سینما
سینما |
نگاهي به مجموعه هوم لند
ميم، ها، نون
محمدصالح فصيحي
ميهن يا وطن. هوملند. به انگليسي. يا حتي هوملندر. در پسران. يا هرچيزي که شمايلي از يک کشور ميسازد. يا مُلک و مِلک. يا آني که خداوند انسان را خليفه کرد در آن. زمين. بخشي که حصر ميشود با چندين مرز. طول و قطر و عرض. طويل باشد يا عريض. تفاوتي نميکند به هيچ. وقتي ميرسد به ملي گرايي. ناسيوناليسم. يا بچسبد به شاعرانگي، به زبان ابراهيمي: عشق به وطن ضرورت است نه حادثه. ضروري است که جايگاه کشورت را بداني و بفهمي و به تک تک اجزاي آن عشق بورزي. از بلوچ و گيلکي، مازني و بختياري، ترک و کرد، يا هرجاي ديگري که درش سهيمي. حالا اين ايران است، نه آمريکا. که دويست و پنجاه سال قدمت دارد سر تا تهش. که جناب کلمب قرار بوده آن سر کره زمين را کشف کند و برسد به آن ور. هند. ولي ميرسد به بوميان سرخ پوستي که در نسل کشي فهميده ميشوند. سپس ميرسد به استعمار و استثمار و استبداد سرمايه داري. البته اينها مهم نيست. اينها براي گذشته است. سريال در اينجا شروع نميشود. در جايي شروع ميشود که آمريکا در هرجا که دلش خواسته يک پايگاه زده و همه جا سرش گرم است به صيانت و حفاظت از ملل و فرَق کره ي زمين و ولايت مطلقه ي انساني انسان را به عهده گرفته است. چيز عجيبي هم نيست. هميني است که ميبيني و ميبينيم. يک بازار آزاد آزاد و دستي که با امپرياليسم و کاپيتاليسم، ميرسد به آخرين مرحلهي سرمايه داري: فاشيسم. چيزي مثل هيتلر و نازيسم. نژاد برتر. مثل يهود: صهيونيزم. همه با ما سر جنگ دارند و ما هميشه بايد بجنگيم با مرگ. همهش هم از سر تقدس زندگي و نفس. از کران تا به کران لشکر ظلم است ولي، از ازل تا ابد فرصت سي-آي-اي هست. لنگلي. اين يک.
براي اينکه بتوانم ساختار سريال هوملند را به راحتي برايتان بازگو کنم ميتوانم ازين مثال بزنم که اگر ساختار فرار از زندان يا ماني هيست را در نظر بگيرم و هردوشان را در روابط شخصيتها و روابط بين اتفاقات و حوادث عميق کنيم، با ساختار هوملند مواجه ميشويم. چرا از ساختار شرلوک بيبيسي نگفتم و يا گيم آف يا حتي تد لاسو؟ چون که اولاً در سريالي چون فرار، ما با داستاني خطي و کلاسيک طرفيم، از آن سو اين داستان خطي با پيرنگ علت و معلولي پيش ميرود، دوماً در فرار يا ماني، اشخاص بسته به اينکه چقدر اصلي يا فرعي اند يا مکمل، به تبع اهداف و انگيزه ها و خصايص دروني و بيروني شان - در حالت کلي - ميتوانند خود به تنهايي مسير داستان را عوض کنند. به شکلي که علتي که از اشخاص نشات ميگيرد هم خط داستاني را در طول يا عرض متحول ميکند و هم اين رفتار اشخاص و فعاليت آنها، از صدفه و حادثه و اتفاق پيروي نميکند. مثلا اگر مايکل به زندان ميرود تابع هدفي است و اگر مسکو با شمايل خاصي ساخته شده اين شمايل در مواجهه ش با افراد و نقطه عطف ها به شکل موجه و مدلل و يکساني بروز پيدا ميکند و يا اگر بَگول در فصل يک از زندانيان جوان سواستفاده ميکند، همين خصيصه ي سواستفاده گري است که در فصل دوم باعث از دست دادن کيف پول يا همان گنج از دستش ميشود. منتهي تفاوتي که در گات يا شرلوک وجود دارد يکي اينست که گات تماماً در مهندسي خطوط داستاني شکل گرفته و تبعيت اشخاص از تيپ، و پيشروي و پيشبَرَندگي داستان، و نه زيست و تجربه اشخاص در جهان روايي داستان و محل امکان بودن داستان براي