ادبیات
ادبیات |
به بهانه روز شعر و ادب فارسي
شاعر؛ شاهد زمانه و حافظه عاطفي تاريخ است
دکتر سيده محدثه حسيني، مينودشت
بررسي دوره هاي مختلف تاريخي به ما مي گويد ادبيات را نمي توان فقط مجموعه اي از کتاب ها، شعرها و داستان هايي دانست که در قفسه کتابخانه ها نگهداري مي شوند. ادبيات، بخشي از حافظه يک ملت است؛ حافظه اي که در آن زبان، انديشه، احساس، تجربه، باور، آيين، رنج، شادي و شيوه زيستن انسان ها در طول نسل ها باقي مانده است. اگر بخواهيم بدانيم مردمان يک سرزمين در طول تاريخ چگونه انديشيده اند، چه چيزهايي را دوست داشته اند، از چه چيزهايي ترسيده اند، به چه چيزهايي اميد بسته اند و جهان را چگونه ديده اند، يکي از مهم ترين راه هاي ما مراجعه به ادبيات است. در متون ادبي، انسان فقط به عنوان يک شخصيت تاريخي و يک نام ظاهر نمي شود؛ بلکه با احساس، زبان، خيال و تجربه زيسته خود حضور پيدا مي کند. از همين منظر، ادبيات فارسي تنها ميراث شاعران و نويسندگان ما نيست؛ بخشي از سرمايه فرهنگي و هويتي جامعه ماست. شاهنامه، گلستان، بوستان، مثنوي، غزليات حافظ، آثار نظامي، تاريخ بيهقي و صدها متن ديگر، فقط آثاري متعلق به گذشته نيستند؛ هر کدام بخشي از حافظه زباني و فرهنگي ما را به امروز رسانده اند.
27 شهريور؛ يک روز براي ادبيات يا يادآوري يک مسئوليت؟
27 شهريور در تقويم رسمي کشور به عنوان روز شعر و ادب فارسي و هم زمان روز بزرگداشت استاد شهريار شناخته مي شود. اين نام گذاري فرصتي است براي ياد کردن از شهريار شعر معاصر و البته فراتر از آن، براي توجه دوباره به ميراث گسترده شعر و ادب فارسي.
اما شايد مهم ترين پرسش اين باشد که از «روز شعر و ادب فارسي» چه مي خواهيم؟
آيا قرار است اين روز فقط به چند مراسم، سخنراني، شب شعر و پيام تبريک محدود شود و پس از پايان يک روز، همه چيز به روال گذشته بازگردد؟ يا مي توان اين مناسبت را بهانه اي براي يک پرسش جدي تر دانست:
ما در طول سال براي ادبيات فارسي چه مي کنيم؟
روزهاي تقويمي زماني معنا پيدا مي کنند که بتوانند چيزي را در زندگي واقعي جامعه تغيير دهند. اگر روز شعر و ادب فارسي فقط يک عنوان در تقويم باشد، اهميت آن محدود خواهد ماند؛ اما اگر آغازگر برنامه هايي براي خواندن، آموزش، پژوهش، توليد و ترويج ادبيات باشد، يک مناسبت تقويمي مي تواند به يک جريان فرهنگي تبديل شود.
ادبيات نيازمند توجه روزانه است؛ نه فقط در روزي که نامش در تقويم آمده است.
رسالت ادبيات و متوليان ادبيات:
در اين ميان، مسئوليت فقط بر عهده شاعر و نويسنده نيست. دانشگاه، مدرسه، ناشر، رسانه، نهادهاي فرهنگي، انجمن هاي ادبي، کتابخانه ها و همه کساني که به نوعي خود را متولي ادبيات مي دانند، در برابر اين ميراث مسئوليت دارند.
اگر ادبيات فارسي را سرمايه فرهنگي مي دانيم، بايد براي زنده ماندن و رسيدن آن به نسل هاي تازه نيز برنامه داشته باشيم.
