ادبیات


ادبیات |

 

به بهانه 30 سپتامبر(8 مهر) روز جهاني ترجمه

دکتر اويس محمدي، مترجم

شاعر؛ شاهد زمانه و حافظه عاطفي تاريخ است

 

گفت‌وگو: نسترن گل‌محمدي

اشاره

دکتر اويس محمدي، متولد مشهد و بزرگ شدة شهرستان تايباد (خراسان رضوي) در دانشگاه در رشتة ادبيات عربي درس خوانده؛ کارشناسي را در دانشگاه فردوسي مشهد و ارشد و دکتري را در دانشگاه تهران و ده سال است که در استان گلستان حضور دارد و به عنوان هيئت علمي در دانشگاه گنبد کاووس مشغول به کار است. پژوهشهايي که در حوزة ادبيات انجام داده در دو مسير انجام گرفته؛ يکي نگارش مقالات؛ مقالاتي در حوزه‌هاي نقد شعر و رمان عربي، ادبيات تطبيقي بين رمان و شعر عربي و فارسي و همچنين مطالعات ترجمه (خاصه ترجمة شعر) بوده است. در حوزة نشر کتاب هم يک عنوان کتاب تأليف و چند کتاب ترجمه نيز تا کنون منتشر کرده است. «زخمي به او بزن عميق‌تر از انزوا» پژوهشي است دربارة اثرپذيري شاملو از شاعران معاصر فرانسه. اين کتاب در سال 1400 توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ رسيد. ترجمة گزيده اي از شاعران معاصر عرب با عنوان «دوگانه اي براي چشمانش» (نشر پاليز سخن)؛ دفتر شعري با عنوان «أکاذيب سمکة» از احلام مستغانمي که با عنوان «دروغ هاي يک ماهي» (نشر دالاهو) چاپ شده. همچنين دو دفتر شعر با عنوان هاي «واژگاني زشت» و «برنامة جايگزين» که به تازگي توسط نشر مولا به چاپ رسيده است. اين گفت‌وگو به بهانه 30 سپتامبر(8مهر) روز جهاني ترجمه و انتشار اين دو ترجمة اخير است.

 

چه شد که وارد دنياي شعر و ادبيات شديد؟ و چه چيزي باعث شد اين مسير را به‌صورت جدي دنبال کنيد؟

از دورة نوجواني به شعر و ادبيات علاقه مند شدم. الان که نگاه مي کنم هرچه از دوران کودکي دورتر و به بزرگسالي نزديک تر شدم، علاقه ام به شعر و ادبيات و مطالعة آثار ادبي بيشتر شده. شايد  شعر و ادبيات، براي من از يک سو جايگزين کودکي از دست رفته بوده و از سويي ديگر، راهکاري براي رويارويي با جديت بزرگسالي و واقعيت. در ابتدا، اين راه براي من يک تفنن بود ولي در ادامه با مطالعة بيشتر، کسب آگاهي بيشتر و همنشيني با دوستان اديب و شاعر تلاش کردم جدي تر ادبيات را پي بگيرم.

 

 

شما دو کتاب در حوزه ترجمه شعر عرب منتشر کرده‌ايد. چه شد که شعر عرب را براي ترجمه انتخاب کرديد؟

با توجه به اينکه در رشتة ادبيات عربي درس خواندم، با آثار نوشته شده در اين زبان بهتر ارتباط مي گيرم. از سويي ديگر، آثار نوشته شده در دنياي عرب براي مخاطب ايراني قابل درک است. سواي از پيشينة فرهنگي و تاريخي مشترک ميان ايران و کشورهاي عربي، در عصر جديد نيز انسان ايراني و عربي تجربة سياسي، اجتماعي، فرهنگي همساني را در دنياي معاصر پشت سر گذاشته و تا حدي دغدغه ها، مشکلات، آرمان ها و مسائل همساني را داشته اند. اين نزديکي، سبب مي شود که مخاطب ايراني، اثر ترجمه شده از عربي را به خوبي درک کند.

