کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

تبريک ماه مهر به دانش آموزان و دانشجويان گلشن مهر

آزاده حسيني

آخرين شماره تابستان «گلشن مهر» امسال است. آخرين روزهاي تابستاني با گرما، قطعي آب و برق و همه نابساماني‌هايش مي‌گذرد. روزهايي که بخش زيادي از گفت ‌وگوهايمان به گرماي هوا، بي‌ برقي، بي ‌آبي و بي ‌تدبيري مسئولان گذشت؛ به چيزهايي که از اختيار ما بيرون بود و بسيار گفتيم. اما ميان همين گفت ‌وگوهاي تکراري، گاهي تناقض عجيبي هست: ما که ساعت خواب و بيداري خود را به ‌سختي مديريت مي‌کنيم، ساعت‌ ها درباره مديريت کشور حرف مي‌زنيم. شايد بد نباشد پيش از آنکه پاييز را آغاز کنيم، يک ‌بار هم به مديريت خودمان فکر کنيم. به اينکه روز ما دقيقاً از کجا شروع مي‌شود؟ از باز کردن پلک‌ ها؟ از لحظه ‌اي که خورشيد طلوع مي‌کند، حتي اگر پشت ابرها باشد؟ يا از زماني که تصميم مي‌گيريم از تخت بيرون بياييم و کاري را آغاز کنيم؟

شايد هر فصل، فرصتي باشد براي تنظيم دوباره بخش هايي از زندگي؛ نه براي اينکه همه‌ چيز را در جهان تغيير دهيم، بلکه دست ‌کم بدانيم با آنچه در اختيار خودمان است، چه مي‌کنيم. اميد که تغيير فصل بهانه اي باشد براي تغيير برخي روش هاي زندگي.

 

 

چاي بي قند

آتنا رادپور

به چهره تکيده ام زل مي زنم و به اين فکر مي کنم که چرا اينقدر لاغر شدم و زير چشمانم کمي کبود شده. بي اهميت شانه هايم را بالا مي دهم و از آينه فاصله مي گيرم. پيراهن چهارخانه ام را به تن مي کنم و دستي به موهاي نامرتبم مي کشم. حدود پنج ماه است که آرايشگاه نرفتم موهايم به طرز افتضاحي بلند شده و ته ريش درآوردم. در همين فکرها بودم که ناگهان پدر در چهارچوب در ظاهر مي شود، با ديدن کت و شلوار و صورت شيش تيغ و ساعت مارکش از تعجب چشمانم گرد مي شود. با لحن مسخره اي مي گويم: «آفتاب از طرف خاصي طلوع کرده؟

آخرين باري که همچين تيپي زده بودي عروسي عمه تينا بود». پدر لبخندي دندان نما مي زند و مي گويد: «من هميشه خوشتيپم شايعه پراکني نکن»! به ساعتش نگاهي مي اندازد و مي گويد: «دير شده پارسا»! بي حوصله مي گويم: «چرا اينقد عجله داري؟ ما هميشه دير مي ريم خونه مادر بزرگ». پدر عصباني مي گويد: «چقدر سوال مي پرسي، راه بيوفت کار مهم دارم».

بي هيچ حرفي سوار ماشين مي شوم و راه مي افتيم. از پدر مي پرسم: «آهنگ بذارم»؟

برعکس هميشه مي گويد: «خودم مي خوام بذارم». و سپس آهنگ مسخره اي پلي مي کند. پدر امشب به طرز عجيبي تغيير کرده. هر دقيقه نيشش تا بنا گوش باز مي شه. اين حال خوب از کجا نشات مي‌گيره؟

چند دقيقه بعد پدر جلوي آرايشگاهي پارک مي کند و مي گويد: «پياده شو»!به آرايشگاه مي روم و آقاي آرايشگر که ظاهرا دوست پدرم است موهايم را به بهترين حالت ممکن اصلاح مي کند. آنقدر خوب که وقتي به خودم در آينه نگاه مي کنم احساس مي کنم آدمي ديگر شده ام. تشکر مي کنم و سوار ماشين مي شويم.

