در آستانه‌ي هشتاد سالگي يک کتاب بازخواني دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال


یادداشت ادبی |

 

هادي راشد

 

 

درآمد، از ادبيات به تاريخ

دو قرن سکوت، کتابي پرآوازه‌، بسيار خوانده شده و با نگاه به کارکرد پاي‌دار آن در ميان نوشته‌هاي عبدالحسين زرين‌کوب و کتاب‌هاي ادبي و تاريخي، کم‌تر شناخته‌ است. در ديباچه‌ي چاپ 1330 مي‌خوانيم: دو قرن سکوت «جز مقدمه‌اي بر گذشتة ادبي ايران» نيست. اما در چاپ‌هاي ديگر، اين کتاب را با ‌پي‌نام گسترده‌‌ي «سرگذشت حوادث و اوضاع تاريخي ايران ...» بازمي‌يابيم. زرين‌کوب يادآوري کرده است که مِهرِ شاه‌نامه، کمندي بود که او را به گستره‌ي تاريخ کشاند (حکايت ...، صـ494). او در هيچ زمينه‌اي به اندازه‌ي تاريخ از جان، مايه نگذاشت. زرين‌کوب چنان که خود يادآوري کرده است، نگارش اين گفتارها را پس از دريافت پيش‌نهادِ بازسازي «دورنمايي از گذشته ادبي ايران» (چند اعتراف ...، 1330) آغاز کرد.

 

پرسشهاي راهنما

دو قرن سکوت از ديد گستره‌ي نشانه‌گذاري ادبي، نوشته‌اي نمونه و به يادآوردني است. به سزاواري درباره‌ي اين کتاب، چيزي نمي‌توان گفت، مگر در بازخواني‌هاي پيوسته‌ي آن. يک بازخواني درخور، بايد بتواند نشان دهد که هسته‌هاي گسترش‌يابنده‌ي کتاب کدام اند؟ اين هسته‌ها چگونه به هم پيوسته‌اند؟ کارويژه‌ي کتاب چيست يا چه بود؟ در ويراست‌هاي دوگانه، کدام پرسش‌ها برجسته شدند؟ کتاب با چه خرده‌سنجي‌هايي روبه‌رو گرديد؟ و چرا و چگونه دو قرن سکوت به چنين جاي‌گاهي رسيد؟ نويسنده در رده‌ي يادداشت‌هاي کنوني، خود را با اين پرسش‌ها روبه‌رو يافته است.

 

ساخت آغازين کتاب

عبدالحسين زرين‌کوب، بخش‌هاي کتاب دو قرن سکوت را نخستين‌بار در سال‌هاي 1328ــ1329 تکه تکه در روزنامه‌ي مهرگان، ارگان جامعه‌ي ليسانسيه‌هاي دانش‌سراي عالي و نامه‌هاي ديگر (نامه تمدن: سنباد؛ پشوتن: استادسيس؛ و شايد ...؛ نک: فهرست مقالات فارسي1) به چاپ رساند. پس از آن، تکه‌هاي چاپ شده را در پيکره‌ي يک کتاب سازمان داد (1330). با اين همه، در اين سال، هنوز نوشته‌هاي او در اين باره به پايان نرسيده بود. تا جايي که جست‌وجوها نشان مي‌دهد در سال 1331 بخش «يمن» را در نامه‌ي «مهر» به چاپ رساند (سال 8، صـ654 و ...؛ زيربخش‌ها: هاماوران، پادشاه حمير، رقابتهاي بازرگاني، اصحاب اخدود؛ افزوده به چاپ 1336). سرانجام بخش‌هاي چاپ شده و هنوز چاپ نشده را در ويراست ديگري به نام «چاپ دوم» (1336) گنجاند. [نويسنده‌ي اين يادداشت با همه‌ي جست‌وجوها تاکنون از ديدن چاپ 1336 کتاب بازمانده است.] پس از اين سال، همه‌ي چاپ‌هاي ديگر کتاب با «مقدمه چاپ دوم» (1336) درآمده است.