 

در ميان شاعران عرب، چه چهره‌هايي براي شما برجسته‌تر و تأثيرگذارتر هستند؟

به شخصه محمود درويش، نزار قباني و ادونيس را بيشتر مي پسندم. درون مايه هايي که در شعر درويش بيان شده اند، از يک تجربة عاطفي و فکري ناب و ژرف برخاسته اند. شعر او سراسر عشق و انسانيت، آزادي، دوستي، آشتي و ... است که با زباني رسا و روشن و البته مستحکم و استوار بيان شده است. نزار قباني را به خاطر زبان ساده و بي پيرايه و زلال اش مي پسندم. او در شعرهايش دنيايي آرماني از عشق و زنانگي به تصوير مي کشد. شعرهاي ادونيس نيز بيانگر تجربه اي فلسفي و ژرف است. او نقاب عادت را از ذهن برمي دارد و به ورا و پس پشت پديده ها مي رود. البته زبان شعر او کمي ديرفهم است و به سختي مي توان با آن پيوند گرفت.

 

در اين دو کتاب، آثار دو شاعر را ترجمه کرده‌ايد. چه شد که دقيقاً اين دو شاعر را انتخاب کرديد؟

بيشتر ترجمه هايي که در چند سال اخير از شعر عربي صورت گرفته مربوط به دو سه شاعر است، مثل نزار قباني يا غادة السمان. دوست داشتم از آثار شاعران متأخر و جوان عرب ترجمه کنم. يا به تعبير ديگر، دوست داشتم شعر روز دنياي عرب را ترجمه کنم. از طريق نشريات و جرائد دنياي عرب با اين دو شاعر آشنا شدم و دو اثر مذکور را خواندم و آن را هم از حيث درون مايه و هم از حيث زبان و ويژگي هاي شاعرانه مناسب ترجمه ديدم.  

 

 

اگر بخواهيد اين دو شاعر را براي مخاطباني که با آثارشان آشنايي ندارند معرفي کنيد، چه نکاتي درباره زندگي، سبک و جايگاه ادبي‌شان مي‌گوييد؟

ميثم راضي عباس، سرايندة دفتر «واژگاني زشت» شاعر و کاريکاتوريست عراقي است که در سال 1974 در عمارة مرکز استان ميسان در عراق به دنيا آمده. او در رشته مهندسي برق درس خوانده است و علاوه بر سرايش شعر، در زمينة نقاشي به ويژه کاريکاتور آثار بسياري خلق کرده که در نشريات عراقي به چاپ رسيده است. سکينه حبيب الله، شاعر و داستان نويس مراکشي است که در سال 1989 در الدار البيضاء به دنيا آمده است. از او چند مجموعه داستان کوتاه يک داستان بلند و چند درفتر شعر به چاپ سيده است. دفتر «برنامة جايگزين» (الخطة البديلة) چهارمين دفتر شعر او است که در سال 2019 به چاپ سيده است.

 

 

اين دو شاعر در کشور خودشان و در شعر عرب چه جايگاهي دارند و چه ويژگي‌اي باعث برجستگي آن‌ها شده است؟

آن چيزي که باعث برجستگي آثار اين دو شاعر شده است، توجه آن ها به انسان و هراس ها و رنج هاي او است. مراد از انسان در شعرهاي اين دو نه تنها نوع کلي انسان نيست بلکه انواع مختلف آن از کودک، زن، هنرمند، کودکان تک فرزند، کودکان مدرسه اي و ... دو شاعر با رفتن در دنياي اين انسان ها و بازنمايي رنج ها و ناپيداهاي درون شان، مخاطبش را با دنياهايي جديد آشنا مي کند و اينچنين به او شعور و آگاهي مي بخشد. همين امر سبب شده است که شعر اين دو، در دنياي عرب با استقبال گسترده اي مواجه شود. شايستة ذکر است که دفتر «کلمات رديئة» در سال 2025، در مسابقة موسوم به «المعلقة» که توسط «هيئة الأدب والنشر والترجمة» در سطح دنياي عرب برگزار مي شود، جايگاه نخست را در ردة شعر منثور کسب کرد و در همين سال کتاب «خطة بديلة» عنوان دوم را به خود اختصاص داد.