حدود نيم ساعت مي گذر و ما به خانه مادربزرگم مي رسيم. وارد خانه مادربزرگ مي شوم. با تعجب به همه سلام مي کنم. و از خود مي پرسم: «چرا امشب همه خوش تيپ شدند»؟! دقت که مي کنم متوجه مي شوم امشب کل اعضاي خانواده آمدند. حتي عمه تارا که خيلي خونه اش از اينجا دوره.

شوهر عمه ام دو چاي به همراه نقل برايمان مي آورد و شروع به صحبت کردن با پدرم مي کند. عمه طنين با صداي بلندي مي گويد: «بيا اتاق پارسا»!

وارد اتاق مي شوم. عمه طنين در حالي که رژ لب مي زند مي گويد: «يه لباس برات گذاشتم رو تخت بپوشش»! کلافه مي گويم: «چرا؟ لباس خودم مگه چشه»؟

عمه طنين مي خندد و مي گويد: «چش نيست! گوشه! مهمون داريم بپوشش لطفا». خميازه ام را قورت مي دهم و مي گويم: «کي»؟ لب هايش را محکم روي هم فشار مي دهد و مي گويد: «دوستم داره مياد اينجا»! پوزخندي مي زنم و مي گويم: «ديدم هيچکدومتون بيژامه نپوشديد»!

عمه اخمي مي کند و مي گويد: «ولي مثل اينکه تو پوشيدي» با شيطنت مي پرسم: «حالا دوستت چند سالشه»؟! با استرس مي گويد: «چرت و پرت نگو»!

بعد هم تاکيد مي کند که لباست را عوض کن و از اتاق بيرون مي رود. لباس هايم را مي پوشم و مستاصل از اتاق بيرون مي آيم. همه دور هم جمع شدند و خوش و بش مي کنند. خوشحالم که دورهم جمع شديم. چند دقيقه بعد مهمان ها هم مي رسند. يک خانم به نام زهرا به همراه يک آقا که فکر کنم همسرش باشد. همه به استقبال آنها مي روند و کلي خوشآمد مي گويند‌. سپس همگي دور کرسي جمع مي شويم. بحثي که در موردش صحبت مي کنند بسيار حوصله سربر است، براي همين به طبقه بالا مي روم. چند دقيقه بعد همه صدايم مي کنند. پايين مي روم و مي بينم که آهنگ شادي گذاشتند و مي رقصند. امشب شب عجيبي است. همه تغيير کرده اند. عمه تارا دستم را مي گيرد و مجبورم مي کند تا برقصم. امشب همه شاد هستند و مدت هاست که بعد از طلاق پدر و مادرم هيچکس شادي نکرده بود. اسم مادرم که آمد قلبم به درد آمد. اگر او الان اينجا بود از همه زيباتر مي رقصيد. و باهيجان صحبت مي کرد و بلند بلند مي خنديد. ناگهان زهرا مثل ذرت مکزيکي بالا و پايين مي پرد و روبه روي پدرم مي ايستد و با او مي رقصد و آقايي که فکر مي کردم همسرش است را داداش خطاب مي کند.

