بازخواني دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال پيآمدهاي يک نامگذاري
یادداشت |
هادي راشد
اشاره: بخش اول اين نوشتار پيشتر در گلشن مهر منتشر شده بود. اينک بخش دوم را مي خوانيم.
روش نوشتار، روش تاريخنگري
مرزبنديها: در بررسي تاريخي، برشها و مرزبندي ميان لايههاي اجتماعي، مردم و نهادها گاه از درون شناخت موشکافانه برميآيد، و گاه از پيشپذيرفته به کار ميرود. اگر مرزبندي از درونِ بررسي و کندوکاوها بيرون آيد، پژوهش را گسترش ميدهد و پيش ميبرد، اما اگر از پيش پذيرفته باشد، دامنهي پژوهش را در روندي بسته از گسترش بازميدارد. در دو قرن سکوت (وير. 1330)، برخي از مرزبنديها برآيند پژوهش نبودند، از اين رو، جايي که پذيرش پيشيني مرزبندي بر نگرش تاريخي سايه مياندازد، يکپارچگي پژوهش آسيب ميبيند. براي نمونه، زرينکوب در «آغاز يک فاجعه»، نوشته است، در روند برافتادن ساسانيان، «جز بانيان آن کسي از انهدامش آسيب نديد» (چ 1330، صـ2ـ3، اين گزاره در ويراست دوم برداشته شد)، اين سخن بر مرزبندي پيشيني ميان مردم و دستگاه شاهنشاهي استوار بوده است. در همآن ويرايش، نويسنده بيدرنگ به ايستادگيهاي مردمي برميگردد، و از واکنشهاي خشمگينانه سخن ميگويد. چرا مردم در فرآيندي که آسيبي به آنان نرسيده بود، سر به شورش برداشتند؟ چنين شکافهايي در گفتار نويسنده برآيند پذيرش پيشيني مرزبنديهايي است که پيش از سنجش و بررسي به کار برده شده بودند.
زبان و ادبيات: اشارههاي کوتاه زرينکوب به ناپديد شدنِ زبان نوشتاري در چاپ 1330 و گسترش آن در چاپ 1336 به گونهي ديگري با چالش مرزبندي ساختاري و درونمايهها برخورد ميکند. در گزارش زرينکوب، زبان و ادبيات از يک سو، بي هرگونه پيوندي با دربار يا جامعه بررسي شده و دربارهي آن برداشتهاي سراسربينانهاي آمده است، و از سوي ديگر، چنين برداشتهايي در برخورد با زبان فارسي و عربي، پيآمدهاي ناهمگوني به بار آورده است. اين ناهمگوني در بررسي پيآمدهاي «پيام تازه» (چ 1344، صـ112) بر زبان فارسي و عربي آشکار ميشود. بهآذين پرسيده بود: چگونه رخنهي يک پيام، بي هرگونه دگرگوني، توانسته بود، زبان ايرانيان را «بند آورد»، اما زبان عربها را باز کند و گسترش دهد؟ زرينکوب، هرگز دربارهي اين ناهمگوني سخن نگفت. برخي نشانهها ميرسانند که او در چاپ سوم (1344)، هنوز در کار بازنگري نوشتهي خود بود، اما اين بخش را به جاي خود نهاد.
