وقتي گرگان در کلمات نادر ابراهيمي جان گرفت


یادداشت |

 

سيدحسن حسينينژاد-  بعضي شهرها و مکان‌ها در داستان‌ها تنها يک نام باقي نمي‌مانند؛ بلکه براي خود خانه‌اي در ذهن مخاطبان مي‌سازند. گرگان با محله آلوچه‌باغ، ملل و ردّ ماندگار قلم نادر ابراهيمي، يکي از همين شهرهاست؛ شهري که مي‌توان بار ديگر آن را خواند، ديد و دوست داشت. ادبيات، تنها روايت آدم‌ها و رخدادها و ... نيست؛ گاهي طرح، بازنما و نقشه‌اي حتي احساسي از شهرها، کوچه‌ها، محله‌ها و خانه‌ها نيز هست و نويسنده مثلاً با انتخاب نام و اشاره به يک مکان يا توصيف نورِ يک فضا، حال و هواي درختان، شکل ديوارها و صداي رفت‌وآمد مردم، جغرافيا را از حالت خاموش و عادي بيرون مي‌آورد و به آن شخصيت و عينيت مي‌بخشد. از همان لحظه براي خالق اثر و مخاطبش، «مکان» ديگر صرفاً نقطه‌اي روي نقشه نيست؛ بلکه بخشي از جهان داستاني است که مخاطب آن را تصوّر مي‌کند و مي‌خواهد بشناسد و حتي از نزديک ببيند. برخي از مخاطبان و چه بسا بسياري از خوانندگان، پس از پايان يک داستان، در ذهن خود به سراغ نشاني‌ها مي‌روند. مثلاً آن خانه کجا بوده است؟ آن کوچه چه شکلي داشته؟ آن باغ هنوز پابرجاست؟! آيا شهري که نويسنده از آن گفته، همان‌گونه که در کتاب تصوير شده، هنوز نفس مي‌کشد؟ به تجربه، معتقدم اين کنجکاوي، يکي از زيباترين پيوندهاي ميان ادبيات و زندگي واقعي است؛ پيوندي که مي‌تواند يک محله را به مقصدي فرهنگي و ادبي تبديل کند.

 

مکان؛ عنصري که در داستان سخن ميگويد

در داستان‌ها و روايت‌هاي ماندگار، «مکان» حضوري فعال دارد. گاهي شهر، به اندازه شخصيت اصلي داستان اهميت پيدا مي‌کند؛ زيرا رخدادها را در خود جاي مي‌دهد، احساسات را شدت مي‌بخشد و حافظه را حفظ مي‌کند. مثلاً شهري که شخصيت داستان در آن قد کشيده، عاشق شده، رنج کشيده، انتظار کشيده يا از آن دور افتاده است، ديگر يک فضاي بي‌طرف نيست. آن شهر، هم‌زمان پناهگاه، خاطره، شاهد و گاه حتي هم‌صحبت شخصيت‌ها مي‌شود. نويسندگان بزرگ جهان نيز بارها با قدرت قلم خود، محله‌ها و شهرهاي واقعي را به بخشي از «حافظه فرهنگي» مخاطبان تبديل کرده‌اند. مثلاً خوانندگان آثار جيمز جويس به دوبلين نگاه ديگري دارند؛ سن‌پترزبورگ در آثار داستايفسکي فقط يک شهر روسي نيست؛ و پاريسِ رمان‌هاي ويکتور هوگو، براي بسياري از خوانندگان، شهري است که پيش از سفر به آن در ادبيات ديده‌اند. در ادبيات فارسي نيز شهرها و فضاهاي بومي، همواره سهم مهمي در جان‌گرفتن روايت‌ها داشته‌اند و اين ظرفيت، زمينه‌ساز شکل‌گيري مفهومي با عنوان «گردشگري ادبي» است؛ نوعي از سفر فرهنگي که در آن، افراد براي ديدن مکان‌هاي مرتبط با نويسندگان، شاعران، کتاب‌ها و شخصيت‌هاي داستاني راهي شهرها و محله‌ها مي‌شوند زيرا در گردشگري ادبي، گردشگر تنها به‌دنبال ديدن يک بناي تاريخي يا منظره طبيعي نيست؛ او در پيِ يافتن ردّ کلمات است و مي‌خواهد جايي را ببيند که پيش‌تر در تخيل خود ساخته است. در چنين نگاهي، يک محله قديمي، يک باغ، يک کوچه، يک ميدان يا حتي نامي که در متن داستان آمده، مي‌تواند ارزش فرهنگي تازه‌اي پيدا کند چون ارزش اين مکان‌ها فقط به قدمت معماري يا موقعيت جغرافيايي آن‌ها محدود نمي‌شود؛ بلکه ارتباط‌شان با يک اثر ادبي، لايه‌اي از معنا به آن‌ها مي‌افزايد و اين معنا، مخاطب را به مکث وامي‌دارد و او را به کشف دوباره شهر دعوت مي‌کند.