زهرا با حالت روي مغزي شلنگ تخته مي اندازد و همه به خصوص پدرم رقص مسخره اش را تشويق مي کنند. بغض گلويم را مي گيرد. و ياد وقتي مي افتم که مادرم مي رقصيد و همه رقص فوق العاده اش را مسخره مي کردند. وقتي که موهايش را رنگ هاي فانتزي مي گذاشت همه پشت سرش حرف مي زدند. ‌و خنده هاي زيبايش را خنده اژدهايي خطاب مي کردند. به صندلي چوبي که مادرم روي آن مي نشست خيره مي شوم و ياد لحظه هايي مي افتم که آنجا مي نشست. اشک لعنتي چشمان را پر مي کند، سرم نبض مي گيرد. سرم را پايين مي گيرم تا کسني چشمان لبريز از اشکم را نبيند. به همان حالت از پله ها بالا مي روم و وارد اتاق مي شوم. روي زمين ميشينم و از ته دل زار مي زنم. هندزفري را در گوشم مي گذارم. در دل مي گويم: «کاش مادرم اينجا بود. کاش اينقدر از هم دور نمي شديم. کاش هيچ بچه اي اين حس را تجربه نکند. جاي خالي بعضي آدم ها با تمام قشنگي هاي دنيا نشود پر نمي شود جبران

گاه يک عالم است يک انسان

بي تو عالم هميشه باراني است

مثل تو در تمام دنيا نيست

 

 

 

يک روز دلتنگي

پرستو علاءالدين

کـوله‌ام را روي صندلي هميشگي ام گذاشتم و نشستم. هميشه از تمام بچه‌ هاي کلاس زودتر مي ‌رسيدم، چون از روستا با سرويس به مدرسه مي ‌آمدم. با اشتياق منتظر آمدن دوستانم بودم. از پنجره به بيرون نگاه انداختم، تازه کم‌کم داشت رفت و آمد بچه‌ ها بيشتر مي‌شد و من همچنان انتظار آمدن دوستان صميمي‌ ام را مي‌ کشيدم. از توي کيف، کتاب جامعه شناسي ‌ام را بيرون آوردم و مشغول مرور شدم. کمي گذشت که ناگهان کسي روي شانه‌ ام زد: «بازم داري درس ميخوني»! سرم را بالا کردم که با معصومه چشم تو چشم شدم. -«آره ديگه باز شانس من صراحي ميپرسه»! خنده ‌اي کرد و کنارم نشست. مباحث درس را کمي برايش توضيح دادم که اينبار صداي زهرا آمد: «سلام خوشگلا چيکار ميکنين: «جامعه ميخونيم، تو چيزي خوندي»؟  -«آره منم يکم خوندم». کم‌کم کلاس پر شد اما خبري از بهاره نبود، نگراني وجودم را گرفته بود. آخر به زبان آوردم: «بچه ‌ها بهاره چرا نيومد الان کلاس شروع ميشه»! زهرا کمي در جايش تکان خورد و گفت: «بهار يکم حالش خوب نبود گفت امروز نميام». سري تکان دادم و گفتم: «واي بچه انشالله زود خوب بشه»! با آمدن دبير، همه از سرجايمان بلند شديم و مشغول درس شديم. هايلايتم را برداشتم تا نکته مهم را علامت بزنم، اما رنگ نميداد. سر به سمت صندلي بهار برگرداندم تا از او هايلات بگيرم، ولي خب امروز نيامده بود. بيخيال شدم و به درس گوش سپردم. ساعات کلاس پشت سر هم سپري مي‌شد و هر دقيقه که مي‌گذشت نبود بهار بيشتر برايمان پررنگ ‌تر مي‌شد. بهار براي ما فقط يک دوست دلسوز و با درک نبود، حکم يک جعبه ابزار همه‌ کاره را داشت. دستمال مي‌خواستيم، او بود، خودکار مي‌خواستيم، او بود. در همه شرايط و همه جا. همين يک روزي، نبودش خيلي احساس مي‌شد. زنگ خانه که به صدا درآمد، آرام وسايلمان را جمع کرديم. همانطور که از پله ها پايين مي‌آمديم گفتم: «واقعا اميدوارم بهار ديگه مريض نشه و هميشه مدرسه بياد، خيلي نبودش احساس مي‌شد»! زهرا به تاييد حرفم گفت: «آره واقعا، همين يه روزي دلم براش تنگ شد». سري به نشانه تاييد تکان دادم و بعد از خداحافظي، سمت ايستگاه تاکسي حرکت کردم تا به خانه برگردم. تا رسيدم، گوشي را برداشتم و به بهار پيام دادم: «بهارم خوبي؟ بهتري؟ زهرا گفت مريض شدي و به خاطر همين نيومدي، همين يه روزي دلمون خيلي برات تنگ شد، زودتر خوب شو»!