اين مسئوليت فقط برگزاري مراسم بزرگداشت نيست. بازخواني و بازمعرفي متون کلاسيک براي نسل جديد، حمايت از پژوهش هاي ادبي، ساده سازي و بازآفريني متون براي کودکان و نوجوانان، پيوند ادبيات با سينما، تئاتر، موسيقي و رسانه هاي جديد و ايجاد فرصت براي شاعران و نويسندگان امروز، بخشي از همين مسئوليت است.
ادبيات زماني زنده مي ماند که خوانده شود، درباره آن گفت وگو شود، بازآفريني شود و به زندگي نسل هاي تازه راه پيدا کند.
چرا بايد ادبيات را جدي گرفت؟
ادبيات فقط سرگرمي نيست. ادبيات به ما زبان و درک مي دهد تا تجربه هاي پيچيده انساني را بيان کنيم، خود را جاي ديگري بگذاريم و جهان را از زاويه اي متفاوت ببينيم.
ادبيات همچنين به جامعه امکان مي دهد خودش را ببيند. گاهي يک داستان، رمان يا شعر مي تواند تصويري از يک جامعه به ما بدهد که در هيچ گزارش آماري پيدا نمي شود. نه به اين معنا که ادبيات جايگزين آمار و اسناد تاريخي است، بلکه از اين جهت که لايه ديگري از واقعيت را ثبت مي کند.
ادبيات؛ حافظه اي فراتر از تاريخ رسمي:
وقتي از حافظه تاريخي سخن مي گوييم، معمولا ذهن ما به سمت کتاب هاي تاريخ، فرمان ها، اسناد، جنگ ها، حکومت ها و نام پادشاهان مي رود. اما زندگي انسان فقط از اينها تشکيل نشده است.
پشت هر جنگ، انسان هايي زندگي کرده اند. پشت هر تغيير سياسي، خانواده هايي بوده اند که زندگي شان دگرگون شده است. پشت هر بحران، ترس ها، اميدها، سوگ ها و آرزوهايي وجود داشته که ممکن است در گزارش هاي رسمي جايي پيدا نکرده باشند.
ادبيات مي تواند بخشي از همين لايه انساني تاريخ را حفظ کند.
در شاهنامه، فقط داستان پهلوانان و پادشاهان را نمي خوانيم؛ در کنار روايت حماسي، با آداب پهلواني، شيوه هاي رزم، آيين هاي سوگ، جشن ها، تاج گذاري ها، پيمان ها، مناسبات قدرت و بسياري از عناصر فرهنگي جهان ايراني نيز روبه رو مي شويم.
در ادبيات داستاني دوره معاصر نيز اين نقش به شکل ديگري ادامه پيدا مي کند. در «داش آکل» صادق هدايت، علاوه بر سرگذشت يک شخصيت داستاني، فضاي اجتماعي و بومي شيراز، روابط ميان آدم ها، زبان و رفتار اجتماعي و بخشي از فرهنگ زيسته يک دوره حضور دارد.
در «سووشون» سيمين دانشور نيز زندگي شخصيت ها در بستر يک دوره تاريخي پرتنش شکل مي گيرد و تحولات اجتماعي و اقتصادي زمانه در زندگي انسان ها بازتاب پيدا مي کند.
به اين ترتيب، داستان گاهي بدون آنکه قصد تاريخ نگاري داشته باشد، به يک سند فرهنگي تبديل مي شود.
اما اگر داستان مي تواند زندگي يک دوره را روايت کند، شعر نيز مي تواند احساس يک دوره را ثبت کند.
شعر؛ حافظه عاطفي زمانه:
هر دوره تاريخي شعر خودش را دارد. وقتي شعرهاي يک دوره را کنار هم قرار مي دهيم، تکرار بعضي موضوعات و دغدغه ها آشکار مي شود: در دوره اي ظلم و بي عدالتي، در دوره اي عرفان و معنويت، در دوره اي وطن و جنگ، در دوره اي آزادي و قانون و در دوره اي ديگر تنهايي، مهاجرت، فقر، اضطراب، اميد يا تغييرات اجتماعي.