 

نادر ابراهيمي و مکان قصه

در آثار نادر ابراهيمي، نويسنده برجسته و فقيد و نام آشنا که متولد 1315 بود و به واسطه ازدواج مجدد مادرش با مردي به نام ابوالقاسم زندي به شهر گرگان آمد و سال‌ها زيست؛ مکان‌ِ رويدادها تنها پس‌زمينه اتفاق‌ها نيستند بلکه آن‌ها در شکل‌گيري حس، خاطره، عشق، دلتنگي و هويت شخصيت‌ها نقش دارند و جهان داستانش به تجربه، توانايي ويژه‌اي در جان‌بخشيدن به فضاها دارد؛ به‌گونه‌اي که خواننده در هنگام خواندن، خود را در مسيرهاي داستان در حال قدم‌زن مي‌بيند.داستان مشهور او، «بار ديگر، شهري که دوست مي‌داشتم» نيز از جمله همين آثاري است که شهر و خاطره در آن به چشم مي‌خورد و در جاهايي چنان درهم تنيده‌اند که نمي‌توان يکي را بدون ديگري درک کرد.اشاره اين اثر به نام‌هايي(محله) چون «آلوچه‌باغ» و «ملل» در شهر گرگان، براي خواننده امروز تنها يک ارجاع جغرافيايي نيست؛ بلکه دريچه‌اي مي‌شود به سوي شهري که در لايه‌هاي مختلف داستان، با عشق و خاطره آميخته شده است.اين نام‌ها، حالا مي‌توانند مخاطب را از جهان ذهني کتاب بيرون بياورند و به جهان عيني شهر برسانند؛ به محله‌اي که در ذهن نويسنده و بر صفحه کتاب، معنايي فراتر از يک نشاني يافته‌اند. محله‌اي در هسته قديمي شهر، محله‌اي که به خيابان‌ها و محله‌ها و خيابان‌هاي شناخته‌شده‌ مرکزي مثل سرخواجه، پنج‌آذر، شيرکش، پارک شهر، پنجم آذر(مولن روژ) نزديک است.

 