پيام را ارسال کردم که چند دقيقه بعد جوابش آمد: «آره يکم سردرد و گلودرد داشتم، الان بهترم، منم دلم براتون تنگ شد، مرسي خبرم رو گرفتي»! در جوابش قلب قرمز و بغل دوستانه ‌اي فرستادم و گوشي را کنار گذاشتم.

 

 

 

جنگل بلوط و انجيلي

سيده ماتيسا حسيني

واقعا باورم نميشه که دوباره ميخواهيم بريم پياده ‌روي. ديشب با کلي ذوق خوابيدم، ولي ميترسيدم که صبح دير بيدار نشم. ولي خوشبختانه سروقت بيدار شدممممم. وسايلم رو برداشتم کلا بيست دقيقه تا مقصد راه بود. دفعه قبل که رفته بوديم خرچنگ و چيزاي ديگه ديديم ولي اينبار چيز خاصي جز پشه نديديم.

خيلي دلم ميخواست دوباره خرچنگ ببينيم ولي انگار اونا دلشون نميخواست مارو ببيننن.  ولي مکان خيليييي خوشگلي داشت، درسته راه زيادي رو بايد ميرفتيم ولي ارزشش رو داشت. صبح آفتاب زيادي توي صورتمون بود و گونه‌ هامون قرمز شده بود، انگار هممون رژگونه قرمز زده بوديم. بعد از نيم ساعت صبحونه خورديم و رفتيم سراغ تفريح و عکس يادگاري. خيليييي عکساي خوبي گرفتيم. حتي از منظره هم عکساي باحال گرفتيم خيلي خوشگل بودن، قارچ هايي که تازه بعد از رعد و برق سر از خاک در آورده بودن. بلوط هايي که از درخت مي ريختند و آرين گفت اينها خوراک خوبي براي دامداري ميشن. برگهاي درخت انجيلي که تازه داشتند تغيير رنگ مي دادند. اين آخرين گردش در جنگل تابستان بود با نشانه هايي از «پادشاه فصل ها پاييز» آخرش هم ويهان کار خودشو کرد از قصد نبود ولي... با آرين افتاد توي آب و کلا خيس شد. بازماندگاني که خيس نشدن منو فاطيما و امير بوديم. توي راه برگشت هم حشره ها ازمون مهمون نوازي خوبي کردن. مثلا هوا خنک تر شده بود و در اصل نبايد حشره ‌اي اونجا ميبود. ولي بعضي دقيقه ها اصلا هوا خنک نبود و ..... آره. نه اينکه هممون شيرين بوديم حشره ها باهامون خوشحال بودن.

 

 

 

خاطره آخر تابستون

امير محمد عرب

من با معلم و همکلاسي هام به اردوي پياده روي جنگل رفتيم. تو راه خيلي چيزهاي جالبي ديديم. مثل انواع قارچ ها با رنگ هاي مختلف. چند ساعت که راه رفتيم رسيديم به يه کلبه که خيلي قشنگ بود و يک رودخانه زيبا هم آنجا بود. ما خيلي اونجا گشتيم. بازي هاي مختلف کرديم. خوراکي خورديم. خيلي دوست داشتيم که حيوانات مختلف ببينيم و ديديم مثل خرچنگ و مارمولک و...

آنجا سد درست کرديم و يه جورايي يک تيکه از رودخانه شبيه يه حوضچه شده بود. اونجا صداي دلنشين پرنده ها خيلي قشنگ بود. کلا جايِ قشنگ و دلنشيني بود.

