وقتي باران بند نمي آيد


ادبیات |

 

مبينا لکزاي جعفري

 

کاش قبل رفتنش بهش مي‌گفتم منم ببره. روي سراميک‌هاي سکو دراز کشيدم. قطرات درشت باران بي‌رحمانه به سر و رويم مي‌ريختند. «کاش التماسش مي‌کردم... خدايا چرا منو نبرد؟ تو نخواستي؟ نخواستي من همه جا باهاش باشم؟

دستم را روي لبه سکو رها کردم. آسمان رعد و برقي زد. «خدايا، کاش وقتي جواب ميدي بهم قدرت تفسيرشم بدي! آخه من الان از کجا بدونم اين نه بود يا اره!؟

لبانم را جمع کردم و به درخت زردآلويي خيره شدم که شاخه‌هايش در باد تکان مي‌خورد. نور لامپ روي برگ‌هايش افتاده بود.

اولين درختي بود که کاشتيم. به مناسبت عقدمان، تا با ما رشد کند. فرهاد خيلي به اين چيزها اهميت مي‌داد. زردآلو ميوه موردعلاقه‌اش بود.

بلند شدم و به سمت درخت رفتم. دمپايي نپوشيدم. سنگ‌ها پايم را مي‌بوسيدند. «اين زردآلو بدون اون چطور رشد کنه خدايا؟ چرا برديش؟ انقدر دوستش داشتي؟ مگه عشق از خودگذشتگي نيست؟ پس چرا نذاشتي پيش من بمونه؟ مگه نديدي پيش من خوشحاله؟ خدايا چرا... چرا اصلا منو باهاش نبردي؟ مگه... مگه من همدمش نبودم؟»

روي برگ‌هايش دست کشيدم. فردا مي‌دهم قطعش کنند. بدون او، درختش را هم نمي‌خواهم. رعد و برق بزرگ‌تري زد. به آسمان نگاه کردم: «قطعش نکنم؟ يا بکنم؟ خدايا چرا اينجوري جواب ميدي؟ اه... اعصاب آدمو خورد مي‌کني!»

لباس نخي‌ام به تنم چسبيده بود. هوا چقدر سوز داشت. «فرهاد کجا رفتي؟ چجوري دلت اومد زن و بچه‌اتو ول کني بري؟ انقدر عاشق خدايي؟ پس من چي؟ مگه نگفتي من عشق اولتم؟ مگه نگفتي عاشق چشامي؟...«

صداي لخ‌لخ دمپايي‌هاي کوچک ستايش من را به سکوت وا داشت. آخ اگر بداند...

«واي ماماااان خيس شوودي... بيا خوونه... چتل مي‌خواي؟ بيا زيل چتلم...»

خواستم چيزي بگويم. ولي حرف در دهانم ماند. خم شدم و زير چتر صورتي‌اش رفتم.«‌اومدم ماماني. چرا بيرون اومدي؟ سرده.»

اونا همش گليه ميکنن... اسم بابا صدا ميکنن... بابا کي مياد؟

بابات سفر کاري رفته، مگه نه؟

آله.

الان هم بارون مياد، مگه نه؟

سر تکان داد، موهاي چتري‌اش بالا و پايين رفتند.

خب ميدونستي ديروز وقتي بابا رفت هم بارون ميومد؟ مي‌دونستي اين يه قراره؟ بين بابات و خدا؟ يعني وقتي دوباره بارون بياد باباتم مياد. ولي خب نه هر باروني... باروني که يه‌سره بباره و بند نياد!

چشمانش را گرد کرد. مث امشب؟

خواستم جوابش را بدهم که جيغ مامان‌جان متوقفم کرد. نام فرهان را جيغ مي‌کشيد. «ماماني همينجا بمون من ميام باشه؟ خونه نياي!

فوري از زير چتر بيرون آمدم و دوان‌دوان به خانه رفتم. فرهان چرا؟

در را باز کردم. مامان‌جان به سر و رويش مي‌زد. کنار در خشک شده بودم. آذر، خواهرم به سمتم آمد و زير گوشم آرام زمزمه کرد:«فرهاد حالش خوبه! اون فرهان بوده...»

نيشگوني از بازويش گرفتم:«چي ميگي دختر؟ حالت خوبه؟ از بيمارستان بهم زنگ زدن، گفتن شوهرت مرده! تصادف کرده.

بازويش را ماليد و چشمانش را گرد کرد. «انقدر که اين دوتا برادر شبيه هم بودن دکترا اول اشتباه کردن! تازه گوشي شوهرت تو دست فرهان بوده، اونام فکر کردن گوشي مال خودشه! اگه يادت باشه فرهان گوشيش سوخته بود! تازه بهت نگفتن فرهاد مرده! گفتن؟ گفتن شوهرت!

فرهاد زنده بود؟ شوهر من؟ آخ خدايا شکرت.

آذر همچنان حرف مي‌زد:«زن بي‌چاره. امشب مرگ دوقلوهاشو به چشم ديد. ميخوام بلند بگم خدايا شکرت شوهر خواهرم زنده است ولي زشته نه؟ خوبيت نداره. اين خانواده بازم داغدارن...»

 روي زمين نشستم و سرم را به ديوار تکيه دادم. آذر ديگر نتوانست در گوشم چيزي بگويد. باران شدت گرفت. به آذر نگاه کردم: «ستايش بيرون منتظره. بهش بگو... بگو امشب بارون بند نمياد.»

 

دوازدهم تجربي /نمونه دولتي عصمت واثقي/ آق قلا