نويسندهاي که جغرافيا را به خاطره بدل کرد

نادر ابراهيمي را بايد از نويسندگاني دانست که قلمش همواره با تصوير، احساس و حرکت همراه است. او در آثارش فقط قصه نمي‌گويد؛ بلکه فضا مي‌سازد و خواننده هنگام مواجهه با نثر او، اغلب با جمله‌هايي روبه‌روست که مي‌توان آن‌ها را ديد، شنيد و حس کرد. به عنوان نمونه طبيعت، باران، زندگي، خانه، درخت، راه، شهر، سکوت و فاصله، در جهان داستاني ابراهيمي حضوري پررنگ دارند. همان طور که اشاره شد؛ داستان «بار ديگر، شهري که دوست مي‌داشتم» از شناخته‌شده‌ترين آثار اين نويسنده است؛ اثري که با زبان شاعرانه، به نوعي حس دلتنگي، عشق و بازگشت به خاطره را روايت مي‌کند. در اين ميان عنوان کتاب نيز به‌تنهايي حامل معنايي عميق است؛ بازگشت به شهري که دوست داشته‌اي، تنها بازگشت به يک موقعيت جغرافيايي نيست، بلکه بازگشت به بخشي از خود، به گذشته، به آدم‌ها و به روزهايي است که ديگر به شکل نخستين خود وجود ندارند. در چنين جهاني، شهر يک موجود زنده است. شهري که دوست داشته شده، در ذهن و زبان راوي ادامه پيدا مي‌کند؛ حتي اگر سال‌ها از آن دور شده باشد. هر نشاني در شهر، مي‌تواند خاطره‌اي را بيدار کند و هر محله، دريچه‌اي به يک تجربه انساني باشد. پس وقتي نام «آلوچه‌باغ» يا «ملل» در فضاي اين اثر مطرح مي‌شود، اين نام‌ها تنها براي مشخص‌کردن موقعيت مکاني به کار نرفته‌اند؛ بلکه بخشي از بافت احساسي داستان‌اند. نادر ابراهيمي با اين اشاره‌ها، به تعبيري شهر را به ادبيات مي‌سپارد؛ ادبياتي که برخلاف تغييرات سريع شهري، نام‌ها و تصويرها را در حافظه خود نگه مي‌دارد و ممکن است ساختمان‌ها تغيير کنند، باغ‌ها کوچک‌تر شوند، ديوارها رنگ ديگري بگيرند و چهره محله‌ها دگرگون شود؛ اما در متن ادبي، يک نام همچنان باقي مي‌ماند و نسل‌هاي بعدي را به جست‌وجوي خود فرامي‌خواند.

 

آلوچهباغ؛ نامي که طعم، رنگ و خاطره دارد

نادر ابراهيمي داستان «بار ديگر، شهري که دوست مي‌داشتم» را نخستين بار در سال 1345 شمسي روانه بازار نشر کرد و تا به امروز بارها تجديد چاپ شده است. داستاني که سال‌هاست به محله آلوچه باغ و ملل در گرگان پيوست شده است.شخصيت داستان در اين کتاب بعد از يازده سال به گرگان بازگشته و در جست‌وجوي خانه‌اش برمي‌آيد و به محله «آلوچه باغ» که نامش را به خيابان ملل تغيير دادند، مي‌رود. او اين خيابان را با نام ملل نمي‌شناسد و از تغييرات در آن نگران است که در صفحه 103 داستان مي‌خوانيم: «آلوچه‌باغ خيابان ملل شده است. دوست داشتن در خيابانِ ملل چقدر مشکل است. گنجشک‌ها ديگر ابتداي خيابان را دوست ندارند».نويسنده در صفحه 104 عنوان مي‌کند که ديگر باران بر سفال‌ها صدا نمي‌کند. خيابان ملل در تصرف پنجره‌هاي نو از درختان نارنج جدا مي‌شود.همچنين در جاهاي مختلف داستان همچنان از ملل ياد مي‌شود؛ مثلاً «در خيابان ملل هيچ‌کس را دوست نمي‌دارم» و يا «براي ديدن من در خيابان ملل، از نردبان بالا خواهي رفت» که چندبار ديگر نيز در کتاب تکرار و عنوان مي‌شود.با نگاهي به اين سطور در دل داستان، نام «آلوچه‌باغ» پيش از آن‌که مخاطب را به يک نقطه جغرافيايي هدايت کند، حامل تصوير است. تصويري که هم نشاني از طبيعت و هم اشاره‌اي به زيست روزمره و حافظه محلي در آن به چشم مي‌خورد.در اين روزها با وجود آنکه خانه‌هاي قديمي کم‌کم و در گذر زمان جايشان را به آپارتمان‌هاي نوساز دادند، اما استوار ماندن برخي از خانه‌ها، مغازه‌ها و حتي مسجد محل و ... مخاطب امروزي که سفر به گرگان را تجربه مي‌کند، ممکن است سر شوق بياورد تا طي يک گردشگري فرهنگي و ادبي سري به اين محله قديمي بزند زيرا باور دارم در چنين تجربه‌اي، ارزش اصلي نه فقط در ديدن يک محدوده شهري، بلکه در خواندن گوشه‌اي از شهر است و گردشگر يا علاقه‌مند ادبي مي‌تواند در مسيرهاي محله قدم بزند و هم‌زمان به اين فکر کند که يک نويسنده چگونه از ميان زندگي عادي شهر، عناصري را برمي‌گزيند و آن‌ها را به بخشي از يک روايت ماندگار تبديل مي‌کند.