 

ويراست دوم، کاري ديگر

در نبود دست‌رسي به تکه‌هاي چاپ شده در روزنامه‌ي مهرگان و نامه‌هاي ديگر به آساني نمي‌توان درباره‌ي هم‌آهنگي چاپ 1330 با نوشتار آغازين چيزي گفت. چاپ 1330 در ويرايش ديگر، دست‌خوش گسترش و بازنويسي شد. اين چاپ در سه بخش بسته شده بود: طوفان، نبرد در تاريکي، و پايان يک شب. نويسنده در ديباچه‌ي 1336 نوشت، «من ترتيب و شيوة کتاب اول را برهم زدم و کاري ديگر پيش گرفتم.» دگرساني با نگاه به خرده‌سنجي‌هاي ديگران رخ داد.  در ويراست دوم، سه گونه دگرساني به کتاب راه يافته است: 1. باز ساختاربندي، 2. گسترش داده‌ها، 3. بازنگري در سوگيري گزاره‌ها. از ديد ساختاربندي، بخش‌هاي «فرمان‌روايان صحرا» (صـ1ــ39)، «طوفان و ريگ» (صـ40ــ67)، «زبان گمشده» (صـ108ــ127)، «در آن‌سوي جيحون» (صـ167ــ186)، «جنگ عقايد» (صـ301ــ343) در چاپ 1336 افزوده شدند، و بخش‌هاي «آتش خاموش» (صـ69ــ107)، «درفش سياه» (صـ128ــ166)، «شهر هزار و يک شب» (صـ187ــ225)، «بانگ رستاخيز» (صـ226ــ300)، «پايان يک شب» (صـ344ــ369؛ شماره‌ها بر پايه‌ي چاپ 1344) از چاپ پيشين به ساختار تازه‌ي کتاب راه يافتند. هم‌چنين برخي بخش‌ها و گزاره‌هاي کتاب در ويراست دوم گسترش يافتند. از ديد بازنگري در سوگيري، دگرساني‌هاي راه يافته به ويرايش دوم در شکاف ميان مردم و يک‌پارچگي دست‌گاه ساساني از يک‌سو، و مرزبندي ميان عرب‌ها و مسلمانان از سوي ديگر پررنگ‌تر است. اين دگرساني‌ها در پاره‌هاي ديگر هم‌اين رده از يادداشت‌ها بررسي خواهد شد.

 به دشواري مي‌توان ويراست دوم را نوشتار بازنگري‌شده‌ي کتاب نخست خواند. زرين‌کوب در ويراست دوم بيش‌تر بخش‌هاي کتاب را بازنويسي کرد. از اين رو، در مقدمه‌ يادآوري نمود «شايد مناسب بود که نام تازه‌يي» برمي‌گزيد. از ديد او کتابِ نخست نوزادي بود که در ويراست دوم به «رشد و نمايي» رسيد، هم‌اين ويژگي، يک‌ساني نام‌گذاري را از ديد او پذيرفتني کرده بود. در خوش‌بينانه‌ترين بازگويي، شايد بتوان گفت ويراست دوم از گسترش چند مايه‌ي بن‌يادي کتاب نخست پديد آمده بود.

 

انگيزههاي بازنگري

در مقدمه‌ي چاپ دوم کتاب، انگيزه‌هاي نويسنده را از ويراست تازه به روشني بازمي‌يابيم. زرين‌کوب نوشته است: «در تجديدنظر ... ترتيب و شيوة کتاب اول را بر هم زدم و کاري ديگر پيش گرفتم.» انگيزه‌ي اين بازنگري، رويارويي با نادرستي‌ها و کاستي‌هاي راه‌يافته در کتاب بود. برخي نارسايي‌ها را سخن‌شناسان و خرده‌سنجان يادآوري کرده بودند، و برخي ديگر به چشمِ خودِ نويسنده پررنگ آمده بود. زرين‌کوب کوشيد بر هرچه نارسا «و تاريک و نادرست بود»، خط بکشد. از ديد او نادرستي‌ها برآيند خامي يا سخت‌گيري بود و نشان مي‌داد که نويسنده هنوز نتوانسته موشکافانه در شکست پادشاهي ساساني بنگرد، و با کنار زدن شور و حماسه‌ي لب‌ريز شده، به بازگويي چرايي و چگونگي شکست بپردازد. او دريافته بود که تاريخ را «به زرق و دروغ و غرور و فريب» نمي‌توان نوشت. چنين روشي خوانندگان جوان را به گم‌راهي مي‌کشاند.

