کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
تا حالا چند بار گفته ايم: «بهتر از اين نمي شود»؟ اما اگر بهتر از آن نمي شد، ديگر کسي اين جمله را بيان نميکرد؛ يا دست کم هر فردي فقط يکبار آن را به کار ميبرد. با اين حال، هميشه بعد از يک «بهتر از اين نميشود»، بهترين هاي ديگري هم اتفاق افتاده اند.
حتي بعد از گفتن «بدتر از اين مگر داريم؟»، باز هم «بدترهايي» شنيده ايم و به چشم ديده ايم. حالا اگر آن اتفاق خوب، که فکر ميکرديم بهتر از آن نمي شود، واقعاً اتفاق نمي افتاد، چه ميشد؟ يا اگر آن اتفاق بد، که بعدها با خود گفته ايم «اي کاش اينطور نميشد»، هرگز پيش نميآمد، چه چيزي تغيير مي کرد؟
به يکي از رويدادهاي تأثيرگذار زندگي خود فکر کنيد؛ اتفاقي که زماني با خود گفته ايد: «بهتر از اين نميشد» يا «بدتر از اين مگر ميشود»؟! بعد تصور کنيد آن اتفاق هرگز رخ نداده است.
چه چيزي در زندگي شما تغيير مي کرد؟ چه کسي ديگر وارد زندگي تان نميشد؟ چه راهي باز يا بسته نميشد؟ به جاي آن اتفاق، يک جاي خالي تصور کنيد؛ جايي خالي که شايد هيچکس جز شما نداند چه چيزي در آن گم شده است. از «جاي خالي» و از «آن اتفاق» بنويسيد.
ستاره گودرزي
جاي خالي: «سالمندان»
روزي در يک خانه سالمندان با سالمنداني که کم کم به لحظات آخر زندگي خود نزديک ميشدند آشنا شدم و تصميم گرفتم دليلي باشم براي لبخند و شيرين کردن زندگي آن ها. من هر روز به آنجا ميرفتم تا بتوانم بهتر اين سالمندان را بشناسم. توانستم با آن ها رابطه خوبي برقرار کنم و شنونده خوبي باشم. اما يکي از آن ها با همه فرق داشت. همه او را درونگرا و از معاشرت فراري ميشناختند. تصميم گرفتم اول کمي او را از دور زير نظر بگيرم و ببينم از بيرون چطور به نظر ميرسد.عزيزترين چيزش ان صندلي راک گهواري اش بود که هميشه رويش مي نشست و شروع ميکرد به کتاب خواندن. انگار آن کتاب و آن صندلي همه دنيا و روياي او شده بود. تنها چيزي که مي توانستي متوجه شوي.روزي تصميم گرفتم دلم را به دريا بزنم و سعي کنم با او معاشرت ريزي داشته باشم. مرا پس زد و جوري رفتار کرد که انگاري اصلا نمي خواست با من حرف بزند. هر روز تلاشم را ميکردم تا وقتي که روزي با من کنار آمد. يعني يکجورايي فهميده بود من کنار نميکشم و از کارام خسته شده بود. فکر کردم و با خودم گفتم چون کتاب ميخونه شايد اينکه براش کتاب بخونم شروع خوبي براي يک رابطه خوب باشه. ازش پرسيدم دوست داري برات کتاب بخونم؟! بهم اخم کرد و گفت: اگر بگم دوست ندارم قول ميدي ولم کني؟! گفتم وقت گذراندن با شما براي من افتخار است حتي اگر شما مرا پس بزنيد من مشتاقم تا براي شما کتاب بخوانم. انگاري بهتر بود که به حرف دلم گوش کنم و شروع به کتاب خواندن کنم پس کتاب را نشانش دادم و با اميد اينکه خوشش بياد و ديگر مرا پس نزند، شروع به خوندن کتاب کردم.
