ادبیات


ادبیات |

 

اشاره

27 شهريورماه، بزرگداشت استاد شهريار و روز ملي شعر و ادب فارسي است. با تبريک پيشاپيش اين روز به همه اهالي ادب، به اين بهانه، از شاعران گلستان ميخوانيم.

مثل گلي ...

صادق حاجتمند، گرگان

بر شانه مو انداختي از پشت سر آرام

جاري شده از کوه رودت تا کمر آرام

مي‌بينمت آرام هستم مثل چوپاني

که دام‌هايش مي‌شوند آرام در آرام

حتي اگر آشوب باشم نرم مي‌گويي

آرام‌تر آرام‌تر آرام‌تر، آرام

در تاب موهاي تو افتادم که فهميدم

بايد گذشت از پيچ‌هاي پر خطر آرام

رو هم که برگرداني از من، باز زيبايي

مثل گلي از پيش رو و پشت سر آرام

 

 

ديوانهام ميکرد

ابوالفضل سيدالنگي، کردکوي

شبيه من در او هم وصله‌ي ناجور اگر مي‌ريخت

و يا در جوهرش کم شيره‌ي انگور اگر مي‌ريخت

گمانم باز هم زيباييش ديوانه‌ام مي‌کرد

خدا روز ازل نصف گِلش را دور اگر مي‌ريخت

نمي‌شد عايدش چيزي بجز خرچنگ، ماهيگير

شبي صد بار در درياي صبرم تور اگر مي‌ريخت

و از بيتابي‌ام هم کم نمي‌شد ذره‌اي حتي

خدا در سينه‌ام مثل سرم، کافور اگر مي‌ريخت

تصور مي‌کنم آب و نمک پيوسته مي‌جوشيد

پس از تو مادرم با چشم‌هايم شور اگر مي‌ريخت

بيا ثابت کن اين حال بدت تقصير الکل نيست

مرا مي‌برد از اين انجمن مأمور اگر مي‌ريخت

 

 

 

درد

عليرضا ابري، عليآباد کتول

درد

از کلمه

به حنجره‌ها رسيد

آه

از آينه

که هر بار

 شکسته‌هاي خودم را

به من نشان مي‌داد

و هر شب

پشت پنجره

چيزي را

پنهان مي‌کنم

شايد

صداي تو

هنوز

در گلوي خانه

گير کرده باشد

 

 

دو شعر کوتاه

بهمن نشاطي، گنبد کاووس

(1)

دوري از ترانه را تاب مي آورم

خانه را بي‌خنده هاي تو، نه!

ادامه نمي‌دهم

پاي پلّه‌هاي همين شعر مي‌نشينم

تا تو برگردي

 

(2)

هفت خوان اندوه را

چگونه تاب مي آوردم

شعر اگر

رويين تنم نمي کرد؟

 

 

اي گلوي بيستارهي من

جعفر رودسرابي، گرگان

واژه‌ها که سراغت مي‌آيند

آوازي بخوان

شعري بگو

حرفي بزن

اي گلوي بي‌ستاره‌ي من

هر از گاهي فرياد بزن

باور کن

چيزي از سکوت تو

کم نخواهد شد.

 

بغض پنجره

صفيه صابري، کوکوي

پشت آرزو

بغض پنجره باز مي‌شود

از سکوت،

رطوبت ديوار ذهن

   مي‌ماند

و شعرهايي

که از درزهاي فکرهاي عاشق

روي کاغذ

   آوار مي‌شود...

 

 

 

كندوهاي وحشي

محمد حسنزاده، گنبد کاووس

چشمان تو چشمان آهوهاي وحشيست

پنهان شده در بيشه ي موهاي وحشيست

حتما نميداني كه اخمت هم چه زيباست

در چشم آنكه مسخ ابروهاي وحشيست

طعم نوازش را نمي فهمند وقتي

انگشت‌هايم لاي گيسوهاي وحشيست

طعمي كه از آن بوسه‌ي گس سهم من شد

سوغاتي شيرين كندوهاي وحشيست

حالا دودستت موج مي‌گيرند بر اوج

ساعد نه، بلكه گردن قوهاي وحشيست

من رقص شمشيرم چه زيبا مي‌نمايد

وقتي كه هم‌رقص النگوهاي وحشيست

تا تو يكي از عابران اين محلي

اين سينه رستنگاه چاقوهاي وحشيست

بي‌شك بهشتي تازه را پوشانده از من

آن ساتني كه باغ آلوهاي وحشيست

بيچاره نقاشى كه موضوعش تو باشي

عمري گرفتار قلم موهاي وحشيست

 