 

 

 خرچنگ

آرين زنگي

آخرين سفر دسته جمعي شهريور ماه. ما صبح ساعت هفت بلند شديم و به طرف جنگل رفتيم. بيست دقيقه پياده روي کرديم. خيلي خوش گذشت. ويهان، اميرمحمد رو ميزد؛ منم ويهان رو ميزدم. رسيديم به يک کلبه کنارش رودخانه داشت. داخلش خرچنگ بود. ويهان از خرچنگ مي‌ترسيد. من خرچنگ رو برداشتم انداختم روي لباسش، جوري داد زد، کل جنگل لرزيده بود. غذا خورديم و توي روخانه پل سنگي ساختيم. موقع برگشت دوباره پياده روي کرديم. رسيده بوديم به يک دوراهي، مردي رو ديديم که داخل فضا بود؛ فضاي آسمون نه اين فضا. رسيديم به جاده و سوار ماشين شديم.

 

 

جاي خالي

هستي کياء

در مدرسه به ما گفته اند جاي خالي را بايد با گزينه مناسب پر کرد. اما گاهي اوقات جاي خالي، خالي مي ماند. شايد دليلش اين باشد که هيچ گزينه مناسبي براي پر کردن وجود ندارد و يا ميخواهيم جاي خالي، خالي بماد. در زندگي هر انساني جاي خالي وجود دارد، و وجود اين جاي جالي برايش غم انگيز هت. مادرم هميشه اولين کسي بود که صبح‌ها بيدار مي‌شد. قبل از اينکه زنگ ساعت من به صدا دربيايد، بوي نان تازه از آشپزخانه مي‌آمد و صداي آرامش را مي‌شنيدم: «بيداري؟» من پتو را روي سرم مي‌کشيدم و مي‌گفتم: «نه، پنج دقيقه ديگه»! مي‌خنديد و مي‌گفت: «تو از وقتي به دنيا اومدي، همين پنج دقيقه رو مي‌خواي»! بعد پرده را کنار مي‌زد و مي‌گفت: «بلند شو، صبحونه‌ات سرد شد»! خانه‌ ما کوچک بود؛ من و مادرم و پدرم، با حياطي باريک و يک درخت نارنج که مادر خيلي دوستش داشت. زندگي ‌مان ساده بود، اما من از آن راضي بودم، چون فکر مي‌ کردم تا وقتي مادر هست، هيچ چيز مهمي نمي‌تواند از زندگي ‌مان کم شود. يک روز زمستاني، وقتي سر سفره نشسته بوديم، ديدم مادر دست به غذايش نمي‌زند. پرسيدم: «چرا نمي‌خوري؟» گفت: «اشتها ندارم» گفتم: «بازم؟ چند روزه درست غذا نمي‌خوري»!

 لبخند زد و گفت: «از کي تا حالا شدي مراقب من»؟ گفتم: «از وقتي فهميدم خودت حواست به خودت نيست»! خنديد، اما خنده‌ اش کوتاه بود. همان شب پدر او را نزد پزشک برد. وقتي برگشتند، پدر ساکت بود و مادر سعي مي‌کرد مثل هميشه رفتار کند. پرسيدم: «دکتر چي گفت»؟ مادر جواب داد: «گفت بايد بيشتر استراحت کنم». من چيزي نگفتم، اما از همان شب، متوجه شدم چيزي در خانه تغيير کرده است. بيماري مادر کم‌ کم بيشتر شد و روزهايي رسيد که ديگر نمي‌توانست مثل قبل کارهاي خانه را انجام دهد. من بعد از مدرسه زود به خانه برمي‌ گشتم و سعي مي ‌کردم کمکش کنم. يک روز برايش چاي درست کردم و آنقدر شکر ريختم که وقتي فنجان را ديد، خنديد و گفت: «اين چاي نيست، شربته»! گفتم: «خب خودت يادم بده»! گفت: «کمتر بريز، پسرم»! گفتم: «از کجا بفهمم چقدر»؟ دستم را گرفت و گفت: «کم‌ کم دستت خودش ياد مي‌گيره»! چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت: «فقط قول بده از مريضي من نترسي»! گفتم: «من نمي‌ترسم» گفت: «دروغ نگو! از چشمات معلومه»! من سرم را پايين انداختم. بهار که رسيد، درخت نارنج  پر از شکوفه شد، اما حال مادر بدتر شده بود. بيشتر کنار پنجره مي‌نشست و به حياط نگاه مي‌کرد. يک روز کنارش نشستم و گفتم: «مامان، سال بعد هم همين شکوفه ‌ها رو مي‌بينيم، نه»؟!  مدتي ساکت ماند و بعد گفت: «آره، اگر خدا بخواد»!

