس خواندهايم، خانهاي که کودکيمان را در آن گذراندهايم، بازاري که سالها ديدهايم يا آدمهايي که بخشي از زندگي ما شدهاند. به همين دليل، کسي که ريشهاش از جاي ديگري از ايران است اما در گرگان متولد شده، در اين شهر زندگي کرده، کار کرده، خانواده تشکيل داده و خاطره ساخته است، نميتواند نسبت به سرنوشت آن بيتفاوت باشد. من سيستانيام و به اين ريشه افتخار ميکنم. اما گرگان نيز بخشي از جان و خاطره من است. ريشه خانوادگيام مرا به بخشي از ايران پيوند ميدهد و زندگيام مرا به بخشي ديگر. اين دو در برابر يکديگر نيستند؛ هر دو بخشي از داستان مناند.
براي من، گرگان همان وطن زيسته است.
و شايد به همين دليل، 20 شهريور بيش از آنکه روزي براي تعريف و تمجيد از شهر باشد، بايد روزي براي يادآوري مسئوليت ما در برابر آن باشد؛ مسئوليت مديران در تصميمگيري درست، کارشناسان در ارائه راهحلهاي علمي، رسانهها در بيان واقعيتها و شهروندان در مراقبت از شهري که به آن تعلق دارند. گرگان به توسعه نياز دارد، اما توسعهاي که همزمان تاريخ، طبيعت، اقتصاد و مهمتر از همه، انسان را ببيند. شهر را نميتوان فقط با خاطرات گذشته اداره کرد؛ همانطور که آينده را نميتوان با پاک کردن گذشته ساخت. هنر مديريت شهري، پيدا کردن تعادل ميان اين دو است، حفظ آنچه ارزشمند است، اصلاح آنچه ناکارآمد شده و ساختن آنچه نسلهاي آينده به آن نياز دارند. 20 شهريور ميتواند يادآور حقيقت سادهاي باشد، وطن فقط سرزميني نيست که از آن آمدهايم؛ سرزميني هم هست که در آن زندگي کردهايم و براي بهتر ماندنش مسئوليت داريم. بنابراين وقتي از روز گرگان سخن ميگويم، درباره يک شهر حرف نميزنم؛ درباره بخشي از خودم، خانوادهام و سالهايي حرف ميزنم که در اين سرزمين گذشته است. براي من، دوست داشتن گرگان تعهدي است براي ديدن زيباييهايش، شناختن ضعفهايش و مطالبه آيندهاي شايستهتر براي شهري که بخشي از زندگي من است.