تاريخ و سوگيري پژوهشي
پيشتر از رخنهي ارزشهاي رواني و عاطفي در نگارش کتاب سخن به ميان آمد. رخنهي ارزشهاي رواني دو سويه دارد، روششناسي و ادبي. زرينکوب جايي که از رخنهي ارزشهاي رواني در نوشته سخن ميگويد، گاه ميان اين سويهها مرزگذاري ميکند و گاه آنها را با هم درميآميزد. بهآذين، سويههاي سختگيرانهي گروهي و نژادي، آييني و رژيم اجتماعي را ناگزير دانست. اين ناگزيري با دريافت امروزي از سويهي روششناسي همآهنگ است. از ديد او در برخورد با حملهي عربها اين سوگيري بخشي از تاريخنگري است؛ [زرينکوب بر آن بود که «نويسندة تاريخ، هم از وقتي که موضوع کار خويش را انتخاب ميکند از بيطرفي که لازمة حقيقتجويي است خارج شده است.» (چ 1336، صـ5).] برگشت دادن چنين رخدادي به بخت و آشوب آسماني، تنشهاي سرزميني (ريگ بيابان)، يا سامان روزگار (قضا و قدر)، گونههاي سوگيري فراتاريخي اند. اين سوگيريها نميتواند جايگزين بازگويي روشمند و گستردهي چرايي رخداد باشد. اگر شکست را به پوسيدگي پايههاي شاهنشاهي، يا بيساماني سپاهيان، يا کاهش پشتيباني مردم، و ... برگردانيم، آنگاه به گسترهي دادههاي تاريخي بازگشتهايم. ارزشهاي رواني و عاطفي، از يکسو، نويسنده را از نگرش به دادههاي تاريخي بازميدارد و او را به سوگيري فراتاريخي ميراند؛ و از سوي ديگر در روند بررسي دادههاي تاريخي او را به کنار گذاشتن سنجههاي علمي از داوري برميانگيزاند. همآن گونه که بهآذين يادآوري کرده بود، تنها آن نگرشي که استخوانبندياش از دادههاي تاريخي ساخته شده باشد، ميتواند با خردِ سنجشگر به همآهنگي برسد.
نامِ کتاب و مرزهاي جستوجو
زرينکوب در نامگذاري، بازهي تاريخي و کارکرد ادبي را به هم نزديک کرد. نخستين پايهي اين نامگذاري، «دو قرن»، گسترهي کاوشهاي تاريخي را مرزبندي ميکند. تاريخنگاران و پژوهشگران در نگرش به تاريخ ايران از اين دوره با شتاب گذشته بودند. در کتاب تاريخ ايران (The history of Persia, 1815) نگارش سِر جان ملکم، و طرح کلي تاريخ ايران
(A General sketch of the History of Persia, 1874)، نگارش مارکهام، دو سدهي نخستِ پس از تاخت و تاز عربها «به طور سطحي و ناقص» بررسي شده بود (براون، تاريخ ادبي1، 1337، صـ312). نويسندگان ايراني نيز با نگاه به کمبود نوشتارهاي به جاي مانده، تا آن روزها دربارهي اين دوره، کاوش چنداني نکرده بودند. پايهي دوم نامگذاري، همانا «سکوت»، بر آميزهاي از بازنمايي و داوري استوار است. اين پايه در کاربرد نمادين، سکوت را به سراسر دو سده گسترش ميدهد. هنگامي که يک نگرنده از فراز هزار و اند سال به بازهاي با گسترهي دو سده مينگرد، فرياد را از کجا بايد بشنود؟ نام کتاب به خواننده آگاهي ميدهد که از صداي مردم، بازتاب درخوري در زبان بر جاي نمانده است. مردم بيگمان سخن ميگفتند، اما سخن آنان به زبان نوشتاري راه نيافت. سکوت، در اين معنا، سکوتِ زبانِ نوشتاري است، نه خاموشي مردم. با اين نگاه، زبان بيآن که چيزي را بازتاب دهد، سکوت را بازنمايي ميکند. سکوت در اين کاربرد گونهاي نگرش دربارهي رخدادهاي آن روزگار است. نامگذاري دو قرن سکوت همچنين، نشان ميدهد کدام پرسشها از دستور کار پژوهش کنار گذاشته شدند. براي نمونه، پژوهش جاي آن نبود که به چگونگي نيرومند شدن و گسترش اسلام در سدههاي نخستين بپردازد. زرينکوب گزارش اين روند را در بامداد اسلام (1346) پي گرفت، يا در کارنامهي اسلام (1348)، دستآوردهاي مردم را پس از روي آوردن به اسلام بازگفت. دگرگوني پرسش، در نوشتارهاي تاريخي گاه به جابهجايي دادهها ميانجامد. از پي ناديده نهادن اين جابهجايي برخي با يادآوري ناسازگاري سخن دربارهي «کتابسوزي» (در دو قرن سکوت، صـ114ـ115 و کارنامه اسلام، صـ34) گمان کردند که زرينکوب انديشههاي بنيادي دو قرن سکوت را در نگارشهاي ديگر خود وانهاده و از آن برگشته است (شفا، تولدي ديگر، 1999، صـ19). کارکرد دوگانهي نامگذاري در پيوند با تاريخ و ادبيات، نشان ميدهد که گسترهي جستوجوهاي اين پژوهش از يکسو تاريخ است، ــرخدادهاي تاريخي که بر سرنوشت مردم در دو سدهي نخستِ پس از برافتادن شاهنشاهي ساساني کارگر افتاده بود، و از سوي ديگر، ادبيات و زبان فارسي است. زرينکوب با پذيرش اين انديشهي ناروشن که در سدههاي نخستين، زبان پهلوي به زبان تازي گراييده بود، کوشيد زمينههاي چرخش را در رخدادهاي دو سدهي آغازين جستوجو کند: مردماني که «به صد زبان سخن ميگفتند»، هنگامي که با تازيان مسلمان روبهرو شدند، «آيا چه شنيدند که خاموش شدند؟» بر پايهي اين ديدگاه، انديشهي خاموشي يا «سکوت» زبان فارسي، برداشت خود زرينکوب از دگرگوني زبان در سدههاي نخستين بود.
نامگذاري و پيکربندي کتاب
پيوند تاريخ و ادبيات در نامگذاري کتاب، همچنين چگونگي پيکربندي مايههاي دروني آن را نيز آشکار ميکند. پذيرش «سکوت» در ويراست نخست، دستآورد پاياني پژوهش بود؛ اما در ويراست دوم، پيوندهاي دوگانهاي را ميان سکوت و نوشتار بازمييابيم. از سويي، سکوت همچنان برآيند پژوهش است، و از سوي ديگر، شيوهاي براي ديدن و بههم پيوستن دادهها در پيش مينهد. هنگامي که دو سدهي نخستِ پس از برافتادن ساسانيان در پرتو سکوت ديده شود، تک تکِ رخدادهاي آن روزگار نيز در پيوند با آن معنا مييابند: چه چيزي به خاموشي گراييد؟ اين خاموشي از کجا آمده بود؟ و چگونه پايان يافت؟ از اينجا نام کتاب، به نيروي سازماندهندهي گفتار درآمد، و دادههايي که در پاسخ به اين پرسشها کارآمد بودند، ارزش بيشتري يافتند، و دادههاي ديگر کنار گذاشته شدند. هماين ويژگي را ميتوان در چگونگي گسترش ويراست دوم نيز ديد. برآمدن عربها، برافتادن ساسانيان و سرگذشت زبان فارسي، سه مايهي گسترشيابندهي کتاب اند؛ اما تنها روندها و رخدادهاي تاريخي آنها را به هم پيوند نميزند، اين مايهها در پيوند با سکوت درون يک زنجيرهي داستاني به هم ميرسند: برافتادن شاهنشاهي ساساني، دگرگوني ساخت اجتماعي و فرهنگي، و کشمکش در کاربرد زبان نوشتاري، ويژگيهاي گوناگون يک بازهي تاريخي اند که در پايان به رهايي از سکوت ميرسند.