 گفتم: «نه، تو بايد ببينيشون. خودت گفتي امسال بيشتر حواسم به درخت باشه»! لبخند زد و گفت: «باشه، مي‌بينيم» چند روز بعد حالش آنقدر بد شد که پدر مجبور شد او را به بيمارستان ببرد. من هم همراهشان رفتم. شب، کنار تختش نشسته بودم که دستم را گرفت و گفت: «مي‌دوني از چي بيشتر از همه ناراحتم؟» گفتم: «از چي»؟ گفت: «از اينکه شايد نتونم ببينم وقتي بزرگ شدي چه آدمي مي‌شي»! گفتم: «پس زودتر خوب شو»! لبخند زد: «کاش زندگي به همين سادگي بود»! گفتم: «تو قول داده بودي»! گفت: «چه قولي»؟ گفتم: «گفتي سال بعد با هم شکوفه ‌ها رو مي‌بينيم». چند لحظه نگاهم کرد و گفت: «يادت باشه اگر من نتونستم، تو به درخت نگاه کني و به جاي من خوشحال بشي»! عصباني شدم و گفتم: «من نمي‌خوام به جاي تو خوشحال بشم»! دستم را فشرد و گفت: «مي‌دونم»! صبح روز بعد، قبل از اينکه به مدرسه بروم، براي آخرين بار چشم‌ هايش را باز کرد. آرام گفت: «بلند شو... ديرت مي‌شه»! گفتم: «امروز نمي‌رم»! گفت: «برو! وقتي برگشتي، برام تعريف کن امروز چه کار کردي»! من رفتم، با اين خيال که عصر برمي‌گردم و همه‌ چيز مثل هميشه خواهد بود.

عصر که به بيمارستان برگشتم، پدر کنار در ايستاده بود. از چشمانش فهميدم چيزي عوض شده است. هيچ‌ چيز نپرسيدم. فقط گفتم: «مامان کجاست»؟! پدر مرا در آغوش گرفت و ديگر نتوانست چيزي بگويد. آن روز فهميدم بعضي آدم‌ ها قبل از اينکه آدم آماده‌ نبودنشان باشد، مي‌روند. سال‌ ها گذشت. من بزرگ شدم، مدرسه تمام شد، دانشگاه رفتم و بالاخره همان آدمي شدم که مادر هميشه آرزو داشت ببيند؛ اما او نبود که ببيند. هر سال بهار که ميشد، درخت نارنج حياط دوباره شکوفه ميداد. يک روز کنار همان پنجره ايستادم و مدت زيادي به شکوفه ‌ها نگاه کردم. ياد حرف مادر افتادم: «اگر من نتونستم، تو به درخت نگاه کن و به جاي من خوشحال شو.» لبخند زدم، اما اشک ‌هايم پايين آمدند. آن روز فهميدم جاي خالي مادر فقط خالي بودن يک صندلي يا يک اتاق نيست. جاي خالي مادر يعني تمام شدن يک روز خوب و نداشتن کسي که با شوق برايش تعريف کني. يعني بيمار شوي و دلت براي دستي تنگ شود که زماني روي پيشاني ‌ات مي‌گذاشت. يعني موفق شوي و ناخودآگاه دنبال چهره‌ اي بگردي که ديگر ميان جمع نيست. سال‌ها بعد هنوز گاهي صبح‌ ها، وقتي خواب ‌آلود چشم‌هايم را باز مي‌کنم، براي چند ثانيه منتظرم صدايش را بشنوم: «بلند شو، صبحونه ‌ات سرد شد»! اما هيچ صدايي نمي‌آيد. پرده را کنار مي‌زنم و درخت نارنج را مي‌بينم که دوباره شکوفه داده است. زير لب مي‌گويم: «مامان، امسال هم شکوفه داد»! خانه ساکت مي‌ماند. و من بالاخره مي‌فهمم که بعضي آدم‌ ها وقتي مي‌روند، فقط خودشان را با خودشان نمي‌برند؛ تمام صداهايي را هم که زندگي‌ مان با آنها معنا داشت، با خودشان مي‌ برند.