فرداي اون روز دوباره رفتم پيشش و سلام بلندي سر دادم انگاري اون کتابي که ديروز خونده بودم اثر کرده بود چون باهام گرم رفتار کرد. از اون روز به بعد من شده بودم بهترين دوستش بعد از اون صندلي و کتاب مورد علاقه اش. هرچند شايد من فقط براش يک دوست باشم اما او براي من موفقيت تلاش هام و بهترين کسي بود که تو زندگيم شناخته بودم. ماه ها گذشت و عادت کرده بودم به اون سالمندان سر بزنم و غير از دوست عزيزم با بقيه سالمندان هم وقت بگذرانم. اون سالمندان شده بود خانه ي دوم من و بهش عادت کرده بودم. يکي از اين روزها که خيلي خوشحال با يک کتاب جديد به سمت سالمندان راه افتادم وقتي رسيدم متوجه ناراحتي توي قيافه همه اعضاي سالمندان شدم به سمت اتاق دوستم حرکت کردم اما ديدم چيزي جز اون صندلي و کتابي که روش قرار داشت نبود. از اون روز به بعد من بازم به سالمندان ميرفتم اما خيلي کم چون وقتي وارد ميشدم، اولين چيزي که احساس ميکردم و متوجه اش ميشدم جاي خالي دوستم بود. روحش شاد!
زينب اسدي
جاي خالي: «تولد خواهرم»
ما مهمان هايمان را دعوت کرديم. عمو، عمه، دايي... دوست خواهرم که دعوتش کرده بوديم نتوانست بيايد. مهمانهايمان يکي يکي آمدند اما خبري از دوست خواهرم نشد. خواهرم وقتي از اين موضوع خبردار شد، خيلي ناراحت شد. ما تولد را جشن گرفتيم ولي خواهرم چشمش به در بود و منتظر آمدن دوستش بود. جاي خالي دوست خواهرم خيلي ديده ميشد. خواهرم هِي از من خبر دوستش را ميگرفت. کجاست؟! چرا نمياد؟!
اما من نميتوانستم به خواهرم بگويم که او نميتواند بيايد. تولد تمام شد خواهرم باز هم سراغ دوستش را ميگرفت و ميگفت من از دستش ناراحتم که به جشن تولدم نيامد. جاي خالي... جاي خالي و جاي خالي دوست خواهرم. خلاصه به خواهرم گفتم که چرا دوستش به تولدش نيامد
اما خواهرم فقط دلتنگش بود.
نازنين خانقلي
جاي خالي: «سايهي ميز شام»
خانه پر بود؛ مامان بود، بابا بود، من بودم و محمد. اما با اينهمه آدم، باز هم يک جايِ کار ميلنگيد. يک جاي خالي در اين خانه بود که هيچکس حق نداشت درباره اش حرف بزند. انگار برادري که ديگر نبود. کسي که خيلي وقت پيش، بيسروصدا وسايلش را جمع کرد و از اين شهر رفت. هرگز به دنيا نيامده بود. مامان و بابا، هر دو در اين دروغ با هم متحد بودند. بابا، مردِ جديِ خانه، هميشه با لحني خاص، بحث را عوض ميکرد و مامان هم با تاييد، روي آن را ميپوشاند.يک شب که بابا داشت روزنامه ميخواند و مامان توي آشپزخانه بود، من و محمد يواشکي به انباريِ زيرِ راهپله رفتيم. جايي که مامان هميشه ميگفت: «چيزي توش نيست، نرويد.» زيرِ يک عالمه کارتنِ قديمي، جعبه اي را پيدا کردم. تويش پر بود از نامه و نقاشيهايي که مالِ همان «جاي خالي» بود. برادرم برايمان نوشته بود که چرا رفت؛ از خفگي، از ديوارهايي که بابا و مامان دورِ ما کشيده بودند و از اينکه نميخواست مثلِ بقيه، نقشِ يک «خانوادهي کامل» را بازي کند. قلبم داشت از دهنم بيرون ميزد. محمد کنارم بود و با چشم هاي گردشده به نوشتهها نگاه ميکرد. حقيقت مثل پتک توي سرم کوبيده شد: ما در يک خانه شيشه اي زندگي ميکرديم که پشتِ ظاهرِ آرامش، طوفاني بزرگ بود. همان لحظه صداي سنگين قدم هاي بابا در راهرو پيچيد. خشکمان زد. سرش را آورد توي انباري. نگاهِ سردش روي جعبه بازِ توي دستم قفل شد. نه داد زد، نه عصباني شد؛ فقط با صدايِ آرامي که از هر فريادي ترسناک تر بود، گفت: «هانا... اين ها رو بذار سرِ جاش.» مامان هم پشتِ سرش پيدايش شد. رنگش پريده بود. نگاهش بينِ من و بابا در نوسان بود. بابا جلو آمد، جعبه را از دستم گرفت و درش را محکم بست. انگار ميخواست حقيقت را دوباره چال کند. گفت: «ما يه خانواده خوبيم. شما هم بچه هايِ خوبِ ما هستيد. گذشته، گذشته. ديگه هم نبايد درباره ش حرف بزنيد.» محمد ترسيده بود و چسبيد به لباسم. آن شب، سرِ ميزِ شام، سکوت حاکم بود. بابا داشت با آرامش قاشقش را توي بشقاب مي چرخاند و مامان هم بدون اينکه نگاهش را بالا بياورد، نان خرد ميکرد. هيچکس حرفي نميزد، اما همه ميدانستيم که آن «جاي خالي» حالا بزرگ تر شده. من به محمد نگاه کردم. او هنوز نميدانست چي شده، اما حس کرده بود که يک جاي کار ايراد دارد.
طناز شهيدي پور
کنار پدربزرگ
طناز يک روز در خانه مادربزرگش مشغول نگاه کردن به آلبوم قديمي خانواده بود. عکس ها خيلي قديمي بودند و رنگشان کمي رفته بود. وقتي به يکي از عکس ها رسيد، متوجه چيز عجيبي شد. همه اعضاي خانواده کنار پدربزرگ ايستاده بودند، اما درست کنارپدربزرگ يک جاي خالي بود. طناز با تعجب از مادربزرگ پرسيد: «مامانبزرگ، اين جاي خالي براي کيه»؟!
مادربزرگ چند لحظه به عکس نگاه کرد و گفت: «براي برادر پدربزرگت»! طناز پرسيد: «چرا توي عکس نيست»؟! مادربزرگ لبخند کوچکي زد و گفت: «چون درست قبل از عکس گرفتن، رفته بود دنبال يک هديه»! طناز با کنجکاوي پرسيد: «چه هديهاي»؟
مادربزرگ گفت: «پدربزرگت آن روز تولد داشت و برادرش ميخواست برايش هديهخاص پيدا کند». طناز دوباره به عکس نگاه کرد و پرسيد: «پس چرا هيچوقت توي عکس نيومد»؟!
مادربزرگ خنديد و گفت: «وقتي برگشت، عکس گرفته شده بود. براي همين جاي او هميشه در آن عکس خالي ماند».
بعد مادربزرگ از داخل کمد جعبه اي کوچک آورد. وقتي آن را باز کرد، يک ساعت قديمي داخلش بود. طناز با تعجب گفت: «اين همون هديه ست»؟!
مادربزرگ سرش را تکان داد و گفت: «بله، بالاخره پيداش کرد و به پدربزرگت هديه داد».
طناز دوباره به عکس نگاه کرد و لبخند زد.
حالا ديگر آن جاي خالي برايش عجيب نبود. او فهميده بود که گاهي پشت يک جاي خالي، خاطره اي قشنگ پنهان شده است.
از آن روز به بعد، هر وقت طناز آن عکس را ميديد، به جاي خالي نگاه ميکرد و با خودش مي گفت: «کاش اون روز زودتر برميگشت تا يه عکس کاملتر داشتيم».