اين تکرارها مي تواند براي پژوهشگر آينده مهم باشد.
با وجود اينکه شاعر نماينده همه مردم نيست و شعر نيز سند تاريخي به معناي دقيق کلمه نيست. اما مجموعه شعرهاي يک دوره، در کنار اسناد، خاطرات، مطبوعات و ديگر منابع، مي تواند به شناخت فضاي فکري، فرهنگي و عاطفي آن دوره کمک کند.
اگر تاريخ به ما مي گويد چه اتفاقي افتاده است، شعر گاهي به ما نشان مي دهد آن اتفاق با انسان چه کرده است!
دوره مشروطه نمونه روشني از اين نقش شعر است. در شعر ملک الشعراي بهار، عارف قزويني، فرخي يزدي و بسياري ديگر از شاعران آن دوره، مفاهيمي چون آزادي، قانون، عدالت، وطن و اعتراض به استبداد حضوري جدي دارند. شاعر ديگر فقط درباره جهان شخصي خود سخن نمي گويد؛ جامعه و سرنوشت مردم نيز وارد شعر مي شود.
گاهي نيز شرايط اجتماعي و سياسي باعث مي شود شاعر براي بيان بعضي مضامين به زبان نمادين و غيرمستقيم روي بياورد. استعاره، کنايه، تمثيل و چندلايگي مي توانند امکان ديگري براي سخن گفتن فراهم کنند.
از اين رو، هنگام خواندن شعر يک دوره، فقط نبايد به آنچه شاعر صريحا گفته است توجه کرد؛ گاهي شيوه بيان و انتخاب يک نماد يا استعاره نيز براي فهم فضاي زمانه اهميت دارد.
البته هر استعاره اي الزاما رمز يک واقعه سياسي مشخص نيست. اين نشانه ها زماني ارزش بيشتري پيدا مي کنند که در کنار شواهد تاريخي ديگر خوانده شوند.
آنچه نوشته شده و آنچه فرصت نوشته شدن پيدا کرده است:
در بحث حافظه تاريخي، يک مسئله ديگر نيز اهميت دارد: هر آنچه اتفاق افتاده، لزوما با همان شکل و همان اندازه در اسناد باقي نمانده است.
در برخي دوره هاي تاريخي، به ويژه در سنت هاي تاريخ نگاري درباري، روايت گذشته تحت تاثير رابطه نويسنده با قدرت، حاميان اثر و اهداف تاريخ نگاري قرار داشته است. فتوحات، پيروزي ها و اقدامات مطلوب حکومت ها ممکن بود برجسته تر ثبت شوند و برخي جنبه هاي نامطلوب کمتر مجال حضور پيدا کنند.اين مسئله به معناي بي اعتبار بودن متون تاريخي نيست. اين متون همچنان از مهم ترين منابع شناخت گذشته اند؛ اما خواننده امروز بايد بداند هر متن تاريخي نيز در شرايط خاصي توليد شده است.گاهي نيز ترس، مصلحت يا محدوديت هاي اجتماعي باعث مي شده تجربه اي در همان زمان به صورت آشکار ثبت نشود و از راه روايت هاي شفاهي، خاطرات و داستان ها به نسل هاي بعد برسد.
در دوره هاي جديد نيز محدوديت هاي نشر و نظارت بر انتشار، شکل هاي متفاوتي پيدا کرده اند و در چنين شرايطي، ادبيات گاهي از زبان مستقيم فاصله گرفته و به نماد، استعاره و کنايه نزديک شده است. بنابراين، بخشي از حافظه يک جامعه ممکن است نه در متن صريح، بلکه در لايه هاي غيرمستقيم ادبيات باقي مانده باشد.