آنها. يا در شرلوک به پيروي از شخصيت منحصر به فرد شرلوک و حوادث معماگونه و غريب و رياضي گونه، داستان و اشخاص به مرحله اي از صرف امکان حقيقت نمايي ميرسند و حتي تجربه-زيست اشخاص، آنقدر درگير ساختار علّي و پازلي و دومينويي ميشود که هم روايت را به داستانگونگي قطعي تثبيت ميکند و هم اشخاص را مهره هاي پيشبرنده داستان ميکند. اما بياييد با يک مثال ديگر کل قضايا را بهتر بفهميم. تارانتينو در جايي ميگويد که من شخصيتهاي داستانم را ميسازم و سپس اين اشخاص را در کنار همديگر قرار ميدهم. نتيجه ميشود اينکه خود شخصيتها داستان را پيش ميبرند و ديگر کاري به کار من ندارند. و فکر کنم که به هشت نفرتانگيز يا حرامزاده هاي لعنتي اشاره ميکند. که در هشت، هرکدام شخصيتها ويژگيهاي دروني-بيروني خاص خودشان را دارند و وقتي اين اشخاص-ويژگيها در تعامل و تقابل باهم روبرو ميشوند، داستان جلو ميرود و هم ساختار علي آن به مشکل نميخورد هم شخصيتها پويا و زنده و انساني جلوه گر ميشوند. همين الگو در هوملند نيز تکرار ميشود. با اين تفاوت که گرچه هوملند در هشت فصل ساخته و پخش ميشود و هر فصل هم دوازده قسمت يک ساعته دارد، و باز گرچه اشخاص هم زنده و پويا و موَلِد هستند و همزماني که ساختار روايي سريعي دارند و عميق هم هستند، باز و همچنان نسبت به طول و عرض داستان، تعداد شخصيتهاي اصلي کم است، رو شخصيتهاي فرعي زياد دقيق نميشود، و همان شناخت ما از شخصيتهاي اصلي نيز چندان زياد نيست. بگذاريد مثال بزنم حالا تا بهتر متوجه ش بشويد. شخصيت اصلي و قهرمان سريال، کري متيسون است. زني که مدتي در عراق بوده، مدتي در افغانستان و پاکستان؛ از آن دسته افرادي است که در راه رسيدن به هدفش حاضرست از قيد و بند تمام قواعد و قوانين سر باز بزند و اگر چيزي-امري در اولويتش قرار گرفت و خصوصا اين اولويتش همراه بود با سود جمعيت کثيري از افراد، آن وقت دوست و غريبه و آشنا و حتي خودش، تفاوتي نميکند در فداشدن و وسيله بودنش-بودنشان. از آن سو به چند بيماري رواني هم دچارست و مرتب براي آنها دارو مصرف ميکند. ليتيوم، بايپولار، شخصيت مرزي، پارانويا. اين امر از فصل اول وجود دارد تا خود آخرين فصل. و گرچه در فراز و فرودهاي سلامت و هنجار رواني کري، گاهي داروها هستند و گاهي نيستند و گاهي نيازمند پزشک و مراکز درماني ميشود و گاهي نه، باز علت اوليه و اصلي اين مشکلات ذهني و شخصيتي براي ما مشخص نيست. در حالي که ما صحنه و سکانس داريم از درون مطب، از بستري شدن، از دادگاه حضانت بچه اش، ولي آن منشا و منبع اصلي اينگونه اختلالات معلوم نميشود در حالي که همين امور به شکلي تماما اصلي و بارز در پيشبرد خطوط داستاني و اوج و گرهگشايي سريال نقش بارزي دارند. همينطور است شخصيت ساول، نيوکلاس برودي، دار ادال، مکس، و کسان ديگر. حالا ميتوانيم بگوييم که همچنان تمامي اين اشخاص داراي مسير و هدف و ترس و آرزو هستند و خود به تنهايي ميتوانند مسير داستان را عوض کنند. صرفاً به نوعي عميقتر و دقيقتر از ساختاري چون فرار از زندان يا ماني هيست. ولي يکي از اصلي ترين مشکلاتي که اين اشخاص دارند، از خرد و بزرگشان، اينست که همگي يک ايده و هدف واحد دارند، يک پيش فرض و امر تثبيت شده و حتي قدسي. و آن چيست؟ آن مراقبت و محافظت است از آمريکا به هر شکل و شمايلي در هر زمان و مکاني. منفي ترين افراد تا مثبت ترين آنها، عشق بي حد و مرزي را به نفس جغرافيا و هويت و رويا و سلامت آمريکا ابراز ميکنند. حالا چه آمريکايي باشند چه نباشند. ميخواهد ساول باشد با دين يهودي اش، ميخواهد برودي باشد با مسلمان شدنش، ميخواهد فرح باشد با مليت ايرانيش، ميخواهد... اگر تعارض و تقابلي بين همين افراد شکل ميگيرد صرفاً به چگونگي برداشتشان از وضعيت مطلوب آمريکا و آمريکايي و آمريکاييان مرتبط ميشود. همين تفکرست که باعث ميشود شخصيتها در مقام نقشهاي خرد، تا سيستم و روابط سياسي به عنوان نقشهاي کلان، در هر حالتي موافق و مصمم باشند بر سلطه و سيطره و نفوذشان بر باقي نقاط کره زمين، از آلمان گرفته تا منطقه غرب آسيا يا به قول خودشان، خاور ميانه. تنها کشوري-متجاوزي که به هيچ تضاد و تعارضي با آمريکا دچار نميشود، اسرائيل است. يهود و صهيونيسمِ يکسان-تواَمان. حالا اين امر به اقتباسي بودن سريال هوملند از سريالي اسرائيلي برميگردد يا نه، نميدانم. که گمانم اسمش اسراي جنگ است يا همچين چيزي. همچه چيزي را ميتوان در سريال سرخوشي نيز بررسي کرد. که آن هم اقتباس است از سريالي اسرائيلي. منتهي سواي سرسپردگي اشخاص به ايده ي آمريکايي، گهگاه پيش ميآيد که کوچک و بزرگ اينها، نسبت به همين ايده ي آمريکايي دچار شک شوند يا سعي کنند که خودشان را ازين مسير بيرون بکشند - و نه تغييرش بدهند يا باهاش مقابله کنند. عمده ي اين دلايل هم در يک جمله خلاصه ميشود: ما فکر ميکرديم در حال خدمت کردن به آمريکا و مردم جهان هستيم ولي کارهاي ما فقط جنگ و جدال و مشکلات را زياد و زيادتر کرده است. اما باز طولي نميکشد که به هر دليلي - و غالباً دلايل ساده ي ملي گرايي - يا به خدمت کردن در همان سيستم برميگردند يا ميکوشند به تنهايي و جدا از سيستم به آمريکا-سيستم خدمت کنند. به شکلي که گويي هر نقص و شک و جنگ و اختلافي هست، به هيچ وجه به آمريکا برنميگردد. به تعارضي نسبت به آن يا تفاوت عقيده يا انديشه اي نسبت به آن. آمريکا مانند تعريفي قدسي از خداوند - که به او و نفس او نينديشيد - موجوديت و هويتي دارد که نه در مصاديقش توجيه ميشود - چون هيچگاه حامل صلحي نميشود يا امنيتي - و نه خودش - سرزميني که حاصل يک اتفاق و نسل کشي و استثمار است. اين امور البته که ميکوشد به دام تک صدايي نيفتد، ولي حتي نتايج چندصدايي شدن گاهگاهيش هم، خدايگونگي آمريکاست و گويي سرزمين موعود-مقدس بودنش. حالا يک مسئله اي مطرح ميشود و آن اينست که چطور ميتوان اثري هنري خلق کرد که توامان درست بودن و يا مطلوب بودن فرم هنري اش، همچنان ايدئولوگ باشد. چطور ميشود؟ مثلا نگاه کنيد به بتمن. چه در کميک هايي که دارد و چه فيلم و سريال و انيميشن هايش. به شکل مشخص، بتمني که نولان ميسازد. بتمن شخصيتي ابرقهرماني است که نسبت به باقي ابرقهرمان ها شخصيتي واقعي تر و زميني تر و محسوس تر است. کسي است که اگر قدرتي دارد اين قدرت معلول لوازم و تسليحات اوست و ورزش ها و تمرين هاي او. کسي که با همچه امکاناتي هميشه گاتهام را نجات ميدهد. کسي که روزها بروس وين است و شب ها شواليه ي تاريکي-بتمن. کسي که شرکت و ملک و مستقلاتي بسيار زياد از پدرش به ارث رسيده برايش. چيزي از لحاظ مالي کم ندارد. يا به قول فدايي: راحته خيالم به لحاظ مالي. حالا اين مردي که انگيزه اي دروني براي مبارزه با جرم و جنايت دارد، کسي است که حافظ نظم و