آيلين عبدلي
«مادرم بزرگ»
روزهايي که برايم به زيبايي روزهاي بهاري بود و هميشه در پستوي يادم باقي ميماند. شيشه هاي ترشي، رب انارهاي پخته شده، شيشه هاي آبغوره، ديوارهاي سيماني خانه مادربزرگ و پيراهن هاي گل گلي که هميشه به يادگار ميماند. يخچال سبز قديمي که عمرش مثل عمر مادر بزرگ رو به اتمام بود. سماوري که در گوشه اتاق صبح ها با صداي روشن کردنش از خواب بيدار ميشدي. مادر بزرگ وقتي در خانه ما از دنيا رفت موهايش نرم سفيدش ناخن هايي که گاهي با حنا زيباتر ميشدن. ساک لباس هايش و چادر گل گلي اش را در ذهنم يادگاري گذاشت. سنجاق چارقد سفيدش جانمازي که در کيفش بود و کيف پولي که مادر بزرگ از آن به ما عيدي ميداد همه شان هنوز بوي بودن و گرمي دستاني رو ميدهد که از شدت کار کشاورزي پير و شکسته شده بود. مادربزرگ عزيزم در ذهنم هميشه خواهي ماند! اي مهربان مهربان ها هر موقع به گوشه هاي خانه ات نگاه ميکنم يا به باغ اناري که در آن چقدر خاطرات برايمان گذاشتي! الان ديدارمان شده هراز گاهي سر مزارت؟ چقدر از آمدنمان به خانه ات ذوق ميکردي! عيدي هاي يواشکي، ميوه هاي نوبري که برايم نگه ميداشتي، لواشک هايي که با دست خودت درست ميکردي جايگاهت بهشت برين خداوند باشد مادر بزرگ عزيزم!
سارا عابدي فر
جاي خالي دايي
از قبلِ هجده تير فکر ميکردم زندگي من بسيار دردناک است؛ اما غافل از اين که همان روزها روزهاي خوشبختيِ من بودند. هجده تير همه چيز آرام بود و به روزمره ادامه ميداديم خنده، شادي، مهماني و... ساعت نزديک به نوزده و سي بود تلفن مامانم زنگ خورد خاله ام بود، بعد از چند ثانيه مامانم با يک حالِ دگرگوني وارد اتاق شد. خبر فوت دايي ام را به ما داد. از همان روز يعني هجده تير ديگر همان آدم سابق نشدم، ديگر خانه مادربزرگ برايم بدون دايي همان صفايي که قبلا داشت را نداشت، جاي خالي اش هر لحظه احساس ميشد و هر لحظه بند بند وجودم دلتنگ حضورش ميشد، همان حضوري که تا پنجاه و دو روز پيش بود. دلتنگي عجيب و غريب ترين چيزي ست که در دنيا وجود دارد. مخصوصا دلتنگي براي کسي که ديگر هيچ کجاي جهان نيست هرجا که بروي نميتواني پيدايش کني. دايي من فقط دايي نبود، عزيز ترين آدم براي من بود.
زينب شهاب الدين
جاي خالي: گردنبند دارچيني
سالن مملو از دوست و فاميل شده بود. روي عرشه بوي عطرهاي مختلف و گران قيمت در هم پيچيده، بدجوري حتي بر روي بوي شورِ دريا هم در دل شب سرپوش گذاشته بود. هرچند براي هر کدامشان عطرهاي در هم قاطيشده بهتر از عطر پياز است. با نزديک شدن سارا بوي چوب صندل و بهارنارنج به مشامم مي رسد. لبخندم را تا جايي که دندان هاي کامپوزيت شده ام در نور کم خودنمايي کنند؛ ادامه ميدهم.
تا فاصله يک قدمي بينمان چشمان آبي او که خيره به گردنبندم ميدرخشد را ميتوانم در حال در آمدن از حدقه چشم هايش تصور کنم. بالاخره نگاهش را در چشم هايم مي دوزد و درباره موضوع مورد علاقه اش شروع به صحبت ميکند. «هي مينا عجب گردنبند قشنگي»! براي شعله ور شدن آتش حسادتش دستي بر روي گردنبند ميکشم و سپس بابت تعريفش تشکر ميکنم. ميگويد: «بايد خيلي گرون باشه. هديه ميران هستش»؟!
