قصهي قدمها
شعر و ادب |
ناديا ترابي
پاهاي من، دو قصهي خاموشِ روزگار
دو شاهدِ تمامِ شب و صبحِ انتظار
از کودکي، مسير مرا خوب ديدهاند
هر بار خسته گشتهام، از نو دويدهاند
گاهي ميانِ راه، زمين سهمِ من شده
گاهي اميد، پنجرهي قلبِ من شده
هر قدمي که رفتهام، يک خاطرهست و بس
يک ردّ پا ميانِ غبارِ تمامِ کس
آهسته رفتهام، ولي از راه کم نشدم
در پيچوخمِ زندگي، تسليمِ غم نشدم
اين پا اگرچه خسته شد از جادههاي دور
هرگز مرا رها نکرد از رفتن و عبور
امروز ايستادهام و چشمم به راهِ فرداست
در قلب من هنوز، هزاران هزار رؤياست
من از همين قدمها، خودم را شناختم
در سختترين مسير، اميدم را ساختم
اگرچه راهِ من، شبيه راهِ ديگران نيست
اما براي قلب من، اين راه کم از جهان نيست
و حالا به پاهايم آرام ميگويم:
«هر جا که زندگي مرا خواند، ميروم...
که قصهي من هنوز تمام نشده است.»