زمينههاي کژتابي يک نام
نامگذاري «دو قرن سکوت» از همآن آغاز به برداشتهاي ناهمگوني راه برد. از يکسو، پيوندِ «دو قرن» و «سکوت» بر پايهي اين که دو قرن را زمينهي پژوهش سکوت بخوانيم، يا کشيدگي آن؛ دو دريافت ناهمگون را پيش ميانداخت، و از سوي ديگر، بريدن نام از نوشتار دروني کتاب ميتوانست اين دريافتها را از راهي که نويسنده در کتاب پيموده بود، دور کند. يک راه ديگرِ بازخواني، ديدن يا نديده گرفتن برهمکنشي دو لايهي تاريخي و ادبي در نام کتاب بود. راه پيشگيري از اين کژتابي، بازگشت به خودِ کتاب است. زرينکوب در پاسخ به سنجشگري که پرسيده بود، چرا سکوت و نه آشوب و غوغا، نوشت: «اگر کتاب مرا از سر تا آخر با دقت و حوصلة کافي خوانده بود جواب خود را در طي کتاب مييافت»، (مقدمه، چ 1336، صـپنج). سخن او نشان ميدهد که بازخواني نام کتاب در بريدگي از نوشتار، به برداشتي ناهمخوان با روند گسترش گفتارها و درستانگاري درونمايههاي کتاب ميانجامد. در بازگشت به دادهها، ساختاربندي و شيوهي گسترش نوشتار، «سکوت» نه نشانهاي بريده از نوشته، که نامي براي چگونگي پيوند مايههاي گسترشيابندهي کتاب است. شکست ساسانيان و پيروزي عربها که به جنبشهاي مردمي و دگرگوني ساخت اجتماعي انجاميد، روند چيرگي سکوت را بر زبان فارسي بازنمايي ميکند. هر يک از اين مايهها در جاي خود دادههاي تاريخي اند، اما روند پيکربندي کتاب، آنها را در پيوند با سکوت همبسته ساخته است. هر گونه دريافتي از سکوت به چگونگي سازماندهي دادهها و پيوند آنها در روند گسترش گفتار وابسته است. با اين همه، دريافتهاي گوناگون، تنها از ساختار نام و پيوند آن با نوشتار دروني پديد نميآيند، آگاهيهاي فرانوشتاري و پيراموني نيز روند خواندن نام را دگرگون ميکند. هنگامي که خواننده، پيشاپيش «دو قرن» را بازهاي از فرمانروايي بيگانه، و «سکوت» را نشانهي خاموشي، ايستايي و بيکنشي دريابد، نام کتاب به گزارهاي دربارهي زندگي ايرانيان در آن دو سده برگردانده ميشود. در اين جا، سکوت ديگر نام يک پيکربندي تاريخي ـ ادبي براي بازگويي کرد و کار زبان فارسي نيست، بازنماي يک روزگار تاريخي است. بر زمينهي اين جابهجايي، سخن زرينکوب دربارهي زبان، ايستادگي، دگرگوني اجتماعي، رويارويي ايرانيان با فرمانروايي عربها نه در پيوند با پرسشهاي دروني کتاب، که همچون يک داوري سراسربينانه دربارهي آن روزگار خوانده ميشد. دريافتهاي گوناگون از دو قرن سکوت را نميتوان تنها به بدخواني فروکاست. نام کتاب، جاي هر خوانشي را باز گذاشت، نوشتار کتاب برخي از اين خوانشها را کنار نهاد، با اين همه، برداشتها و آگاهيهاي پيراموني، راههاي ديگري براي بازخواني نام کتاب را بازکردند. نام کتاب و بدخواني آن، تنها برآمده از نامگذاري نبود، جابهجايي ميان نام کتاب، نوشتار دروني، و چشمانداز آگاهي فرانوشتاري به هم رسيدند تا نام کتاب پديدهاي بغرنج در روند خوانش به چشم آيد.