با خنده دستم را برروي شانه اش مي گذارم. اوه آره! ما که اهل ماديات نيستيم هر چند گرون ترين هديه ما به هم قلبامون هست تا با اين گردنبند به يادش باشم.
او هم دستش را بر روي دستم که هنوز بر روي شانه اش نشسته، ميگذارد. پس از نوازشي آن را به آرامي پس ميزند. در اين حين ميگويد: «زدي به هدف! آخه پول به چه دردي ميخوره وقتي قلبت متعلق به کسي نباشه»؟!
سرم را به نشانه تاييد تکان داده در همان لحظه چشمم به دارا ميافتد که با سر بالا گرفته در حال خنديدن است و از پشت سر به آرامي به سارا برخورد کرد. ناگهان حس نمناک شدن تمام وجودم را فرا گرفت. نگاه سارا را دنبال کردم تا با ديدن لباس سفيد رنگ لک شده ام تازه دوزاري ام افتاد چه گندي به بار آمد.
دارا دستمالي از جيب خودش بيرون آورده و سارا آن را بالافاصله از دست او کشيد تا خير سرش با کشيدنش بر روي لباسم آن را پاک کند. دستش را پس زدم و گفتم: «نه اينجوري فقط بدتر ميشه. بايد عوضش کنم». به سمت اتاقم در طبقه بالاي کشتي، پله ها را بالا رفتم. تا چند دقيقه بعد از آن هم لباس نازنينم روي تخت افتاده بود و من هم با لباسي زرشکي رنگ بر تن و گردنبند نقره اي برگردن از اتاق خارج شدم.
با وجود درآوردن گردنبند طلا و عوض کردنش با اين گردنبند ظريف احساس راحتي عجيبي به سراغم آمده و شايد حتي لازم باشد از سارا بابت خراب کاري اش تشکر کنم.
نگاهي به اطراف مي اندازم و تا جايي که چشم کار ميکند همچنان خبري از ميران نيست. به سمت نرده ها قدم بر ميدارم و نسيم شب هاي تابستانه شمال موهايم را در هوا به پيچ و تاب در مي آورد.
با قرار گرفتن دستهايم بر روي نرده براي تماشاي تاريکيِ دريا، سرديِ آهن تنم را به مور مور مي اندازد. صداي آشنايي از پشت سر ميگويد: «کوکاکولا يا پپسي»؟! برميگردم و با ديدنش خيالم راحت ميشود. دو ليوان در دستش را بالا آورده و سوالش را دوباره مي پرسد. نگاهم بين ليوان ها و صورتش مدام در چرخش است. ميگويم: «من يا سفر»؟ آهي ميکشد و از يکي از ليوان هاي در دستش جرعه اي مينوشد. سپس کنارم رو به روي نرده قرار ميگيرد. «مينا ما در مورئش با هم کلي حرف زده بوديم». در تلاش براي کندن لاک ناخن هايم ميگويم: «ميدونم، ميدونم، ولي...» پس از چند ثانيه مکث ادامه ميدهم: «ميشه نري»؟
حالا از اينکه جرات ندارم در چشم هايش به خاطر پيشنهاد خودخواهانه ام حتي نگاهي بيندازم؛ دلم ميخواهد درون همين دريا غرق شوم. «دلت برام تنگ شد عطري که برام خريدي هست». ميگويم: «همين الان هم بوي دارچينش رو ميدي»! -«قول ميدم تا چشم روهم گذاشتي برگردم». با اين حرفش هم دلم قرص شد و هم با جواب منفي اش کمي دلم گرفت. چند ثانيه گذشت. سکوتم آزاردهنده تر از چيزي بود که فکرش را ميکردم. ميگويد: «يعني قول من برات قول نيست»؟! با زبان ريختن هايش لبهايم کش آمد. قطره اشکي از چشم سمت چپ سر مي خورد و آن را از روي گونه ام پاک ميکنم. زير لب ميگويم: «اگه به قولت اعتماد نداشتم که اصلا اين مهموني کوفتي خداحافظي رو راه نمي نداختم». بر ميگردد و با انداختن نگاهي به مهماني کوچک پشت سرش حرفم را با خنده اي تاييد کرديم و نوشيدني هايمان را سر کشيديم. «راستي اين گردنبند خيلي بيشتر بهت مياد»! ميگويم: «خودمم همين فکر رو ميکنم. تو سارا رو نديدي»؟ نگاهش را بين جمعيت مي چرخاند. «اونجا داره با رزا صحبت ميکنه، کنار استيج» نوشيدني ام را به دستش ميدهم. ميگويم: «زحمتش با تو! خب من برم که يه کاره ناتموم با سارا دارم».