از روايت شفاهي تا روايت ديجيتال:
امروز شکل انتقال اين حافظه تغيير کرده است. اگر در گذشته روايت هاي شفاهي مي توانستند بخشي از تجربه هاي ثبت نشده را از نسلي به نسل ديگر منتقل کنند، فضاي ديجيتال نيز امکان هاي تازه اي براي ثبت و انتشار تجربه فراهم کرده است.
صفحات شخصي، وبلاگ ها، شبکه هاي اجتماعي، پادکست ها و رسانه هاي ديجيتال، هر روز بخشي از زندگي انسان معاصر را ثبت مي کنند.
البته هر محتواي ديجيتال لزوما سند معتبر تاريخي نيست و مانند هر منبع ديگري بايد با نگاه انتقادي خوانده شود. با اين حال، بعيد نيست بخشي از همين نوشته ها، صداها، شعرها و روايت هاي پراکنده، سال ها بعد براي پژوهشگر آينده به مواد خام شناخت عصر ما تبديل شوند.
رسانه تغيير کرده است، اما نياز انسان به روايت کردن تغيير نکرده است.
اينجاست که مسئوليت شاعر امروز اهميت پيدا مي کند. شاعر فقط براي مخاطب امروز شعر نمي گويد؛ شعر او ممکن است سال ها بعد براي پژوهشگري که مي خواهد اين دوره را بشناسد، به متني قابل تامل تبديل شود.
آيندگان ممکن است از ميان شعرهاي امروز بپرسند:
ما در اين دوره چگونه زندگي مي کرديم؟
چه چيزهايي ما را مي ترساند؟
به چه چيزهايي اميد داشتيم؟
از چه چيزهايي رنج مي برديم؟
چگونه با جنگ، مهاجرت، فقر، تغييرات اجتماعي، بحران هاي زيست محيطي، دگرگوني روابط انساني و تغيير سبک زندگي روبه رو مي شديم؟
بخشي از پاسخ اين پرسش ها ممکن است در شعرهاي امروز پيدا شود.
بنابراين شاعر امروز، خواه بخواهد و خواه نخواهد، بخشي از مواد خام حافظه فرهنگي آينده را توليد مي کند.
شاعر زمانه بودن يعني چه؟
شاعر زمانه بودن به معناي تبديل شعر به بيانيه يا گزارش سياسي نيست. شاعر حق دارد از عشق، طبيعت، تنهايي، عرفان، خيال و جهان شخصي خود سخن بگويد. اما حتي شخصي ترين شعرها نيز گاهي نشانه هايي از زمانه خود را در خود دارند.
شاعر زمانه بودن، پيش از هر چيز، يعني ديدن:
ديدن انسان؛
ديدن رنج؛
ديدن شادي؛
ديدن اميد؛
ديدن تغيير؛
و تلاش براي فهميدن آنچه در اطراف ما مي گذرد.
شاعر قرار نيست قاضي تاريخ باشد؛ اما مي تواند شاهد تاريخ باشد.
و شاهد بودن، مسئوليت مي آورد.
ما فقط وارثان گذشته نيستيم. اگر امروز براي شناخت دوره هاي گذشته به شاهنامه، تاريخ بيهقي، شعر مشروطه و رمان هاي معاصر مراجعه مي کنيم، آيندگان نيز روزي به آثار ما مراجعه خواهند کرد.
آنها فقط از کتاب هاي تاريخ نخواهند پرسيد که چه اتفاقي افتاد. از ادبيات خواهند پرسيد:
انسان اين دوره چگونه زيست؟
چه احساسي داشت؟
چه چيزي او را اميدوار مي کرد؟
چه چيزي او را مي ترساند؟
چه چيزي برايش ارزش داشت؟
و در برابر زمانه خود چگونه ايستاد يا چگونه سکوت کرد؟
از اين رو، هر شاعر و نويسنده امروز، آگاهانه يا ناآگاهانه، در حال نوشتن بخشي از حافظه فرداست.