 هرچند زرين‌کوب از انگيزه‌هاي بازنگري سخن گفته است، جايي روشن نکرده که سنجه‌هاي او در شناخت نادرستي و کاستي‌ها چيست. اين سنجه‌ها درون گستره‌ي گفتماني آن روزگار کار مي‌کردند، اما روشن نيست که در اين چارچوب، نادرستي از کجا سرچشمه‌ مي‌گرفت: از گزينش داده‌ها، از برانگيختگي تند و پرشتاب، از داوري اخلاقي، يا از ناتواني در دريافت پيوستگي روزگاران باستاني ايران با سده‌هاي پس از برافتادن ساسانيان؟ بررسي ويراست دوم نشان مي‌دهد که همه‌ي آن‌چه در ويراست نخست نارسا بود، کنار گذاشته نشد، برخي از آن‌ها دست نخورده ماندند، و برخي ديگر در پيکربندي تازه، دوباره بازگشتند.

 انگيزه‌ي ديگر بازنگري، کوتاهي و فشردگي بخش‌هايي از نوشته بود. زرين‌کوب دريافت اين بخش‌ها پرسش‌هايي را پيش مي‌آوردند که نويسنده به آن‌ها پاسخ نداده است. پرداختن به اين پرسش‌ها نشانه‌ي پاس‌داشت حقيقت بود. بر پايه‌ي هم‌اين ديدگاه‌، کتاب در ويراست دوم چنان گسترش يافت که از ديد خود نويسنده نيز، ديگر نمي‌بايست با نام پيشين به چاپ برسد.

 

مايههاي گسترشيابنده

دو قرن سکوت در ويرايش نخست با گزارش «آغاز يک فاجعه» گسترش مي‌يابد. اين گزارش در فراز نخست از بخش يکم («طوفان») کتاب آمده است. نويسنده در اين بخش، خود را با دو پرسش بن‌يادي روبه‌رو کرد: چرا ساسانيان از پاي در آمدند؟ و چه شد که گروه‌هاي بيابان‌گرد، سرنوشت تمدني چنان باشکوه را به دست گرفتند؟ زرين‌کوب در رويارويي با برآمدن گروه‌هاي بيابان‌گرد، گستره‌ي جست‌وجوهاي خود را در آغاز، تاريک و بسته يافت. آنان را در پيکره‌ي گروه‌هاي دين‌آور ديد که دين تازه را چونان ارمغاني به سرزمين بيگانه آوردند. اين ديدگاه در ويراست دوم دگرگون شد. نويسنده با شکاف انداختن ميان عرب‌ها و آورندگان دين نو، توانست مايه‌ي پيوسته‌ي ويراست نخست را در دو بخش آغازين ويراست دوم گسترش دهد. او در بخش «فرمانروايان صحرا» به پويش عرب‌ها در جزيره (بخش‌هاي بالايي ميان‌رودان)، شبه‌جزيره‌ي عربي و سرزمين‌هاي جنوبي خليج فارس پرداخت و آن‌گاه در بخش «طوفان و ريگ» به گزارش خاست‌گاه و روند پديد آمدن و گسترش پيام تازه روي آورد. در کنار اين بخش‌ها که افزوده‌هاي ويراست دوم بود، زرين‌کوب توانست در بخش سوم (آتش خاموش) به چرايي از پاي درآمدن پادشاهي ساساني بپردازد. بخش پادشاهي ساساني در ويراست نخست، فشرده‌اي از گفتار درباره‌ي ساخت سياسي فرمان‌روايي، نهاد دين‌پايگان زرتشتي و ساخت اجتماعي جامعه‌ي ساساني بود. هم‌اين فشردگي نويسنده را از موشکافي در شکست و برافتادن ساسانيان بازداشته بود. زرين‌کوب در ويراست دوم، کوشيد رخ‌داد شکست و برافتادن ساسانيان را در سه لايه بررسي کند: فرسودگي ساخت سياسي و لشگري، بن‌بست نهاد ديني در پشتيباني از ساخت سياسي و هم‌راهي با مردم، و سرانجام تکاپوهاي مردم و پي‌آمد جنبش‌هاي مردمي.