نميدانم چند دقيقه از آن لحظه گذشت يا اصلا از نيمه شب گذشت يا نه!
فقط ميدانم وقتي به سارا درباره راحت شدنم از دست آن گردنبند سنگين گفتم؛ دخترهاي ديگرهم حرفي وسط انداختند و حرفهايمان تمام شدني نبود. تا اينکه رزا بعد از برگشت از سرويس بهداشتي رو به من گفت: «راستي من چند دقيقه پيش ميران رو موقع رفتن به قايقش ديدم. بهم گفت از طرفش خداحافظيش رو بهت برسونم». ناگهان لبخند از روي لبهايم پاک شد. پيشدستي از دستم افتاد و به هزاران تکه تقسيم شد. بدون هيچ حرفي با کفش هاي پاشنه بلند سمت عرشه دويدم. دريا سياه تر از هميشه بود. او قول داده بود برميگردد؛ جاي نگراني نيست. با رفتنش ديگر حوصله هيچکس را نداشتم. سپس به سمت اتاقم پله ها را دوتا يکي بالا رفتم.
با ديدن چشم هاي دو کاسه خون شده ام در آينه، درجا خشکم زد. همانجا روي صندلي ميز آرايش نشستم. خيره به آينه جاي خالي گردنبند گران قيمتم روي ميز توجهم را جلب کرد. با حبس شدن نفسم در سينه؛ رايحه عطر دارچينيِ در اتاق، ريه هايم را پر کرد.
نازنين زهرا حسينقلي ارباب
يعني کجاست؟
نازنين زهرا به خانه پدربزرگش رفته بود و پس از کلي بازي که بعدازظهر بود زمان خوابيدن شده بود. نازنين زهرا کوچولو که بيدار شد، ديد مامانش کنارش نيست پستونک که در دهانش بود را پرت کرد و گريه کرد. مامانش که در پذيرايي نشسته بود آمد و او را بغل کرد. خلاصه شب شده بود نازنين زهرا و خانواده اش به خانه رفتند و موقع خواب که نازنين زهرا رفت پستونک را از توي کيف بردارد. پستونک نبود و بي بدون پستونک نميتوانست بخوابد. مادرش به مادربزرگ زنگ زد آنجا نبود شايد در کيف خاله هايش اشتباهي رفته باشد. مادر نازنين زهرا به خاله هاي او زنگ زد آنجا هم نبود. يعني کجاست؟ جاي پستونک در دهان نازنين زهرا کوچولو خالي بود. نازنين زهرا پستونک هاي ديگرش را هم نميخورد. که فردا گوشي مامان نازنين زهرا زنگ خورد مامان بزرگ بود که گفت: «من خانه را تميز کردم در حال جاروبرقي کشيدن بودم که ديدم پستونک زير مبل افتاده است. آنها همان روز رفتند به خانه پدربزرگ و پستونک را گرفتند.