 

 

 

اهورا بالاخلي

روزي پسري وقتي داشت با زبانش بازي ميکرد متوجه شد داخل دهانش جاي يکي از دندانهايش خالي است و شروع کرد به گشتن. داخل دهان پدر. داخل کمد لباسها. زير تخت، زير مبل، زير بالشتش را ... اما اثري از دندان نبود که نبود. بعد به ذهنش رسيد شايد دندانش به مهماني رفته! شايد يکي از دوستان دندانش براي او کارت دعوتي فرستاده و او را به مهماني دعوت کرده و بدون اطلاع رفته است. و يا شايد هم هنگام غذا خوردن آن را قورت داده است. در همين فکر بود که يهو از خواب بيدار شد.

همينطور که به خوابش فکر ميکرد متوجه جاي خالي دنداني در دهانش شد. و با تعجب به مادرش گفت که دندانش نيست و مادر برايش توضيح داد که دندان هاي بچه ها در سن شش سالگي مي افتد که به آن دندان شيري ميگويند و دوباره دنداني دائمي به جايش رشد ميکند. پسرک به جواب سوالهايي که در خواب برايش پيش امده بود، رسيد.

 

 

 

جاي خالي يک دوست

زهرا مازندراني

در يک روز بهاري بلبل کوچولو روي شاخه‌ درخت هلو نشسته بود و منتظر گنجشک کوچولو بود. و در آن لحظه با خودش گفت: «تا وقتي که گنجشک بياد براش يک شکوفه هلو ميچينم».

وقتي شکوفه را چيد گنجشک آمد و شکوفه را داد و با هم شروع به آواز خواندن کردند. و قرار شد فردا صبح زود‌ بيان روي درخت آلو قرار گذاشتن چون که روز دوستي بود هر دو قبول کردند که بيان.

فردا صبح زود گنجشک با يک توت فرنگي تازه و رسيده روي درخت آلو منتظر شد. چند ساعت گذشت اما خبري از بلبل نبود. گنجشک با ناراحتي به خانه‌ اش رفت و در آن روز جاي خالي بلبل به شدت او را غمگين کرده بود و نمي‌توانست آواز بخواند. فردا صبح وقتي گنجشک روي درخت هلو منتظر بلبل بود، بلبل که آمد گنجشک پرسيد: «چرا ديروز نيامدي»؟! بلبل جواب داد: «من کادويي را که برات گرفتم را گم کردم و به اين خاطر نيامدم». و از آن روز به بعد هر اتفاقي که مي‌افتاد به هم مي گفتند.