ثبات اجتماعي موجود است و هر بي نظمي و شر و شور و جرم و جنايتي را در تقابل آرامش و آسايش و امنيت عمومي ميبيند و باهاش به مقابله برميخيزد. و گرچه با پليس همکاري ميکند باز خود تابع قوانين و اصول شخصي اش هم هست و ميتواند افراطي تر از پليس يا باقي نيروهاي امنيتي باشد. حالا چندتا از نشانه هاي موجود را باهم ترکيب کنيد: بتمني که سرمايهدار است و حافظ نظامي که خود در آن زندگي ميکند: سلامت و امنيتي که برقرارست و بازتوليد ميشود. از آن سو نقد و اعتراض و سرکشي همه طرد و نفي ميشود و در تضاد با وضعيت مطلوبي که موجود است تعبير و تبليغ ميشود. نتيجه؟ اينکه در فيلمي که هيچ حرفي از سياست زده نميشود، زيان و آسيب و وحشت و خطر دراماتيزه ميشود و در نقطه ي ضد قهرمان، آنتي گونيس، ويلن، و يا شر، نشان داده ميشود و از آن سو نقطه ي راحتي و امنيت و آسايش و بي خطري، ميشود بتمن و پليسهايي که به کمک او ميآيند. و هنگامي که شور و قدرت و مخاطبان درون ديجتيک و موسيقي برون ديجتيک و پرسوناي شخصيت بتمن از سوي هنرمند، به عنوان يک قهرمان و ناجي و منبع خوبي و کمک و صيانت از مردم و شهر ساخته و پرداخته ميشود، اين ميشود که ما با بتمن همراه ميشويم، و همراهي با بتمن مساوي ميشود با همراهي با يک قهرمان سرمايه داري، و پيروزي و موفقيت او، يعني پيروزي نظامي سرمايه داري، که معلولات و نتايجش را ميدانيد. اما در سطح ظاهر ما چه را ميبينيم؟ يک داستان پر تب و تاب و هيجان قهرماني که از ابتدا تا انتهايش جذاب جذاب است. حالا يک مقايسه ي ديگري به ذهنتان بياوريد که شايد هم تا الان آورده ايد: در همين ايران خودمان در تمامي پلتفرم ها و رسانه هاي رسمي سالانه انبوهي از فيلم و سريال و موسيقي و تيزر و جُنگ و تئاتر و مراسم برگذار ميشود که در وهله ي اول هيچکدام نميتوانند بدون اطاعت بي چون و چرا و بي قيد و شرط از قوانين تحميلي و تصليبي دور باشند و برکنار بمانند. از آن سو با فرض اينکه اين قوانين - حتي اگر همه ي ماها نفهميمش و موجه و منطقي نباشد برايمان - اما همه در پي سعادت و سلامت و صيانت از انسان و انسانيت و دين و شئون آسماني و الهي است و همچنان گرچه نفهميمش ما - و حتي قبلترش ازمان نپرسيده باشند که ميخواهيم اينها را يا نه - باز در چارچوب هايي مندرس و مستحکم، سازنده ي روابط و رويه هاي پخش و ساخت اثر هنري ميشود. چه اثري؟ اثري که اگر ميخواهد خودش به منصه ي بروز و ظهور برسد و خالق آن هم ادامه ي زندگيش را در صحت و سلامت بگذراند، بايد که به هيچ شکلي از اشکال، از آن اصول و قوانين مقررات تخطي نکند و يا حامل آنها باشد يا به مرز تقابل و نقد و ضديت با آن نرسد. چيزي که در نهايت در يک امر خلاصه ميشود و آن ساختار ارشاد و استحمار و نياز به مجوز و تاييدست. حالا فرض کنيد که خالقي و اثري از تمامي اين مراحل گذر کرد و از سر اتفاق يا اشتياق يا اجبار، ميخواهد اثري بسازد که يا مبلغ، يا شمايل، يا داراي وجه و اشاراتي باشد از جمهوري اسلامي يا ايران و ملي گرايي. چنانکه هست همچين آثاري هم. مثلا به وقت شام، باديگارد، گاندو، روز صفر، وقتي ماه کامل شد، سرزمين مادري، کلاه پهلوي، در چشم باد، يوسف پيامبر، مختارنامه، ملک سليمان، يا روياي نيمه شب. ازين بين چند فيلم و سريال هست که توانسته باشد بدون بودجه ي دولتي توليد شود و در جايي جز پلتفرم هاي رسمي اکران شود؟ فرض کنيد که اين مهم نيست. حالا بياييد رو اين نکته که کدام يک ازين آثار توانسته اند به خوبي و زيبايي و اتکاي به امور هنري و مخاطب شناسي، همزماني که از قواعد و ايدئولوژي هاي سيستمي پيروي ميکند، ساخته و پرداخته شود؟ و بدون تبليغ و تحميل سيستماتيک، هم به دست مخاطب برسد و هم مخاطب را درگير کند و بدون کليشه و شعار، در هر مديوم هنري اي که هست، در ابتدا هنر باشد و در مرحله ي بعد حامل ايدئولوژي هاي دستگاه سياست. ميتوانيد مثال بزنيد؟ شايد فکر کنيد که از متني که براي هوملند بوده است به حاشيه رفته ايم و خودمان را درگير مواردي کرده ايم که نيازي به مطرح کردنشان نبوده ايم. منتهي اين امور زماني اهميت پيدا ميکند که ميتواند حتي فراي به واقع هنر و هنري بودنش، رويکرد و ذهنيت هاي مخاطبان را به زندگي و جهاني که درش زندگي ميکنند به کلي تغيير دهند. تاثيرشان در يک يا چندين نشستي نيست که زمان آن اثر اقتضا ميکند. اهميتشان در زيرمتن هايي است که ديدگاه ها و انگيزه ها را تشکيل ميدهد. فرض کنيد که مخاطب هوملند چيزي از ايران و سپاه پاسداران و دستگاه هاي امنيتي ايران نداند، آنگاه وقتي که در فصل سوم هوملند با شخصيت هاي ايراني و نظامي آشنا ميشود و اينکه ميتوانند به راحتي تا دفتر فرمانده ي سپاه پيش بيايند، اين مخاطب چه برداشتي ميکند؟ يا تصورش از صهيونيسمي که دائما در جنگ افروزي و تجاوز خودش را معني ميکند چه خواهد شد وقتي که شمايلي قدرتمند و در عين حال مظلوم و مدافع از آن ببيند؟ اين رويه و سيستم به مرور مسيري را طي ميکند که در آن اگر ايران ميکوشد که با هزينه هاي بسيار زيادي سريالي امنيتي و جنايي بسازد، اين سريال نه درست ديده و پذيرفته شود نه به شکلي قانع کننده منطقي و باورپذير باشد و نه از مرزهاي شبکه هاي ايراني پايش را فراتر بگذارد. اين ها حتي در صورتي است که اثر هنري متکي به ايران درگير لکنت هاي درون سيستمي نيز هست. در حرف هاي نگفته اي که در فيلم منصور گفته نميشود مثلا، در ابهامات در ماجراي نيمروز مثلا. سپس اين موارد دست به دست هم ميدهند و باعث ميشود آثار هنري اي که بخش هايي از تاريخ و واقعيت هاي عيني را در خود فشرده کرده اند، از تاريخ و مليت و فرهنگ و جغرافياي ايراني خالي بشوند و در هنگامي که منابع مکتوب علوم انساني خوانده نميشود يا حتي منتشر نميشود، همان آثار الکَن و پر از لکنت نمايندهي ايران و حکومت ايدئولوگ بشود.
هوملند همچين سريالي است. سريالي که با چندين شخصيت اصلي پيش ميرود و يا هر فصل يک داستان خطي مستقل دارد يا داستان چندين فصل به هم پيوسته است و ادامه دار است. حوادثي که اتفاق ميفتند از تمپوي سريعي برخوردار نيست ولي همين تمپو نيز به حدي نيست که مخاطب مشتاق ادامه دادنش نباشد. در حالي که غالباً از تکرار و حشو دورست و همزمان خلاقيت هاي نويني دارد که از باقي فيلم و سريال هاي جنايي و امنيتي و معمايي متمايز ميشود. قرار نيست کل جهان پودر و خاکستر شود و عده اي بشوند ناجي کل جهان. قرار نيست قهرمان هاي آن اشخاصي مثبت و پاک باشند. اما قرار هم نيست که اشخاص هميشه در چندراهي هاي اخلاقي و شکاکيت برانگيز و قبلوبعدي قرار بگيرند. منتهي به عنوان سريالي که زياد هم ديده نشده است در ايران، سريال مهمي است که ميتوان همچنان منتظر آثار ديگري بود از سمت اين تيمي که داشته و سازندگان اصلي آن.