تبارشناسي سکوت در نامگذاري
اکنون ببينيم پيش از نامگذاري «دو قرن سکوت»، نويسندگان تاريخ و تاريخ ادبي ايران، سدههاي نخستين را چگونه بازنمايي کرده بودند؟ در نخستين بررسيهاي تاريخ ايران، بازهي ميان برافتادن ساسانيان و برآمدن نخستين فرمانرواييهاي ايراني را درخور پژوهش نميدانستند. سر جان ملکم يادآوري کرده بود که عربها پس از چيرگي بر ايران، نمايندگان خود را در بخشهاي گوناگون به کار گماشتند، «و تا دويست سال بل متجاوز»، فرمانروايي بر ايران را به دست گرفتند. از ديد او رخدادهاي برجستهي آن روزگار، «خروج امرا و ولات است»، آنان هماين که در کار خلفا سستي ميديدند، دم از خودسري ميزدند، و چون کار به سامان بازميگشت، گردن ميسپردند (تاريخ ايران، صـ172). از ديد ادوارد براون، ملکم و مارکهام در پژوهشهاي خود، سدههاي نخستين را گونهاي بريدگي و شکاف در زندگاني ملي ايرانيان ديده بودند؛ اما براون آن را «بارورترينِ کلية ازمنة تاريخ ايران» ميديد. ادوارد براون، جاي ديگري، بيآن که از کسي نام ببرد، اين ديدگاه را «که پس از استيلاء عرب بر ايران تا دو سه قرن ايرانيان فاقد زندگاني علمي و معنوي بودهاند»، نادرست ميخواند (1356، صـ302). او اين نگرش را به نويسندگان تاريخ ادبيات برميگرداند. هرمان اته در کتابي که پيش از تاريخ ادبيات ادوارد براون به چاپ رسيده بود، نوشت: «افسوس که در زندگاني عمومي و روحي ملت ايران، در مدت 150 سال تسلط عرب، جز اخبار قيامهايي در بعض ايالات اطلاعي نداريم، و همچنين در باب دورة تحول زبان پارسي (يا پهلوي) به فارسي جديد نيز فکر صحيح روشني مقدور نيست.» (تاريخ ادبيات، صـ20). اته آشکارا از جنبشهاي اجتماعي و ناآگاهي تاريخي دربارهي زندگاني همگاني و دستآوردهاي روانِ يک ملت سخن گفت. اته و براون در نگارش تاريخ ادبيات، به دنبال بازتابهاي کنش گروهي بر زندگي و روان همگاني مردم بودند. براون در ديباچهي تاريخ ادبيات يادآوري ميکند که خواسته است، «تاريخ سير معنوي ايران را بنگارم (بنگارد) نه آن که به شرح حال شعرا و سخن سراياني که به زبان فارسي سخن گفتهاند»، بپردازد. از اين رو، نيافتن آگاهيها به زبان فارسي در آن دو سده مايهي پرسش و شگفتي او نبود. با هماين نگاه، براون دريافتِ نويسندگاني را که «تاريخ ادبي ايران را به مفهوم محدودتر کلمه» بازنمايي ميکردند، و بر زمينهي آن، سدههاي نخستين را «برگ سفيد» (blank page) ميديدند، نادرست ميدانست و در روند پيشبرد بررسيها، «خود را بالصراحه از اين خطا» برکنار دانست (1335، صـ302). تبارشناسي کاربرد «سکوت»، نشان ميدهد که پيش از نامگذاري زرينکوب، بخشهاي سازندهي اين برداشت از تاريخ سدههاي نخستين به گونهي پراکندهاي بازتاب يافته بودند؛ گاه براي بازگويي دشواري بازسازي زندگاني روان همگاني ايرانيان به کار ميرفتند، گاه به کمبود آگاهي از روند دگرگوني زبان فارسي، و گاه به گسست در زندگاني ملي برميگشتند. براون با گسترش معناي تاريخ ادبي، ميان کمبود زباننوشتههاي فارسي و نبود آگاهي از بازتابهاي روان همگاني ايرانيان مرزبندي کرد. از اين رو، هنگامي که زرينکوب اين نام را بر کتاب خود نهاد، زمينهي خوانشهاي گوناگون «سکوت» از پيش فراهم شده بود.
سنجش نامگذاري
چاپ کتاب دو قرن سکوت در بافت فرهنگي و اجتماعي آن روز، بيدرنگ با واکنشهاي برانگيزاننده و سنجشگرانهاي روبهرو شد. نام کتاب به تنهايي واکنشبرانگيز بود. اين واکنش، چنان که يادآوري شد، برآمده از آن بود که نام کتاب را بريده از درونمايههاي آن ديده بودند. يکي از نويسندگاني که به بررسي معناي سکوت در نام کتاب روي آورد، مرتضي مطهري، دانشور بلندپايهي مدارس ديني تهران و قم، و استاد دانشکدهي الهيات بود. مطهري نامگذاري «سکوت» را نشانهاي از پيشداوري در نگاه به تاريخ سدههاي نخستين دانست. از ديد او، اين برداشت برگرفته از نگاه برخي مستشرقين «و در رأس همه آنها سِرجان ملکم انگليسي [بود که] دو قرن اول ايران اسلامي را ... به اعتبار اينکه در اين دو قرن، ايران جزء قلمرو کلي خلافت بوده و از خود حکومت مستقلي نداشته است، دوره سکوت و سکون و احيانا دوره بردگي ايرانيان ناميدهاند.» (خدمات متقابل ..، 1357، صـ670ـ671). ملکم کجا چنين سخني گفته بود؟ ديدگاه مطهري نيازمند بازنگري است. مطهري، گويا به کتاب ملکم دسترسي نداشت، و بخشي از آن را از کتاب مزديسنا و ادب فارسي بازنويسي کرده بود. ملکم يکجا از «دويست سال» سخن گفته و آن بازه را از ديدگاه فرمانروايي عربها و شورش ايرانيان سنجيده، و جاي ديگر، به نابودي کتابها و نوشتههاي علمي پرداخته بود: تاريخنگاران نزديک به روزگار پيدايش اسلام گزارش کردهاند که پيروان پيمبر عربي، «هر چيز که عرصهي تقويت ملت [دين زرتشتي] دانستند، ... هلاک ساختند، شهرها با خاک يکسان ... و کتب فضلاي ملت، اعم از اينکه علوم مطلقا يا تاريخ يا کتب شريعت، يا کساني که اين گونه کتب در تصرف ايشان بود، در معرض تلف درآمدند.» (تاريخ ايران، صـ127، چاپ سنگي، صـ91ـ92؛ متن انگليسي1، صـ200، در خدمات متقابل، اين بخش از کتاب تجليات روح ايراني، به ميانجي محمد معين در مزديسنا بازنويسي شده است). اما اين دو بخش به هم پيوسته نيستند، و از آنها نميتوان به اين گزاره رسيد که ملکم «دو قرن ايران را دورهي سکوت و سکون و بردگي» ميدانست. مطهري در بررسي سخنان ملکم، آن را داراي تازگي شمرد، زيرا در هيچ گزارش ديگري ديده نشده بود: «ناچار بايد فرض کنيم که اين مورخ به سند و مدرکي دست يافته که چشم هيچ حلالزادهاي آن را نديده»، وگرنه، «ناچاريم خداي ناخواسته در حسن نيت و کمال صداقت ... اين مورخ که البته هيچ مأموريتي از طرف وزارت خارجه انگلستان براي تاليف اين کتاب نداشته است اندکي ترديد روا داريم.» (خدمات متقابل، صـ161). در اينجا داوري مطهري دربارهي نام کتاب، به واکنشهاي بازنگرانه در برابر تکاپوهاي شرقشناسان نزديک ميشود. پس از گذشت سالها، ادوارد سعيد از «احساس نسبتاً دائمي رو در رويي» غربيان با شرق سخن گفت (شرقشناسي، صـ362). اين احساس برانگيزندهي واکنشهاي رويارو بود. به سخن ديگر، مطهري از گفتارهاي پيراموني بهره ميگرفت تا دريابد که «سکوت» در اين نامگذاري چگونه کار ميکند. روش او سنجش نام، بريده از درونمايهي کتاب است. روشي که زرينکوب در مقدمه چاپ دوم، سنجشگران را از آن پرهيز داده بود. زرينکوب در مقدمهي چاپ دوم نوشت: «در طي اين دو قرن زبان ايراني