 

 

مهم‌ترين موضوعات و دغدغه‌هايي که در شعرهاي اين دو شاعر ديده مي‌شود چيست؟

دربارة ميثم راضي و دفتر «کلمات رديئة» مي توان گفت که جنگ، کودکي و تناقض ها و ناسازگاري هاي زندگي مهم ترين موضوعات سروده هاي او هستند. او از مسائل روزمره و حاشيه اي، شعر مي سازد و واقعيت زندگي را از منظر اين صحنه هاي کمتر ديده شده به تصوير مي کشد. سوژه هاي شعر او موضوعات و مسائلي است که کمتر بدان توجه مي شود و افرادي هستند که به حاشيه رانده شده و کمتر به آنها پرداخته مي شود. مثلا در شعري درد و رنج کودکان تک فرزند را بازگو مي کند.

سکينه حبيب الله نيز در بيشتر سروده هايش از درد و رنج انسان مي گويد. البته شعر او تيره و همراه با نااميدي نيست. او در شکست، پيروزي و در مرگ، زندگي مي بيند. حبيب الله در بسياري از سروده ها در پي نقب زدن به پس پشت چيزها و پديده ها است و اين امر، لحظه هاي ناب و شاعرانه اي را در شعر او خلق مي کنند. در شعر سکينه حبيب الله -به عنوان يک شاعر زن- مسالة زنان نيز مطرح مي شود، البته نه به شکلي منزوي و جدا از مردان، کودکان و ..

 

 

در هنگام ترجمه شعر، چقدر تلاش مي‌کنيد ساختار و کلمات متن اصلي را حفظ کنيد و چقدر به انتقال حس و فضاي شعر اهميت مي‌دهيد؟

به نظر بنده، در ترجمة شعر -مخصوصا شعر منثور- نخست بايد فضاي شعر و جنبه هاي شاعرانة متن را دريافت. يعني نخست درک کرد که چه چيز از اين متن شعر ساخته است. مطمئنا ساختار و واژگان نيز بخشي از شعروارگي يک متن اند ولي خوب همة آن نيستند. سپس، بعد از درک اين جنبه ها بايد دست به ترجمة شعر زد.

 

 

دشواري‌هاي ترجمه شعر عربي به فارسي براي شما چه بوده است؟ آيا گاهي پيش آمده که احساس کنيد يک واژه يا تصوير شعري را نمي‌توان دقيقاً به فارسي منتقل کرد؟

در ترجمة شعر، مخصوصا ترجمة شعر منثور، مترجم با چالشهاي بسياري مواجه است. ظرافت ها و ريزه-کاري هاي شعر منثور بسيار بيشتر از ديگر شعرها است. اين شعر بلاغت و شعروارگي خاص خود را دارد و چه بسا در هر شعري يا در سروده هاي هر شاعري ابزارها و شگردهاي متفاوتي به کار رود. سختي کار ترجمة اين شعرها آنجاست که مترجم بايد شعر را به گونه اي ترجمه کند که نه دچار عادي گويي شود، نه زبان اش فخيم و آرکائيک گردد و در عين حال، بيانگر فضاي شعر نيز باشد.

 

 

در روند ترجمه، کدام‌يک از اين دو شاعر براي شما چالش‌برانگيزتر بود و چرا؟

شايد دفتر «خطة بديلة» (برنامة جايگزين) کمي چالش بيشتري داشت. به اين خاطر برخي سروده ها شخصي-تر بود و روايتي دراز داشت. اين امر کمي درک فضاي شعر را سخت تر مي کرد و ترجمه را با چالش بيشتري مواجه مي ساخت.