 

 

جان بر لب آمده

محمدحسين نجفي، گنبد کاووس

شب است و جام نگاهت لبالب آمده است

شب و شراب چه؟ خود حق مطلب آمده است

نگاه کن نفسم بند بوسه‌ي تو شده ست

سخن همان سخن جان بر لب آمده است

عجب غمي دارد طرح خنده ي تو مگر

خمار فردا بر عيش امشب آمده است؟

نوشته مي شود از هر طرف به خط درشت

حديث عشق تو بر دل محدب آمده است

به خدمت تو رسيده ست بي سلام و سوال

دهان به هيئت دندان مؤدب آمده است

تو شاه بيت تمامي نديده ام به قرون

براي توصيفت هرچه قالب آمده است

قصيده رد شده از منتهاي گردن تو

غزل فقط تا اطراف غبغب آمده است

اگر بناست نگوييم شعر خوب، چرا

هزار و اندي سال است اين تب آمده است پيچ

 

 

محمد فرازجو، گرگان

پيچ و خيابان بسته‌اند آن قوس رقص و اين صدا هم سوت نيست

دل ها همه، اخلاص و خالص، مخلص اند اينجا کسي مخلوط نيست

هر کوچه اي يک چاه دارد ،چاه سطل اشتغال آن کله‌ي- رفته فرو، در چاه نفت روبرو اصلا به ما مربوط نيست

از شاعري اهل نظر مي پرسم اي جانم ببين در آسمان

رد عبور داس هست اما چرا ماه کمان ابروت نيست؟

مي گويد آن پشمينه پوش تند خو از عشق نشنيد ست بو

چيزي نگو در آسمان سرد او چيزي بجز تابوت نيسصت

حالا که فصل رقص  درنا ها  شده وقتي گلوله مي زند،

توي دماغش هيچ عطري بهتر از بوي خوش باروت نيست

ديدم شبم شيرين نشد صبحي براي نرگس و نسرين نشد

اين باغ هاي منجمد، ديگر انارش دانه ي ياقوت نيست

مدهوش هستم، گيج هم هستم ولي اين قرمزي روي تنم،

اين لکه ي پيراهنم، من مطمئنم لکه‌ي شاتوت نيست

هي پيچ خوردم، پيچ خوردي، پيچ خورد اينجا هميشه «پيچ» بود

پيچ خيابان تير خورد آن قوس رقص و اين صدا هم سوت نيست

 

 

 

نيستم ديگر

نيلوفر موسيزائي

قاب عکسي شکسته در بادم

روي ميز تو نيستم ديگر

دست بردار از زبان‌بازي

من عزيز تو‌ نيستم ديگر

 

گردنت حلقه‌گاه دستانم

تنم آويز سينه‌ات مي‌شد

از تنت ليز خوردم، افتادم

سينه‌ريز تو نيستم ديگر

سفرت، پا به پات من بودم

مقصدت، انتهات من بودم

يک زمان خانه‌ات ولي امروز

هيچ چيز تو نيستم ديگر

پيکرم را شبيه شمشيري

دست‌هايت به رقص مي‌آورد

خسته‌ام از هميشه زخم زدن

تيغ تيز تو نيستم ديگر

تکه‌هاي مرا جدا بکن و

داخل جعبه‌ي خودم بگذار

تا کمي خو کنم به تاريکي

شب‌گريز تو نيستم ديگر

 

مي‌توانم بغل کنم شب را

دست در دست ديوها بدهم

احتياجي به ترس از من نيست

در ستيز تو نيستم ديگر

 

خنده‌ام را ببين که مي‌پاشد

مثل رنگي غليظ بر ديوار

چشم‌هايم دو ابر بي‌بارند

اشک‌ريز تو نيستم ديگر

 