و اينجاست که رسالت متوليان ادبيات نيز معناي عميق تري پيدا مي کند: بايد ميان گذشته و آينده پل زد؛ ميان دانشگاه و جامعه، ميان ميراث کلاسيک و نسل جديد و ميان ادبيات و رسانه هاي امروز.
دانش ادبي زماني به سرمايه فرهنگي تبديل مي شود که از مرزهاي تخصصي خود عبور کند و به زندگي مردم برسد.
27 شهريور مي تواند يادآور همين مسئوليت باشد؛ مسئوليتي که با پايان يک روز تمام نمي شود.
ادبيات براي زنده ماندن فقط به بزرگداشت تقويمي نياز ندارد؛ به جاري شدن در زندگي بشريت نياز دارد.
و شاعر امروز، شاهد زمانه و حافظه عاطفي تاريخ است.
27 شهريور 1405
کانتکست شعر سياسي و اختراع معنا
دکتر سينا جهانديده
يکي از شوخيهاي درخشان «مرد هزار چهره» مهران مديري آنجاست که چيزي را که اساساً شعر نيست، بهعنوان شعر به شاعران ميفروشد؛ و طنز دقيقاً از همينجا آغاز ميشود: متني که ظاهراً چيزي جز فهرست نيازهاي يک کلانتري نيست، در موقعيت «شب شعر» ناگهان واجد ارزش ادبي ميشود. در نسخههاي نقلشده از اين صحنه، فهرست با چيزهايي مانند پوتين، دستبند، هزينه آب و برق و گاز و نمکشيدن اتاق بازجويي شکل ميگيرد.
اما پرسش مهمتر اين است: چرا اين فهرست ميتواند شعر فهميده شود، و چرا بهخصوص ميتواند شعر سياسي فهميده شود؟ پاسخ را نبايد فقط در طنز مديري جستوجو کرد. مسئله در «کانتکست» است. هيچيک از اين عبارتها، بهتنهايي، استعاره سياسي نيستند. «پوتين» پوتين است، «دستبند» دستبند است، «پول برق» پول برق است و «بازداشتگاه نم کشيده» نيز گزارشي از وضعيت يک مکان است. اما همين عناصر، وقتي در کنار يکديگر و در فضاي سياسي ايران قرار ميگيرند، شبکهاي از دلالتها ميسازند که ديگر نميتوان آنها را صرفاً اشياي يک فهرست خريد خواند.
پوتين براي سربازان جديد، در متن عادي، يک کالاي مصرفي است؛ اما در خوانش سياسي، نشانهي نهاد نظامي و سازمانيافتگي قدرت است.
دستبند ده عدد، از يک ابزار اداري به نشانهي بازداشت و سلب آزادي تبديل ميشود.
بازداشتگاه نم کشيده است، ديگر فقط توصيف رطوبت ديوار نيست؛ فضاي سرکوب، بازداشت و خشونت نهادي را احضار ميکند. و حتي پول برق، آب و گاز، هنگامي که در مجاورت پوتين، سرباز، دستبند و بازداشتگاه قرار ميگيرند، وارد همان ميدان معنايي ميشوند.
در اينجا چيزي شبيه به استعارهي همنشيني رخ ميدهد. معناي سياسي از درون خودِ کلمات بيرون نميآيد؛ از رابطهاي که کلمات با يکديگر پيدا ميکنند توليد ميشود. «برق» سياسي نيست، «آب» سياسي نيست، «گاز» سياسي نيست؛ اما وقتي در کنار «دستبند» و «بازداشتگاه» قرار ميگيرند، ديگر صرفاً آب و برق و گاز نيستند. کانتکست، اشياي خنثي را سياسي ميکند.