اگر ممکن است بخشي کوتاه و جذاب از يکي از شعرهاي ترجمه‌شده در کتاب را براي مخاطبان بخوانيد و کمي درباره انتخاب آن توضيح بدهيد.

شعر «واژگاني زشت» از دفتري به همين نام براي من بسيار زيبا و معنادار بود:

اهل روستايي دوردستم...

در اينجا، هرگاه کسي مي ميرد، واژه اي از زبان مان محو مي شود

در ابتدا، واژگان خوب محو مي شدند

يک بار، کودکي از خشکسالي جان سپرد: واژة «رود» نيست شد

چون مادرش از اندوه دق کرد: واژة «باران» از ميان رفت

غريبه اي در سرما جان داد: واژة «آتش» محو شد

کودکي از گرسنگي مرد: واژة «خوراک» ناپديد گشت

پيري کهن سال در تنهايي جان داد: واژة «خانواده» از بين رفت

«خدا» آخرين واژة نيک مان بود

و چون کودکي در خيابان به زمين افتاد، اين واژه نيز محو شد

پيکري از پس ديگري: همة واژگان خوب يکي يکي از ميان رفتند

چنان شد که اکنون به سختي سخن مي گوييم

فرياد يکي از آنان را شنيدم:  اي کودکي که در انفجار مرده است، منظورش«اي خدا» بود

و در مغازه ها ديدم شان: وقتي سراغ  کودکي را مي گيرند که از گرسنگي مرده است  ... فروشندگان مي دانند که «غذا» مي خواهند 

در شب هاي زمستان «آتش» را بر زبان نمي آوريم و مي گوييم: غريبه اي که از سرما جان داد

اينچنين...

اکنون در روستاي مان تنها واژگاني زشت به جاي مانده اند و مردمي که هنوز نمرده اند..

من هنوز آنجا زنده ام

و هر روز در پي رهايي ام

جمله اي که ديري است، جايگزين واژة خوبي شده است .

 

 

آيا در ميان شعرهاي اين دو کتاب، شعري هست که شخصاً ارتباط بيشتري با آن برقرار کرده باشيد يا برايتان اهميت ويژه‌اي داشته باشد؟

بيشتر شعرهاي اين دو دفتر برايم جالب بودند که به دو نمونة آن در اينجا اشاره مي کنم:

يک: دوچرخه اي را ديدم آميخته به خون.../ يک باره، چون اسبي نژاده، از جا برخاست/ و در ميان جنازه ها و دود/ کودکي را مي جست که بر زينش مي نشست.

دو: تکه هاي اثاث چوبي با جنگل نامه نگاري مي کنند/ چون فرزنداني که از مادران شان دور مانده اند/ تنها يک درخت هيچ نامه اي دريافت نمي کند/ هماني که از فرزندش تابوت ساختند

 

 

به نظر شما ترجمه اين آثار چه تصويري از شعر و ادبيات معاصر عرب به مخاطب فارسي‌زبان مي‌دهد؟ فکر مي‌کنيد مخاطب ايراني با خواندن اين دو مجموعه، چه چيزي از جهان شعري و فرهنگي اين دو شاعر کشف مي‌کند؟

اين دو دفتر شعر، بازنماي جنبة انساني شعر روز در کشورهاي عربي است که مطمئنا براي مخاطب ايراني جذاب و خواندني خواهد بود.

 

 

بارون درخت‌نشين؛

رماني که مورد علاقه‌ام نيست ولي مرا تحت‌تأثير قرار داد

دکتر علي چراغي، قم

دو سال پيش «بارون درخت‌نشين» ايتالو کالوينو را خواندم. اگر بخواهم صادق باشم، رمان مورد علاقه‌ام نيست و حتماً اگر قرار باشد چند کتاب از کالوينو را دوباره بخوانم، انتخاب اولم «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» خواهد بود. اما بعضي کتاب‌ها را نمي‌شود فقط با دوست داشتن يا دوست نداشتن اندازه گرفت. «بارون درخت‌نشين» از آن کتاب‌هاست که با وجود فاصله‌اي که با آن دارم، بعضي تصويرها و فکرهايش هنوز گوشه‌اي از ذهنم مانده‌اند.

