مديريت ناکارآمد
یاددداشت اول |
■ فاطمه سراوانی
گاهي براي فهميدن اينکه يک مجموعه خوب اداره نميشود، نيازي به گزارشهاي مفصل و نمودارهاي رنگارنگ نيست. کافي است چند روز در آن مجموعه بگذرانيد؛ ببينيد تصميمها چطور گرفته ميشوند، کارها چطور پيش ميروند و وقتي مشکلي به وجود ميآيد، چه کسي پاسخ ميدهد. اگر براي هر مسئلهاي چندين جلسه تشکيل شود اما نتيجهاي در کار نباشد، اگر يک کار ساده هفتهها ميان چند ميز بچرخد و اگر در پايان هيچکس مسئول تاخير و اشتباه نباشد، با يک مشکل مديريتي جدي روبهرو هستيم. مديريت ناکارآمد معمولا از بيتصميمي شروع ميشود. مدير ميداند مسئله چيست، اما تصميم گرفتن را عقب مياندازد؛ شايد از پيامد آن ميترسد، شايد نميخواهد کسي ناراحت شود يا شايد اساسا مسئوليت تصميم را نميپذيرد. هرچه هست، زمان از دست ميرود و مسئله بزرگتر ميشود. بعد هم همان تصميمي که اگر بهموقع گرفته ميشد ساده بود، تبديل به بحراني ميشود که چند برابر انرژي و هزينه ميطلبد. در چنين محيطي، کارکنان هم کمکم رفتار خود را تغيير ميدهند. آدمها وقتي ببينند تلاش بيشتر الزاما نتيجه بهتري ندارد و مسئوليتپذيري ممکن است برايشان دردسر درست کند، طبيعي است که محتاط شوند. کسي که ميتوانست يک مشکل را همان ابتدا حل کند، ترجيح ميدهد نامه بنويسد، ارجاع بدهد و منتظر دستور بماند. به اين ترتيب، کاغذبازي جاي کار را و احتياط جاي مسئوليت را مي گيرد. يکي ديگر از نشانههاي اين وضعيت، انتخاب آدمها بر اساس ميزان نزديکي است، نه توانايي. وقتي تخصص در حاشيه قرار بگيرد، دير يا زود افراد کاربلد يا کنار کشيده ميشوند يا تصميم ميگيرند فقط به اندازهاي کار کنند که دردسر درست نشود. در مقابل، کساني که خوب بلدند خودشان را با فضاي مديريتي هماهنگ کنند، فرصت بيشتري پيدا ميکنند.
اين اتفاق شايد در کوتاهمدت به چشم نيايد، اما در بلندمدت يک مجموعه را از درون ضعيف ميکند. مديري که فقط خبرهاي خوب را ميشنود هم دير يا زود ارتباطش با واقعيت قطع ميشود. اگر نقد تحمل نشود، مديران مياني از انتقال خبر بد خودداري ميکنند و کارکنان هم ترجيح ميدهند سکوت کنند. آن وقت روي ميز مدير همهچيز ظاهرا مرتب است، در حالي که زير اين ظاهر، مشکلات يکي پس از ديگري روي هم جمع شدهاند. مديريت واقعي را نميتوان با تعداد جلسهها، حجم بخشنامهها يا طول گزارشها اندازه گرفت. معيار سادهتر است تصميم درست در زمان مناسب، استفاده از آدم درست در جاي درست و پذيرش مسئوليت نتيجه. هرجا مدير اختيار دارد اما پاسخگو نيست، هرجا نيرو مسئوليت دارد اما اختيار ندارد و هرجا شايستگي قرباني ملاحظه ميشود، نميتوان انتظار عملکرد درست داشت. آنجا مشکل فقط يک مدير يا يک واحد نيست؛ مشکل، شيوه اداره کردن است. و بدتر از همه اينکه مديريت ناکارآمد معمولا خودش را با سر و صدا نشان نميدهد. آرامآرام اتفاق ميافتد؛ با يک تصميم عقبافتاده، يک انتصاب نامناسب، يک نيروي دلسرد و يک مسئله حلنشده. تا روزي که مجموعه ميفهمد بخش بزرگي از توانش نه صرف حل مشکلات، بلکه صرف تحمل مديريت نادرست شده است. مديران ارشد نبايد اجازه دهند زمان، توان و سرمايه يک سازمان و حتي فرصتهاي يک استان، صرف آزمودن مديري شود که ناکارآمدي او براي همه آشکار شده است. گاهي شجاعانهترين تصميم مديريتي، پذيرفتن اشتباه در يک انتصاب و اصلاح آن پيش از آن است که هزينهاش را مردم و مجموعه بپردازند. مديريت، فقط انتخاب مدير نيست؛ مسئوليت اصلاح انتخابهاي نادرست نيز هست. هرچه اين اصلاح ديرتر انجام شود، هزينه آن براي سازمان، براي استان و براي مردم سنگينتر خواهد بود.