و اين دقيقاً همان جايي است که طنز مديري به نقدي بسيار جديتر از شعر آوانگارد نزديک ميشود. شاعر آوانگارد ممکن است تصور کند که با کنار گذاشتن نحو متعارف، حذف روايت، گسست منطقي و کنار هم گذاشتن عناصر نامتجانس، به «معناي چندگانه» دست يافته است. اما مديري نشان ميدهد که گاهي لازم نيست حتي شعر بنويسي. کافي است چند شيء را در يک ميدان گفتماني مناسب کنار هم بگذاري. مخاطب خودش ميان آنها رابطه برقرار ميکند. در نتيجه، آنچه «شعر» را توليد ميکند الزاماً زبان شاعرانه نيست؛ انتظار مخاطب براي يافتن شعر است.
شاعراني که در آن صحنه فهرست را شعر ميخوانند، در واقع به جاي خواندن متن، آن را درون دستگاهي از انتظارات ادبي قرار ميدهند. چون به آنها گفته شده با «استاد طوفان» و «شعر» مواجهاند، فهرست را نه بهمثابه فهرست، بلکه بهمثابه متن ميخوانند. آنان براي هر «دستبند» استعارهاي ميسازند، براي «بازداشتگاه» معنايي سياسي پيدا ميکنند و از کنار هم قرار گرفتن آب و برق و گاز، تصويري از وضعيت جامعه استخراج ميکنند.
اينجا طنز به يک پرسش نظري تبديل ميشود: اگر مخاطب بتواند از يک فهرست خريد، شعر سياسي استخراج کند، مرز ميان شعر سياسي و متن سياسي کجاست؟ شايد مسئله اين نباشد که متن سياسي است يا نه؛ مسئله اين باشد که چه چيزي آن را در يک موقعيت تاريخي، سياسي ميکند.
«و ديگر هيچ» در پايان فهرست نيز دقيقاً به همين دليل اهميت دارد. اين عبارت در ظاهر فقط پايان دادن به يک فهرست است، اما در گوش مخاطب ادبي ميتواند به «سکوت»، «فقدان»، «بنبست»، «ناگفتني» يا حتي يک وضعيت اگزيستانسيال تبديل شود. يعني همان چيزي که در شعر سياسي معاصر بارها اتفاق افتاده است: امر عادي، تحت فشار کانتکست سياسي، به استعاره تبديل ميشود.
پس مديري فقط شاعران را مسخره نميکند؛ او مکانيزم توليد معنا در شعر را به نمايش ميگذارد. او نشان ميدهد که چگونه سرمايه ادبي، انتظار خوانش، فضاي روشنفکري و زمينه سياسي ميتوانند متني غيرادبي را به شعر تبديل کنند.
طنز ماجرا در اين نيست که شاعران يک فهرست خريد را شعر ميگيرند؛ طنز عميقتر اين است که شايد بخشي از شعرهاي سياسي ما نيز به همين شيوه خوانده شدهاند: نه لزوماً چون در خودشان استعارهاي سياسي داشتهاند، بلکه چون ما آنها را در يک وضعيت سياسي خواندهايم.
در اين معنا، فهرست خريد کلانتري يک شوخي ساده با آوانگارديسم نيست؛ يک آزمايشگاه کوچک براي فهم اين پرسش است: چه چيزي به يک متن حق ميدهد که شعر ناميده شود؟ زبان؟ فرم؟ مؤلف؟ يا جامعهاي که آماده است از هر نشانهاي معناي سياسي استخراج کند؟
و شايد پاسخ مديري، با همان طنز بيرحمانه، اين باشد: گاهي کافي است روي يک فهرست خريد بنويسي «شعر»؛ بقيه را مخاطب انجام خواهد داد.
چقدر شعر نوشتم
که مال من باشي
داريوش جليني، گرگان
تو را دوباره درون خودم سفر کردم
تو را دوباره شنيدم...
چه آه غمگيني!!!