مي‌توانم خودم قرار دهم

مهره‌ها را دوباره در کمرم

آخر بازي است باور کن

من مريض تو نيستم ديگر

 

 

 

عطر نرگس لاي کتاب

علي غلامي، گنبد کاووس

نگو که مسئله‌ي مستجاب کم شده است

سوال هست عزيزم جواب کم شده است

هميشه عشق شما داغ بر جگر زده است

اگر که در دل ما التهاب کم شده است

چقدر از تو تصاوير ناب در دل هست

ببخش اگر که براي تو قاب کم شده است

تو از ميان جهان باب طبع من هستي

نه اينکه شعر مرا انتخاب کم شده است

به تيرگي شب من کمي هلال ببخش

دو هفته است که لبخند ناب کم شده است

بعيد نيست که ديگر مرا نمي خواني

که عطر نرگس لاي کتاب کم شده است...

 

 

 

چشمان تابستاني

سميه قاسمي شيرهجيني، گنبد کاووس

چشمان تابستاني‌ات را باز مي‌کردي

يخ بسته بودي باز هم پرواز مي‌کردي

مهري که مدت‌هاست کنج سينه‌ات داري

هرشب به شکلي تازه تر ابراز مي‌کردي

وقتي تمام روستا در خواب خوش بودند

لحن مرا در ده طنين‌انداز مي‌کردي

اين سال‌ها ساکت‌تر از شب، زندگي کردم

اوج سکوتم را پر از آواز مي‌کردي

هم طالبي هم حالت مطلوب مي‌گيري

هم پشت سر مي‌آمدي هم ناز مي‌کردي

ايمان من را مردم دِه در دلم کشتند

اي کاش جاي ديگري اعجاز مي‌کردي

 

 

 

وارثان سوگهاي مشترک

سيده محدثه حسيني، مينودشت

 

تا اين قلم را مملو از لطف و کرم دارم

آن بنده‌اي هستم که تاجي بر سرم دارم

من شعر را روزيّ خود مي‌دانم و ترسي

از روي برگرداندنش در باورم دارم

 با او به دنيا آمدم من بارها آري

حسم به او حسي است که به مادرم دارم

در هرکجاي اين جهان باشم براي او

سيمرغ هستم که آتشي در هر پرم دارم

ما وارثان سوگ‌هاي مشترک هستيم

من گاه زخمي از خودم در خنجرم دارم

مي‌دوزد اين دنيا لبانم را نمي‌داند

فريادها در آن دهان ديگرم دارم

گرچه به پايان مي‌رسد هربار عمر من

ققنوس‌ها در رستخيز پيکرم دارم

ازآتش خاموش من هم دور باش اي مرگ

جاني دگر در لحظه‌هاي آخرم دارم

 

بر گونه‌هاي سبزه‌ي هندوويم

محدثه عوض‌پور، گرگان

«ماما» نکن  زمانه فقط «من» بود

اين را بفهم اي زن چل ساله

گاو است بغض لعنتي‌ام اما

زاييده باز گله‌ي گوساله

 

زاييده چند حسرت مشکي را

با لکه‌هاي زرد خودآزاري

زاييده بعد چاق‌ترين غصه

لبخند خشکي از سر ناچاري

 

زاييده خاطرات جواني را

با گردني شکسته و برگشته

يا آرزوي کوچک و لرزاني

با پوزه اي به دلهره آغشته

 

اين يک دويده آن ور بالشتم

آن يک فرارکرده پس گوشم

هي هي بس است اين همه آزادي

زندانيان آغل آغوشم

 

در جانتان توان مکيدن نيست؟

آغوز غم رسيده به حلقومم

اين طعم زندگيست. گريزي نيست

گوساله‌هاي کوچک و معصومم

 

بر گونه‌هاي سبزه‌ي هندوويم

تا عمر باقي است خدا هستيد

بعد از خدا شدن چه مقامي هست

که باز هم  کمالگرا هستيد

 

امشب به اسم کوچک خود گفتم

از ديگ داغ عشق چه برداريم

گفت عمر نوح هم بکني خاميم

ما مغزهاي ديرپزي داريم

 

اي خاک مشفقانه بکش در خود 

پيشاني سفيد صبوري را

با بي زباني اين زن چل ساله

ليسيده امشب اين همه شوري را