 سومين مايه‌ي گسترش‌يابنده در کتاب به سرگذشت ادبي و زبان فارسي برمي‌گشت. اين مايه در ويراست نخست، پراکنده و به کوتاهي بازتاب يافته بود؛ اما زرين‌کوب در ويراست دوم، آن را گسترش داد. افزون بر آن‌چه پراکنده بازتاب يافته است، خواننده در بخش «زبان گمشده» با چالش‌ها و روندهاي دگرگوني زبان فارسي روبه‌رو مي‌شود. پايان‌بخش اين گفتار، چنان که در فراز «بعد از دويست سال» (پايان کتاب) آمده است، نشانه‌هاي رويش و شکفتن نغمه‌هاي فارسي را بازنمايي مي‌کند.

 سه مايه‌ي گسترش‌يافته در کتاب، ـ‌شکست ساسانيان، برآمدن عرب‌هاي بيابان‌گرد و سرگذشت زبان فارسي،ـ از يک‌ديگر بريده نيستند. گسترش دو مايه‌ي نخست، زمينه‌ي رسيدن به مايه‌ي سوم، همانا سرگذشت زبان فارسي است.

 

 چالشهاي روششناسي 

روش نوشتار، روش تاريخنگري

زرين‌کوب در ديباچه‌ي چاپ نخست (1330)، و مقدمه بر چاپ دوم (1336)، روش کار خود را ـ‌آن‌گونه که مي‌خواست‌ بنويسد (يا آن‌گونه که خود مي‌پنداشت نوشته است)‌ـ به روشني بازگفته است. از سوي ديگر، درنگ در شيوه‌ي گسترش هر گفتار، روش کار او را ـ‌‌آن‌گونه که نوشته است‌ـ مي‌شناساند. اگر از ديد روش‌شناسي تاريخي بررسي کنيم، شکاف ميان آن‌گونه که مي‌خواست بنويسد، با آن‌چه در کتاب نوشته شده است، شماري از ويژگي‌هاي بن‌يادي کار زرين‌کوب را آشکار مي‌کند. در اين‌جا تنها به يادآوري و نام‌گذاري اين ويژگي‌ها بسنده شده است؛ سخن گسترده‌تر در بخش‌هاي ديگر هم‌اين يادداشت خواهد آمد.

تاريخ يا ادبيات: از ديد روش‌شناسي، نخستين پرسش به «گونه» يا «ژانر» کتاب برمي‌گردد: دو قرن سکوت، يک کتاب تاريخي است؟ يا پژوهشي است در گستره‌ي ادبيات؟ اين دوگانگي از ديرباز مايه‌ي سردرگمي سنجش‌گران بوده است. سخنان نويسنده در ديباچه‌ي چاپ 1330 و مقدمه بر چاپ 1336 درباره‌ي روش کار نيز بر اين سردرگمي افزوده است. زرين‌کوب در ديباچه، کار خود را «طرح بي‌رنگي از يک دورنما ... ناقص، مبهم و تاريک» خواند که «اگر روزي تمام زواياي دهليز تاريک گذشته روشن شود ديگران به جاي اين طرح بي‌رنگ، دورنماي زنده و گويا خواهند پرداخت.» به کارگيري واژگان طرح و دورنما از سوي زرين‌کوب دو سويه داشت، از يک‌سو، اين واژگان در زبان آن روز، نو بود و از روي‌کرد نوين نويسنده به نوشتار فارسي آگاهي مي‌دهد؛ و از سوي ديگر، نشان مي‌داد که زرين‌کوب نمي‌خواست کار خود را در چارچوب يک کتاب تاريخ شناسايي کند.