همه‌چيز از همان شام خانوادگي شروع مي‌شود که کوزيمو در اعتراض به غذايي که دوست ندارد، از سر ميز بلند مي‌شود و مي‌رود بالاي درخت. تصميمي که در ابتدا بيشتر شبيه لج‌بازي يک نوجوان به نظر مي‌رسد، کم‌کم تبديل مي‌شود به تصميمي براي تمام زندگي. مي‌گويد ديگر پايين نمي‌آيد و واقعاً هم پايين نمي‌آيد.

اين ايده براي من از همان ابتدا جذاب بود. آدمي را تصور کنيد که تصميم گرفته روي زمين زندگي نکند، اما در عين حال نمي‌خواهد از زندگي دست بکشد. کوزيمو روي درخت‌ها راه مي‌رود، شکار مي‌کند، کتاب مي‌خواند، عاشق مي‌شود، با آدم‌ها حرف مي‌زند و حتي وقتي لازم باشد به آنها کمک مي‌کند. يعني از جامعه بيرون مي‌رود، اما از انسان‌ها نه.

شايد يکي از دلايلي که هنوز بعضي صحنه‌هايش يادم مانده همين باشد. مثلاً رابطه کوزيمو با ويولا. آن عشق عجيب و پر از نزديک شدن و دور شدن، با وضعيت زندگي کوزيمو جور درمي‌آيد. حتي وقتي آدم عاشق مي‌شود، باز هم نمي‌تواند به سادگي از تصميمي که براي خودش ساخته جدا شود. انگار درخت‌ها بخشي از شخصيتش شده‌اند و حتي عشق هم نمي‌تواند به راحتي او را از آنها پايين بياورد.

از طرف ديگر، رابطه کوزيمو با خانواده برايم شايد از خود ماجراي درخت‌نشيني جالب‌تر بود. اين‌طور نيست که با رفتن او همه‌چيز تمام شود. پدرش همچنان درگير اوست، مادرش به شکلي ديگر، برادرش راوي داستان، و خود کوزيمو هم با اينکه از خانه فاصله گرفته، همچنان از خانواده جدا نشده است. يک جور تناقض آشنا در اين رابطه هست: آدم گاهي براي اينکه خودش باشد، مجبور مي‌شود از خانواده فاصله بگيرد، اما همين فاصله هم باعث نمي‌شود خانواده ديگر بخشي از او نباشد.

کوزيمو حتي بعدتر، وقتي بزرگ‌تر شده، در اتفاقات اجتماعي و سياسي زمان خودش درگير مي‌شود. با دزدان و آدم‌هاي حاشيه‌اي ارتباط پيدا مي‌کند، با مردم معاشرت دارد و در دوره تحولات سياسي اروپا و جنگ‌ها و کشمکش‌هاي فکري زمانه‌اش بي‌اعتنا نمي‌ماند. اين قسمت‌ها برايم جالب بود، چون نشان مي‌داد آن تصميم عجيب در نوجواني الزاماً به يک زندگي منزوي ختم نشده است.

کوزيمو آن بالا نشسته، ولي اتفاقاً خيلي بيشتر از آدم‌هايي که روي زمين راه مي‌روند درگير زمين است. شايد همين‌جا بشود يکي از جذاب‌ترين بازي‌هاي رمان را ديد. او مي‌خواهد آزاد باشد، اما آزادي‌اش به معناي بي‌تفاوتي نيست. حتي وقتي با انديشه‌هاي سياسي و اجتماعي زمان خودش روبه‌رو مي‌شود، باز هم از موضع خودش به آنها نگاه مي‌کند. کالوينو با اين شخصيت انگار آدمي را ساخته که حاضر نيست قواعد معمول را بپذيرد، اما نمي‌خواهد مسئوليت زندگي اجتماعي را هم کنار بگذارد.