خاموشي گزيده بود و ايراني سخن خويش جز بر زبان شمشير نميگفت.» سخن زرينکوب به زبان سياست، زبان ايستادگي در برابر «فرمان» برميگشت. مطهري در واکنش نوشت، «من حقيقتاً معني اين سخن را نميفهمم! آيا زبان علمي زبان نيست؟! آيا زبان ادبي زبان نيست؟» (صـ672). در اينجا مطهري به جاي بازگشت به پرسش کتاب، آن را با پرسش ديگري جابهجا کرد. گفتار مطهري با سخنان براون همپوشي دارد. براون در سنجش ديدگاه صفحهي سفيد، چنين ميانگاشت که اگر نام ايرانيان را از ميان پديدآورندگان نوشتههاي علمي و ادبي برداريم، «بهترين قسمت آن علوم از ميان ميرود.» (ت. ا.، 1335، صـ303). براون که در جستوجوي بازتابهاي «نبوغ ملي ايران» در رشتههاي گوناگون دانش و فرهنگ بود، برايش «فرقي نداشت که اين مباحث به چه زباني نوشته شده است.» (صـ3). مرتضي مطهري در خدمات متقابل اسلام و ايران با شيوهاي نزديک به روش براون، ديدگاه زرينکوب را دربارهي خاموشي زبان فارسي به چالش کشيد: «آيا شاهکار ادبي سيبويه ... جز در اين دو قرن آفريده شده است؟!» (خدمات، صـ672). از ديد او، کسي ايرانيان را ناگزير نساخته بود که به زبان عربي بنويسند. شاهکارها را نميتوان به زور نوشت. ايرانيان پس از آشنايي با زبان اعجاز الهي، با نوشتههاي خود زبان عربي را نيرومند کرده بودند و اين ويژگي، نشانهي کاستي کار آنان نبود، «آيا اين عيب است بر ايرانيان»؟ در سخنان مطهري، پرسش بنيادي کتاب جابهجا شده بود. زرينکوب پرسيده بود، چگونه زبان ايرانيان به خاموشي گراييد؟ مطهري در واکنش ميگويد، آيا ايرانيان به راستي در اين دو سده از ديد علمي و ادبي خاموش بودند؟ روشن است پرسش زرينکوب با ردهي دادههاي ديگري برخورد ميکند.
چاپ سوم با افزودهها و کاستيهاي ديگر
در روند اين يادداشتها پس از دسترسي به چاپ دوم کتاب، اکنون روشن است که چاپ سوم کتاب در 1344 نيز با دگرسانيهايي همراه شده بود. اين دگرسانيها دنبالهي بازنگري در چاپ دوم کتاب است. براي نمونه، زرينکوب در چاپ سوم، زيربخشِ وهرز را (فرمانروايان صحرا) دوباره نوشت، نام زيربخش «جنگ با زنگيان» را برداشت، و نوشتههاي آن را با بخش وهرز يکي کرد. در بخش طوفان و ريگ هم، زيربخشهاي «خيانت يک ايراني»، «هرمزان» و «فتح شوش» را از ميان برداشت، و نوشتههاي آن را به بخشهاي ديگر افزود. بر زمينهي اين کاهشها و افزودگيها شايد بتوان گفت بخشهاي دستنخورده را نيازمند بازنگري نديده بود. بهآذين در بررسي چاپ دوم کتاب نوشته بود، «در مورد دين و زبان، آقاي زرينکوب نظرهايي دارند که ناچار بايد تعبداً پذيرفت. مثلا ميگويند: آنچه در اين حادثه زبان ايرانيان را بند آورد سادگي و عظمت پيام تازه بود. و با اين استدلال ظاهراً ميبايست زبان خود عربان را زودتر بند آورَد.» روشن است خودداري از بازنگري اين بخش، دستِ کم نشان ميدهد که خردهسنجي بهآذين در بازنگري چاپ سوم به کار نيامده بود. در بخشهاي ديگرِ هماين رده از يادداشتها نشان خواهم داد چرا اين خردهسنجي از ديد زرينکوب نميتوانست به کار آيد.
در پويهي زبان فارسي
گزيدهي يادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبيات
@OnPersianLanguage
پژوهشگر ادب فارسي