زرين‌کوب در ديباچه به روشني يادآوري کرده است که «لازم» نديده بود، «تناسبي را که در يک کتاب تاريخ، ميان اجزاء و اسناد بايد وجود داشته باشد»، به جاي آورد. زيرا آن‌چه نوشته است، «تاريخ نبود»، تنها «يادداشت‌ها و حاشيه‌هايي بر تاريخ بود.» اين گزاره و گزاره‌هاي ديگري که در ديباچه آمده است، مانند «نمي‌خواستم اسناد شهادت‌ها را بر محک تحقيق عرضه کنم»، «در تاريخ ملاک يقين چيست؟ ... [از] آن‌چه متکي بر شايعات و متواترات و مظنونات باشد چگونه مي‌توان معرفت قطعي و جزمي بنياد نهاد؟» و «در تاريخ از بي‌طرفي ... سخن بسيار گفته‌اند، ليکن اين سخن ادعايي بيش نيست»، ديدگاه‌هاي او را درباره‌ي نااستواري دريافت تاريخي پيکربندي مي‌کند. زرين‌کوب بسياري از اين پرسش‌ها را در تاريخ در ترازو کنار نهاد.

 دو قرن سکوت از ديد نويسنده، تاريخ نبود: «جرأت نمي‌کنم [آن را] تاريخ بخوانم»، در برابر، «صحنه‌اي از تاريخ گذشته را از روزن وجدان و عواطف خويش و از پشت شيشه‌هاي تاريک و رنگارنگ منابع و اسناد» بازنمايي کرد. اگر واژه‌ي «تاريخ» را از گزاره‌ي بالا برداريم، آن‌چه مي‌ماند، نشانه‌هاي ادبيات را به نمايش درمي‌آورد، يک بازسازي ادبي.

 پاسخ زرين‌کوب به اين پرسش که «آيا در پاره‌اي موارد نيز از خود و احساسات خود زياد مايه گذاشته؟» آري است: «اين را انکار نمي‌کنم.» او آن‌گاه با روشني هرچه بيش‌تري يادآوري مي‌کند: «درين محيط انديشه و احساسات که ادبيات نام دارد کيست که از جهان خود، از جهان احساسات و الهامات خود بتواند يک‌دم و يک‌قدم خارج شود؟» او با اين سخنان بر درهم‌آميزي مرز ميان تاريخ و ادبيات، درنگ مي‌کند: پويش حقيقت، حقيقت محض، هيچ‌گاه از پي‌روي «احساسات و تمايلات» برکنار نيست.

شکاف روش‌شناسي: در چرخش از آن‌چه نويسنده مي‌خواست بنويسد، به آن‌چه نوشته شده است، با شکاف روش‌شناسي در دو قرن سکوت روبه‌رو مي‌شويم. نشانه‌هاي باز شدن اين شکاف را محمود اعتمادزاده (م. الف. به‌آذين) در نگاهي به ويرايش دوم کتاب، يادآوري کرده است. زرين‌کوب در ويرايش نخست، داده‌هاي تاريخي را نه در روند شناخت زمينه‌هاي برافتادن ساسانيان و برآمدن عرب‌ها که در روند بازنمايي ستيز تاريخي ايرانيان و عرب‌ها به کار مي‌گيرد. از اين رو در بازگويي رفتار برندگان نبرد، بي‌درنگ از واژگان سده‌ي بيستمي، مانند «نژاد برتر»، «فاتحان نيمه‌وحشي و مغلوبان متمدن»، «سوسمارخواران گرسنه‌چشم» و ... سود مي‌برد، و نشان مي‌دهد که ارزش‌گذاري‌هاي سده‌ي بيستم به ساخت گزارش تاريخي او راه يافته است. اين نگرش در ويراست دوم، اندکي کم‌رنگ مي‌شود، اما نه مانند روش نگارش تاريخ ايران بعد از اسلام، که از کندوکاو در تاريخ ساليان پاياني ساسانيان، و شناخت دگرگوني‌هاي عرب‌ها در روزگاران برآمدن اسلام سخن مي‌گويد. در دو قرن سکوت، اين شناخت از پيش آماده بود و نويسنده پي‌آمدهاي اين شناخت را در کتاب گسترش داد.

 

پژوهشگر ادب فارسي 

● در پويه‌ي زبان فارسي 

گزيده‌ي يادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبيات