بحران شعر فارسي


تیتر اول |

مهران موذني-  استاد دانشور دکتر عيسي امن خاني به مناسبت روز ملي شعر در سالن نگاه تالار فخرالدين اسعد گرگاني درباره بحران شعر در جهان امروز سخن گفت، از ايشان که عضو هيات علمي گروه زبان وادبيات فارسي دانشگاه گلستان است علاوه بر مقالات متعدد، پنج عنوان کتاب، کتابهاي نقد ادبي ايدئولوژيک، درباره تجدد ادبي، نگاهي به نظريه ادبي، دلهره آزادي و من لنين شعر هستم منتشر شده است. متن سخنراني ايشان نيز نکات ارزنده اي را در خود دارد که با هم خواهيم خواند.

 

 روز شعر و ادب فارسي؛ نشانه‌اي از بحران

امن‌خاني، درباره ارتباط نامگذاري روزي در تقويم رسمي ايران براي شعر و ادب فارسي با بحران فعلي اين عرصه، عنوان کرد: اگر بخواهيم درباره اينکه آيا واقعاً شعر معاصر با بحران مواجه است يا نه صحبت کنيم، شايد يکي از ساده‌ترين راه‌ها اين باشد که به تقويم نگاهي بيندازيم. از نظر من، تقويم چيز شومي است. هر زمان مسئله‌اي براي يک موضوع به وجود مي‌آيد، يکي از نخستين اقدام‌ها اين است که روزي در تقويم به نام آن موضوع اختصاص دهند. اگر 50 سال پيش مي‌گفتند قرار است روزي را در تقويم به نام «روز هواي پاک» ثبت کنيم، شايد بسياري مي‌گفتند چنين کاري چه ضرورتي دارد. درباره انتخاب يک روز در تقويم براي شعر – و نه به طور مثال، براي داستان --نيز تقريباً همين وضعيت وجود دارد. گويي بايد پذيرفته باشيم که بحراني براي شعر معاصر ايجاد شده و به همين دليل ناگزير شده‌ايم روزي را به آن اختصاص دهيم تا درباره وضعيتش فکر کنيم. در عمل نيز نشانه‌هايي از اين بحران ديده مي‌شود. کافي است به آمار انتشار کتاب توجه کنيم. به‌ندرت ناشري پيدا مي‌شود که مجموعه شعر منتشر کند، در حالي که انتشار رمان و داستان با سهولت بيشتري انجام مي‌شود. براي مثال، اگر نشر چشمه را در نظر بگيريم، مي‌بينيم که آثار داستاني متعددي منتشر مي‌کند، اما تعداد مجموعه‌هاي شعرش، بسيار کمتر است. بنابراين، پرسش اصلي اين است که اگر واقعاً با چنين بحراني مواجهيم، چرا شعر به اين وضعيت رسيده است؟ البته اين مسئله فقط به ايران محدود نمي‌شود و شايد بتوان گفت تا حدودي پديده‌اي جهاني است. اولين برنده جايزه نوبل ادبيات يک شاعر بود. در حالي که امروز اکثر برندگان جايزه نوبل نويسندگان هستند. پس شاعرها کجا هستند؟ چرا ناشران ايران حاضر به چاپ شعر نيستند. چرا وقتي آثار يک نويسنده معمولي مثل زويا پيرزاد به چاپ صدم مي‌رسد، خبري از شعر نيست؟ اگر از ما بخواهند چند نويسنده بزرگ معاصر در اندازه و جايگاه نويسندگان مهم ايراني نام ببريم، احتمالاً چندين نام به ذهنمان مي‌رسد؛ از محمود دولت‌آبادي گرفته تا زويا پيرزاد و ديگران. اما اگر بپرسند شاعران مطرح معاصر ايران که درباره جايگاهشان اجماع وجود داشته باشد چه کساني هستند، پاسخ بسيار دشوارتر خواهد بود. به‌نظر مي‌رسد پس از شاملو ديگر با چنين جايگاهي مواجه نيستيم. اين پرسش که چرا چنين بحراني به وجود آمده، پرسشي ساده نيست و نمي‌توان در چند دقيقه پاسخ جامعي براي آن ارائه کرد. من نيز قصد ندارم پاسخي قطعي براي اين مسئله ارائه کنم يا بگويم براي رفع اين بحران دقيقاً چه بايد کرد؛ اما انديشيدن به دلايل شکل‌گيري آن اهميت دارد. برخي از اين دلايل عام و جهاني‌اند و برخي ديگر به جامعه ما، وضعيت شعر و رفتار شاعران و فعالان حوزه ادبيات مربوط مي‌شوند.

 

 حاکميت نثر و جايگاه شعر در مدرنيته

امن‌خاني در ادامه، ذات منثور مدرنيته را به عنوان يکي از عوامل بحران فعلي ادبيات نام برد و گفت: يکي از دلايل عام و جهاني را مي‌توان در چيزي جست‌وجو کرد که از آن با عنوان «حاکميت نثر» ياد مي‌شود. تعبيري وجود دارد مبني بر اينکه ذات مدرنيته، نثر است؛ يعني مدرنيته اساساً با نثر و تفکر منثور پيوند دارد. براي توضيح اين مسئله مي‌توان به نيما يوشيج اشاره کرد. اگر بحث‌هاي سطحي و بيهوده درباره نيما، مانند اينکه او «پدر شعر نو» بوده است، کنار گذاشته شود، ايده اصلي او را مي‌توان در تلاش براي نزديک کردن شعر به نثر جست‌وجو کرد. نيما مي‌خواهد طبيعت نثر را وارد شعر کند و شعر را به طبيعت گفتار نزديک سازد. بسياري از تغييراتي که او ايجاد مي‌کند، از کنار گذاشتن الزام قافيه و يا الزام تساوي مصراع‌ها تا تلاش براي نزديک کردن زبان شعر به زبان گفتار، همگي به اين مسئله بازمي‌گردد. چرا نيما چنين کاري مي‌کند؟ دليل آن را مي‌توان تا حدي در همان پيوند ميان مدرنيته و نثر جست‌وجو کرد. البته براي توضيح فلسفي اين پيوند مي‌توان بحث‌هاي مفصلي مطرح کرد؛ اما فعلا از آن عبور مي‌کنم. اگر تحولات ادبي دوره معاصر را در جهان دنبال کنيم، برتري تدريجي نويسندگان و همچنين حرکت شعر به سمت اشکالي مانند شعر سپيد و شعر منثور، بخشي از همين فرايند کلي است. هرچه اين روند شدت بيشتري پيدا کند، جايگاه شعر نيز بيشتر تضعيف مي‌شود. در گذشته، وضعيت تا حد زيادي معکوس بود. به طوري که نثر در تلاش بود تا خود را به شعر نزديک کند. نويسنده‌اي مانند سعدي در گلستان يا نويسندگان آثاري همچون کليله و دمنه، با استفاده از عناصري مانند قافيه، وزن، سجع و موسيقي کلام تلاش مي‌کردند نثر را موزون و آهنگين کنند و به آن اعتبار ادبي بيشتري ببخشند. حتي در گلستان، شعر درون نثر قرار مي‌گيرد و با آن پيوند پيدا مي‌کند. اما امروز وضعيت تا حد زيادي برعکس شده است. اين شعر است که تلاش مي‌کند خود را به نثر نزديک کند. از نيما که جلوتر بياييم و به شاملو و جريان‌هاي بعدي برسيم،

مي‌توان ديد که برخي از عناصر ذاتي شعر به‌تدريج کنار گذاشته مي‌شوند و در نهايت، آنچه باقي مي‌ماند به نثر نزديک‌تر مي‌شود. بسياري از شعرهايي که امروز با عنوان شعر منثور يا شعر سپيد خوانده مي‌شوند، فاصله بسيار زيادي با نثر ندارند. البته تفاوت‌هاي ظريفي ميان آنها وجود دارد و من نمي‌خواهم اين تفاوت‌ها را ناديده بگيرم، اما مسئله اين است که نزديک شدن شعر به نثر، بخشي از يک فرايند جهاني است که مي‌توان آن را با تحولات مدرنيته مرتبط دانست.

 

 افول مرجعيت اجتماعي شاعران

امن‌خاني درباره افول مرجعيت اجتماعي شاعران در عصر کنوني افزود: مسئله ديگري که به وضعيت جامعه ما مربوط مي‌شود، اين است که چرا جايگاه اجتماعي شاعران تضعيف شده است. اينجا ديگر لزوماً با بحثي فلسفي درباره ذات مدرنيته مواجه نيستيم؛ بلکه بايد به تحولات اجتماعي توجه کنيم. در دوران مدرن، پديده‌اي به نام «حوزه عمومي» شکل مي‌گيرد. در دوره‌هاي مختلف، به‌ويژه در زمان انتخابات يا جنگ، شاهد شکل‌گيري و فعال شدن شديد اين حوزه هستيم؛ گفت‌وگوها افزايش پيدا مي‌کند و جامعه درباره مسائل مختلف، از جمله تصميم‌گيري‌ها و آينده خود، وارد بحث مي‌شود.پرسش اين است که در اين حوزه عمومي، مرجعيت با چه کساني است؟ اگر دهه‌هاي 1330 و 1340 را بررسي کنيم، مي‌بينيم که شاعران و نويسندگان چه نقش مهمي در تحولات اجتماعي و حوزه عمومي داشتند. نمي‌توان نقش و مرجعيت چهره‌هايي مانند نيما، شاملو و اخوان ثالث را در آن دوره انکار کرد. اما امروز اين مرجعيت تا چه اندازه وجود دارد؟ يک نمونه ملموس، شبکه‌هاي اجتماعي است. همه ما تلگرام و اينستاگرام داريم. کافي است صفحه‌هاي خود را باز کنيم و ببينيم چه کساني در صفحه اصلي و در معرض توجه ما قرار دارند. آيا شاعران و نويسندگان در آنجا حضور دارند يا افراد ديگري جاي آنها را گرفته‌اند؟ اقتصاددانان، جامعه‌شناسان، متخصصان علوم سياسي و ديگر متخصصان، بخش مهمي از اين حوزه را در اختيار گرفته‌اند. در واقع، شاعران تا حد زيادي از حوزه عمومي کنار رفته‌اند. زماني اهميت اجتماعي شاعران تا حد زيادي به حضور پررنگ و نقش مرجعيتي آنها در حوزه عمومي وابسته بود، اما امروز اين نقش بسيار کمرنگ شده است. به‌سختي مي‌توان شاعر يا نويسنده‌اي را پيدا کرد که مانند برخي چهره‌هاي ادبي در دهه‌هاي گذشته بتواند بر جهت‌گيري حوزه عمومي اثر بگذارد. حتي در دهه 1370 نيز شاملو تا حدي چنين نقشي داشت، اما امروز اين وضعيت بسيار متفاوت شده است. مي‌توان اين مسئله را يکي از پيامدهاي مدرنيته دانست؛ يعني جايگزين شدن خرد تخصصي و دانش تخصصي به جاي عاطفه و مرجعيت ادبي. هرچه جلوتر مي‌رويم، اين مسئله جدي‌تر مي‌شود.

 

 گسست ميان ادبيات اروپا و تجربه اجتماعي ايران

امن‌خاني در ادامه با انتقاد از پيروي بي‌پشتوانه از زبان و سبک‌هاي ادبي اروپايي در ادبيات فارسي گفت: در کنار عوامل جهاني، دلايلي نيز وجود دارد که به رفتار خود ما در حوزه ادبيات و شعر مربوط مي‌شود. يکي از اين موارد، مواجهه غيرانتقادي و کاريکاتوري با ادبيات جهان و تقليد از آن در ايران است؛ مسئله‌اي که به نظر مي‌رسد باعث شده ذهنيت جامعه تا حد زيادي از شعر فاصله بگيرد. در سال‌هاي اخير با جريان‌هاي مختلفي مانند شعر گفتار، شعر حجم، شعر سوررئال و ديگر شکل‌هاي شعري مواجه بوده‌ايم. مسئله اين نيست که اين جريان‌ها اساساً نادرست‌اند، بلکه مشکل در نحوه مواجهه ما با آنهاست. براي مثال، در اروپا نويسندگان و هنرمنداني مانند سالوادور دالي با رويکردهاي سوررئاليستي ظهور کردند. ما گاهي تصور مي‌کنيم که مي‌توان همان زبان و شيوه بيان را مستقيماً به ادبيات خود منتقل کرد و اين کار به‌خودي‌خود درست است. اما يک نکته اساسي را فراموش کرده‌ايم: اگر آن زبان در آن جوامع شکل گرفته، پشت آن نوعي فهم و نگرش خاص نسبت به جهان وجود داشته است. براي توضيح اين مسئله مي‌توان مثالي ساده مطرح کرد. تا حدود دهه 1960، در جهان و به خصوص اروپا، جهان همچنان به‌عنوان امري منظم و داراي ساختاري عقلاني تصور مي‌شد و شناخت اين ساختار نيز از طريق عقل، فلسفه و زبان رياضي امکان‌پذير تلقي مي‌شد. افلاطون نيز بر اهميت رياضيات تأکيد داشت و ورود به آکادمي را با دانش رياضي پيوند داده بود. اما در دهه 1960، به‌ويژه در جريان‌هاي اگزيستانسياليستي، اين تلقي از جهان دستخوش تغيير شد. در آثار سارتر، براي مثال در رمان «تهوع»، روکانتن احساس مي‌کند جهان پوچ، بي‌معني و بدون نظم است. اگر جهان اينچنين باشد، نمي‌توان اين تجربه را صرفاً با زبان رياضي، فلسفه و ساختارهاي منسجم بازنمايي کرد. در چنين شرايطي، زبان هنر نيز تغيير مي‌کند. روکانتن، که خود محققي است، از فلسفه فاصله مي‌گيرد و به نوشتن داستان روي مي‌آورد؛ سارتر نيز در کنار فعاليت فلسفي، رمان «تهوع» را مي‌نويسد. همچنين تجربه‌هاي جنگ جهاني اول و تحولات فکري و اجتماعي آن دوره به شکل‌گيري جريان‌هايي مانند دادائيسم و سوررئاليسم کمک کرد. بنابراين، اگر هنرمند مي‌خواهد جهاني نامنسجم و غيرعقلاني را بازنمايي کند، طبيعي است که زبان هنري او نيز تا حدي اين وضعيت را منعکس کند. اما در ايران چه اتفاقي افتاد؟ ما گاهي زبان اين جريان‌ها را بدون آنکه تحولات فکري و اجتماعي پشت آنها را به‌طور کامل تجربه يا درک کرده باشيم، به جامعه خود منتقل کرديم. در واقع، زبان جهان ديگري را گرفتيم و به ادبيات خود آورديم، بدون آنکه الزاماً نگرش نخبگان و جامعه ما نسبت به جهان دستخوش همان تحول شده باشد. نتيجه اين وضعيت آن است که مخاطب ايراني نمي‌تواند با شعر حجم يا نقاشي‌هاي سوررئال ارتباط برقرار کند. حتي درباره «بوف کور» نيز مي‌توان چنين مسئله‌اي را مطرح کرد. بسياري مي‌گويند «بوف کور» را دوست دارند، اما معمولاً آن را نمي‌خوانند. چرا که يا زبان سوررئال آن را نمي‌فهمند و يا با آن ارتباط برقرار نمي‌کنند. چرا که آن زبان ناخودآگاه ما را آينگي نمي‌کند. بنابراين، وقتي به سراغ ادبيات اروپا يا غرب به‌عنوان الگو مي‌رويم، بايد توجه داشته باشيم که فرم، شيوه بيان و سبک‌هاي هنري، بنيان‌هاي فکري و فلسفي خاصي دارند. اگر اين بنيان‌ها را ناديده بگيريم و صرفاً شکل ظاهري آنها را اقتباس کنيم، نتيجه مي‌تواند نوعي مواجهه کاريکاتوري با ادبيات جهان باشد. در چنين شرايطي، شعر زبان، شعر گفتار، شعر حجم و ديگر جريان‌هاي مشابه ممکن است وارد ادبيات ما شوند، اما الزاماً انعکاس اجتماعي گسترده‌اي پيدا نکنند. حتي ممکن است چنين وضعيتي ذهن جامعه را نسبت به شعر برهم بزند. در اروپا چنين اتفاقي نيفتاد و به طور مثال، سوررئاليسم توانست در جامعه و فرهنگ عمومي جايگاه مهمي پيدا کند. آندره برتون و ديگر سوررئاليست‌ها در تاريخ ادبيات جايگاه والايي دارند. سالوادور دالي نيز در نقاشي از چهره‌هاي بسيار شناخته‌شده است. پيکاسو نيز در تاريخ هنر جايگاهي استثنايي پيدا کرده است. بخشي از اين تفاوت را بايد در تجربه تاريخي و فکري‌اي جست‌وجو کرد که پشت اين آثار قرار داشته است. پيکاسو وقتي از براي مثال، تجربه‌اي که پيکاسو در عبور از سبک رئال و حرکت به سوي سوررئاليم پشت سر گذاشت، محصول يک زمينه تاريخي و فکري مشخص بود. ما ممکن است شکل ظاهري اين آثار را تقليد کنيم، اما اگر تجربه‌اي را که پشت آن قرار داشته، تجربه و درک نکرده باشيم، مخاطب را از دست مي‌دهيم.

 

 ضرورت بازگشت شعر به حوزه عمومي

امن‌خاني بازگشت به حوزه عمومي و انطباق با جهان مدرن را ضرورتي براي شعر فارسي قلمداد کرد و در اين باره گفت: براي شعر نکته ديگري که بايد پذيرفت اين است که ديگر نمي‌توان صرفاً شعر گفت و انتظار داشت شعر به‌طور خودکار جايگاه اجتماعي گذشته خود را پيدا کند. اگر قرار است شعر دوباره به حوزه عمومي بازگردد، شاعر بايد با اين حوزه و سازوکارهاي آن آشنا باشد. ديگر نمي‌توان بدون آگاهي سياسي شعر گفت. اگر بخواهيم فضاي عمومي را دوباره به دست آوريم، نمي‌توانيم صرفاً با اتکا به يک فردگرايي رمانتيک به اين هدف برسيم. منظور من نفي رمانتيسيسم نيست؛ رمانتيسيسم خود داستان بسيار پيچيده‌اي دارد و به نظر من در ايران نيز هنوز به‌درستي فهميده نشده است. مسئله اين است که هرچقدر هم از نظر ادبي ماهر باشيم، اگر خودمان را از واقعيت‌هاي دنياي مدرن و از حوزه عمومي کنار بکشيم، طبيعي است که شعر نيز از اين حوزه کنار گذاشته شود. حوزه عمومي جايي است که ما در آن زندگي و تنفس مي‌کنيم و نمي‌توانيم از آن عبور کنيم. اگر گاهي مي‌بينيم يک ترانه يا شعر ناگهان بر سر زبان‌ها مي‌افتد، بايد توجه داشته باشيم که معمولاً اثري است که توانسته با حوزه عمومي ارتباط برقرار کند. حوزه عمومي نيز در چنين مواردي آن اثر را با سرعت بسيار زيادي بازتوليد مي‌کند؛ حتي اگر از نظر ادبي اثر قدرتمندي نباشد.

 

 دوباره شعر را نفس بکشيم

امن‌خاني در نهايت افزود: اگر بخواهم بحث را خلاصه کنم، نبايد صرفاً از اينکه روزي به نام «روز شعر» در تقويم ثبت شده است، خوشحال باشيم. از نظر من، ثبت يک روز در تقويم لزوماً اتفاق خوشايندي براي شعر نيست؛ بلکه مي‌تواند نشانه‌اي باشد از اينکه شعر به مرحله‌اي رسيده که بايد براي آن روزي اختصاص دهيم و درباره وضعيتش بينديشيم. اميدوارم روزي برسد که ديگر نيازي به چنين روزي نباشد و از تقويم پاک شود و ما نيز مانند گذشتگان ما با شعر زندگي کنيم و آن را نفس بکشيم. مادر من با اينکه بيش از 80 سال دارد و بي‌سواد است، اما گلستان سعدي را به خوبي بلد است و با آن زندگي مي‌کند. انشاله روزي برسد که اين مناسبت از تقويم پاک شود. به قول يکي از دوستان شاعر، اميدوارم هيچ‌گاه چراغ شعر خاموش نشود و حتي مانند امروز نيز سوسو نزند. اين سخنراني که در نشست انجمن ادبي گرگان برگزار شد با شعر خواني شاعران ادامه يافت.