 

 

 

نهان در زمان

فاطيما عقيلي

قطرات باران آرام بر شيشه غلتيدند. در حالي که به آلبوم عکس‌ هاي قديمي‌ اش خيره شده بود، جرعه ‌اي از چاي سبز مقابلش، نوشيد. محو خنده ‌هاي پنهاني بود که در عکس‌ ها خفته‌اند. اما گاهي احساس غريبي بر او غلبه مي ‌کرد! چرا برخي موضوعات را به خاطر نمي‌آورد؟ دلهره داشت که نکند خاطراتش چون نسيمي ملايم از ذهنش عبور کنند! به سوي بوم نقاشي ‌اش کشيده شد. رنگ ‌ها را در هم آميخت تا ترس ‌هايش را در نقاب هنر پنهان کند؛ اما چيزي حريف آن احساس نمي ‌شد! قلم ‌مو را روي بوم رقصاند، بي‌آنکه بداند مقصودش از آن رقص بي‌ تابانه چيست! بي ‌اختيار رنگ‌ ها روي سفيدي بوم نشستند؛ چند قدمي فاصله گرفت. قلبش فرو ريخت. آنچه روي بوم خودنمايي مي ‌کرد، برايش ناآشنا نبود؛ بلکه نمايي از يک پنجره قديمي با ‌پرده‌ حرير و دختري که پيچ و تاب موهايش به وضوح در ديد بود. انگار او را جايي ملاقات کرده! اما کجا؟

به سوي آلبوم باز روي تختش دويد و بي‌ محابا آن را ورق زد. در ميان خاطرات، تصويري نفسش را به شماره انداخت! همان پرده‌ سفيد و باغ محو منظره! اما کنار تصوير خودش گويي شخصي ايستاده بود که تصويرش با دقت بريده شده بود. جاي خالي آن فرد بيشتر از هر نام و چهره‌ اي به چشم مي‌ آمد. دستش لرزيد. چرا کسي را در عکس حذف کرده؟ صدايي سرد و آشنا نجوا کرد: «هنوز هم يادت نيومده»؟ آرام به پشت سرش خيره شد. هيچکس آنجا نبود! فقط پنجره‌ اي که حال، در اثر باد باز شده بود و پرده‌ اي که بي ‌قرار تکان مي ‌خورد! نگاهش را دوباره به بوم نقاشي دوخت. اين بار، چيزي در آن تغيير کرده بود! در کنار آن دختر، سايه‌ شخصي هم پديدار شده بود. و او مطمئن بود خودش آن را نکشيده! چاي روي ميز سرد شده بود، باران همچنان مي‌ باريد و ذهنش ميان خاطراتي که نداشت، سرگردان بود! اکنون فراموش کردن خاطرات برايش دردناک نبود؛ بلکه ترسناک ‌تر اين بود که نداني چه کسي، چه چيزي را از تو پنهان کرده است!

 

 

 

جايي...

سيد رضا موسوي پارسايي

گزينه مناسب را در جاي خالي بگذاريد! جاي خالي را پر کنيد! سوالاتي که معمولا تمام معلم ها و دانش آموزان با آن آشنايي کامل دارند. سوالاتي که هيچ دلخوشي از آن نداشته و ندارم، چونکه جواب هايم به جاي خالي ها حتي نزديک به نظر استاد و معلمم نبود.  او دنبال جوابهاي ساده و کليشه اي بود ولي من دنبال جوابهاي خلاقانه بکر و منحصربه فرد که به مذاقش خوش نمي‌آمد. براي همين کلا از جاي خالي زياد دل خوشي نداشتم. به خصوص جاي خالي افراد نزديک از جمله خانواده و دوستان. بعضي چيزها را ميتوان نبودشان رو تحمل کرد يا جايگزين کرد. مانند آب وقتي که قطع ميشود. به خصوص اين روزهاي گرم. مي توان از منبع ذخيره آب استفاده کرد. يا جاي خالي برق را با ذخيره سازهاي برق و پنلهاي خورشيدي کمي پر کرد. ولي هيچ موقع مانند برق سراسري يا آب شبکه شهري نمي‌توانيم از آن بهره ‌برداري و استفاده کنيم. ولي در مورد انسانها به خصوص پدر و مادر دوستان و اقوام، جايگزيني وجود ندارد. هيچ فرد يا انساني نمي‌تواند جاي ديگري را پر کند حتي به مدت کوتاه و موقت.