 

ماجراي خيابان ملل در داستان نادر

در اواخر تحرير گزارش، ضرورت آگاهي از چرايي و چگونگي اين علاقه‌مندي و ارجاع و اشاره به گرگان و ملل و آلوچه باغ، بيشتر احساس شد. بايد به سراغ فردي آشنا به جهان داستاني نادر مي‌رفتم. با کمي تأمل و تعمق، نام رحمت الله رجايي، نويسنده و پژوهشگر گرگاني به ذهن رسيد. رجايي مولف کتاب «آتش همچنان بدون دود» که نخستين بار در سال 1392 آن را با محوريت نادر ابراهيمي و سرزمين گرگان، روانه بازار نشر کرد. درباره چگونگي راه يافتن ملل و آلوچه باغ به ذهن نادر ابراهيمي براي خلق داستان معروفش يعني «بار ديگر، شهري که دوست مي‌داشتم»، گفت: نادر ابراهيمي همان طور که قبلاً بارها به آن اشاره شده است، بعد از ازدواج مادرش با آقاي ابوالقاسم زندي به شهر گرگان آمد و در برهه‌اي حتي در آن مشغول به کار شد.رجايي افزود: آن سال‌ها آقاي زندي مسئول اداره املاک بود و در کاخ موزه امروزي واقع در پارک شهر (شرق خيابان ملل) زندگي مي‌کرد که آن سال‌ها به اين منطقه آلوچه باغ گفته مي‌شد. در واقع نادر ابراهيمي در محله آلوچه باغ زندگي و رفت و آمد داشت.رجايي ادامه داد: بعدها با تغييرات در شهر گرگان، خياباني در جهت شرقي – غربي به موازات دو خيابان امام خميني و پنج آذر کنوني، خياباني به افتخار سازمان ملل متحد، با عنوان خيابان ملل متحد ناميده شد که مردم آن را فقط ملل مي‌ناميدند.وي ادامه داد: نادر ابراهيمي بعد از چند سال وقتي دوباره به گرگان باز مي‌گردد، در جست‌وجوي محله آلوچه باغ است و نام خيابان ملل براي او مأنوس نيست که او به اين مسئله در کتابش واکنش نشان مي‌دهد.رحمت الله رجايي در بخش ديگري از سخنانش به جايگاه گرگان زمين، در جهان داستاني نادر ابراهيمي اشاره کرد و گفت: اساساً سرزمين گرگان در آثار نادر ابراهيمي جايگاه مهمي دارد. سرزمين گرگان به خصوص شهر گرگان و نواحي ترکمن نشين واقع در شمال اين منطقه عمدتاً در سه کتاب او يعني بار ديگر شهري که دوست مي‌داشتم، آتش بدون دود و هزار پاي سياه و قصه‌هاي صحرا در کنار برخي آثار تصويري به جاي مانده از او همچون سريال آتش بدون دود حضوري ملموس دارند.رجايي افزود: علاقه‌مندي نادر ابراهيمي به سرزمين گرگان آن قدر بود که وصيت کرده بود پس از مرگش او را در ناهارخوران گرگان دفن کنند. وصيتي که به ديکته خود ابراهيمي و خط ابراهيم حاتمي‌کيا، کارگردان نام آشناي کشورمان نوشته شده بود.حتي در صفحه 31 کتاب ابوالمشاغلش، عنوان کرده بود: گورش همان جايي که وصيت و آرزو کرده -در قلب جنگل‌هاي ناهارخوران استرآباد- باشد و بر آن سنگ سياه يکپارچه پوشيده از برگ‌هاي نارنجي، زرد و قهوه‌اي...، که اين وصيت ممکن نشد و سال‌هاست که در بهشت زهراي تهران آرميده است.