من با همه اينها، شيفته رمان نشدم. بعضي جاها احساس مي‌کردم ايده از داستان جلو زده. انگار کالوينو يک فکر جذاب پيدا کرده و بعد هر بار شکل ديگري از آن را امتحان کرده است. بعضي شخصيت‌ها هم براي من بيشتر شبيه حامل يک ايده بودند تا آدم‌هايي که بتوانم واقعاً به آنها نزديک شوم. به همين دليل، با وجود اينکه از خلاقيت رمان لذت بردم، هميشه آن کشش عاطفي را که از يک رمان محبوب انتظار دارم با آن نداشتم.

با اين حال، دو سال بعد هنوز وقتي اسم کتاب مي‌آيد، اول از همه همان تصوير آدمي يادم مي‌افتد که تصميم گرفته روي زمين نباشد و برخلاف تصور، از زندگي هم کناره نگرفته است. شايد اگر امروز دوباره «بارون درخت‌نشين» را بخوانم، چيزهاي ديگري در آن ببينم. آن موقع که خواندمش، بيشتر درگير خود ايده بودم؛ اينکه چطور مي‌شود تمام عمر را روي شاخه‌ها گذراند. حالا که دو سال گذشته، فکر مي‌کنم چيزي که بيشتر از همه برايم مانده همين تناقض است: کوزيمو از زمين رفت، اما هيچ‌وقت از جهان نرفت.

 

 

 

 

باغ وحش

محدثه عوض‌پور، گرگان

 

باغ وحشم شکسته ديوارش 

بي‌تو در انزواي يک کافه

قورت دادم، به‌زور، بغضم را

در گلوي دراز زرافه

**

وسط جنگلي‌ترين حالم

بوي هند تو در سرم پيچيد

تلخي قهوه توي خرطومم

بي‌تو خيلي به طول انجاميد

**

ناگهان کافه را لگد زدم و

اشکم افتاد توي فنجانم

شور شد جرعه‌هاي قهوه‌ي من

در ته غبغب پليکانم

**

 به درخت بلند خاطره‌ات

دست انداخته دل‌ِ خونم

کاش از جنب و جوش مي افتاد

دست‌هاي بلند ميمونم

**

بسته‌ي قرص‌هاي خواب آور

خوشان زرد رنگ و بيمارند

توي فصل جدايي‌ام از تو

خرس‌هايم هميشه بيدارند

**

لعنتي! من چقدر بد بودم

که نداري هراسي از آهم؟

به خدا از غم نبودن تو

واقعا گريه کرده تمساحم

 

 

باد را با دويدن تعريف کردم

مارال افشاري، گرگان

 

کنار دلم قد کشيدي

من هم در خاورميانه

استخوان کشيدم

آسمان

اين سفره‌ي لاعلاج بي‌انتها

تازه مردن را

به تمايل لباس درآورد و

من به غريزه، خير نديدم

من به غريزه، شعر نشدم

به همان طفيلي غريزه

آسمان از لباس سقوط کرد

افتاد روي قلبم

اينجا جنازه‌اي دو زانو نشسته

يک شهيد تعريف نشده

که دست‌هاي زنانه‌اي براي اينکه گم نماند

گل را برايش به ميخ بافته است

گوش‌هايم را حساس کردم به پرده‌ي آسمان چسباندم باد را با دويدن تعريف کردم

همين باد براي ژن‌هاي اميدوار

لخت و بي دليل

سال‌ها در من، دور جنون

به «زنده بمان»، اصرار مي‌کند

 

شستن نور

آسا قرباني، گرگان

 

در جاري قوس پهلوهات

که از نوک پا

به زمين متمايل است

تکيه کرده‌اي

از چپ شانه‌ات،

به شانه‌ي پلنگي بالغ

و لبت را نيمه باز

به هلال ماه داده‌اي

تا

هوايي که اتاق را تازه مي‌کند

حضور تو باشد

که به وقت رسيدن،

حرير سپيد آستينت،

برکه‌اي مي‌شود

براي شستن نور...