چقدر روزنه از من به نور ميتابيد
چقدر نوحه شدم در فضاي آئيني
براي آنچه معلق درون چشمت بود
هزار مرثيه را در خودم رفو کردم
براي درد خودم نالهاي تراشيدم
هواي عشق براي تو آرزو کردم
تو حصر بين دو آيينهاي و هر لحظه
تواني از ابديت براي خود داري
تقاص هر نفست سنگسار با عشق است
درون اين همه آوار، مثل ديواري
تو در تلاطم انگيزههاي بيخوابي
به شب دوباره پلي با نگاه خود بستي
نفس کشيدم و ديدم خيال تو پژمرد
نفس کشيدي و با من به خواب پيوستي
مسافر شب بياعتناييات بودم
درون دلهرههايم نگاه سبز تو بود
چقدر شعر نوشتم که مال من باشي
به جاي قافيههايم صداي نبض تو بود
صداي زنجرهها را به خواب ميديدم
براي با تو شکفتن بهار نارس بود
نميشد از تو بگويم، صداي من ميمرد
نميشد از تو بگويم، هواي من گس بود
نوري هست
روحالله رجبي، مينودشت
جهان خواب است وچشمت بيخبر از شعلههاي جنگ
جهان بيدار شد باريد بر روي سرت هي سنگ
به جاي آنکه دستش لاي مويت شانهاي باشد
پريشان کرد مويت را به روي بستري گلرنگ
جهاني اينچنين درخواب بهتر تا که بيداري
که تا يک دم بياساييم از اين طبل بدآهنگ
جهاني که درآن هستند جمع عاشقان غمگين
نشسته زيرسقف آسمانش شاعري دلتنگ
جهان در جستوجوي مرهمي بر زخمهايش بود
چنان که پرسشي از پاسخش دور است صد فرسنگ
ولي در گوشهاي شايد هنوز از عشق نوري هست
که شعري زنده ميمانَد ميان اين همه نيرنگ
شهريارانه غزل ميخواهم
سيدابوالفضل فخار، گرگان
خوب با ما تا نکرده زندگاني، تا گذشت
خوب باشد کاشکي با بعد ما از ما گذشت
چون مسافرهاي واگن، واژگون در يک تونل_
واقعا برما چنين با حالت اغما گذشت
" تا چه نوشم سيف ويااينکه چه پوشم در شتا"- *
سيف درگرما شتا در زوزه ي سرما گذشت
تاسحر در جستجوي هم نگاهي ابر وار- چشم بر راهم ولي با ماه شبپيما گذشت
شهريارانه غزل ميخواهم امشب گرچه باز
روزگارم با سلوک وسيرهي نيما گذشت
کاشکي من باله ميرقصيدمي**با بخت خويش
حيف شد اين صحنه با يک چشمک و ايما گذشت
از صدا افتادهاند انبوه قمري هاي باغ
بي"صدا" آيا که مي فهمي چه بر "سيما" گذشت
حسن ميجستم خدا! اسماء حسنا را چه شد؟
حسنها آخرچه شد؟ چه بر سر اسما گذشت؟
زايمان روح بود و خوشههاي خشم ما
تا بزاياند برومندي چه بر ماما گذشت!
ميکشد هابيل را قابيل- خواهر جان ببين!- با چنين رسمي چه بر اقليم اقليما*** گذشت؟
نه گذشتي ديدم از يار و نه اغماضي ز غير
با وجود اين گذشت، اين ماجرا، اما گذشت!
*سعدي
کيف ميده اينجور قدمايي
*دختر آدم وحوا
بوي گلهاي سرخ ...
براي سردار شهيد عبدالله جمال ليواني !
سيد احمد جعفرنژاد، بهشهر
زمزمهي باد
بر سينهي جاده
آرامش صدا را
گرم و نرم منتشر ميکرد
جايي که
شط ستاره بود و
بوي گلهاي سرخ
و
ريشههاي تو
بر شانهي فرشتهها ...