 

عشق دوسويه به کهنديار

وي ادامه داد: البته اين علاقه‌مندي دوسويه است. مثلاً در شهر گرگان خياباني به اسمش سال‌هاست که نامگذاري شده و يا سال‌هاست صاحب يک شيريني فروشي، مغازه‌اش در شهر بندرترکمن را به نام و ياد قهرمان داستان و سريال آتش بدون دود، يعني «گلن اوجا» نامگذاري کرده و همچنان پا برجاست.نويسنده و پژوهشگر گرگاني گفت: در مجموع تا به امروز و در مناسبت‌هايي چون سالگرد تولد و يا آسماني شدنش و يا در هر زماني چه در بستر مجازي و يا نشريات مکتوب، محافل شعر و ادب، نمايشنامه و... از او به نحوي ياد شده و همچنان مي‌شود. حتي در جلد نخست دانشنامه گلستان، مدخلي درباره کتاب «آتش بدون دود» اين نويسنده همراه با معرفي ديگر آثارش و زندگينامه‌اش به چشم مي‌خورد که جملگي نشان از ارتباط دو سويه بين مردم کهن ديار گرگان و دشت با نادر ابراهيمي دارد.

 

شهري که هنوز ميتوان دوستش داشت

کلام آخر اينکه «بار ديگر، شهري که دوست مي‌داشتم» تنها عنوان يک کتاب نيست؛ مي‌تواند دعوتي براي بازگشت به شهر، خاطره و هويت باشد که نادر ابراهيمي با قلم خود، نام‌ها و فضاهايي را از گرگان وارد جهان ادبيات کرد و به آن‌ها امکان داد تا فراتر از محدوده جغرافيايي‌شان ديده شوند. آن هم در شهري چون گرگان که هويت آن از هم‌نشيني طبيعت و شهرنشيني، اقوام مختلف، تاريخ و زندگي روزمره، آب و هواي متغير، بافت‌هاي کهن و نو شکل گرفته است.همچنين آلوچه‌باغ و ملل، در پيوند با اين اثر، امروز مي‌توانند مقصدي براي علاقه‌مندان ادبيات، پژوهشگران فرهنگ بومي، گردشگران فرهنگي و همه کساني باشند که دوست دارند شهر را از زاويه‌اي متفاوت ببينند.آن‌ها مي‌توانند با کتابي در دست، در کوچه‌ها و محله‌هاي گرگان قدم بزنند و به اين فکر کنند که چگونه يک نويسنده، از ميان نام‌ها و مسيرهاي آشنا، جهاني آفريده که هنوز براي خوانندگانش زنده و دوست‌داشتني است.البته شايد راز ماندگاري شهرها نيز همين باشد. شهري که در داستان حضور پيدا مي‌کند، تنها در نقشه باقي نمي‌ماند؛ در ذهن خوانندگان خانه مي‌کند و گرگان، با آلوچه‌باغ، ملل و ردّ قلم نادر ابراهيمي، يکي از همين شهرهاست؛ شهري که مي‌توان بار ديگر آن را خواند، ديد و دوست داشت.