ساميار عقيلي فر
کل کلاس ساکت شد، همه به هم نگاه کردند. معلم در ادامه گفت: «آراد امروز نيست ولي اگرنيست دليل بر اين نميشود شما جاي او بنشينيد و چون که شايد او بخواهد زنگ بعدي بيايد! بگذريم، کي ديروز با آراد دعوا افتاد!؟ چرا ديروز آرين به بيني آراد ضربه زد»! آرين با چهره اي ترسيده وخجالت زده سرش را بالا آورد و به دفتر رفت با چهره اي ناراحت. معلم در ادامه داد زد و گفت: «شما حق نداريد به دوستتان به شوخي هم شده ضربه بزنيد جدا از خسارت بايد افسوس آن هم بخوريد.
ويانا روح افزايي
جاي خالي خواهرام
وايي ديگه نميتونم اين جيغ جيغ هاي آبجيام رو تحمل کنم. با اجازه مامانم زنگ زدم به پدربزرگم و يک هفته رفتم اونجا. نميشه گفت آرامش داشت خب ولي بازم جيغ جيغ هاي فرنيک و فرنيان نبود. بعد از دو روز دلم براي اون داد و هوارها تنگ شد. جاي خاليشون حس ميشد. دوست داشتم باهاشون کلکل کنم، بحث کنم. اذيتشون کنم اونا جيغ بزنن. ديگه تحمل خونه پدر بزرگم خيلييييي سخت بود. ولي بازم بايد تحمل ميکردم، چون کسي نبود منو بياره. آنقدر تحمل برام سخت بود حاضر بودم پياده بيام خونه. نشدني بود ديگه بايد زندگي بدون فرنيک فرنيان را يک هفته تحمل ميکردم. بالاخره بعد از يه هفته برگشتم خونه همينکه در باز شد ياد اون جمله معروفي افتادم که: «هيچ جا خونه خود آدم نميشه». واقعا درسته. وقتي فرنيک و فرنيان رو ديدم يک دل سير بغلشون کردم اول با هم خوب بوديم ولي دوباره شديم کارد و پنير. به نظرم همين کارد و پنير بودنش خوبه و همين هيجانه که باعث ميشه هيچوقت از هم خسته نشيم و دلمون زود به زود براي هم تنگ ميشه.
زهرا شاه دادي
کاش الان کنارمان بودي
تازه از مدرسه آماده بودم که به من خبر دادن مادر بزرگم از ميان ما رفت. اما هنوز خنده هاي از ته دلش در خاطرات بلند مدت من بود، مزه غذاهاي متنوعش هنوز زير زبانم بود، وقتي آلبوم عکس هاي قديمي را نگاه ميکنم و عکس او را ميبينم به خودم ميگويم کاش الان اينجا بودي در کنارم، هر سال عيد که ميبينم در کنار ما نيست يک غم سنگين در دلم خانه ميکند، زماني که از جلوي در خانه آنها رد ميشويم نبودنش را کامل حس ميکنم، وقتي دور هم جمع ميشويم حتي جاي خالي اش ميان جمع حس ميشود. مادرم برايم تعريف ميکند که او چقدر با من مهربان تر از ديگران رفتار ميکرد. ميگفت که ما هر روز براي ديدنش به خانه اش ميرفتيم درست است زمان زيادي گذشته اما خاطراتي از او در حافظه بلند مدتم مانده است. کاش الان کنارمان بودي.
ترانه محمدي
پدرم خانه نبود، من و مادر تنها
ناگهان پيدا شد، سوسک در خانه ي ما
مادرم مي ترسيد، ذَرّه اي داشت اميد
زنگ زد، گفت: بيا، زنِ همسايه رسيد
سوسک ِ قايم شده را، گشت و پيدايش کرد
با مگس کُش آن را، گيج و رسوايش کرد
سوسک ِ وارونه شده، دست و پا زد: «به تو چه»؟
نشنيد همسايه، پرت کردش کوچه
يک نصيحت کنم ات، که نشو سَر به هوا
هيچوقت خانه ي ما، سوسک ِ بيچاره نيا
يا پدر مي کُشدَت، يا که مادر زيرا
هست بسيار شجاع، زن ِ همسايه ي ما